ابعاد روان‌شناختی

دانلود پایان نامه

مفهوم همانندسازی که اولین بار توسط فروید (1933) به وجود آمد، گیج‌کننده و پیچیده است، به دلیل اینکه نوشته‌های او دربارۀ‌ این موضوع در طول کارهایش تغییرات بسیاری داشته است. علاوه بر این، در اصلاحات بعدی و گسترش نظریۀ فروید دربارۀ همانندسازی، اغلب همان اصطلاحات مشابه به کار گرفته می‌شود اما بازبینی‌های بیشتری از مفاهیم و فرآیندی که اول توسط فروید شرح داده‌شده بود، فراهم می‌گردد. خصوصاً، نظریه‌های بعدی دربارۀ همانندسازی، عناصر اصلیِ نظریۀ یادگیری را باهم ترکیب می‌کند، به‌طوری‌که هویت کودکان که شامل هویت جنسی‌شان می‌شود، به‌واسطۀ مکانیسم‌های یادگیری مانند تشویق و تنبیه، رشد و گسترش می‌یابد. همانندسازی بر پایۀ پیوند عاطفی و احساسی با ابژه که معمولاً والدین فرد هستند، شکل می‌گیرد (گورمن و جاکوبسون، 2002). فروید در اولین تعریف رسمی خود از همانندسازی بیان کرد که ” همانندسازی تلاشی است برای قالب گرفتن ‌ایگوی فرد، پس از در نظر گرفتن او به‌صورت الگو”. فروید دو نوع از همانندسازی را که برای مدت طولانی در تفکرات او آمیخته‌شده بود، شرح می‌دهد. همانندسازی ارتباطی که تابعی از دست دادن عشق است که در آن کودک با ابژه‌ای که معمولاً مادر است در درون یک رابطۀ وابسته، همانندسازی می‌کند. از طرفی دیگر، همانندسازی پرخاشگرانه که تابعی است از ‌ترس از فرد پرخاشگر مثل همانندسازی با فرد پرخاشگر (گورمن و جاکوبسون، 2002). فروید در مقاله‌هایش بر همانندسازی پرخاشگرانه تمرکز زیادی داشت و آن را به این ‌صورت در نظر می‌گرفت ” نیروی اولیه‌ای که حل مسئلۀ عقدۀ ادیپ را در پسر به دنبال دارد، درواقع پسر از پدرِ تنبیه‌کننده و اخته کننده می‌ترسد، با او همانندسازی می‌کند و سوپر‌ایگو را درونی می‌کند ” (فروید، 1950). فروید متوجه شد که چنین مفهوم‌سازی، در دختری که انگیزۀ کمتری برای رشد سوپر‌ایگو و همانندسازی با والدین دارد نیز، معنادار است. به این دلیل که در دختران لزومی برای کنار آمدن با اختگی وجود ندارد، فروید اشاره می‌کند که همانندسازی دختران با مادر بر اساس ترس از دست دادن عشق مادر در همانندسازی ارتباطی است.‌این نوع از همانندسازی بر پایۀ رابطۀ مبتنی بر وابستگی با مادر یا مراقب است که به کودک غذا می‌دهد، از او مراقبت و حمایت می‌کند. همانندسازی دختر با مادر دو سطح دارد: پیش ادیپی که بر اساس دل‌بستگی عاطفی به مادر است که او به‌عنوان الگو در نظر گرفته می‌شود و سطح بعدی که ناشی از عقدۀ ادیپ می‌باشد (کولینز، 1996؛ 2004).
همان‌طور که فروید، همانندسازی را به‌صورت تقلید از مدل توصیف می‌کند، نشان می‌دهد که این الگو یا مدل تصویری واقعی از والدین نیست بلکه یک بازنمایی ‌ایده آل از والدین آرمانی است ” بر مبنای سوپر‌ایگوی والدین” (کولینز، 2004؛ دیویس، 2011)؛ بنابراین کودک خود را، نه تنها بعد از آنچه که پدر و مادر آشکار می‌کنند، بلکه بر اساس آنچه که آنها آرزو دارند، شکل می‌دهد. ضمناً، همان‌طور که پیش‌ازاین شرح داده شد که فروید همانندسازی را به‌صورت ” آمیختن ایگوی فرد بعدازآنکه او را به‌عنوان مدل در نظر گرفت ” تعریف می‌کند، اشاره می‌کند که همانندسازی دربرگیرندۀ درونی کردن انگیزه‌ها و همچنین رفتارهای آشکار والدین است. به این طریق، همانندسازی در مقالات فروید از سه‌راه مختلف رخ می‌دهد به‌طوری‌که 1) کودک خود را بر طبق رفتارهای آشکار والدین، شکل می‌دهد 2) بر اساس انگیزه‌های آنها 3) و یا بر اساس آرزوهایی که برای کودک دارند. درحالی‌که اولی اشاره دارد به مدل‌سازی یک رفتار آشکار، دومی اشاره دارد به میل برای رفتار کردن شبیه دیگری و در سومی‌، همانندسازی به‌عنوان مکانیسمی‌ که از طریق آنچه رفتارها و انگیزه‌هایی یاد گرفته بشود، در نظر گرفته می‌شود (گورمن و جاکوبسون، 2002).
