سرمایه گذاری خارجی

دانلود پایان نامه

سرمایه داری انحصاری ، در اواخر قرن نوزدهم عملا جانشینی سرمایه داری لیبرال ، یعنی رقابت آزاد شد همزمان با رواج سرمایه داری انحصاری ، عصر تجارت آزاد نیز -که البته فقط در انگلستان ،یعنی بزرگترین قدرت صنعتی زمان ، تقریباً به شکلی که نظریه ی لیبرالیسم مطرح می کرد ، تحقّق یافته بود به پایان رسید.(کونل،1375، 114) بحران در اقتصاد سرمایه‌داری آزاد در طی سالهای 32- 1929 که همراه با افزایش بیکاری، سقوط قیمت سهام شرکتها، ورشکستگی، رکود و کاهش در سرمایه گذاری خارجی بود تحوّل عمده‌ای در نظام سرمایه‌داری به دنبال آورد و موجب افزایش دخالت حکومت در اقتصاد و تحول در ساخت دولت گردید. جان مینارد کنیز اقتصاددان معروف انگلیسی در کتاب خود تحت عنوان « نظریه عمومی پول، بهره و اشتغال » در سال1936 اصول نظری اقداماتی را عرضه کرد که از سال 1930 به بعد توسط حکومتهای غربی به منظور مبارزه با بحران اقتصادی اتخاذ شده بود. استدلال اصلی «کنیز» این بود که اقتصاد سرمایه داری آزاد نمی‌تواند تعادل عرضه و تقاضا را برقرار کند و از این رو ذاتاً ثبات است. از همین رو دخالت دولت به منظور ایجاد تعادل در اقتصاد ضرورت می‌یابد. راه حل کنیز این بود که دولت باید قدرت خود را در زمینه ی وضع مالیات و افزایش هزینه ی عمومی به منظور تضمین تقاضای مؤثر و اشتغال کامل به کار گیرد. در حقیقت اصطلاح «سوسیال دمکراسی» در آغاز در رابطه با جنبش سیاسی طبقه ی کارگری در اروپا به کار برده می‌شد و به مفهوم اجتماعی کردن دمکراسی بود. سوسیال دمکراتها خواهان تشکیل یک دولت رفاهی در کشورهای سرمایه داری بودند تا آموزش و پرورش رایگان، بهداشت رایگان، پرداخت حقوق به بیکاران و ملّی کردن صنایع بزرگ و مادر را تحقق بخشد.(بشیریه،1378،310) به نظر نئولیبرالها اصول لیبرالیسم غیر قابل تفکیک از سرمایه‌داری می‌باشد و اقتصاد بازار آزاد شرط آزادی است. بعضی از متفکّرین این دسته حتی تا حد آنارشیسم دست راستی نیز پیش رفته‌اند. بدین ترتیب که با حذف دولت و فقدان هرگونه کنترلی بر مالکیّت و همچنین پذیرفتن اصل مالکیّت خصوصی ما به عنوان مهمترین انگیزه ی عمل انسان، می‌توان از دست مشکلات سیاسی و جنگ بین مردم، خلاص گردید.(علیزاده،1377،174)
نئو لیبرالیسم با تقسیم فرمالیته ی نظام اقتصادی به دو بخش «اقتصاد مبادله ی آزاد و اقتصاد دولتی» تمامی فکرش معطوف به شکل دادن سازمان بندی بود و ماهیّت اساسی موضوع مناسبات مالکیّت را نادیده می گرفت.(کونل،1375،162) لیبرالیسم با استفاده از امکانات و توانمند‌های اقتصادی و سیاسی می‌تواند خود را جهانشمول سازد. در حالی که درون این تفکّر، نوعی نابرابری وجود دارد که برای بیشتر جوامع و فرهنگها غیر قابل تحمّل جلوه می‌کند. بنابراین، هم به لحاظ نظری و هم از نظر تجربی و عینی تعمیم لیبرال دموکراسی به جوامع دیگر با مقاومتهایی روبه‌رو خواهد بود. تشدید گرایشهای قومی و ترویج نظریه منطقه‌گرایی و باز خیزش جنبشهای مذهبی فقط بخشی از واکنشها و مقاومتها در برابر جهانی سازی لیبرالیسم است. افزون بر این، آنگونه که «جیمز روزنا» به درستی ابراز می‌دارد، که دموکراسی لیبرال بر مبنای حاکمیت ملّی وستفالیایی استوار شده و در چارچوب مرزهای ملّی غرب بارور شده است. از این رو زمانی که به تسرّی برون مرزی روی می آورند،گرفتار بحران می شود.