ساختارهای اجتماعی

دانلود پایان نامه

به اهمیّت و ویژگی ایدئولوِی از دیدگاه متفکّرین برجسته می پردازیم:
بعضی از متفکّرین مانند:« موریس دوورژه»، دو نقش برای ایدئولوژی در نظر می گیرد:
نقش اول: اعتراضهای خصوصی را هماهنگ و آنها را به صورت اعتراضهای خاص و منسجم اجتماعی پدیدار می کند.
نقش دوم: به تعارضها خصلت ارزشی می بخشد تا فرد معترض تعهد عمیق ایجاد کند.
«هانا آرنت» معتقد است: که در ایدئولوژیهای غربی سه ویژگی توتالیتر وجود دارد، اینکه ایدئولوژیها داعیه ی تبیین جهان را دارند، و نه تنها به تبیین آنچه که در حال حاضر- وجود دارد- می پردازند، بلکه به تبیین آنچه که بر جهان گذشته و خواهد گذشت نیز، می پردازند. تفکّر ایدئولوژیک خود را از هرگونه تجربه ای مستقل می داند. زیرا لازم نمی بیند که از هر پدیده ی تازه ای چیزی بیاموزد. تبلیغات جنبش توتالیتر در جهت آزادسازی اندیشه از تجربه و واقعیت کار می کند. و در صدد آن است که یک معنای اسرارآمیز در هر رویداد عمومی و محسوس تزریق کند. و در پشت هر عمل سیاسی عمومی یک نیّت سری را بیابد. (آرنت،1392، ۳۲۷)
«مایکل راش » در کتاب « جامعه و سیاست » به چهار ویژگی ایدئولوژی که به هم وابسته اشاره می کند: اوّل ، داشتن یک عقیده یا اندیشه ی خاص به داشتن یک یا چند عقیده یا اندیشه های دیگر وابسته است. برای مثال: اعتقاد به آزادی بیان به طور طبیعی با اعتقاد مشابه به آزادی اجتماعات و آزادی از زندانی شدن مستبدانه در ارتباط است. دوّم، اینگونه اعتقادات کم و بیش وضوح، انسجام و همسازی درونی خواهد داشت. بنابراین، از هم اندیشه ها و اعتقاداتی که یک ایدئولوژی را تشکیل می دهند بر یک یا چند اصل نادرست استوار باشد. رابطه بین آنها هنوز در ذهن معتقدان به آن منطقی و دارای انسجام درونی است.
سوّم ، این اندیشه ها و باورها ممکن است دیدگاههای مربوط به طبیعت نژاد انسانی ، برای مثال: طبیعت خود خواهانه ، همکارانه، عقلایی، فرد گرایانه ، اشتراکی یا اجتماعی را منعکس نمایند.
بنظر می رسد باز هم درستی چنین دیدگاهی هر چند که هنگامی ایدئولوژی اساس رفتار را تشکیل می دهد، ممکن است مهم باشد. اما پیش شرط وجود یک ایدئولوژی معین نیست. چهارم، این گونه باورها ممکن است با یک وضع اجتماعی خاص یا مجموعه ی ترتیباتی در ارتباط باشند که برای رسیدن به آنها باید تلاش کرد، باید آنها را به دست آورد و باید آنها را حفظ کرد. بدیهی است یک چنین وضعیتی ممکن است به واقعیت یا بسیار دور از واقعیت باشد، اما ایدئولوژی ممکن است از ایدئولوژی این جهانی تا مسیحایی متغییر باشد.(راش،1377،204)
«ریمون آرون» نیز ایدئولوژیها را آموزه‏هایی می‏بیند که دارای سه خصیصه هستند، یکی ، خصلت عاطفی آنهاست که برخلاف اندیشه‏های ناب بیشتر طالب متقاعد کردن هستند تا بیان کردن، دیگری، توجیه علایق و منافع است و سوّم، ساخت‏ به ظاهر منطقی، عقلی و منسجمی است که در برخی از ایدئولوژیها مانند: مارکسیسم این نظم بیشتر است. ایدئولوژی تنزل اندیشه به سطح عمل است لذا مشوّق و وسیله عمل سیاسی قرار می‏گیرد. (بشلر، 7:1370) بر اساس عقیده ی «هیوود » ایدئولوژیها سه عملکرد را دارا می باشند اوّل ، ایدئولوژیها شرحی را در باره ی نظم موجود عرضه می کنند، که معمولاً به شکل یک جهان بینی است. در قدم دوّم، ایدئولوژیها الگوی یک آینده ی مطلوب را ارایه می دهند، یعنی تصویری از ،«جامعه خوب». ودر مرحله سوّم، ایدئولوژیها یک طرح کلّی را در باره ی اینکه چگونه تحوّل سیاسی می تواند و باید ایجاد شود عرضه می کند.
