سرمایه گذاری صنعتی

دانلود پایان نامه

به این ترتیب نظریه ی امپریالیسم جزیی از نظریه ی عمومی لنین درباره ی انقلاب سوسیالیستی و امکان بروز چنین انقلابی در کشور عقب افتاده ای چون روسیه است. لنین در نظریه ی خود ، از نظریه ی انباشت مارکس استفاده کرد . به نظر لنین اساس امپریالیسم را باید در قانون نزولی بودن نرخ سود جستجو کرد. بنا به این قانون با بالا رفتن رشد تکنولوژی و عمومیّت آن در نرخ تولید، نرخ سود کاهش می یابد . بنابراین سرمایه داران برای دستیابی به نرخ سود بالاتر سرمایه های خود را به کشور هایی صادر می کنند که در آنجا رشد تکنولوژی پایین تر و نرخ سود بالاتر است. وی با آوردن آمار و ارقام مربوط به مبادلات اقتصادی سرمایه دارها، سعی می کند این انحصار را عیان کند. «پیدایش انحصار ها، که معلول تمرکز تولیدات است، قانون عمومی و بنیادین مرحله ی کنونی رشد و توسعه سرمایه داری است.» از نظر وی سرمایه داری در مرحله امپریالیستی، تولید را اجتماعی می کند. به عبارتی سرمایه داران را از «مرحله ی رقابت آزاد کامل» به اجتماعی شدن کامل می کشاند. تولید اجتماعی می شود، امّا مالکیّت کماکان خصوصی باقی می ماند. ابزار اجتماعی تولید کماکان در مالکیت خصوصی عده ی قلیلی باقی می ماند.پس رقابت آزاد، تمرکز تولید می آورد، تمرکز تولید، امکانات و منابع خام و بازار بیشتر می طلبد. سرمایه داران بزرگ با بی رحمی، سرمایه داران کوچک را می بلعند. انحصار بین چند بنگاه، کارتل و تراست شکل می گیرد. این به نوبه خود به تقسیم جهان میان قدرتهای بزرگ منجر می شود.
پس رقابت در نظام سرمایه داری در تضاد با انحصار عمل می کند. «بنابراین ما در دوران ویژه ی سیاست مستعمراتی جهانی زندگی می کنیم که با آخرین مرحله رشد و توسعه ی سرمایه داری و با سرمایه داری مالی ارتباط بسیار نزدیکی دارد». لنین از «سسیل رودس» مدافع امپریالیسم، نقل قولی می آورد که جالب است: «من دیروز در منطقه ی ایسلندِ لندن ـ محله کارگری ـ بودم. و به یکی از جلسات بیکاران رفتم. من به سخنرانیهای تند و هیجان زده ای در آنجا گوش دادم که فقط فریادهایی برای «نان ـ نان» بودند. پس، بیش از پیش به اهمیّت امپریالیسم متقاعد شدم. برای نجات چهل میلیون نفر از سکنه شاهنشاهی متحد انگلستان از بلایای یک جنگ خانمانسوز داخلی، ما دولتمردان استعمارگرا باید اراضی جدیدی به دست آوریم، تا بتوانیم جمعیّت مازاد را در آن اسکان دهیم و بازارهای جدیدی تأمین کنیم، من همیشه گفته ام که مسئله امپراتوری مسئله شکم است. برای جلوگیری از جنگ داخلی باید امپریالیست شد.»