در به کار بردن این نظریات برای رشد تمایلات جنسی زنان، مشکل در این واقعیت نهفته است که قسمت اعظم تئوری، اختصاصاً به همانندسازی دختر با مادر یا پدرش اشاره نمی‌کند. بلکه تمرکز بیشتر بر روی فرآیندهای همانندسازی پسران می‌باشد و نظریه‌ها دربارۀ همانندسازی دختران نشأت‌گرفته از مفهوم رشد مردان است. به‌عنوان‌مثال، بر اساس آنچه که دربارۀ پسران وجود دارد، پدر نقش ابزاریِ کسی را دارد که بر محیط مسلط است و به کودک استقلال و ماجراجویی را یاد می‌دهد، درحالی‌که مادر منبع عشق و محبت باقی می‌ماند. حال چگونه دختر به جنبه‌های تأثیرگذار، مستقل و موفقیت‌آمیز هویت خود دست می‌یابد؟‌ این دقیقاً همان سؤالی است که بنجامین آن را در بحث خود در مورد فرآیندهای همانندسازی در دختر و ارتباط آن با میل جنسی در زنان بزرگ‌سال، در نظر می‌گیرد (موریس، 2007).
بنجامین (2000) معتقد است که منع تمایلات جنسی در زنان ناشی از ناتوانی زن در اتخاذ حالتی است که در آن همان‌طور که فاعل میل جنسی‌اش است بتواند درزمینۀ روابط جنسی با مرد، ابژۀ میل جنسی مرد نیز باشد. او فرض می‌کند که هم مادرِ مراقبت‌کننده و نگه‌دارنده و هم پدرِ باکفایت و هیجان‌انگیز برای رشد میل جنسی زنان مهم است. مادر،‌ این اجازه را به دختر می‌دهد که امیالش را به‌صورت درونی تجربه کند و پدر به حس فاعلیت نسبت به تمایلات جنسی دختر و کنترل داشتن روی آن، قدرت می‌بخشد. بنجامین معتقد است که پدر حس کنترل، فاعلیت، قدرت، جدا شدن و متفاوت بودن را در دختر ایجاد می‌کند درحالی‌که مادر، خودداری، حمایتگر بودن، ادغام شدن، تطابق و دل‌بستگی را در او رشد می‌دهد. همانندسازی با پدری که دنیای بیرون را نمایان می‌کند، به کودک این فرصت را می‌دهد تا از ” اراده و حس کنترل خود به‌عنوان فردی که تمایلاتی دارد ” آگاه شود و باعث می‌شود که او بخواهد میل و ارادۀ خود را شناسایی کند؛ بنابراین همانندسازی با پدر برای ایجاد حس استقلال و داشتن ظرفیت برای تمایلات جنسی زنان لازم است که در این صورت زنان می‌توانند بین نقش ابژۀ میل جنسیِ دیگری و فاعلیت داشتن نسبت به تمایلات خود، تعادل برقرار کنند. به‌عبارت‌دیگر زنانی که تمایلات جنسی خود را به‌طور کامل تجربه می‌کنند، باید بتوانند هم حالت فاعل بودن و میل داشتن را تجربه کنند و هم حالت مفعول بودن که ابژۀ میل دیگری باشند. دختران نیز مانند پسران تلاش می‌کنند که عشق همانندسازی شده‌ای را با پدر رشد دهند که بنجامین آن را به ‌این صورت تعریف می‌کند ” آرزوی اینکه شبیه پدر باشند، او را تحسین کنند و عاشق او به‌عنوان سوژه و به‌عنوان وجودی که قابل‌تحسین است، باشند “. پسرها می‌توانند رابطه‌ای را که در آن عشق همانندسازی شده با پدر وجود دارد،‌ایجاد کنند درحالی‌که دخترها قادر به این کار نیستند. زمانی که عشق همانندسازی شده تجربه و شناخته نمی‌شود، بعداً به شکل عشق ایده آل سازی شده نمایان می‌شود ” میل به داشتن یک جانشین نیابتی برای تمایلات خود “. به این طریق، عشق ایده آل سازی شده شکلی از سرافکندگی و تسلیم ارادۀ فرد نسبت به دیگران است. ازنظر بنجامین، نبود پدر یک پیوند گم‌شده است و نقش اساسی و مهمی در فقدان یا کمبود میل جنسی دختران دارد. او معتقد است که پدران اغلب، دخترانشان را به‌عنوان چیزی به‌جز “ابژۀ جنسی تازه شکل‌گرفته ” نمی‌شناسند و دختر را بدون تقویت حس استقلال یا کنترل، به‌سوی مادر هل می‌دهند (بنجامین، 2000؛ لومن و روزن، 1999). علاوه بر این، دختر تنها زمانی می‌تواند آنچه را که نیاز دارد از پدر بگیرد که توانسته باشد درکی از Self را از مادرش در خود شکل داده باشد. در این حالت، برای حل کردن مسئلۀ میل جنسی – آزاد کردن امیالش – او باید قادر باشد تا با مادرش به‌عنوان فاعل امیال جنسی که تمایلات خودش را دارد و آنها را ابراز می‌کند، همانندسازی کند و باید بتواند عشق همانندسازی شده‌ای را با پدر رشد دهد. متأسفانه، مادران اغلب تمایلات جنسی خود را بروز نمی‌دهند و بنابراین نمی‌توانند تمایلات جنسی دختر را تأیید و بر آنها صحه گذارند. با توجه به ویژگی پویایی‌های جنسیتی در فرهنگ مردسالاری، ‌این دو همانندسازی با مادر و پدر کمتر دیده می‌شود. در چنین فرهنگ‌هایی، دختران هیچ ابزاری برای رشد فاعلیت جنسی خود، استقلال یا تمایلات جنسی، ندارند. در چنین وضعیتی، اتکا به پدر به‌عنوان راهی برای تمایز، شکافی بین استقلال و تمایلات جنسی ایجاد می‌کند که در زندگی معاصر زنان دیده می‌شود و با ظرفیت زن برای فاعلیت جنسی و تمایلات جنسی‌اش تداخل می‌کند (دیاموند، 2004).
بنجامین خواستار ادغام و ابراز هر دو حالت مردانه و زنانه که بخش‌های متقابل self هستند، به‌واسطۀ همانندسازی به هر دو والد شد. چنین ادغامی از مردانگی و زنانگی در دختران کوچک، منعکس‌کنندۀ نظریۀ کرنبرگ دربارۀ ادغام پرخاشگری و مهربانی است. تئوری روانکاوی، مردانگی را به‌صورت جنس برتر، فعال و دگرآزار توصیف می‌کند و زنانگی را به‌صورت منفعل، خودآزار، مهربان و لطیف در نظر می‌گیرد. در این حالت، هم بنجامین و هم کرنبرگ استدلال می‌کنند که داشتن ظرفیت برای امیال جنسی نیازمند ادغام مردانگی و زنانگی یا پرخاشگری و مهربانی است که با توجه به محدودیت‌های جنسیتی در فرهنگ غربی‌، دست یافتن به آن برای زنان بسیار مشکل است (دیاموند، 2004).