(واترز، 56:1379)

تحوّلات سوسیالیسم در قرن بیستم: (مارکسیسم- لنینیسم)
سوسیالیسم در قرن نوزدهم به هیچ وجه یک جریان واحد نبود، مارکسیسم گرایشی در بین گرایشهای گوناگون سوسیالیستی بود. در قارّه ی اروپا احزاب بزرگ سوسیال دموکرات حول برنامه ی مارکسیستی وحدت کرده بودند. درحالی که مارکسیسم در انگستان نفوذ محدودی داشت. برخی از نظریات مارکس و انگلس « تئوری امپریالیستی لنین » را مورد تأیید قرار می دهند. در اوّلین سالهای قرن بیستم ، بحث در مورد ظهور امپریالیسم و اهمیّت آن بسیار حاد بود. لنین در تحقیقات خود به ویژه از کتاب «امپریالیسم» اقتصاددان انگلیسی « جی. ای . هابسن » (1902) سود جُست . هابسن با نگرش لیبرالی علیه اندیشه ی امپریالیستی به مخالفت بر می خیزد که رفاه مردم انگلیس از طریق استثمار بی رحمانه مردم مستعمرات و مناطق تحت سلطه ی امپراتوری انگلستان در سراسر جهان ارتقاء می یابد. هابسن می گوید: « امپریالیسم محصول سیاست غلط است » و این سیاست غلط را با رفورم اجتماعی می توان تغییر داد. هابسن معتقد است که، رفورم اجتماعی باعث افزایش مصرف توسط شهروندان یک کشور و از این طریق افزایش تولید می شود.
لنین معتقد است که، هیچگونه رفورم اجتماعی نمی تواند جایگزین سرمایه داری امپریالیستی شود. زیرا امپریالیسم برای گسترش سرمایه ضروری است. در این مرحله تعداد بیشتری از ساکنین جهان بدل به پرولترهایی در خدمت سرمایه می شوند. در دوران امپریالیسم، رابطه ی میان دولت و سرمایه نیز تغییر می کند. سرمایه به دولت مطلوب خود دست می یابد و دولت ابزار قدرت خود را در خدمت سرمایه قرار می دهد. این امر باعث می شود که رقابت بر سر بازار میان کشورهای صنعتی شدّت یابد. لنین جنگ جهانی اوّل را نتیجه ی منطقی تشدید تضاد میان کشورهای صنعتی می داند. رقابت میان سرمایه های متفاوت به صورت رقابت میان دولتها آشکار می شود. لنین تکامل اقتصادی و اجتماعی و از این طریق تکامل سیاسی را در چشم اندازی جهانی می بیند. بنا به اعتقاد او، سرمایه داری در بالاترین مرحله ی خود خصلتی جهانی می یابد. بنابراین مبارزه میان کار و سرمایه تنها به کشورهای صنعتی محدود نمی شود. « امپریالیسم بالاترین مرحله ی سرمایه داری » توسط لنین در اوج جنگ جهانی اول (1916) نوشته شد. » (هابرماس،1379،301)