«کارل کائوتسکی» از جمله منتقدانی است که در دوران زندگی خود علاوه بر فعالیتهای فراوان در احزاب سوسیال دمکرات آلمان و اتریش، و تألیف کتب فراوان در مورد مارکسیسم، به انتقاد از شیوه های حکومتی و اقتصادی دولت شوروی پرداخته است. او را سردمدار مارکسیسم ارتدکس میدانند. «تروریسم و کمونیسم» از جمله کتابهایی است که کائوتسکی در ضمینه نقد از سیاست ترور بلشویکها و در کل از بولشویسم در سال 1919 به رشتهی تحریر در آورده است.  از دیدگاه کائوتسکی سوسیالیسم بدون دموکراسی شدنی نیست. اما این جمله را نمیشود پس و پیش کرد، زیرا دموکراسی البته که بدون سوسیالیسم شدنی است و بر اساس همین دیدگاه است که کائوتسکی به انتقاد از سیاستهای بلشویسمی میپردازد. او نهتنها ترورهای داخلی روسیه بلکه ترورهای کمونیستی بیرون از روسیه را نیز بشدّت محکوم مینماید. کائوتسکی معتقد است : که تروریسم بلشویکی به ابزاری دولتی بدل گشته است. به همین دلیل هم ترور را بهمثابهی چنین پدیدهای بررسی میکند، که اگرچه این ترور را در بیرون از روسیه بهعنوان ابزار مبارزه با حکومتهای مطلقه میداند، ولی در کل، این روش را دارای کارایی لازم ندانسته و آنرا تلاش اقلیتی از پرولتاریا میداند که اکثریت تودهی شاغل را مورد تجاوز قرار میدهد.(پژوهشکده باقر العلوم)
همچنین کائوتسکی طی یکی از مهمترین مقالات خود با عنوان « دیکتاتوری پرولتاریا »به نقد بلشویسم و حکومت بلشویکها در روسیه پرداخته است. کائوتسکی در مقاله ی خود ابتدا به طرح کلی مسئله می پردازد. او در آغاز به بررسی شیوه ی دیکتاتوری و دموکراسی به عنوان ابزاری برای رسیدن به سوسیالیسم می پردازد. نقدی که در آن سعی می کند با دیدی تحلیلی و مارکسیستی ، به واقعیت مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا پرداخته و تفسیر دوگانه مارکس و انگلس از یک سو و لنین و بلشویکها را از سوی دیگر مورد نقد و بررسی قرار دهد. از دیدگاه کائوتسکی تناقض موجود بین دو گرایش سوسیالیستی موجود در روسیه تناقضی است که پایه ی یکی بر اساس دیکتاتوری است و دیگری بر پایه ی دموکراسی. کائوتسکی امپریالیسم را یک سیاست می دانست که باید با دموکراسی مسالمت آمیز با آن مبارزه کرد. کائوتسکی در کل بر این عقیده است که دموکراسی و سوسیالیسم هیچ کدام به عنوان وسیله و یا مقصود برای همدیگر نیستند، بلکه هر دو ابزاری برای رسیدن به یک مقصود هستند. از دید او حتّی سوسیالیسم نیز هدف نهایی محسوب نمی گردد، بلکه هدف نهایی همانا از میان برداشتن هرگونه استثمار و ستمی است که علیه یک طبقه ، یک حزب ، یک جنسیت و یک نژاد اعمال می شود. اما اینکه چرا شیوه ی تولید سوسیالیستی به عنوان هدف مطرح می گردد. به خاطر این است که با توجه به شرایط فنّی و اقتصادی موجود ، سوسیالیسم یگانه وسیله ای است که با آن می توان به اهدافمان برسیم.(کائوتسکی،1390،34)
کائوتسکسی در نامه ی خویش، لنین را با بیسمارک «پدر قانون» سوسیالیستها مقایسه می نماید و سیاست او را همچون بیسمارک «سیاست خون و آهن» می نامد. چرا که از دیدگاه کائوتسکی لنین که می خواست به پرولتاریا آزادی کامل را اعطا کند ، دائماً به خاطر شیوه های کار خود مجبور شد پرولتاریا را به غل و زنجیر بکشد. و به این ترتیب خود به بزرگترین مانع در راه رهایی پرولتاریا بدل گردید. کائوتسکی از تز امپریالیسم مافوق یا اولترا ـ امپریالیسم، سخن می راند که براساس این نظریه وی فکر می کرد که امکان تقسیم جهان میان کشور های سلطه گر با نظامهای سرمایه داری وجود دارد. کائوتسکی می گوید: سیاست امپریالیستی