در مفهوم‌سازی اختلالات جنسی مربوط به میل، کاپلان اشاره می‌کند که تجربه‌های اولیۀ منفی زندگی با والدین برای تمایلات جنسی بزرگ‌سالی و رشد میل جنسی، مخرب است؛ بااین‌حال، به این موضوعات در پژوهش‌های مربوط به تمایلات جنسی به‌اندازۀ کافی اشاره نشده است. بااین‌وجود، نظریۀ دل‌بستگی و پژوهش‌ها نشان می‌دهند که مدل‌های درونی افراد از رابطه که نشأت‌گرفته از زمینۀ ارتباطی اولیۀ والد-کودک است، به‌عنوان پایه و اساسی برای روابط جنسی و استراتژی‌هایی در فعالیت‌های مربوط به خودارضایی، به کار می‌رود. مفهوم‌سازی‌های روانکاوی دربارۀ تفرد/جدایی اشاره می‌کند که تمایز و جدایی ناموفق دختر از مادر ممکن است به رشد تمایلات جنسی زن در بزرگ‌سالی، لطمه وارد کند. بااینکه تئوری‌ها بر سر این نظریۀ توافق دارند که دختران در مقایسه با پسران برای رسیدن به جدایی موفقیت‌آمیز با موانع بیشتری روبه‌رو می‌شوند و به‌موجب آن ممانعت جنسی تجربه می‌کنند، مطالعات پژوهشی به اثر متقابل حل شدن فرآیند تفرد/جدایی و ظرفیت برای تمایلات جنسی در زنان اشاره‌ای نکرده‌اند. همانندسازی با والدین جنبۀ مهمی از رشد است که از طریق آن، کودک قادر به درونی کردن جنبه‌هایی از والدین برای شکل دادن به هویت خود می‌شود. با توجه به تفاوت‌های جنسیتی که در حال حاضر مشخص‌کنندۀ ساختار خانواده است و منعکس‌کنندۀ نظریه‌های پدرسالارانه و مرد محوری از زنانگی و مردانگی است، پدر و مادر‌ها احتمالاً مدل‌های مجزایی از همانندسازی را به کودک ارائه می‌دهند. در حین اینکه مادر نمایانگر محبت و مراقبت و فاقد فاعلیت و موجودیت است، پدر نشانگر قدرت، استقلال، میل و فاعلیت است که دختر برای رشد تمایلات جنسی خود به آن نیاز دارد. باز هم رابطۀ بین میل جنسی و همانندسازی با والدین در زنان موضوع پژوهش‌های تجربی نبوده است و بنابراین این حوزه نیازمند بررسی‌های بیشتری است.‌این رویدادهای اساسی و اولیۀ روان‌شناختی ممکن است جنبه‌های مهم هویت فرد را تحت تأثیر قرار دهد که شامل خود پندارۀ جنسی و بنابراین رشد تمایلات جنسی در بزرگ‌سالی می‌شود (هافمن و همکاران، 2006).
2-18-2-3- حواس‌پرتی شناختی
حواس‌پرتی شناختی اشاره به تمرکز حواس بر محرکی غیرجنسی در موقعیتی جنسی دارد (لازاروس 1963). باسون (2000) ثابت کرد که زنان مستعد حواس‌پرتی شناختی به‌وسیله موضوعات غیرجنسی هستند. به‌طور مثال زمانی که یک زن به مسائل مربوط به کار، نیاز فرزندانش و خانه‌داری فکر می‌کند و خسته است، با همسرش هم درگیر ارتباط جنسی باشد. حواس‌پرتی شناختی، از تحریک سیستم عصبی سمپاتیک و پاراسمپاتیک و ایجاد حالت عاطفی منفی به وجود می‌آید که برای تحریک و میل جنسی، مساعد نیست (باسون 2000). برخی تحقیقات ثابت کرده‌اند همبستگی مثبت میان حواس‌پرتی شناختی و تحریک و اختلال کم‌کاری میل جنسی وجود دارد (آدامز، ‌هاینز و بریر 1985؛ داو و ویدرمن 2000؛ الیوت و اʾدونوهو 1997؛ کوکوناس و مککب 1997). داو و ویدرمن دریافتند حواس‌پرتی شناختی در حین فعالیت جنسی به‌طور منفی با عزت‌نفس، رضایت جنسی و اʾرگاسم زن ارتباط دارد و به شکل مثبت با تعداد وانمود کردن به اʾرگاسم. مفهوم تماشاگر، -یک نوع خاص از حواس‌پرتی شناختی، ابتدا توسط مسترز و جانسون (1970) معرفی شد. تماشاگران جنسی از طریق افکار و قضاوت‌ها در اجرای رابطه جنسی خودشان دچار حواس‌پرتی می‌شوند، به‌موجب آن ترتیب عادی عملکرد جنسی را برهم می‌زنند و مانع تحریک جنسی می‌شوند (مسترز و جانسون). مثالی از تماشاگری، زنی است که فکر می‌کند چطور می‌تواند شریک جنسی‌اش را خشنود کند و یا ‌اینکه آیا به‌اندازه کافی خوب هست یا نه که مثال عینی از حواس‌پرتی در حین رابطه جنسی می‌باشد (جانسون، 2004).