با توجه به اهمیّت ایدئولوژی ، لیبرالها، بویژه در دوران جنگ سرد، دیدگاه منفی در رابطه با ایدئولوژی داشتند. و آنرا به عنوان یک نظام عقیدتی تأیید شده ای که مدّعی است حقیقت را در انحصار خود دارد، و غالباً این ادّعای کاذب را که جنبه ی علمی دارد به شمار می آوردند. از این رو ایدئولوژی را ذاتاً سرکوبگر و حتی توتالیتر می دانستند و نمونه های اصلی آن را کمونیسم و فاشیسم می دانستند.(اینپا،1392،6) محافظه کاران نیز معمولاً ایدئولوژی را به مثابه ی تجلّی استکبار فرد گرایی به شمار می آوردند. که براین اساس ایدئولوژیها عبارتند از: نظامهای پیچیده ی تفکّر که خطرناک و غیر قابل اعتماد می باشند، چون از حقیقت دور افتاده اند. لذا اصول و هدفهای را تعیین کردند که یا به سرکوب جدید می انجامد و یا دست نیافتنی اند. در این راستا، سوسیالیسم و لیبرالیسم آشکارا جنبه ی ایدئولوژی دارند. سوسیالیستها، ایدئولوژی را مجموعه ای از عقاید می دانند که بر تضاد جامعه طبقاتی سرپوش گذاشته و موجب آگاهی کاذب و عدم تحرک سیاسی در طبقات فرو دست می شود. فاشیستها، غالباً ایدئولوژی را مردود می شمارند زیرا آنرا بیش از حد نظام مند، خشک و عقلانی شده ی فهم سیاسی می دانند، که مبتنی بر علل مطلق است نه اشتیاق واراده. بنابراین نازیها ترجیح دادند که عقاید خود را در قالب یک جهان بینی عرضه کنند، نه به عنوان یک فلسفه ی نظام مند شده . بنیادگرایان، که بیشتر از بعد دینی به ایدئولوژی می نگرند روی این ملحوظ برنامه را برای بازسازی اجتماعی عرضه می کنند، ایدئولوژیهای غیر دینی را مردود می شمارند و آنرا فاقد جنبه ی اخلاقی می دانند. با توجه به دیدگاههایی که در رابطه با ایدئولوژی مطرح گردید، بیشتر این مکاتب از بعد منفی به این قضیه نگریسته اند. در حالیکه با توجه به دیدگاه فوق الذکر ایدئولوژی هم در گذشته و هم در حال، نقش ارزنده ای را در عرصه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دارد. چنانچه « جان مینارد کینز » اقتصاد دان بریتانیایی استدلال کرده است، که عقاید اقتصاد دانان و فیلسوفان سیاسی بر جهان حکومت می کند. وی مقتقد است: که انسانهای سیاسی که باور دارند خود آنان کاملاً مستثنی از هر نفوذ  فکری می باشند، معمولاً بندگان یک اقتصاددان در گذشته اند. دیوانگانی در حال اقتدار هستند که خواب و خیالهایی را در سر می پرورانند.
