به عنوان یک استراتژی

دانلود پایان نامه

1- استالین در فوریه 1946 اعلام کرد که اتحاد شوروی قصد خلع سلاح قوای مسلح در مناطق تحت نفوذ را ندارد.
2 – بی میلی شوروی به برگزاری انتخابات دموکراتیک که در سرزمینهایی که از سلطه ی نازیها آزاد ساخته بود. (کگی،ویتکف،1382،80 )
چونکه کمونیستها مدعی بودند پس از آنکه تمام مردم جهان به ایدئولوژی کمونیسم بپیوندند، دیگر کمونیسم، مخالفی در جامعه نخواهد داشت . و دموکراسی به مفهوم واقعی آن برقرار خواهد شد. (پروین،1346،9) همچنین کائوتسکی می گفت: بدون اجرای کامل دموکراسی پیروزی سوسیالیسم امکان پذیر نیست. لنین نیز عقیده داشت، که سوسیالیسم پیروز بدون دموکراسی محال است .
«بدین ترتیب لنین بیان می دارد که ، تنها کمونیسم توانایی آن را دارد که دموکراسی حقیقی و کامل را برقرار بکند. » (رحیمی،1381،177-178)
3- خود داری اتحاد شوروی از کمک به بازسازی مناطق آسیب دیده بعد از جنگ جهانی دوم، که همانا مناطقی بود که خارج از تحت کنترل و سلطه ی اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی قرار داشتند.
4- بردن کالا و اقلام زیر بنایی از مناطقی که تحت اشغال شوروی بود. رفتار خود خواهانه و اغلب ممانعت آمیز که با سازمانهای نو پای بین المللی داشت.
5- بی توجهی فرصت طلبانه نسبت به حقوق بین الملل و نقض موافقتنامه ها و معاهدات که از جانب شوروی روی می داد.
6- رخنه و نفوذی که می خواست در نهضتهای کارگری غرب برای توسعه طلبی بدست بیاورد. ملاحظه می شود که استالین برای توسعه طلبی خویش بهانه های لازم را تهیه می کرد. (کگی،ویتکف،1382،80)
در همان سال استالین نطقی را بیان داشت: که در آن وی از اجتناب ناپذیری جنگ با قدرتهای کاپیتالیستی سخن به میان آورد. و اصرار ورزید که مردم جماهیرشوروی دچار توهم نشوند که پایان جنگ به معنی فراغت ملت است. بلکه به عکس نیاز به تلاشهای شدیدی است تا سرزمین مادری راقدرتمند ساخت.(همان،85)
امپریالیسم جهانی ایدئولوژی لیبرالیسم: (امپراتوری آمریکا )
ایالات متّحده آمریکا بدون آنکه تمایل داشته باشد به یک قدرت جهانی تبدیل شود. در نتیجه ی یک ساختار داخلی سرمایه داری منبسط ـ امپریالیسم آمریکا ـ پدید آمد. که بعد از سال 1865 آمریکا به عنوان یک قدرت جهانی رشد کرد. در سال 1897 این سخن مطرح بود، «که چه بخواهیم و چه نخواهیم، وقت آن رسیده است که آمریکاییها به خارج از اطراف خود نیز نظر بیندازند». زیرا رشد تولیدات داخلی از یک طرف، و افکار عمومی به طور فزاینده ای خواستار این انگیزه می باشد.(روریش،1372،73)