بیشتر تفسیرهای نظریه های اجتماعی و اقتصادی امپریالیسم به نوعی از رساله ی کلاسیک شومپیتر مشتق می شوند. و پاره ای از آنها نیز از تمایزی ریشه می گیرند که مارکس وبر میان سرمایه داری بازار آزاد، به نوع انحصار گر آن قایل است. که به استثمار سایر کشورها اتکا دارد. ( مومسن،1376، 68) در زمینه تعبیر و تفسر شیوه ی رشد سرمایه داری و مفهوم و قلمرو امپریالیسم، اندیشمندانی چند نظراتی اظهار کردند که در خور پژوهش و بررسی می باشند. از جمله «برنشتاین» پدر «ریویزیونیسم »، (دشمن سر سخت لنینیسم) سیستم سرمایه داری را قابل انعطاف می خواند. او انقلاب را هرج و مرج می دانست. بنا به اعتقاد لنین، رویزیونیسم به طور کلی محصول تکامل نسبتاً صلح آمیز سرمایه داری از آغاز دهه ی هفتاد قرن نوزدهم تا سالهای پیش از جنگ جهانی اوّل است. که مشاهدات آنها تنها دوره ی کوتاهی از تکامل سرمایه دای در کشورهای صنعتی را در بر می گیرد. (ملکوتی،بیتا،40 )
همچنان که سرمایه داری وارد مرحله ی انحصاری رشد خود می شود . بورژوازی امپریالیستی بیشتر به بلوک ضد انقلاب کشیده می شود. بورژوازی بنابر موقعیّت طبقاتی خود علاقمند است که اختلافات خود را با رژیم کهن از طریق رفورم حل و فصل نماید. رهبری بورژوازی در انقلاب بورژوایی کافی بود تا انقلاب را تهدید به نابودی کند. تبیین این تناقض چنین است که نیروهای تولیدی بورژوایی رشد کرده ،ممکن است در همان حال نظام جهانی امپریالیسم در آبستن انقلاب اجتماعی دچار شود. (کلیموف،19،1358) مگداف نیز تا آنجا با الگوی مارکسیسم ـ لنینیسم سنّتی هماهنگی دارد که امپریالیسم را مرحله ضروری سرمایه داری و به ویژه مرحله ی انحصار گرایی همانند لنین می شمارد. امّا برخی ویژگیهای بنیادی نظریه ی مارکسیسم سنّتی را رد می کند، بویژه این نظریه را که پس از پایان استثمار مستعمرات ، نظام سرمایه داری فرو خواهد ریخت را مردود می داند. مگداف همچنین این نظریه را رد میکند که علت گسترش ایدئولوژی امپریالیستی ، وجود سرمایه مازاد و بالطبع جستجوی فرصت برای سرمایه گذاری خارجی به منظور جبران نرخهای نزولی سود است. ( مومسن،1376،102) لنین معتقد است که برای پایان دادن به سلطه ی سرمایه، ستم طبقاتی و استثمار تنها یک امکان وجود دارد و آن عبارت است از بر قراری دیکتاتوری پرولتاریا که تحت آن طبقه ی حاکم پیشین از منابع مادی خود به طور قطعی محروم شده و نمی تواند دوباره قدرت و نفوذ سیاسی اش را کسب کند. و این است که راه به سوی جامعه ی بی طبقه کمونیستی گشوده می شود. لنین در این مورد می گوید: نخست در جامعه کمونیستی ، هنگامی که مقاومت سرمایه داران به طور ناگهانی در هم شکسته است ، هنگامی که سرمایه داران از میان رفته اند، هنگامی که طبقات وجود ندارند. نخست در آن زمان دولت دیگر وجود ندارد و می توان سخن از آزادی به میان آورد. بنابراین به اعتقاد لنین هدف بلا واسطه ی جنبش کارگری انقلاب است. تدوین نظریه ی اجتماعی و از جمله تئوری سیاسی اساساً کار روشنفکرانی نظیر مارکس و انگلس است. تنها یک حزب متشکل که دارای تئوری و برنامه عمل است و همواره برای فعالیت آمادگی دارد می تواند یک جنبش واقعی جهت