بطور کلی ایدئولوژی کار ویژه های سیاسی پر ثمره ای را در سازمان های جامعه دارد. به عنوان مثال: در عرصه ساختار های سیاسی، ایدئولوژی در دست طبقه ی حاکم ابزاری بالقوه برای تحکیم و تثبیت قدرت حکومت است، و در دست مخالفان طبقه ی حاکم ابزاری بالقوه برای تغییر حکومت می باشد. در واقع مانند شمشیر دولبه عمل می نماید. زیرا طبقه ی مخالف هر نوع حرکتی را به منظور رسیدن به هدف ایدئولوژیک جلوه داده و به عنوان بهترین نوع حربه ی سیاسی از آن استفاده می نماید در بعضی مواقع ایدئولوژی به مثابه ایجاد یک پارچگی در جامعه نیز بکار رفته زیرا حدود ارزشها پایه های اجتماعی را تعیین و حوزه های را مشخص می کند که در آنها اعضای جامعه می توانند مخالفتهای خویش را ابراز نمایند. سر انجام، یکی از کارویژه های مهم ایدئولوژی این است که به مثابه یک نیروی توانمند، پویا، در تعهدات فردی و جمعی بر نفع و یا علیه طبقه ی حاکم بکار می رود، اهمیّت کارویژه های ایدئولوژی باعث شده است که تعداد زیادی از گروه ها دلایلی گوناگونی را برای پذیرش یک ایدئولوژی ارایه نموده و به خاطر تحقق بخشیدن آرمانهای ملّی خویش ، در چارچوب یک ایدئولوژی کوشیده اند.(اینپا،1392،6) برخی از جامعه‏شناسان مانند: « لویی آلتوسر» ایدئولوژی را به اعمال انسان ربط داده بر جدایی ایدئولوژی و علم تأکید دارند، معتقدند، ایدئولوژی عامل پیوند دهنده ی جوامع انسانی و جزئی از اندامواره ی تمامیت اجتماع است. و جوامع بشری در زندگی تاریخیشان‏، ایدئولوژی را به عنوان عنصری کاملاً حیاتی و اساسی می دانند. اما از نظر وی لازمه ی یک ایدئولوژی مانند: محافظه‏کاری این است که ، راههای به هم پیوندزدن ساختارهای اجتماعی مانند: مدرسه، کلیسا، اتحادیه‏های کارگری و خانواده که آلتوسر آنها را «دستگاههای ایدئولوژیک دولتی‏» می‏خواند، بررسی شود. (مکنزی ،1375، 36 )
«بشلر» در مورد ویژگیهای ایدئولوژی می گوید: رسالت ایدئولوژی در این است که ضابطه یا معیاری به دست می دهد تا شخص دوست را از دشمن بازشناسد، و گزینش ارزشها را توجیه کند و شهوات را پرده پوشی نماید. و اخلاق را به خدمت سیاست بگیرد. و رذالت را به فضیلت بدل سازد. و به عمل سیاسی، ساده و شفاف و به صورت تام و کامل درآورد. پس ایدئولوژی امری زاید و بی فایده نیست که آن را ناشی از شرارت بشر بدانیم. ایدئولوژی یکی از عناصر ضروری و اجتناب ناپذیر عمل سیاسی می باشد. (بشلر،1370، ۹۶)
در دانشنامه ی علوم سیاسی نوشته داریوش آشوری ، برای ایدئولوژی پنج ویژگی به شرح زیرآورده شده است:
1-ایدئولوژی شامل نظریه ای کما بیش جامع در مورد انسان، جامعه و جهان خارج است.
2- ایدئولوژی نظریه ای و برنامه ای کلی درباره ی سازمان سیاسی – اجتماعی دارد.
3-ایدئولوژی برای رسیدن به این برنامه ی سیاسی – اجتماعی مبارزه ای دارد.