در مورد ظهور امپریالیسم آمریکا در جهان، اول باید به جنگهای آمریکا – اسپانیا در سال 1898 اشاره نمود.که یکی از روشنفکران آمریکایی می گوید: به دنبال کمبود سرمایه لازم در آمریکا، این کشور شروع به تجاوزات و لشگر کشیهای نظامی نمود. همچنین آمریکا با نفوذ در کشورهای ضعیف و ارائه ی کالاهای خود به این بازارها، توانست از کالاهای اضافی خود منفعت اقتصادی کسب نماید.آمریکا که به سرعت به بزرگترین تولید کننده ی مصنوعات کارخانه ای جهان در می آمد، لازم بود که کالاهای خود را به بازارهای جهانی صادر کند. با وضع تعرفه های گمرکی از ورود کالاهای دیگر کشورها به داخل جلوگیری نمود. که موجب شد صادرات کالاهای آمریکای به صورت چشمگیری افزایش یابد. پیامدهای این تحوّل اقتصادی و قابلیّت تولید بسیار زیاد کارخانه ها، به مرور زمان بر سیاست خارجی آمریکا تأثیرگذاشت.(حمیدی نیا،1384،539) از طرفی سیاست معروف «درهای باز» که همان تداوم تجارت آزاد امپریالیسم بود . سعی داشت با پیروی از الگوی انگلیسی بجای راههای رسمی از طریق غیر رسمی تجارت و تسلّط خود را بر جهان- تقدم با آسیا – گسترش دهد. ماکس وبر می نویسد: بر خلاف عقاید، این علایقهای مادی و معنوی هستند که مستقیماً بر اعمال انسانها حاکم هستند. آن دسته از تصاویر ذهنی که انسان به کمک عقاید از جهان به دست می آورد، اغلب راهگشای راههایی هستند که در آن پویایی منافع و تمایلات اعمال ادامه می یابد. که بنای سیاست در های باز آمریکا بر این اصول استوار بود.که بوسیله ی تئودور روزولت 1909-1901 دنبال شد. وی با قوه ی محرّکه ی دین و عقاید اصلاح طلبانه و همچنین با آمیزش نظریه و عمل، به سلطه ی امپراتوری آمریکا تداوم بخشید.آمیزش عمل و ایدئولوژی روزولت، تأثیر بسزایی در گسترش نفوذ و سلطه ی امپریالیسم آمریکایی داشت.(روریش،1372،76)
در سال 1902 «هابسون» در کتاب خود با عنوان « امپریالیسم و بررسی آن» می نویسد: به نظر می رسد که هرگونه بهبود در روش تولید و همچنین هر گونه تمرکز بر مالکیت و شیوه های کنترل، در نهایت به گسترش امپریالیسم منجر می شود. و سپس اشاره می کند که امروزه، افراد فعال در صنایع و بازرگانی کشور ما در یافته اند که رشد عوامل تولید از رشد مصرف فزونی گرفته است. لذا کالاهای کمتری در مقایسه با کل کالاهای تولید شده به فروش می رسد.و سرمایه داری زیادی بدون استفاده مانده است. بدین گونه ، به دلیل منافع مالی و اقتصادی شرکتهای بزرگ ، انگیزه ی لازم جهت توسعه ی امپریالیسم شکل می گیرد.که این امر به رقابت قدرتهای بزرگ منتهی می شود. مانند:(جنگ جهانی اول) (جامی،1384،30)
در زمان جنگ جهانی اول مردم و دولت آمریکا به نوعی با تعجب و ناباوری به جنگ می نگریستند. چونکه از نظر آنان با گسترش تکنولوژی و افزایش تبادلات جهانی متعاقب فرایند مدرنیزاسیون و دینامیسم آن، نزاع بر سر مسائل مرزی و ملیّتی مربوط به دوران گذشته و دور از شأن مردم متمدّن قرن بیستم بود. امّا برخلاف این نگرش آمریکای متمدّن نیز در جنگ جهانی دوّم به نیّت گسترش اهداف امپریالیستی خویش وارد شد. ( طباطبایی،1381،17) که می توان در خطابه ی جورج واشنگتن مشاهده کرد، که می گفت: آرزوی آمریکا به تحصیل سرزمین دیگران و کسب منافع ، کمتر از طرز تفکّر پایه ای در باره ی جایگاه منحصر و مشروع کشور در جهان در احساسات منعکس بود. از این دیدگاهِ قوم مرکزی، بیان آن آرزو چیزی جز از جهاد مسیحایی نبود.