مبارزه برای برقراری جامعه ی بی طبقه ایجاد کند. تئوری تشکیلات حزبی لنین، آن ایدئولوژی است که پس از مرگ او مارکسیسم لنینیسم خوانده شد. بنا به این تئوری، رهایی طبقات تحت ستم، وظیفه ی خود این طبقات است. (هابرماس،1379،306) مارکسیسم انقلابی به مفهوم لنینی آن موفق گشت «انقلاب 1917» را در روسیه به پیش براند و بلافاصله پس از آن مبدل به جنبش جهانی شد. در حالی که می توان گفت: سوسیال دموکراسی رویزیونیستی به اوّلین موفّقیّتهای خود در ( دهه ی 30 ) قرن بیستم دست یافت. البته احزاب سوسیال دموکرات پیش از این در چندین کشور به مدت کوتاهی به قدرت رسیده بودند اما اوّلین دفعه در دوران بحران بزرگ اقتصادی سالهای ( 1929،1933) بود که سوسیال دموکراسی به عنوان یکی از آلترناتیوهای سیاسی مطرح شد . یکی دیگر از آلترناتیوهای اصلی سیاسی که از دل بحران سقوط بورس سر بر آورد ، فاشیسم و نازیسم بود. (همان،310)
نهایتاً اینکه سوسیالیسم برای رسیدن به مساوات و برابری ، یک ایدئولوژی متعهد به دموکراسی است. سوسیالیسم واقعی خواهان دولتی متشکل از همه ی مردم برای حکومت کردن بر همه ی مردم است. و این در صورتی است که هیچ طبقه ای در جامعه کنترل ثروت را در اختیار نداشته باشد. ثروت و منابع باید در کنترل همه ی جامعه باشد . مارکس و پیروان او با نفوذترین سوسیالیستها بودند. در واقع بخش اعظم قرن بیستم ،( حدود یک سوم مردم جهان) در شرایط رژیمهایی زندگی می کردند که خود را مارکسیست می نامیدند. اما مارکس و مارکسیستها هرگز تنها هواداران رژیمهای سوسیالیستی و کمونیستی نبوده اند. و در دنیای سوسیالیستها بسیاری به مارکس اعتقاد نداشتند. در واقع انواع مختلفی از سوسیالیسم غیر مارکسیستی است. ازجمله « سوسیالیسم آمریکایی، سوسیالیسم فابین، آنارکو کمونیسم » ( بال،داگر،1384، 244)
همچنین برخی از هواداران چپ نو (1960-1950) «سوسیالیسم، آنارشیسم، کاستروئیسم، تروتسکیسم، مائوئیسم، و شکلهای گوناگون مارکسیسم نو و کمونیسم » و دیگر تفسیرگران مارکس از سنّت مارکسیسم- لنینیسم بریده و به خود مارکس روی آورده اند. این گروه انگلس را نیز بعنوان کسی که تفسیری منفی از اندیشه های مارکس دارد، کنار می گذارند. گرایش این گروه « مکتب فرانکفورت، 1923» روی آوردن به نوشته های اوّلیه مارکس، مانند: ایدئولوژی آلمانی و دست نوشته های اقتصادی و فلسفی سال1844 و اندیشیدن درباره ی بنیانهای مارکسیسم می باشد. و عنایت به جنبه های هگلی و یوتوپیک و رومانتیک در اندیشه های مارکس، بجای اقتصاد باوری و تکیه بر مفهوم از خود بیگانگی به جای تکیه بر تولید گری انسان می باشد. این بازگشت به سرچشمه های اندیشه ی مارکس در آثاری چون «تاریخ و آگاهی طبقه» تألیف «گئورگ لوکاچ» 1971- 1885 دیده می شود. لوکاچ اوّلین متفکّر است که به صورت سیستماتیک از مارکس به هگل بازگشت و به جای روح در فلسفه ی هگل، پرولتاریای مارکس را گذاشت که حامل آگاهی تاریخی می باشد.(آشوری،1378،295)
