باور به خداوند

دانلود پایان نامه

در این نسل، هیچکس مانند یوجن بارو ویتز تأملات پایدار و پیوسته‌ای درباب مفهوم عهد عرضه نداشته است. در قطعه‌ای که از وی در اینجا آورده‌ایم، او راههایی را بررسی میکند که در آنها عهد یهود با خداوند، فاصله بین فرد و جامعه را پر می‌کند، همچنین فضای بین خاص‌گرایی و عام‌گرایی. معلوم شده است که مفهوم برگزیدگی بنی اسرائیل یکی از مشکل‌ترین جنبه‌های الاهیات کلاسیک یهودی برای تحلیل عقلانی است. چگونه یک خدای عام میتواند رابطهای خاص و انحصاری با یک گروه قوم داشته باشد؟ این سؤال باعث شد که دیوید نوواک درباب رابطه عشق خدا به بنی اسرائیل و حق انتخاب مردم برای پذیرفتن این عشق، که فقط برای یک‌بار نیست بلکه برای همه در تمامی نسلهای متوالی است، به تأمل بنشیند. او نتیجه میگیرد که وحی خدا به ابراهیم باعث بروز فهم متمایز و جدیدی از جایگاه یهود در جهان خدا و رابطه اخلاقی آنها با سایرین میشود.
برای مایکل وایچوگُرد، نکته کلیدی مفهوم برگزیدگی این است که لطف و عنایات خداوند از طریق و به یک ماهیت مادی منتقل می‌شود، بنی اسرائیل. این حقیقت که عشق خداوند به یک قوم بوده به نشان می‌دهد که [در واقع] خداوند ایثار تمام بشریت، از حیث سیاسی و همچنین معنوی، را می‌طلبد. به‌همین نحو، عشق بین خداوند و بنی اسرائیل فقط عشقی انتزاعی و روحانی نیست، بلکه همان‌ عشق شورانگیز و آسیب‌پذیر در روابط انسانی است که دارای افت و خیز فراوانی است. جودیت پلَسکو، انتقادی فمینیستی نسبت به دیدگاه سنتی عهد مطرح میکند مبنی بر اینکه در این دیدگاه در تفسیر متون، صریحاً فقط شامل مردان است. ما باید راههایی را بیابیم که به وسیله آنها زنان را هم در این عهد مشارکت دهیم، که این امر مستلزم بازیابی تاریخ تجربیات زنان در خصوص رابطه آنها با خداوند و نیز خوانش داستانهای مربوط به زنان در کتب مقدس است.
در نهایت، الیوت دورف لوازم عهد در مورد روابط بین یهود و دنیای بزرگ غیر یهود، شامل جهان غیرغرب، را بحث می‌کند. از نظر دورف، عهد خاص یهود با خداوند در سنت به تعادل میرسد که این امر به وسیله اعتقاد به خدایی محقق می شود که تنوع را در میان نوع بشر پراکنده است و با غیر یهود هم همانند یهودیان ارتباط دارد، هرچند به طرق مختلفی.
ما این بخش را با تأملات اخیر در مورد شریعت به اتمام میرسانیم که برای یهودیان بیانگر محتوای اصلی وحی بوده است، همچنین به عنوان ابزار اولی و اصلی که از طریق آن یهودیان تعهد به عهد خود را به خدا نشان میدهند. جوزپ سولوویتچیک، معروفترین متفکر ارتدوکس آمریکایی این نسل، درباره جهان‌بینیای که هلاخا (شریعت یهود) شامل آن است و راهی که از طریق آن آگاهی دینی افرادی که آن را رعایت میکنند شکل می‌دهد، تأمل می‌کند. جیکب پتوچوسکی رویکردی اصلاحی نسبت به شریعت ارائه میدهد، بدین نحو که معیاری پیشنهاد می‌دهد که به وسیله آن یهودیان لیبرال میتوانند جنبههایی از هلاخای سنتی را که باید آنها را رعایت کنند، از آنها که اجباری ندارند، مشخص کنند.