کنونی ممکن نیست بوسیله سیاستی جدید یعنی سیاست اولترا امپریالیستی که استثمار مشترک جهان را از طریق یک سرمایه مالی که در مقیاس بین المللی متحد شده است جایگزین مبارزه بین سرمایه های مالی ملی باشد، که از صحنه خارج شود. کائوتسکی وقوع جنگ وسیع تر را میان این کشور ها که در میان مارکسیستها طرفداران بسیار داشت ، همچون امری ذاتی تلقی نمی کرد و در وقوع جنگ جهانی اول عناصر سیاسی را مهم می دانست. وحاضر نبود که بطور قطعی از علل اقتصادی صرف در پیدایش جنگ دفاع کند. (قادری ، 1385 ، 87 )
اقتصاددان انگلیسی به نام « جان اتکینسون هابسن » در کتاب خویش به نام« امپریالیسم» برای نخستین بار از این پدیده ی امپریالیسم یک برداشت اقتصادی نموده و از آن به طور نظری انتقاد نمود. این نظریه را لنین أخذ کرده و آن را در کتاب «امپریالیسم عالی ترین مرحله ی سرمایه داری» بسط داد. و این برداشت به نام نظریه ی اقتصادی درباره ی امپریالیسم نامدار شد. که خلاصه آن بدین گونه است: «گرایش طبیعی سرمایه به انباشت خود سبب کاهش سود می شود و برای آن که نرخ سود بالا باشد، انحصارهای اقتصادی (کارتل ها و تراست ها) به وجود می آیند. سپس سرمایه داران برای کسب سود به سرمایه گذاری در خارج کشیده می شوند و با تسلّطی که بر دولت دارند، دولت را به تشکیل امپراتوری وا می دارند. تا بازارها، مواد خام و بالاتر از همه، فرصت هایی برای سرمایه گذاری سرمایه های اضافی به دست آورند. هابسون چنین نتیجه می گیرد که، «تمامی سیاستهای امپریالیسم آمیخته با فریبکاری و نیرنگ می باشد.»
هابسون در فصل چهارم بخش اوّل کتابش توجه ویژه ای به جایگاه نظامیگری در پیدایش و توسعه ی امپریالیسم جدید، نقش کانونهای مالی در جنگهای سده ی نوزدهم و سهم بزرگ زرسالاران یهودی در ترکیب این آریستوکراسی مالی معطوف می‌دارد بدون آن که صراحتاً واژه ی «یهودی» را به کار برد. او می نویسد: این کاسب کاران بزرگ- بانکداران، دلّلالان بورس، صرّافان، وام دهندگان، و مشوّقین مالی کمپانی ها- عصب مرکزی کاپیتالیسم بین المللی را تشکیل می دهند. نیرومندترین پیوندهای سازمانی ایشان را متّحد کرده است و همواره به نزدیک ترین و سریع ترین شکل ممکن در ارتباط با هم هستند. و در قلب سرمایه ی هر کشوری جای دارند. آنها به طور عمده، تا آنجا که در اروپا دیده می شود، در زیر نظارت مردانی از یک نژاد خاص و معین قرار دارند که در پس ایشان سده ها تجربه ی مالی نهفته است و جایگاهی یگانه در هدایت سیاست کشورها دارند .هیچگونه جهت دهی سریع سرمایه بدون رضایت آنان و به جز از طریق بنگاه های آنان ممکن نیست .در شناخت نظریات هابسون بیان می شود که هابسون اوّلین کسی بود که انگیزه های اقتصادی را عامل ظهور و رشد امپریالیسم می دانست، که بسیاری از سیاستمداران بعد از وی، تحت تأثیر افکار او قرار گرفتند. هابسون امپریالیسم را محصول گروه فشاری می دانست که با مؤسسات مالی خاصی در ارتباط بودند. این مؤسسات بیشتر از آنکه نگران مخاطرات ناشی از سرمایه گذاری صنعتی در خانه باشند خواهان تضمین بازگشت بهره های وامهای خارجی خود بودند و از این روی از گسترش استعماری به عنوان روشی برای اطمینان یافتن از تضمینهای دولتی امنیت سرمایه گذاری های خود استقبال می کردند. هابسون این ویژگیها را مشخّصات کارخانه های تسلیحاتی کار خانه های بزرگ برای تجارت صادراتی و تجارت کشتیرانی می داند. اما تأکید می کند که آشکارا مهمترین عامل اقتصادی در امپریالیسم پر شور با رشد قابل ملاحظه ای در در آمدهای ناشی از سر مایه گذاری خارجی همران بوده است.