محققان، روانشناسان و نظریه‌پردازان اختلال کم‌کاری در میل جنسی زنان، بر سر پیچیدگی اختلال کم‌کاری میل جنسی زنان (HSDD) توافق دارند. علیرغم اینکه کارشناسان مسائل جنسی نقش بیولوژی (هورمون‌ها)، فیزیولوژی، مسائل فرهنگی و اجتماعی و ابعاد روان‌شناختی را در شکل‌گیری میل جنسی تصدیق می‌کنند، اکثریت موافق‌اند که بیشترین سبب‌شناسی اختلال کم‌کاری‌ میل جنسی که رایج‌ترین مشکل جنسی زنان است، در حوزه روان‌شناختی می‌گنجد (هارتمن، هیسر و رافر، 2002). فقدان درمان مؤثر برای این اختلال موجب توجه روانشناسان شده است. نظریه‌پردازان و روانشناسان روش‌های متعددی برای مفهوم‌سازی و درمان کم‌کاری میل جنسی دارند. هلن کاپلان روان‌پزشک، از دیدگاه روان‌پویشی (سایکودینامیک) نگاهی به HSDD دارد و میل جنسی پایین را در چارچوبی روانکاوی مفهوم‌سازی کرد. باسون (2000) تجربه ذهنی میل جنسی را ‌به‌عنوان یک نیرویی که مرد و زن را وادار می‌کند به جستجو، آغاز و/یا پاسخ به تحریک جنسی می‌داند. او میل جنسی را انگیزه و سائقی شبیه سایر سائق‌ها (به‌طور مثال، گرسنگی و تشنگی) تعریف می‌کند که بقا بشر را تضمین می‌کند. بنا بر عقیده باسون، ساختار هیپوتالاموس و لیمبیک مغز ‌به‌عنوان مراکز عصبی تنظیم‌کننده فعالیت‌های جنسی عمل می‌کنند.‌این مراکز جنسی تحت کنترل تحریک‌کننده‌ها و فرونشاننده‌های جنسی هستند؛ یعنی محرک و موانعی که احساسات جنسی را هدایت می‌کنند. میل جنسی عادی تعادل معین میان محرک شهوانی است که میل ما به فعالیت جنسی را زیاد می‌کند و موانع جنسی که انگیزه‌هایی را برای پیشگیری از عواقب منفی رفتار جنسی برمی‌انگیزد. اگر مکانیسم‌های کنترل نرمال میل جنسی نامنظم شود، میل جنسی، مختل شده و کم یا زیاد خواهد شد. باسون ثابت کرد که کم‌کاری میل جنسی نتیجه اختلال عملکرد مکانیسم تنظیم‌کننده جنسی است که به‌طور عادی میل جنسی را تعدیل می‌کند (باسون، 2000).
2-18-3- عوامل دارویی مؤثر در کژکاری جنسی
تقریباً هر عامل دارویی، بخصوص داروهای مورد مصرف در روان‌پزشکی، روی تمایلات جنسی تأثیر دارند. در مردها این تأثیرات عبارت‌اند از: کاهش سائق جنسی، اختلال نعوظ (ناتوانی‌)، کاهش حجم انزال و تأخیر در انزال یا انزال واپس‌گرا، در زنان کاهش سائق جنسی، کاهش لیز شدن مهبلی، مهار یا تأخیر ارگاسم و کاهش یا فقدان انقباضات مهبلی ممکن است روی دهد. داروها ممکن است همچنین پاسخ‌های جنسی را تقویت و سائق جنسی را افزایش دهند، ولی این امر کمتر از اثرات معکوس آن (‌کاهش میل جنسی و پاسخ‌های جنسی‌) شایع است (‌جدول 2-8). تأثیر منفی برخی داروها بر میل جنسی و کاهش آن در مطالعات زیادی بررسی‌شده و به اثبات رسیده است به‌طوری‌که این مسئله جزو عوارض جانبی این داروها به‌حساب می‌آید در جدول زیر برخی داروهایی که در کاهش میل جنسی و گاهی مهار ارگاسم زنان تأثیر دارند معرفی شده است (هارتلی، 2006)
جدول 2- 5: داروهایی که در کاهش میل جنسی و گاها مهار ارگاسم زنان تأثیر دارند
ضدافسردگی‌های سه حلقه‌ای
آنتاگونیست‌های گیرنده دوپامین
ایمیپرامین (توفرانیل‌)
تیوریدازین (mellarill‌)
کلومیپرامین (آنافرانیل‌)
تری فلوپرازین (‌stelazine‌)
نورتریپ تیلین (‌aventyl‌)
مهار کنندگان اختصاصی گیرنده سروتونرژیک
مهار‌کننده‌‌های مونوآمین اکسید از
فلوکستین (پروزاک‌)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.