4-ایدئولوژی نه تنها در پی انگیزش مردم در جهت هدفهای خویش، بلکه به دنبال یافتن هواداران وفادار است، و گاهی سر سپردگی می طلبد.
5-خطاب ایدئولوژی به عامّه مردم است، امّا نقش خاصی در رهبر ی به روشنفکران می دهد.
بدین ترتیب بر اساس این پنج ویژگی ،‌ می توان سیستمهای گوناگونی را ایدئولوژی نامید. از دانش ایده ها ی دستوت دوتراسی گرفته تا پوزیتیویسم فیلسوف فرانسوی« اگوست کنت » و کمونیسم و انواع سوسیالیسم و فاشیسم و نازیسم و نیز برخی از صورتهای ناسیونالیسم را شامل می شود. اینکه همه ی «ایسم » ها که متعلّق به قرنهای نوزدهم و بیستم هستند، نشان می دهد که هیچ یک از این ایدئولوژیها قدیمی تر از خودِ کلمه ی ایدئولوژی نیستند. بلکه متعلّق به دورانی هستند که ایمان این جهانی جای ایمان دینی و عمل اجتماعی و سیاسی، جای نظرت فلسفی را گرفته است».(آشوری،1378،53)
ایدئولوژی، یوتوپیا و واقعیت:
سعی و کوشش در راه دوری از کج اندیشیهای ایدئولوژیکی و یوتوپیایی، در حقیقت تلاشی برای یافتن واقعیّت می‌باشد. اندیشه نیز در این میان می‌باید تا بدان حد از واقعیّت را در برگیرد که در حوزه ی آن عمل می‌نماید. « ایدئولوژی و یوتوپیا » این حکم را که هر تصور و اندیشه‌ای باید از راه هماهنگی با واقعیّت سنجیده گردد، در خود نهفته دارند. تمامی اقشار و گروههای مختلف جامعه در تمامی اعمال و سکنات خود در جستجوی همین واقعیّت هستند. و لذا تعجب آور نخواهد بود که واقعیّت برای هر کدام از آنها به گونه‌ای متفاوت جلوه نماید. یک اندیشه هنگامی یوتوپیایی است که با چگونگی واقعیّتی که این حالت ذهنی و اندیشه در آن به ظهور می‌رسد، ناهمساز باشد. تنها آن سری از جهت‌گیریهای فکری فراتر از واقعیّت را باید یوتوپیایی قلمداد کنیم که هنگامی که به عرصه ی عمل می‌آیند، خواهان درهم شکستن نظام حاکم زمان خود می‌باشند. هر دوره از تاریخ شامل عقایدی است که فراتر از نظام موجود می‌باشند. اما اینها نقش عقاید یوتوپیایی را عهده‌دار نبوده‌اند، بلکه ایدئولوژیهای مقتضی آن دوره از هستی به شمار می‌رفته‌اند. اگر گروههای اجتماعی معینی این تصوّرات و اندیشه های آرزومندان خود را واقعیّت بیرونی نمی‌بخشیدند، و در تحقّق آنها تلاش لازم را مبذول نمی‌داشتند، این ایدئولوژ‌یها به یوتوپیا تبدیل نمی‌شدند. روی همرفته تمامی عقایدی که با نظم جاری تناسب و توافق لازم را دارند، غیر واقعی بوده و از موقعیّت محیطی خود فراتر می‌روند. یوتوپیا‌ ها، تا آنجا که براساس فعالیّت مخالفت‌آمیز در راه متحوّل نمودن واقعیّت تاریخی موجود به یک واقعیّت دیگر هماهنگ با مفاهیم و یافته‌های خود موفّق شوند، ایدئولوژی محسوب نمی‌گردند.