با توجه به اینکه « مارکسیسمـ لنینیسم » از دوران جدلهای ایدئولوژیک پس از مرگ لنین ، برای از میدان بدر کردن دشمنان استالین به کار گرفته شد. (آشوری،1378،294) استالین پس از مرگ لنین در (سال 1924 ) هدایت رژیم را برعهده گرفت. و در جهت برقراری یک حکومت شخصی توسط حزب کمونیست گام برداشت ، و شالوده های یک موقعیّت رهبری نیرومند بر حزب کمونیست را پایه ریزی کرد. در ( سالهای 1937، 1938 ) از پلیس سیاسی برای تعقیب و سرکوب مخالفان سیاسی و ایدئولوژیک خود مشهور به « ترور بزرگ » استفاده کرد. و در جهت بر قراری حکومت کاملاً شخصی حرکت نمود. پس از تهاجم آلمان به شوروی در ( سال 1941 ) مناصب و پستهای وزارت دفاع ، رئیس کمیته وضعیت اظطراری دفاع و سر فرماندهی کل قوا را در اختیار گرفت. و تا زمان مرگش در ( سال 1953 ) از سوی حزب کمونیست یا سازمان دیگری مورد چالش قرار نگرفت. ( بروکر، 1383،209 ) پیروزی اتّحاد شوروی در جنگ جهانی دوّم و گسترش حوزه ی تسلّط و نفوذ آن پس از جنگ به معنای پیروزی تاریخی و اجتناب ناپذیر استالینیسم در سراسر جهان شمرده شد. کمونیستها در زمان زندگی استالین ، اورا بزرگترین مفسّر مارکسیسم و بالاترین مرجع نظری در جنبش بین المللی کمونیسم می شمردند، امّا پس از مرگ او با گزارشی که خروشچف ، دبیر کل حزب کمونیست شوروی در کنگره ی بیستم حزب در مورد جنایتهای استالین داد، و در کنگره ی بیست و دوّم حزب نیز دنبال شد، «استالینیسم» کجروی از موازین لنینی دانسته و محکوم شد. و از آن پس مراجعه به آثار استالین به عنوان مرجع نظری از رواج افتاد و استالینیسم معنای زور گویی، رژیم پلیسی، فرد پرستی و دیکتاتوری به خود گرفت. از معروفترین تفسیرهای استالین در باره تئوریهای « مارکسیست ـ لنینیست» نظریه ی او درباره ی دولت رو به مرگ و« انتر ناسیو نالیسم » است. استالین در مسائل لنینیسم در پاسخ کسانی که با در آویختن به تئوری مارکسیستی پس از حذف طبقات بهره کش که به ادعای استالین در شوروی از میان رفته بودند، مسئله از میان رفتن دولت را مطرح می کردند، و می گفت: مرگ تدریجی دولت نه با ضعیف کردن آن ، بلکه با تقویت آن به حداکثر پدید خواهد آمد. و نیز در زمینه ی تعریف «انتر ناسیونالیسم» می گوید: انترناسیونالیسم کسی است که بی چون و چرا و بدون تزلزل و بدون قید و شرط از اتحاد جماهیر شوروی دفاع کند. زیرا هر کس که خیال می کند از جنبش انقلابی جهانی بودن اتحاد شوروی یا به رغم آن دفاع کند ، علیه انقلاب اقدام می کند و ناگزیر به اردوی دشمنان انقلاب در می غلتد. به این ترتیب استالین استراتژی و تاکتیک حزب کمونیست را تابع مطلقی از سیاست خارجی شوروی قلمداد کرد. که پس از مرگ وی تئوری مزبور مردود شناخته شد.(آشوری،1378،24) و اما در پایان قرن بیستم جدید ترین و آخرین نظریه ی سوسیالیستی که خود را کمونیست می خواند، نظریه ی «پروستریکا » ی میخائیل گورباچف بود که دوره ی کوتاهی داشت. و نتوانست به نو سازی جامعه ی شوروی منجر شود. (هابرماس،1379،296)