رابرت گورچیس، سخنگوی فصیح یک رویکرد محافظه‌کار به شریعت یهود، بر آن است که بقای یهودیت به انطباق خلاقانه این شریعت با شرایط در حال تغییری که یهودیان در آن زندگی کردهاند بستگی دارد. شریعت، گرچه در اصل الاهی میباشد، در نهایت متعلق به مردم است و توسط نسلهای متوالی که برای تعیین آنچه خداوند از آنها میطلبد تلاش می‌کنند، شکل میگیرد. رِیچل اَدلر به این واقعیت اشاره می‌کند که زنان به طور سنتی از تفسیر شریعت محروم شدهاند و از بسیاری از مزایای آن بیبهره ماندهاند. مقاله وی شجاعانه این موضوع را به تصویر میکشد که چگونه داخل کردن روایتهای زنان در فرایند شریعت‌گذاری مستلزم بازاندیشی در ذات شریعت می‌شود، از جمله شامل رابطه وضع شریعت و ابعاد روایی زندگی ما.
این مقالات، به اتفاق یکدیگر، باید غنای این مضامین الاهیاتی و تنوع شیوههایی را که توسط متفکران معاصر یهود ارائه شدهاند نمایش دهند. در عین حال، ما معتقدیم که آنها عمیقاً شادابی و خلاقیت الاهیات یهودی را در پایان قرن بیستم تقویت و تأیید مینمایند.
بخش الف) خدا
8
باور به خدای شخص‌وار:
موضع فرا‌طبیعت‌گرایی لیبرال
لوئیس جیکبز
در ابتدای قرن اخیر در ایالات متحده، بحث و مناظرات داغی در محافل پروتستانی میان لیبرالها و بنیادگرایان به شدت بالا گرفت. لیبرالها با پذیرش یافتههای حاصل از نقد کتاب مقدس و نیز نتایج علم جدید، معتقد بودند که دیگر نمیتوان کتاب مقدس را کاملاً دقیق و بدون لغزش دانست و، در نتیجه، اینکه به طور کلی مسئله الهام الاهی را باید در پرتو دانش جدید از نو بررسی کرد. بنیادگرایان در جواب می‌‌گفتند که لغزش‌ناپذیری کتاب مقدس از امور بنیادین است که کنار گذاشتن آن کنار گذاشتن تمام دین است. در یهودیت سنتی، این موضع تغییر اندکی پیدا میکند: استدلال کرده‌اند که بنیادگرایی یهودی نمی‌تواند وجود داشته باشد، چون یهودیت سنتی کتاب مقدس را حمل بر معنای ظاهری نمیکند؛ اما این سخن صرفاً نوعی طفره است، چرا که در همان هنگام نیز تفاسیر حاخامی را بنیادگرایانه میپذیرفتند. بنیادگرایان یهودی اظهار میکنند اگر باور نداشته باشید که تفاسیر کتاب مقدس موجود در آثار حاخامی را خدا مستقیماً به موسی داده است، ممکن است آئین یهود را نیز بالکل رد کنید… من استدلال خواهم کرد که در اندیشه مدرن چیزی نیست که مقتضی رد و انکار این دیدگاه توحیدی سنتی باشد که خدا موجودی واقعی است، در طبیعت دخیل است، اما غیر از طبیعت و فراتر از آن است. فراطبیعت‌گرایی لیبرال دیدگاهی است که وجود و تعالی خدایی شخصوار را تصدیق میکند، در عین حال حال آماده پذیرش بصیرت‌های تازه در باب چگونگی متجلی شدن خدا در طبیعتی است که خود وی آفریده است.]1[
ایزریئل زنگویل، زمانی میگفت که حاخامهای سنتی که متدین‌ترین مردمان شناخته میشدند، هیچ حرفی برای گفتن در مورد دین نداشتند. به نحو مشابه، درباره متفکران یهودی در دوران پیشامدرن (قبل از انقلاب فرانسه و تخلیص یهودی) می‌توان گفت، در حالیکه بدون تردید به خدایی شخص‌وار معتقد بودند، هیچ توضیحی درمورد «شخص‌واری» نداشتند. برای اطمینان بیشتر، مخصوصاً متفکران قرون وسطا تصویری بسیار پیچیده و انتزاعی از خداوند داشتند: آنها، به تعبیر معروف پاسکال، «خدای فیلسوفان» را بر «خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب» ترجیح میدهند. با همه تأکیدی که بر وصف‌ناپذیری خدا داشتند، معتقد بودند که خدا واقعاً وجود دارد. این است که متفکران قرون وسطا – یهودی، مسیحی و مسلمان به یکسان – در مورد خداوند با واژگانی که از یونان باستان پذیرفته بودند بحث میکردند، اینکه او متعالی و ازلی است، در همه جا حضور دارد و فراتر از زمان و مکان است، ذات او قابل فهم و ادراک نیست اما انسان قادر است از طریق تجلی وی که شکوه آن تمام هستی را فرا گرفته است به شناخت او نائل شود. البته هیچ کدام از آنهایی