با تصور و فرض معصومیّت و فضیلت ذاتی، آمریکا رفتارش را بر این اساس منطقی استوار کرد که کشورش رسالتی ویژه در جهان دارد.(کگی،ویتکف،1382،66)
بدین ترتیب آمریکا در جنگی شبیه قرون وسطایی اروپایی مشارکت کرد. بنابراین از همان آغاز جنگ ، ویلسون رئیس جمهور آمریکا پیشنهاد میانجیگری میان متخاصمان و تقاضای صلح بدون پیروزی را نمود. که مورد توجّه هیچ کس قرار نگرفت. همزمان بر طبق نص صریح دکترین مونروئه که آمریکاییان را از دخالت در امور اروپاییان باز می داشت، دولت آمریکا بی طرفی خود را برای جهانیان اعلام نمود.با این همه گرایش سیاسی متضاد در داخل آمریکا در رابطه با موضوع جنگ وجود داشت.که حفظ بی طرفی را مشکل می کرد. سرانجام با غرق شدن دو کشتی انگلیسی بنام « لوزیتانیا »و فرانسوی بنام « سوسکس»، توسط نیروی دریایی آلمان، که اتباع آمریکایی در آن وجود داشتند، بهانه ی لازم را برای رئیس جمهور آمریکا فراهم آورد تا با کنار گذاشتن ظاهر بی طرفانه ی خود، باطن جانبداری از انگلستان و فرانسه را آشکار سازد. به دنبال استعفای وزیر خارجه آمریکا(بریان) ، محتوای تلگرام وزیر امور خارجه آلمان که دولت مکزیک را برای حمله به آمریکا در صورت اعلان جنگ ایالات متحده به دولتهای محور تشویق می کرد، رمزگشایی گردید. تا اینکه آخرین بهانه برای مداخله آمریکا در جنگ بدست آمد. سرانجام آمریکا با کنار گذاشتن دکترین مونروئه پس از یک قرن حاکمیت آن، درششم آوریل 1917 وارد جنگ اروپایی شد.و نهایتاً حضور بیش از یک میلیون سرباز آمریکایی در جبهه ی اروپایی و اعطای بیش از بیست میلیارد دلار وام به دولتهای انگلستان و فرانسه، در سرنوشت جنگ تأثیر مستقیم گذاشت.(طباطبایی،1381،17)
پس از پایان جنگ ویلسون رییس جمهور آرمانگرای آمریکا، با صدور برنامه چهارده ماده ای خود را به منظور حفظ صلح و امنیت جهانی و جلوگیری از بروز دوباره جنگ به همه اعلام نمود. در نوامبر همان سال دولتهای محور بر اساس ماده های ویلسون قرارداد ترک مخاصمه را امضا کردند.با توجه به اینکه در کنفرانس صلح پاریس 1919-1920آمریکا به دنبال دفاع از منافع مشترک دولتهای فاتح بود، اما اروپاییان هر یک به دنبال منافع ملی خود بودند. با استمرار سیاستهای استعماری دولتهای اروپایی، در عمل طرح چهارده مادّه ای ویلسون از محتوای اصلی خود تهی گشت. و آمریکا دریافت که یک قرن حاکمیّت مونروئه و سیاست خارجی قارّه ای، آمریکا را عاری از هر گونه تجربه ی سیاسی فرا قارّه ای ساخته است. چون در خارج از آمریکا بر خلاف امپریالیسم قارّه ای که سیاستهای توسعه طلبانه ی خویش را اعمال می کرد ،آمریکا مواجهه با دولتهای امپریالیستی دیگر بود.که براحتی اجازه ی فعالیت به آمریکا را نمی دادند.در پایان جنگ نیز انگلستان و فرانسه ضمن تشکر از حضور آمریکا در جنگ ، از این دولت خواستند که اروپا را ترک کند. به این ترتیب پس از گذشت سه سال، ماجراجویی آمریکا به پایان رسید. وآمریکا بار دیگر به سیاست درون گرایی قارّه ای باز گشت.و با به قدرت رسیدن حزب جمهوری خواه در سه انتخابات پی در پی ، در دهه های 1920 و 1930 سیاست جهانگرایی به طور موقت کنار نهاده شد.(حمیدی نیا،1384،541)
اصول چهارده ماده ای یعنی امپریالیسسم ویلسون دارای دو جنبه ی اخلاق و سیاست می باشد. سیاست ویلسون چیزی جز سوء استفاده از مرزهای خارجی برای اهداف تجارت، یعنی حفظ امتیازاتی که بانکداران و مؤسسات مالی به دست آورده بودند نیست. که همانا تجارت و بانکداری محرّک اصلی گسترش امپراتوری آمریکا است.(روریش،1372،79) در بررسی علل ورود آمریکا به جنگ،توسط جمهوریخواهان به رهبری «هنری کابوت لوگ» ، گروههای امپریالیستی صاحب نفوذ نزد دولت را مقصر دانستند. از جمهوری خواهان سرمایه داران بزرگ، صاحبان انحصارات و کارتلهای صنعتی و گروههای میلیتاریستی با تأثیر گذاری بر سیاست خارجی آمریکا، این دولت را تشویق به کنار گذاشتن اصول دیپلماسی قارّه ای نمودند. چونکه با توجّه به رشد سرمایه داری مالی در عصر امپریالیسم، به نظر می رسید که آمریکای لاتین دیگر منطقه ای کوچک برای اقتضائات و نیازهای امپریالیستی آمریکا در تأمین مواد اولیّه و بازار فروش بود. با پایان جنگ جهانی اول، کارتلها و تراستهای آمریکایی امید داشتند در دوران بازسازی ،نه تنها با فتح بازارهای اروپایی اقدام به سرمایه گذاری در کشور جنگ زده قاره ی کهن نمایند. بلکه از این طریق بتواند به مستعمراتی جدید و سایر مناطق حاشیه ای نیز دست یابند.(طباطبایی،1381،17)
