اختلال شخصیت خودشیفته

دانلود پایان نامه

سه بخش چرخۀ پاسخ جنسی حاصل از میل، هیجان و ارگاسم به‌عنوان مدلی برای طبقه‌بندی اختلالات جنسی در راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM- III) به کار گرفته شد. ‌این سه طبقه شامل اختلالات میل جنسی، اختلالات برانگیختگی جنسی و اختلالات ارگاسمی‌ می‌باشد. اختلالات درد جنسی به‌عنوان طبقۀ چهارم، بدون توضیح و شرح خاصی در DSM-III در سال 1987 اضافه شد. علاوه بر تمایزهای فیزیولوژیکی و آناتومی، تفاوت‌های موجود بین زنان و مردان ازلحاظ عملکرد جنسی نیز در DSM و یا در چرخۀ پاسخ جنسی مورد توجه قرار نگرفته است.‌این تفاوت‌ها ممکن است زیربنای میل جنسی باشد. همچنین DSM نیز توصیفی از میل جنسی ارائه نمی‌دهد و یا مشخص نمی‌کند که چگونه مردان و زنان ازلحاظ تجربیات ذهنی و پایۀ سطح فراوانی و شدت با هم فرق دارند (بروتو، 2009).
در طول دهۀ گذشته، اختلال عملکرد جنسی زنان که شامل میل جنسی کم نیز می‌باشد موضوع اصلی بحث‌ها و بررسی‌ها بود که درزمینۀ آماده‌سازی DSM-5 (بروتو، 2010) بسیار شدت گرفت. در DSM-5، تشخیص قبلی بی‌میلی جنسی زنان و اختلال برانگیختگی جنسی زنان با هم ادغام شد درحالی‌که اختلال بیزاری جنسی حذف شد. معیار فعلی برای تشخیص اختلال میل جنسی زنان که تازه در راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات معرفی شده است، بر اساس افرادی است که اختلال دل‌زدگی جنسی دارند. علاوه بر دو معیار کاهش یا فقدان میل جنسی و کاهش یا فقدان افکار و فانتزی‌های جنسی، چهار معیار جدید دیگر در چهار جنبه از زندگی جنسی در نظر گرفته‌شده است: 3) فقدان یا کاهش شروع فعالیت جنسی و یا عدم پاسخ‌دهی به تلاش شریک جنسی برای شروع رابطۀ جنسی، 4) فقدان یا کاهش هیجان و لذت در طول فعالیت جنسی، 5) فقدان یا کاهش واکنش نسبت به هر نشانۀ جنسی بیرونی یا درونی (مثل محرک‌های کلامی‌، بینایی یا نوشته‌شده)، 6) فقدان یا کاهش احساس تناسلی یا غیر تناسلی در طول فعالیت‌های جنسی. برای تشخیص گذاری سه مورد از شش معیار بالا لازم است و همچنین مشکل فرد باید آشفتگی یا آسیب جدی ایجاد کند و نباید بتوان آن را به اختلالات روان‌پزشکی غیرجنسی، عوارض دارو و سوءمصرف مواد، شرایط پزشکی دیگر، مشکلات جدی در روابط (مثل خشونت و پرخاشگری همسر) یا عوامل استرس‌زای دیگر نسبت داد (انجمن روان‌پزشکی آمریکا: نسخۀ پنجم، 2013).
علی‌رغم معیارهایی که DSM برای مفهوم‌سازی اختلال میل جنسی مطرح کرده، تشخیص این اختلال به‌راحتی صورت نمی‌گیرد چراکه جزء اصلی این اختلال تجربۀ پریشانی فرد است و قابل‌تصور است که پریشانی گزارش شده توسط زنان می‌تواند نشأت‌گرفته از انتظارات فرهنگی و رابطه‌ای باشد تا احساس فرد از جنسیت خودش. بعلاوه، عوامل عاطفی و رابطه‌ای ازلحاظ علت شناسی، تأثیر به سزایی در بروز علائم HSDD دارد، همین باعث شده که گاهی برچسب زدن اختلال کم‌کاری و یا حتی بیش فعالی جنسی و جنسی تا حدودی خودسرانه باشد. محققان برای کشف جنبه‌های ناشناخته از اختلال HSDD راه‌های مختلفی را بررسی کرده‌اند، یکی از این راه‌ها مطالعه زنانی با ویژگی کاملاً متفاوت یعنی زنانی با بیش فعالی جنسی بوده است که در طول دهۀ گذشته، مطالعات، ویژگی زنانی که میل جنسی بالایی دارند را بررسی‌شده است (سیل و همکاران، 2009). نتایج این پژوهش‌ها نشان داد که این زنان در مورد روابط جنسی متنوعی که با افراد دارند صحبت می‌کنند، در مورد روابط جنسی خود اعتمادبه‌نفس بالایی دارند و برای تحریک و برانگیختگی جنسی به شریک خود وابسته نیستند.