اندیشه ی سوسیالیسم «مائو» و تأثیرآن بر نظام بین لملل:
برای پی بردن به اندیشه ی مائو باید آن را در زمینه ی تکامل تاریخی کشور چین بررسی کرد. به نظر مائو انقلاب در چین تنها در صورتی به پیروزی می رسد. که تمام زحمتکشان و ستمدیده گان متّحد شوند. به این خاطر روستاها باید نقطه ی عزیمت انقلاب باشند. بنا به اعتقاد مائو کمونیستها باید ارتش مستقل داشته باشند . و مناطق پایگاههای سرخ را بوجود آورند.در این میان روسیه نه تنها قدرتمند ترین متحد چین بلکه پایگاه اصلی مهارت تکنیکی و دانش اقتصادی محسوب می شد. به نظر می رسد مضمون پیکار عظیمی که تحت عنوان جهش بزرگ شهرت یافت جمع آوری هر چه بیشتر نیرو برای پیشرفت سریع اقتصادی بود.(لیدمان،1379،315)
درک طبقاتی مائو با درک طبقاتی مارکس متفاوت است مارکس طبقات را به یک شیوه ی تولید خاص مرتبط می داند. پرولتاریا و سرمایه داران به شیوه ی تولید سرمایه داری و صنعتگران کوچک به شیوه ی تولید فئودالی وابسته هستند. اما درک طبقاتی مائو را می توان بطور مستقیم برای جامعه ی مشخص بکار بست. به اعتقاد وی مرزهای طبقاتی از مرز شهر و روستاها و سرمایه داری فئودالیسم فراتر می رود. اعضای طبقه ی نیمه پرولتاریا در کلیه ی مشاغل منافع مشترکی دارند. بدین صورت درک طبقاتی مائو ساده تر از مارکس می باشد. مفهوم طبقه برای مائو از جنبه ی ایدئولوژیک اهمیّت اساسی دارد. همچنین مفهوم خلق برای او و بطورکلی برای کمونیسم چینی اهمیّت بسیار زیادی دارد. که با یک رشته منافع مشترک متحد می شوند. که خلق بیش از همه حامل سنّتهای اجتماعی است. و هنگام برقراری سوسیالیسم باید این سنّتها زنده نگه داشته شوند. بدین جهت خلق در اندیشه ی مائو یک واحد اجتماعی و یک واحد فرهنگی است. و به معنی اولی یک پدیده ی بین المللی است که از تمام ستمکشان جهان تشکیل می شود. اما به معنی دوّم به یک حوزه ی فرهنگی محدود گِره می خورد. این در حالی است که برای مارکس یک پرولتاریای صنعتی وجود دارد.(همان ،320)
مائو و پیروان نزدیکش اعتقاد داشتند که در اتحاد شوروی از مدتها پیش بورژوازی جدیدی رشد کرده است. و این کشور دیگر نه بسوی سوسیالیسم بلکه در مسیر سرمایه داری پیش می رود. که در دهه ی شصت به سرمایه داری دولتی تبدیل گردید. بنا به نظر مارکسیسم روسی چنین نظریه ای غیر منطقی است. زیرا هنگامی که ابزار تولید اشتراکی می شوند کشور نمی تواند بدون یک ضد انقلاب سازمان یافته بسوی سرمایه داری حرکت باز گردد. در این مورد دیدگاه روسها با مارکسیسم سنّتی نزدیکی بیشتری دارد. مارکسیسم روسی در مسئله ی مبارزه طبقاتی و دولت، تئوریهای مارکس، انگلس و لنین را نادیده گرفته بود. بنا به درک مارکسیسم دولت ابزار قهر است. این در بیست و دومین کنگره حزب کمونیست شوروی 1961 اعلام شد. که در دوران گذار به کمونیسم دولت به مثابه ی ابزار قهر در خدمت تمام مردم است.