پس از آغاز قرن بیستم هابسون نظریه ای درباره امپریالیسم نو ارائه داد. شاید عالی ترین نفوذ هابسون در نظریه های بورژوازی امپریالیسم را بتوان در مقاله ی مشهور «جوزف شومپیتر» تحت عنوان «جامعه شناسی امپریالیسم» یافت که در سال 1919 منتشر شد. وی نظریه ی هابسون را مبنی بر اینکه، «علل امپریالیسم بیشتر در ساختار طبقاتی جامعه ی انگلیس نهفته است ، نه در خود سرمایه داری». و همچنین بحث تحریک روحیه ی میهن پرستی ستیزه جویانه ی مردم از سوی طبقات حاکم برای دفاع از موقعیت اجتماعی خویش نقش انگارهایی چون افتخار و حیثیت ملی را در نوشته های خود به کار گرفت.
«آدلف هیتلر» رهبر حزب نازی آلمان در « کتاب نبرد » من می گوید: اگر با یک نظر دقیق جنگها و تلاشهای آلمان را در طول تاریخ هزار ساله اش از نظر بگذرانیم و پس از این که حوادث این مدت طولانی را تجزیه تحلیل نمائیم. به این نتیجه ی کلّی و اصلی خواهیم رسید که در این دریای خون سه موضوع مهم در سعادت خارجی آلمان قرار داشت. و اگر می توانستیم به این سه اصل برسیم و از آن جانبداری کنیم به نتیجه ی کلّی می رسیدیم. «1- حرکت به سوی مشرق و جانبداری از سیاست استعماری مشرق، 2- تصرف سرزمینهای مشرق رود آلپ 3- سازمان دادن یک دولت.» دنبال کردن این سه اصل می تواند آینده ی ما را تأمین کند .دو اصل اول که مهمترین مسئله حیاتی آلمان به شمار می رفت تا به امروز معوّق و بلا تکلیف مانده، در حالی که بدون در دست داشتن این دو اصل ملّت آلمان نمی تواند در سیاست خارجی خود نقش مهمی داشته باشد. در دیدگاه وی، اوّلین وظیفه ی سیاست آنست که بقای کشور نژادی را تضمین کتد. هیتلر توفیق در این امر را تنها از طریق تصفیه ی نژاد داخل یک کشور و اعمال سیاستهای تهاجمی علیه دیگر کشورها ممکن می دانست.بنابراین ذات سیاست جنگ است. جنگ دو خاصیت دارد و ضمن آنکه نژاد را تصفیه می کند، بقای آن را تضمین میکند. با این وجود امپریالیسم هیتلری دارای خصایصی است که عمدتاً از مفاهیم سیستماتیک نژاد و سیاست و شمولیت آن به نژاد سفید ناشی می شود. که این نوع از امپریالیسم نوعی روحیه ی انتقام را به کشور عرضه می داشت. هیتلر ناسیونال ـ سوسیالیسم را نوعی ایدئولوژی اقدام به حساب می آورد، که در آن تئوری و عمل در شخص وی مجسم می شد. در افکار هیتلر سه رگه فکری وجود داشت، که مستقیماً به امپریالیسم ارتباط دارد.«خون، ملت، فضا».