‌این زن‌ها نسبت به آن‌هایی که ازلحاظ جنسی فعال نیستند، سطح بالایی از میل جنسی، فانتزی‌های جنسی، خودارضایی و عزت‌نفس جنسی را نشان می‌دهند. مطالعات نشان دادند که داشتن میل جنسی مستقل و بدون نیاز به دیگری می‌تواند از ویژگی‌های زنانی باشد که ازلحاظ جنسی بسیار فعال هستند (ونتلند، 2009). بررسی تفاوت‌ها میان زنانی که فاقد میل جنسی هستند یا میل کمی دارند با زنانی که میل بالایی دارند، می‌تواند عواملی را که مشخص‌کنندۀ میل بالای جنسی/ منع و سرکوب آن است را توضیح دهد (بروتو، 2009).
در متون کلاسیک روان تحلیلی، به مسئلۀ میل جنسی زنان توجه کافی نشده است، اما بر جنسیت مردان به‌عنوان جنس فعال و قدرتمند در مقابل زنانگی منفعل و مطیع تأکید شده است. متفکران در حوزۀ روان تحلیلی از فروید (1925،1931،1933) گرفته تا کندی و همکاران (1999) و روانکاوان فمینیست معاصر (براون و برایان، 2007؛ لان و باث، 2008) بر سر ‌این ‌ایده که تمایلات جنسی زنان با توجه به پویایی‌های جنسیتی که مشخصۀ فرهنگ‌های مردسالارانه است سرکوب می‌شود، توافق دارند. علاوه بر این، نظریۀ روابط ابژه مانند کندی و همکاران (1999) فرض می‌کنند که شکل‌های شدید میل جنسی ازجمله سرکوبی و بیش فعالی جنسی می‌توانند شرایط پاتولوژیکی باشند که منعکس‌کنندۀ تعارض‌های روانی افراد است درست همان‌طور که سطوح مختلف آسیب‌شناختی شخصیت اعم از اختلال شخصیت خودشیفته و مرزی تا اختلالات خودآزاری و هیستریک می‌باشد. با‌اینکه کرنبرگ اذعان دارد که سرکوب میل جنسی زنان نشأت‌گرفته از تجربۀ اولیۀ دختر با مادر به‌عنوان فرآیند رشدی سالم است، او آن را به‌عنوان تأخیر در بلوغ دستگاه تناسلی توصیف می‌کند و مطرح می‌کند که زنان نهایتاً بر این فقدان میل غلبه می‌کنند. بااین‌حال، کرنبرگ توضیح نمی‌دهد که زنان چگونه به این سطح بالاتری از رشد روانی-جنسی می‌رسند، او وقایع مهمی که باید برای دختر اتفاق بیفتد تا بتواند بر طرد مادر و انکار جنسیت دخترانه‌اش غلبه کند را نادیده می‌گیرد. روانکاوان فمینیست معاصر مثل نادسون- مارتین (2012)، لان و باث، (2008) و موریل دایمن (2003) سرکوب میل جنسی زنان را از یک دیدگاه هنجاری و اصولی‌تر در نظر می‌گیرند، با این استدلال که پدرسالاری که به‌خودی‌خود اساس روانکاوی را شکل می‌دهد، به نحوی مسئول فقدان میل جنسی و یا میل جنسی پایین است. درحالی‌که ادبیات نظری موجود، به‌سختی به میل جنسی بالا در زنان اشاره می‌کند، بر اساس نوشته‌های روت استین (1998، 2008)، دنراستین، (2008) و موریل دایمن (1997، 2003) بحثی وجود دارد که تمایل جنسی بالا می‌تواند یک شرایط سازگارانه‌تر و سالم‌تر برای جنسیت زنان باشد.
پیشینۀ تجربی، مدل علت و معلولی خاصی را برای منع میل جنسی ارائه می‌دهد، اما به عوامل بنیادی شیوع بالای میل جنسی کم در زنان در فرهنگ‌های مختلف که از 26% تا 42% است اشاره‌ای نمی‌کند (لومان، پایک و روزن، 1999).
2-15- اختلال میل جنسی

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.