در اندیشه ی مائو نظریه ای وجود دارد که می توان به عنوان تکامل نظریه ی امپریالیسم لنین تلقی شود. بنا به این نظریه نظام سرمایه داری همچون مراحل آغازین خود صرفاً در کشورهای صنعتی حاکم نیست. سرمایه داری برای بقای خود باید بسط و توسعه یابد. و در این راستا حوزه ی قدرت خود را در کل جهان گسترش می دهد. و اقوام و مللی که با تولید صنعتی سرمایه داری فاصله دارند به زیر سلطه ی امپریالیسم کشانیده می شوند. بنا به اعتقاد لنین انقلاب امر مشترک همه ی ستمکشان در نظام سرمایه داری است و اعتقاد دارد که انقلاب باید از مرکز اصلی سرمایه داری یعنی کشورهای اروپایی آغاز شود. در همین نکته مائو به مراتب از لنین فراتر می رود. چین از کلیه ی مناطق اصلی اقتصاد جهانی دور بود. اما مائو بر این باور بود که مردم مناطق پیرامون تحت بیشترین ستم قرار دارند. بنابراین امکان ایجاد یک سازمان گسترده انقلابی در میان آنها از همه بیشتر است.(لیدمان،1379،325) منظور مائو از مردم مناطق پیرامون همان جهان سوّم می باشد.که وی در این خصوص نظریه ی سه جهان را مطرح ساخت. و کشورهای جهان را به سه دسته تقسیم کرد:
1- جهان امپریالیسم، شامل کشورهای پیشرفته سرمایه داری غربی می باشد.
2- جهان سوسیال امپریالیسم، شامل اتحاد شوروی و اقمار آن می باشد.
3- جهان سوّم ، شامل بقیه ی کشورهای جهان می باشد که نه در بلوک غرب (کاپیتالیستی) و نه در بلوک شرق ( کمونیستی ) قرار دارند.
مائو و پیروانش تلاش می کردند تا معنایی فعال و حتی انقلابی برای جهان سوّم اختیار کنند. آنها نظریه ی سه جهان را که در ابتدا به روابط بین الملل مربوط بود. به نظریه ی خودشان درباره ی انقلاب پیوند می دادند.(ساعی،1384،12)
از اینرو، مائویسم خود را به عنوان روش انقلابی، پارادایمی کارآمدتر و شایسته تر از الگوی انقلاب روسیه برای جهان سوّم می داند. و اساساً در بخش بندی جهان به سه اردوگاه خود را سلاح انقلابی توده های ملتهای استعمار زده در برابر دو ابر قدرت می شناسد.(آشوری1278،287) در نظریه ی انقلاب مائو و پیروانش استدلال می شد. که روستاییان نیروی اصلی انقلاب هستند. که باید توسط رهبران انقلابی بسیج شوند تا شهرها را محاصره کرده، به تصرف در آورند و سرانجام قدرت را به دست بگیرند. مائو و پیروانش این نظریه را در سطح بین المللی تعمیم می دادند و مدّعی بودند که کشورهای جهان سوّم به مثابه ی روستاییان و دهقانان جهان هستند که باید شهرهای جهان یعنی کشورهای امپریالیست را محاصره کرده و به تسلیم وادار کنند.(ساعی،1384،12)
مائو خواستار باز گرداندن عظمت و استقلال چین بود، و برای رسیدن به این اهداف اعتقاداتی داشت: 1- از نظر وی چین یک قدرت جهانی است که باید نظریاتش در جهان مطرح شود.
2- نظام بین الملل موجود که غرب آن را ایجاد کرده است غیر عادلانه است.
3- اندیشه ی مائو می تواند چین را در مسیر مناسب برای رسیدن به یک کشور مدرن سوسیالیست و درجه ی اول قرار دهد.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.