در تئوری هیتلر مضمون مفهوم برتری نژادی توجیه کننده تفوق آلمان بر دیگر نژادها بود. هیتلر معتقد بود که کشور باید از لحاظ اقتصادی مستقل باشد. و نباید در اقتصاد بین المللی متقابلاً وابسته یا در سرمایه گذاری خارجی مشارکت داشته باشد. همچنین وابستگی متقابل اقتصادی دارای منطقی متضاد با منطق جنگ است و زمینه ی مداخله ی قدرتهای خارجی را در امور داخلی فراهم می آورد. بنابراین اصول مقدماتی تفوق نژادی ، سلطه ی امپریالیستی آنها بر نژادهای تابع را توجیه می کرد. به تعبیر هیتلر ناسیونال ـ سوسیالیسم ضرورتاً یک ایدئولوژی امپریالیستی بود. به نظر وی ایدئولوژی مستلزم اقدام است. کشور نژادی ذاتاً مجبور بود برای تأمین فضای حیاتی مناسب خود بر دنیای هرج و مرج طلب مخاطره آمیز حاکم شود.(هیتلر،1390،491)
«جوزف شومپیتر» در کتاب ارزشمند خود بنام « سرمایه داری سوسیالیسم و دموکراسی» مانند مارکس ، اعتقاد داشت، که سرمایه داری در دراز مدت نمی تواند جایگاه خود را حفظ کند.و سرانجام دوره ی آن به پایان خواهد رسید. وی از این مسئله خرسند نبود.(البته بر خلاف مارکس) شومپیتر می گفت: اگر پزشکی در زمان حال پیش بینی کند که بیمارش خواهد مرد، به معنای تمایل پزشک به مرگ بیمار نیست. به نظر وی طبقه ی کارگر در پایان دادن به سرمایه داری با پدید آوردن سوسیالیسم، هیچ نقشی بازی نمی کند. بلکه آنچه دنیای سرمایه داری را به زوال می کشاند همان موفقیتهای کاپیتالیسم است. که این نظریه در همین کتاب آمده است. در میان سایر دانشمندان نظریه ی «زوال سرمایه داری» وی شهرت فراوانی دارد. به ‌نظر شومپیتر طبقه‌ی کارفرما اساساً مسؤل ظرفیت زیاد تولید و سرمایه است و این طبقه به‌دلیل آمادگی‌اش برای خطرپذیری در بازار رقابت‌آمیز، باعث توسعه ی کالاهای جدید می‌شود. روند سرمایه‌داری به‌دنبال گسترش سرمایه است. در نتیجه برای ازدیاد سرمایه، راهی به‌جز تجمیع سرمایه‌های بیشتر و تأسیس شرکتهای بزرگ وجود ندارد. در این شرکتها، مدیران به اعتبار می‌رسند و تصمیم می‌گیرند چه‌چیزی تولید بشود و چه‌چیزی تولید نشود. اهمیّت مدیران، به اندازه‌ای پررنگ می‌شود که بجای همه چیز قرار می‌گیرند. در این شرکتها نوعی مالکیّت تعمیم‌یافته ایجاد می‌شود که این امر، باعث تقسیم شرکت و در پی آن سرمایه خواهد شد و اعتبار سرمایه از میان می‌رود. در سرمایه‌داری قرن بیستم به‌علت ایجاد تمرکز در شرکتهای سهامی بزرگ، ابداعات اقتصادی باید بوسیله این شرکتها به درون اقتصاد راه یابد. درنتیجه، اصالت فردی و شخصیت اصلی نوآور از دست رفته و محیط اجتماعی ایجاب می‌کند که پدیده ی نوآوری در جهت خواسته‌های مدیران شرکتهای سهامی صورت پذیرد و همین امر، سبب زوال انگیزه ی سودجویی براساس رقابت فردی، محجوریّت نوآور و سکون کاپیتالیسم خواهد شد. شومپبتر مهمترین علت این روند را وجود تضادهای اجتماعی می‌داند. در پی این تضاد، خصومت هم در سطح عمومی و هم در طبقه ی روشنفکر نسبت به نظام اجتماعی ظاهر می‌شود. این خصومت در میان طبقات اجتماعی و بالاخص بین کارگران و کارفرمایان تشدید شده و منجر به ایجاد اتحادیه‌های کارگری و کارفرمایی می‌گردد. و بر مبنای همکاری وسیع، پایه‌های اقتصاد سرمایه‌داری را منهدم می‌کند.