بعد از این جنگ بود که موضع قدرت اقتصادی آمریکا بنا به دلایلی در مقیاس وسیعی تقویت شد. یکی از دلایل این بود که بریتانیای کبیر و فرانسه می بایست از قسمت بزرگی از سرمایه های خارجی خود چشم پوشی کنند. تا بتوانند بهای سلاحهای ارسالی آمریکا را بپردازند. هر دو قدرت در پایان جنگ نه میلیارد دلار به آمریکا بدهکار شدند. به همین ترتیب برتری قدرت سرمایه داری آمریکایی در مقابل کمبود شدید سرمایه های اروپایی متجلی یافت.(روریش،1372،248)
بدین ترتیب در می یابیم که، گروههابی کاپیتالیستی و امیال امپریالیستی دولتمردان آمریکایی فراتر از آن شدند، که آمریکا قوانین بی طرفی را سر لوحه ی سیاست خارجی کشورش، در جنگی جدید قرار بدهند. اگر چه تا سالهای 1940 امریکاییان با انزواجویی به عنوان یک استراتژی سیاست خارجی ، پیوندی محکم داشتند ولی تاریخ جمهوری دلالت بر وجود گرایش بین المللی گرایی نیز دارد. سنّت بین المللی گرایان در بر دارنده ی عملکردهای متنوعی، شامل نه فقط اعمال قدرت، بلکه مداخله در امور سیاسی دیگران، نفوذ اقتصادی در بازارهای خارجی از طریق سرمایه گذاری و تجارت، حفظ حضور دیپلماتیک در سطح بالا، حسّاسیّت نسبت به تهدیدات به شئون کشور و کوشش مصممانه جهت انتقال و استقرار ارزشها و نهادهای امریکایی در خارج می باشد. بدین ترتیب ، سنّت بین المللی گرایان در حد افراط، آمریکا را یک جمهوری امپریال می ساخت. (کگی،ویتکف،1382،65) با وارد شدن آمریکا به صحنه ی جنگ جهانی دوّم و همچنین با استفاده از تجربیّات سیاسی حضور در جنگ جهانی اوّل باعث شد که با انباشت ملزومات قدرت و ایجابات نظام بین المللی جدید، دکترین قارّه ای مونروئه را، که برای جلوگیری از تهاجم کشورهای اروپایی بود، و می خواست وضع موجود را حفظ بکند. با جمله (اروپا، مال اروپا- آمریکا، مال آمریکا) برای همیشه کنار بگذارد، و دکترین جدید ترومن را برای امپریالیسم جهانی خویش در سیاست خارجی تبیین کنند.
این بار یعنی در جنگ جهانی دوم، بر خلاف جنگ پیشین ، آمریکا به بهانه ی تقسیم ارزشهای مشترک با دموکراسیهای اروپایی از نظر سیاسی در کنار انگلستان و فرانسه قرار گرفت. اما با استفاده از تجربیات جنگ گذشته آمریکا قبل از حضور نظامی در جنگ جدید، تمهیدات لازم را برای فردای پس از جنگ تدارک دیده بود.یعنی این دفعه آمریکا با توجه به نیازهای استراتژیک و دیپلماتیک مورد نظرخود، بر خلاف جنگ قبلی که از منافع اروپاییان دفاع می کرد، اهداف سیاسی و نظامی را دنبال می نمود. اگر چه تغییر جهت در سیاست خارجی قارّه ای در جنگ قبلی با دشواریهای بسیار همراه بود، اما این بار اقتضائات نظام امپریالیستی چنان توانمند بود که بتواند دکترین مونروئه را برای همیشه به خاک بسپارد.آمریکا بر اساس شکل نوینی از گسترش، می خواست که در حوزه های جهانی به تعامل بپردازد. که سرانجام با تضعیف ابر قدرت رقیب در شرق و خالی شدن میدان جهانی ، واشنگتن به دنبال بسط دامنه ی سلطه جویی خود در فردای نظام دو قطبی در حوزه ای به وسعت سرتاسر کره ی زمین است. به همین علت در سال 1939 برای اوّلین بار بودجه ی نظامی آمریکا در زمان صلح به حدود یک ششم بودجه ی کل کشور افزایش یافت. وهمچنین در نوامبر 1939همه ی قوانین مربوط به بی طرفی لغو گردید. و باعث شد که موانع سر راه اهداف امپریالیستی آمریکا برطرف شود.