که خدا را شخص‌وار تلقی می‌کنند از این موضوع ناآگاه نیستند که شخص‌واری با شرایط انسانی در ارتباط است و هنگامی که برای خداوند به کار رود کاملاً نادرست است؛ اما این نکته مربوط به کل زبان بشری است. توصیف شخص‌وار خدا بدین معناست که موجودی هست (این تعبیر هم کاملاً نامناسب است) که ما توسط وی به وجود آمدهایم و ما با او مواجهه می‌یابیم و او با ما مواجهه دارد. تصدیق اینکه خدا شخص است یا، به بیان بهتر، کمتر از شخص نیست، تصدیق این امر است که خداوند عالی‌تر از [صرف] یک ایده است که با ظهور وی تمدن شکل گرفته است، مثل اختراع چرخ یا کتابت و کشف الکتریسیته.]2[
دلایل افول اعتقاد خداگرایانه – یعنی خدای شخص‌وار – چیست؟ از زمان رنسانس تا کنون قوه ابتکار انسان تمایل داشته است که جهان خدامحور را با جهانی که مرکزیت آن در اختیار انسان است جا به جا کند. در نتیجه وجود خداوند هیچ گاه به این اندازه مورد انکار واقع نشده بود که به‌طور فزایندهای در این جهانِ پر از پیشرفتهای پیوسته و اثربخش انسان در زمینههای هنر، ادبیات، موسیقی، علم و فناوری با جهان هستی نامربوط تلقی شده است. هم‌زمان، ذهن دینی که همیشه نیازمند امر متعالی است که فقط با خداپرستی ارضا میشود، با یک پرسش ترسناک روبه‌رو شد: چه می‌شود اگر خداپرستی، که ممکن است مطلوب هم باشد، حقیقت نداشته باشد؟ زمانی که داروین نظریه خود را در مورد تکامل گونهها توسط فرایند انتخاب طبیعی ارائه داد، ستاره‌شناسان از وسعت بی‌انتهای جهان پرده برداشتند که در این جهان تمام منظومه شمسی ما همانند نقطه‌ای میباشد، مارکس انگیزه اقتصادی را در پس اعتقادات دینی دانست، و فروید دین را نوعی روان‌پریشی جمعی تصویر کرد، باور به خدایی به تک‌تک افراد بشر اهمیت می‌دهد بسیار مسئله‌ساز شد.]3[
برخی متفکران دینی، خصوصاً پل تیلیش و الاهیدانان «مرگ خدا» به معنای مسیحی، موردکای کاپلان و مکتب بازسازی‌گرایانه یهودی او، که نسبت به پیروزی فلسفه بیروح الحاد ناراضی بودند، گفتند که تنها راه پرداختن به این چالش این است که خدا را شخصی الاهی بدانیم، نه اینکه خداباوری را کنار بگذاریم. با این حال، این متفکران، از پی داروین و سایرین، تصدیق میکنند که غیر ممکن است به خدایی اعتقاد داشت که خلق می‌کند و نظم میدهد، در امور جهان دخل و تصرف میکند، به مخلوقاتش عشق می‌ورزد و به دعای آنها گوش میدهد، به نفس آدمی جاودانگی میبخشد و تضمین میکند که شر در نهایت مغلوب خواهد شد. آنها میگویند که آن خدای شخص‌وار مرده است، چون اکنون میبینیم که اساساً او هیچگاه وجود نداشته است. اما اگر خدا را به عنوان نیرویی در جهان بفهمیم که در راستای نیکی حرکت میکند و اگر اعتقاد به خداوند بدین معناست، با ایمان، تصدیق می‌کنیم که جهان به نحوی ساخته شده که خوبی در نهایت پیروز شود، آنگاه مرگ از این خدا دور است، بلکه زنده است و زنده‌ترین واقعیت برای غنا بخشیدن و ترفیع زندگی انسان است.]4[
متفکران یهودی که به اصالت طبیعت اعتقاد دارند، همچنان عبادت و مناسک دینی را با ارزش و اعتبار بسیاری مینگرند.]5[ البته عبادت ورزه‌ای برای تقاضا از خدایی که تصمیم نگرفته برای ارضای تمایلات ما نیست، بلکه رسیدن به مراتب بالاتر درجهان هستی و در وجود خودمان است. در زندگی عبادی، توجه ما به سمت ارزش‌های ازلی معطوف میشود و این امر سبب میشود که آنها در زندگی ما تحقق ملموس‌تری داشته باشند. به همین ترتیب، مناسک یهودی هنوز هم به عنوان امری پسندیده تلقی میشود و همان هدف عبادت را برآورده می‌کنند. آنها کوشش فردی ما را به تلاش ملت یهود که به سمت فهم کامل از روح یهود در حرکتند، پیوند می‌دهند. لذا، حتی از دید طبیعیگرا، دستورات دینی به عنوان فرامین الاهی تلقی میشوند، اما این دستورات از تجربیات مردم یهود طی سفری مشقت‌بار در طول تاریخ حاصل شده است، نه توسط شریعتگذاری الاهی.