بدین ترتیب، سرمایه‌داری به‌تدریج ریشه‌های دگرگونی خود را به‌وجود می‌آورد. که شومپیتر، مانند مارکس، سوسیالیسم را جانشین طبیعی سرمایه‌داری می‌داند. به نظر وی همان‌طوری که غولهای عظیم سرمایه‌داری جایگزین سرمایه‌داری رقابتی شدند، به همان ترتیب، نیز یک مدیریت سوسیالیستی حاکم بر این غولهای عظیم سرمایه‌داری خواهد شد. شومپیتر می گوید: امپریالیسم اثر به جا مانده از ساختارهای قدیمی در بطن نظام سرمایه داری در حال رشد است. شومپیتر تأکید می ورزید که امپریالیسم را نمیتوان صرفاً به تعقییب منافع اقتصادی خلاصه نمود . امپریالیسم محصول سرمایه داری نیست بلکه به نوعی بازگشتی به فرهنگ اجتماعی گذشتگان است. برای یافتن ریشه های اقتصادی امپریالیسم نه به سراغ روابط تولیدی فعلی ،که باید به سراغ روابط تولیدی گذشته رفت. بدون تردید در هر کشوری تصمیمات مربوط به جنگ توسط طبقات حاکم اتخاذ میشود، ولی در عصر نوین تصمیم گیرندگان اصلی سیاست خارجی را طبقه ی بورژوازی تجاری تشکیل نمی دهند، بلکه طبقات اشرافی باقیمانده از نظامهای گذشته اند، که هنوز هم مناصب مهم دولتی، دیپلماتیک و نظامی را در دست دارند. البته شومپیتر به غیر از اینکه امپریالیسم را ناشی از سرمایه و اقتصاد می داند، در نوشته های دیگرش، اشاره به رفتار روانی حکمرانان اشرافی را در بحث امپریالیسم می توان دید.
«جوزف شومپیتر» در مقاله‌ای بنام «جامعه‌شناسی امپریالیسم» امپریالیسم کلاسیک را از بقایای سیاسی پادشاهی‌های مطلق به حساب می آورد. و امپریالیسم را، موضع‌گیری بی‌هدف دولت برای گسترش قهرآمیز و بی‌پایان حکومت در دیگر سرزمینها میداند. (مومسن،1389،16) از نظر« شومپیتر» امپریالیسم نتیجه ی « روانی » رفتار حکمرانان اشرافی است. به عبارت دیگر امپریالیسم نتیجه ی وسوسه ها و تمایلات جنگجویانه طبقه ی حاکمه ای است که در روند تاریخ تا درجه ی بالایی رشد کرده و به امتیازات اجتماعی دست یافته است. به نظر شومپیتر ساختارهای انحصار گرا تنها وقتی به وجود می آمدند که از سوی نظام سیاسی تشویق می شدند. به عنوان مثال: ( سیاست تعرفه های گمرکی ). ولی اعمال اینگونه سیاستها از فقدان دموکراسی در جامعه و نا همگونی رشد اقتصادی ناشی می شود. مزیت ویژه ی تجزیه و تحلیل شومپیتر از امپریالیسم توجه به رفتارگروههای خاص جامعه، به ویژه محافل حاکمه است. نظریه ی شومپیتر از آن جهت نقطه عطف به شمار می آید که تضاد میان نظام سرمایه داری لیبرال که در آن فعالیت اقتصادی و سود تابع قوانین رقابت در بازار آزاد است با نظام امپریالیستی متکی بر انحصارات و استثمار نشان می دهد.