اگر بیست سال پیش طرح چهارده ماده ای ویلسون در کنفرانس صلح پاریس به کاغذ پاره ای تبدیل شده بود. علت آن مرتفع شدن نیاز دوستان اروپایی به حضور آمریکا در فردای جنگ بود. اما این بار آمریکا در اوج نیاز متّحدان اروپایی و قبل از ورود به جنگ ، نظرات خود را در مورد دنیای پس از جنگ در قالب منشور آتلانتیک به تأیید و امضای دوستان خود رساند. بدین ترتیب به نظر می رسد که دیگر همه چیز برای حضور آمریکا در جنگ آماده شده بود. حتی هنری کیسنجر مشاور امنیت ملی سابق آمریکا نیز اعتراف می کند.که آمریکا در سپتامبر 1941 حالت تهاجمی به خود گرفته بود.که با حمله ی ژاپن در دسامبر 1941 به پایگاه آمریکا در «پرل هاربر»در «هاوایی» رسماً وارد جنگ شد.(طباطبایی،1381،17)
با آغاز جنگ جهانی دوم آمریکا در وضعیتی قرار داشت که به مرحله ی جدید برونگرایی، آداب و رسوم بین المللی گرایی لیبرال وارد شود. سنّت روشنفکری و سیاسی که معتقد به ضرورت رهبری توسط دموکراسیهای لیبرال در ایجاد و بنای نظم جهانی مسالمت آمیز آمریکا بود. رهبرانشان را به تحرک جهانی وا داشت. (کگی،ویتکف،1382،67) که این سر آغازی برای تحول بنیادین در سیاست خارجی بسوی جهانی شدن بود. دکترین ترومن وارد فاز جدیدی شد که دیگر قائل به هیچ حد و مرزی برای اجرای منویات توسعه طلبانه سیاست خارجی آمریکا نمی شناخت.«هاری ترومن » در سال 1949 مدعی شد که اقدامات ناشی از فلسفه ی کمونیستی، تهدید می باشد.رییس جمهور آیزنهاور نیز هشدار داد، در قلمرو جهانی، ما مواجه با یک ایدئولوژی خصم با خصوصیت الحاد، بیرحمی در منظور، و خیانت در روش می باشیم. اعلام نظرهای رسمی معمولاً بعد از جنگ جهانی دوم روی داد.که تأکید بر مزاحمتهای ایجاد شده توسط دکترین مارکسیسی ـ لنینیستی داشت. (همان،73)
دکترین جدید بر اساس تقابل میان دو ایدئولوژی متخاصم امپریالیسم و کمونیسم و با تکیه بر پتانسیلهای عظیم اکتسابی آمریکا در طول جنگ شکل گرفت. جنگ جهانی دوم سبب شد که واژه ی ابر قدرت را به آمریکا نسبت داده شود. از همان آغاز آمریکا اهداف نظامی و امنیت خود را در اولوّیت قرار داد.و قدرت خود را در سال1941 از اقیانوس آرام آغاز کرد و به تدریج به اقیانوس اطلس گسترش داد. نوبت به مدیترانه رسید.در سال1942 در آفریقا نیرو پیاده کرد و در سال 1943 در جنوب اروپا حضور یافت. سرانجام موفّقیت پروژه ی مانهاتان در شکافتن هسته اتم ـ اورانیم و پلوتونیوم- و آزمایش نخستین بمب اتمی در شانزده ژوئیه در مرکز تحقیقاتی «لوس آلاموس» در نیو مکزیکو، آمریکا را از توان خارق العاده ای برخوردار نمود. که استفاده از آن برای «هیروشیما» و «ناکازاکی» آمریکا را به قدرت بین المللی تبدیل کرد.از همان آغاز جنگ رویکرد سیاست خارجی آمریکا جهانی گردید. اما بعد از پیروزی متّفقین و تسلیم گروه محور ، همتای دیگری در شرق برای آمریکا پیدا شد. که با ادعای آنکه برنده ی واقعی جنگ است سر بر آورد.(طباطبایی،1381،17)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.