باید به دقت این نظر را ملاحظه کرد: در گذشته این دیدگاه بسیاری از یهودیان را از رها کردن نگاه دینی در زندگی خود در امان داشت و امروزه هم بسیاری آن را تنها شیوه قابل دفاع برای یهودیت در زندگی مدرن می‌دانند. این دیدگاه تمایزات معمول زندگی یهودیان را با هواداران ارتدوکس و همچنین محافظه‌کاران و جنبش‌های اصلاحی از میان بر می‌دارد – گرچه ارتدوکسهای یهودی تمایل کمتری به پذیرفتن آشکار آن دارند. اما مشکلی که با طبیعتگرایی دینی وجود دارد این است که این دیدگاه نمی‌تواند آنچه را وعده شده است برآورده کند – خدایی قابل پرستش. چگونه اعتقادی مبهم مبنی بر اینکه چیزی بی‌ذهن «در آنجا» وجود دارد می‌تواند برای اعتقاد خداپرستانه سنتی مبنی بر اینکه ذهنی در پس و درون جهان وجود دارد جایگزینی واقعی باشد؟ جذابیت خداپرستی در قالب سنتی دقیقاً از این جهت بود که جهان هستی معنادار است، زیرا دارای خالقی است که پیوسته مخلوقات خود را هدایت می‌کند و از آنها محافظت مینماید. استدلال سنتی در مورد وجود خدا – با اشاره به نظم و طراحی در جهان به مثابه اثبات ناظم – حمایتی قوی برای موضع فراطبیعت‌گرایان لیبرال فراهم می‌کند اما به عنوان استدلالی به سود طبیعت‌گرایان قدر چندانی ندارد.]6[ درحقیقت چگونه کسی میتواند محکومیتی را تحمل کند که در آن نیروی مفروضی وجود دارد که به سوی نیکی در جهان حرکت میکند، در حالیکه، بر اساس فرضیههای طبیعی، این نیرو بی‌ذهن و فاقد شعور است؟
پیروان طبیعتگرایی دینی، که تحت تأثیر علم هستند، بر این عقیدهاند که اگر خدا را نوعی نیرو یا قدرت ناشخصوار بدانیم امروزه به لحاظ فلسفی مناسبتر از آن است که او را یک شخص بدانیم. آیا چنین است؟ چنانچه متفکران قرون وسطایی هرگز از گفتن این حرف خسته نشدهاند، تمام توصیفهای انسانی در مورد خداوند کاملاً ناروا است؛ در عین حال، چون چیزی که بنا است پرستیده شود باید تصویری در ذهن ایجاد کند، لازم است که از زبان قاصر آدمی، که تنها زبانی است که ما داریم، بهره ببرد، با این شرط که واقعیت به طرز نامحدودی بیش از چیزی است که ما بتوانیم بخواهیم بیانش کنیم. به ناچار ما باید در توصیف خود از واژههایی استفاده کنیم که از تجربیات عالی برگرفته شدهاند و سپس به آنها «و بی‌نهایت بیش از این» اضافه کنیم. یک نیرو یا یک قدرت، دقیقاً به خاطر اینکه ناشخص‌وار و در نتیجه بی‌ذهن است، از هر جهت که به شخص انسان مربوط شود از آن مادون است. برای به کارگیری عمل تخریبی دانشمندان به عنوان دلیلی برای رجحان استعاره قدرت یا نیرو، باید از این حقیقت مسلم چشم پوشی کرد که خود دانشمندان از طریق ذهن انسانی عمل می‌کنند. البته از یک دیدگاه، سخن از خدا به عنوان شخص پوچ است، تعبیری که به شدت آغشته به امور مربوط به انسان است. اما از آن پوچ‌تر آن است که از خدا به عنوان آن سخن بگوییم، که وقتی از او به همچون نیرو یا قدرت سخن می‌گوییم چنین می‌کنیم. ویلیام تمپل بر مبانی استوارتری، از حیث فلسفی و دینی، می‌گوید که وقتی خدا را او میخوانیم به معنای آن است که او چیزی بیش از او و نه کمتر. اما شأن آن کمتر از او است.