«هاری مگداف » در کتاب « امپریالیسم- تاریخ، تئوری، جهان سوم- »، امپریالیسم را در قالب اصطلاحات پدیداری به دو وجه تعریف کرده است. راه اول این است، که با بهره گیری از یک جوهر ایدئولوژیک یا چهار چوبی مفهومی معدودی از حوادث را امپریالیستی محسوب داشت، و آنان را از بر داشتهای کارگزاران منتزع کرد. راه دوم اینست که توصیف را از طریق استدلالهای عاملان به فعل به دست آورد ، چون دو برداشت مزبور به عنوان توضیح تجربی به نتایج مختلفی منجر می شوند و چنین تمایز همچنان از اهمیّت برخوردار است. (مگداف،1378،207)
«مگداف» از نظریه پردازان مارکسیست می باشد که برای نخستین بار نظریۀ «امپریالیسم بدون مستعمره» توسط وی ارائه گردید. که در سالهای اخیر شکل غالب امپریالیسم بوده است. مگداف استدلال می‌کرد، که آمریکا برای کسب رونق تجاری خود دیگر نیازی به حفظ مستعمرات رسمی ندارد تا از طریق استثمار منابع کشورهای در حال توسعه، سود سرشاری عاید خود کند. جنگ سرد، بهانه‌ای بود که تحت لوای آن آمریکا توانست مدعی سلطه بر امور سیاسی و اقتصادی کشورهای در حال توسعه باشد و نمونه بارز آن ویتنام و شرق آسیا بود. مگداف با طرح ضرورت بهره‌گیری از فن آمار، این مباحث را بسط داد. براساس جدولی که او در بخشی از کتاب عصر امپریالیسم ترسیم کرده، میزان موادمعدنی وارداتی آمریکا به نسبت میزان مصرف آن در بخش اقتصادی، بین ۱۹۲۲-۱۹۲۰ نسبتی ۷ % درصدی را نشان می‌دهد که تا ۱۹۴۱ به ۱۴% افزایش یافت. در راستای این ارقام و آمار مگداف دارای اهمیت ویژه ای یافت. بنابراین، این امر حاکی از افزایش میزان وابستگی آمریکا به منابع خارجی بود.
بدین‌ترتیب نیاز روزافزون به واردات موادخام، دولتمردان آمریکائی را بر آن داشت به‌جای اتخاذ سیاستهای جنگ‌طلبانه، با تطمیع حکومتهای کشورهای در حال توسعه توسط «سازمان سیا» بر مواد خام این کشورها، کنترل سیاسی داشته باشند. اما گاهی همچون مورد ویتنام، گزینه ی جنگ، به‌عنوان بهترین گزینه ی مطرح می‌شد. کتاب «عصر امپریایسم» به شدت مورد انتقاد قرار گرفت، از جمله اینکه در این اثر به نقش منحصر‌بفرد شرکتهای انحصاری که با تنظیم یک دستورالعمل امپریالیستی می‌توانند در برابر قدرت دولت آمریکا ایستادگی کنند، اشاره نمی‌شود. از این گذشته، مگداف فرآیندی را که طی آن شرکتهای صاحب انحصار آمریکائی به امپریالیسم متوسل شدند تا به اهداف سودجویانه خود نائل شوند، نشان نمی‌دهد. اما امتیاز کتاب او آن است که به‌جای پرداختن به نظریه، بیشتر تاریخی – توصیفی است و به‌عنوان یک اثر تاریخی – توصیفی در زمان خود هیچ رقیبی نداشت. نکاتی که مگداف همیشه مدنظر داشت شامل: کنترل موادخام، کنترل مسال مالی و بهره‌گیری از کمکهای خارجی برای کنترل حکومتها می شد. مقالات وی فقط پیرامون ماهیت و نقش امپریالیسم نبود، بلکه به تمامی موضوعاتی که مورد توجه سوسیالیستها بود، یعنی فقر جهانی، موقعیت طبقه کارگر در آمریکا، چرخه ی پیشرفت و شکست تجاری، تمرکز روی نویسندگان کلاسیک همچون «روزا لوکزامبورگ» ، « لنین» و استراتژیهایی برای پیشبرد دستورالعمل سوسیالیستی می‌پرداخت.