امروزه، تلقّی عموم از اصطلاح «یوتوپیایی» غالباً اشاره به عقیده‌ای است که اصولاً تحقّق ناپذیر است. ایدئولوژیها دارای عقایدی فراتر از موقعیّت محیطی می‌باشند که هرگز به صورت حقیقی در تحقق مضامین مورد نظرشان کامیاب نمی‌گردند، هر چند آن عقاید غالباً به صورت انگیزه‌هایی برای کردار ذهنی فرد در‌می‌آیند که هدفی نیک از آنها مد نظر می‌باشد، اما وقتی جامه ی عمل به تن می‌نماید، معانی یشان‌ اکثراً تغییر شکل می‌یابند.طرز« تفکّر ایدئولوژیکی » انوع متعدّدی دارد.
اوّلین نوع: موردی است که انبوه اصول بدیهی نهفته در اندیشه ی ذهن اندیشنده، مانعی ایجاد می‌کند. تا وی نتواند عقایدش را با واقعیّت سازگار کند.
دوّمین نوع: طرز تفکّر ایدئولوژیکی، طرز تفکر ریاکارانه نامیده می‌شود. خصوصیّت ویژه ی این نوع طرز تفکّر این است که فرد، قدرت آشکار ساختن ناسازگاری موجود بین عقاید و اعمالش را دارد، امّا این قدرت روشن بین را در برابر برخی منافع حیاتی- عاطفی کتمان می‌کند.
سوّمین نوع: و آخرین نوع روحیه ی ایدئولوژیکی، موردی است که بر پایه فریب آگاهانه استوار باشد. در این نوع، ایدئولوژی را باید به مثابه ی یک دروغ عمدی و از روی قصد تعبیر نمود. فریب عمدی دیگران در این مورد به خاطر هدف و نیّتی ویژه انجام می‌گیرد
از آنجا که تعیین واقعیتها یوتوپیایی می‌باشد همیشه از دوره ی معینی از وجود شروع می‌شود، این احتمال وجود دارد که یوتوپیا‌های امروز به واقعیّتهای فردا مبدّل شوند و به قول « لامارتین » یوتوپیا‌ها اغلب چیزی جز حقیقتهای زودرس نیستند. هر نظریه‌ای که عنوان به خود می‌گیرد، معمولاً مربوط به نمایندگی دوره‌ای است که دیگر گذشته است. و از سوی دیگر، پیدایش ایدئولوژیها اکثراً کار‌کسانی است که هنوز در مرحله ی پیدایش و ظهور هستند. همیشه گروه غالب و مسلّط که در ارتباط و همنوایی کامل با نظام موجود می‌باشد، تعیین کننده ی آن چیزی است که یوتوپیایی قلمداد می‌شود، در حالیکه گروه رو به اوج که با چیزهای موجود سر ستیز دارد، گروهی است که آنچه را ایدئولوژیک نامیده می‌شود، معیّن می‌سازد. عوامل و عناصر یوتوپیایی و ایدئولوژیکی در پروسه ی تاریخ جدا از هم به وجود نمی آیند. لذا عناصر ایدئولوژیک غالباً در یوتوپیا‌های طبقات رو به اوج رخنه می‌کنند. به طوری کلّی، عقایدی که بعداً معلوم می‌شوند که چیزی جز نمودهای تحریف شده یک نظام اجتماعی بالقوّه یا نظام اجتماعی گذشته نبوده‌اند،« ایدئولوژیکی » و عقایدی که به نحوه گسترده‌ای در نظام اجتماعی آینده تحقّق می‌یابند،« یوتوپیا‌های » نسبی محسوب می‌شوند. واقعیّتهای تحقّق یافته گذشته به نزاع و برخوردهای نظریّات صرف درباره ی اینکه دراوّلین عقاید فراتر از موقعیّت محیط چه چیزی تقریباً یوتوپیایی شمرده می‌شد، که قیدهای نظام موجود را در هم می‌شکست، و چه چیزی ایدئولوژی‌ ای بود که فقط به کار کتمان واقعیت می‌آمد، پایان بخشید.(توحید فام،1381،28)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.