در اینجا میتوان ایراد گرفت که آیا اتخاذ چنین موضعی به معنای نادیده گرفتن چالشهای واقعی نیست که در برابر خداباوری توحیدی سنتی قرار دارد؟ آیا این خزیدنی بزدلانه به سمت بنیادگرایی نیست؟ چنین نیست. بنیادگرای شما با این چالش مواجه نمی شود: او به راحتی انکار میکند که چنین چیزی هست. از دید بنیادگرا، تکاملگرایان برخطایند؛ یافتههای ستارهشناسان همگی برای حاخامها شناخته شده بوده است؛ بحثهای فروید در خصوص اینکه دین اساس خود را از ترسهای غیر معقول انسان‌های اولیه گرفته است یک توهم است، و حتی این فرضیه که موجودی به نام انسان اولیه وجود داشته است قابل قبول نیست. از سوی دیگر، فراطبیعت‌گرای لیبرال با نظر گشوده‌تری با این سؤال که «چگونه ایده خدا به ذهن انسان وارد شده است» برخورد میکنند و آماده است تأیید کند که غالباً دیدگاه دینی چیزی بیش از نوعی آرزواندیشی نیست. به‌علاوه، او بین این سؤال که آیا خداوند وجود دارد و این سؤال کاملاً متفاوت که اگر خداوند وجود دارد، سازکارهای مورد استفاده او چیستند تفکیک می‌کند. برای مثال، داروین و فروید، در مورد سؤال مربوط به سازکارهای ممکن است با هم کنار نیایند. ما که باشیم که بخواهیم بگوییم خداوند، با دانش بیکرانش، این یا آن متفکر را وسیله‌ای قرار داده تا به سایر انسان‌ها منتقل سازد که از چه راهی عمل می‌کند؟
ناتوانی در لحاظ کردن این دو پرسش به نوعی علم‌زدگی بی روح منجر شده است. به عنوان مثال، فروید متقاعد شده بود که خداوند وجود ندارد و دین توهم است. فروید میپرسد، از آنجاییکه خداوندی وجود ندارد، پس چگونه عقیده وجود خدا در ذهن بشر خطور کرده است؟ و حال که باور به خداوند توهمی بیش نیست، چرا این امر در بین نژاد بشر ماندگار شده است؟ اینکه خداباوران قوت مقدمه اصلی فروید را انکار می‌کنند، بدین معنا نیست که تبیین‌های فرویدی را نیز که متعاقب نظریه وی آمده رد کنند. اگر او با گفته‌های فروید متقاعد شود، به لطف بصیرت‌های فروید، حالا فهم بهتری از این دارد که خدا چگونه در دوران ابتدایی نژاد بشر خود را به او معرفی می‌کند و چگونه از ترسهای طبیعی انسان در محیطی خصمانه استفاده میکند تا بشر خود را به وی متکی نماید.
حاخام ای.آی.کوک در مقاله خود با عنوان «اضطراب پاکیزگی» بر آن است که فرد معتقد نباید به سبب حمله به اعتقاداتش آزرده شود. این هجمهها غالباً علیه مفهوم خام خدا صورت میگیرد که هیچ کس جز معتقدان مبتدی و ساده‌انگار خود را به آن مشغول نمی‌کند. هنگامیکه فرد معتقدی به قبول ایدههای ناهنجار و ناشایست در مورد خدا تحریک میشود، هجمههای الحادی از بیتجربگی آنها بهره برده و آنها را از راه خود باز میدارد.]7[ این نفی، نفی ایده خدایی که آمیخته به اوصاف انسان‌وار است، در در تفکر یهودی دارای سابقهای قابل اعتنا است و ما اکنون به آن می‌پردازیم. اما، آنچه که در آغاز باید بگوییم این است که طریق نفی و سلب با شیوه تقلیل‌گرایی که توسط طبیعتگرایان دینی صورت میگیرد، بسیار متفاوت است. شیوه نفی تصدیق میکند که ما چیزی راجع به ذات خداوند نمیدانیم و نمیتوانیم چیزی در این مورد بگوییم. اما در عین حال تصدیق می‌کند که خدای ناشناخته را میتوان در تجلی وی ادراک کرد. از سوی دیگر، از نظر یک فرد تقلیل‌گرا، آنچه فراطبیعت‌گرا به عنوان تجلی خداوند میبیند، در واقع خداوند است – یعنی موجودی نیست که خود را در خلقت متجلی کند.
ابن‌میمون و دیگر متفکران قرون وسطا، اندیشه صفات سلبی را بسط و گسترش دادند. در باب صفات ذاتیه یعنی صفات مربوط به وجود، حکمت و وحدت، تنها میتوان به صورت سلبی سخن گفت. بنابراین گفتن اینکه خدا وجود دارد به معنای گفتن چیزی درباره ماهیت بالفعل خدا نیست زیرا سرشت او ناشناختنی است. همه آن چه از این جمله بر می‌آید – همه به تمام معنا – این است که او معدوم نیست، بدین معنا که در واقع خدایی ناشناختنی وجود دارد. به همین نحو، اینکه بگوییم خدا دانا است، یعنی اینکه خدا جاهل نیست. و اینکه بگوییم خدا واحد است نفی کثرت از وجود او است.]8[ با این حال، یک مشکل واقعی در اینجا به چشم میخورد. از نظر منطقی چه تفاوتی میان نفی منفی و ایجاد وجود دارد؟ مطمئناً این دو مشابه هم هستند. به نظر میرسد که موضوع متفکران قرون وسطا بیشتر مربوط به نیاز روان‌شناختی است تا بحثی معناشناسانه.]9[ پرستشگر، برای عبادت خدا باید تصویری از وی در ذهن داشته باشد. چنانکه استدلال شد، تأثیرگذارترین تصویر مربوط به شخصیت انسان است، معنادارترین برساختی که در جهان در اختیار انسان است. اما این تصویر موجود در ذهن هرگز نباید به عنوان واقعیت مورد قبول واقع شود؛ همیشه شرط روحی باید وجود داشته باشد. در تفسیر کوردووِرو از تورات موسی این جمله میآید: «ذهن عبادتکنندگان باید پس و پیش برود، وجود خدا را تأیید نماید (که برای این کار تصویر وی ضروری است) و سپس بلافاصله پس بزند، مبادا که تصویر ذهنی که تصور شده است همان باشد که مورد تصدیق واقع می شود.»]10[
در کبالا به نحوی در مورد خدا صحبت میشود که گویی در درون خود بی‌حد و بی‌نهایت (En Sof) است، «هیچ حدی ندارد.»]11[ درباره این جنبه هیچ نمی‌توان گفت. حتی طریق نفی نیز در مورد جنبه بی‌حدی ناروا است. این بدان معنا نیست که اهل کبالا به دو خداوند اعتقاد دارند، یکی آشکار و دیگری نهان. خدای پنهان همان خدای آشکار است (Deus absconditus is Deus revelatus).
البته فراطبیعت‌گرای لیبرال لزوماً خود را به قبول صورت‌بندی ابن‌میمون یا کبالایی‌ها محدود نمی‌کند. چون او دارای رویکردی لیبرال است، تمایل دارد اینگونه صورت‌بندی‌ها و در قالبی تاریخی ببیند – یعنی مقید و مشروط به الگوی‌های فکری عصر متفکر. آنچه وی از این تأملات به دست میآورد، درک این است که سرشت حقیقی خدا رازی فراتر از ذهن انسان است. همان‌گونه که حکیم فرزانه در آلبو میگوید: «اگر او را میشناختم، او بودم.»]12[ اینکه در سنت یهودی آزادی قابل ملاحظه‌ای برای تأمل و گمانه‌زنی درباره راز وجود دارد موجب آسودگی خاطر فراطبیعت‌گرای لیبرال برای تأمل و گمانه‌زنی است. اما چون وی به خدای سنتی اعتقاد دارد (تأمل و گمانه‌زنی و همچنین آزادی تفکر جزئی از سنت هستند)، او همیشه از تقلیل‌گرایی امتناع دارد. می‌توان گفت که او صادقانه از اینکه خدا را از وجود بیرون ببرد پرهیز دارد.
بنابراین برای یهودیان مدرن در مورد پرسش خداوند سه تلقی وجود دارد: او می‌تواند فردی ملحد باشد، می‌تواند طبیعت‌گرای دینی باشد، یا میتواند فراطبیعت‌گرای دینی باشد. به عبارت دیگر و در توضیح سه مورد فوق میتوان گفت که یک فرد میتواند وجود خدارا انکار کند، میتواند ایده خداوند را به عنوان نیرو یا قوهای که در راستای نیکی حرکت میکند تعبیر کند یا اینکه میتواند به خدای شخصوار سنت یهود معتقد باشد. همه این موارد به بستگی دارد که کدام دیدگاه به زندگی انسان معنای بیشتری می‌دهد و فلسفه وجود منسجم‌تری ارائه می‌کند. انسجام یک فرد عدم انسجام فرد دیگر است. بدون شک، ذهنیت برای انتخاب این سه فلسفه یک عنصر اصلی است. این احتمالاً چیزی است که کرکگارد و دیگر اگزیتانسیالیست‌های دینی در هنگام صحبت در مورد «جهش ایمان» به آن اشاره میکنند؛ مفهومی که در تفکر دینی یهود معاصر به وفور در مورد آن کار شده است، اما برای معطوف کردن توجه به عنصر انتخاب آزادانه فلسفه کارآمد بوده است. بگذارید به اختصار بررسی کنیم که چرا فراطبیعت‌گرای لیبرال این دیدگاه را به دو دیدگاه دیگر ترجیح میدهند.
تفکر درباره خدا به عنوان شخص، یعنی نخست توجیه خودِ واژه انسجام. بنابراین، همانگونه که ملحدان معتقدند، اگر جهان تنها یک واقعیت بیخرد و حیوانی باشد و اگر، آنگونه که طبیعتگرایان دینی معتقدند، نیرویی که در راستای نیکی حرکت میکند در این جهان باشد، چگونه میتوان ویژگی انسجام را در این جهان توضیح داد که علم بر اساس آن عمل می‌کند – و در واقع، عقل انسانی به وسیله آن عمل می‌کند؟ توضیحات مشهور تیلور در این موضوع است.]13[ در برخی ایستگاههای راه آهن انگلیس در نزدیکی مرز ولز، ریگهای کنار راه آهن به نحوی کنار هم چیده شدهاند که جمله «به ولز خوش آمدید» را ایجاد کردهاند. یک مسافر شکاک در واگن قطار ممکن است اینگونه تصور کند که چیده شدن این ریگ‌ها در کنار هم به شکل اتفاقی و تصادفی بوده است. آنچه که این عابر شکاک نمیتواند به نحو معقول بر طبق تصورات خود انجام دهد این است که به بقیه مسافران همراه خود اطلاع دهد که وارد ولز شدهایم. فراطبیعت‌گرای لیبرال علامت خوش آمدگویی را به چینش اتفاقی ریگها ربط نمیدهد و آن را ناشی از تصادف نمیداند، و تلاشی هم نمیکند تا همه چیز را در این جهان عجیب و پر رمز و راز توضیح دهد، جهانی که وی معتقد است توسط ذهنی نیکخواه خلق شده است. مثلاً او نمی‌تواند بفهمد که چرا شر در جهان وجود دارد. اما او می تواند تشریح کند چرا انسان اصرار به توضیح این اصل میورزد، ذهن او در جست‌وجوی عملکردهای نامحدود ذهنی بی‌نهایت در ورای جهان است. در دو فرضیه دیگر همه چیز بر اساس تصادف است. اما تصادف به این معنا است که همه چیز اتفاقی و تصادفی میباشد، تا جایی که که حتی برای «معنا» معنایی وجود ندارد. اگر یک خدای شخصوار وجود ندارد، فردیت از کجا آمده است؟ اگر ذهنی در ورای هستی قرار ندارد، پس قدرت تفکر و تعقل آدمی از کجا آمده است؟ اگر نیکی سرتاسر هستی را فرا نگرفته است، پس نیرویی که به سمت نیکی در حرکت است از کجا آمده است – اصلاً مفهوم نیکی از کجا ناشی شده است؟ اگر همه چیز بر حسب یک اتفاق به وجود آمده بود، فقط دین آرزواندیشی نبود. تمام تفکرات آرزواندیشی بود.
شاعر با شجاعت و وارستگی میگوید:

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.