یکی از ابتکارهای مهم مگداف طرح موضوع مالی شدن سرمایه‌داری معاصر بود. یعنی افزایش سلطه ی منافع مالی که باید آن را «وال استریت» نامید، اصطلاحی که در سطح کلان برای تنظیم هدایت سرمایه‌داری در آمریکا و در سراسر جهان استفاده می‌شود. از اواسط دهه ی۱۹۷۰، کسب منافع «وال استریت» مشخصه ی اصلی سلطه ی نئولیبرالیسم بر سراسر جهان بود. مگداف و پل سوئیزی اولین کسانی بودند که به این نکته پی بردند، مقالاتی که این دو در این‌خصوص در «مانتلی ریویو» می‌نوشتند، از این امر حکایت می‌کند،« پویائی سرمایه‌داری آمریکا در ۱۹۷۲، پایان موفقیت آن در ۱۹۷۷، رکود و ناکامی مالی در ۱۹۸۷». ویژگی این مقالات بیان ساده و روان آنها بود. برای مثال این دو به جایگزینی الگوی خرید و احتکار سرمایه‌های مالی به‌جای سرمایه‌گذاری در کارخانه‌های جدید، اشاره کردند. آنها به افزایش میزان وابستگی خانواده‌های آمریکائی به دریافت وام پی بردند، که از این طریق ابزاری برای تعیین سطح استاندارد زندگی آنها بود. نتیجه ی این‌کار کاهش سطح دستمزدها بود.«هری مگداف» فردی کاملاً خودآموخته بود که خلاقیت و نوآوری خود را در بخش مالی و به‌عنوان یک متخصص آمار و اقتصاددان دولتی در طول رکود حاکم بر دهه ۱۹۳۰ و جنگ جهانی دوم نشان داد. او نیازی به تبعیت از الگوهای رسمی آموزشی و طی کردن مدارج بالای دانشگاهی احساس نمی‌کرد. و برای مطالعه آثار مارکس، لوکزامبورگ و دیگر نویسندگان سوسیالیست نیازی به بهره‌گیری از تفسیرهای معروف یا بازخوانی متون کلاسیک نداشت، زیرا خود با مطالعه ی دقیق و عمیق این متون به درک کامل آنها نائل شد. او توانست واقعیتهای زیادی را به‌صورت جامع و کامل در مورد ماهیت سوسیالیسم در جهان معاصر بیان کند، زیرا به اندازه ی مارکس از مهارت خوانش چگونگی جریان حسابهای سرمایه بهره‌مند بود.
بنابراین عجیب نیست که مگداف، به‌عنوان یک سوسیالیست متعهد، زمان زیادی را صرف آموزش غیررسمی به‌ویژه جوانان می‌کرد. می‌گویند: که دانشجوئی از مگداف پرسید. چطور می‌تواند تا این حد به تحقق سوسیالیسم در آمریکا، امیدوار باقی بماند. در حالی‌که این اندیشه هرگز به این کشور راه نیافته است؟ او در جواب گفت: من انتظار هیچ چیز خاصی را ندارم. اما این شیوه ی من است، ناچارم باور کنم که سوسیالیسم می‌تواند دنیای بهتری را به‌وجود آورد.(vista، مگداف)
«جیمز دوئرتی» در مقاله ی تحت عنوان «نظریه های اقتصادی در باره ی امپریالیسم و جنگ» می نویسد: که توضیح امپریالیسم جدید به زبان اقتصادی بسیار دشوار است. به عنوان موردی استثنایی در این زمینه ، شاید بتوان امپریالیسم سوسیالیستی که پس از جنگ دوم جهانی توسط مسکو در اروپای شرقی اعمال شد، نام برد. دراین مدت ، کالاهایی که اتحاد شوروی در مدت ده سال پس از جنگ ، از آلمان شرقی خارج نمود، احتمالاً بیش از کالاهایی بود که بریتانیا در طول دوقرن از هندوستان خارج نمود. همچنین «دوئرتی» در این مقاله اشاره می کند که، نظریه ی امپریالیسم هابسون و لنین به علّت ساده بودن، داشتن جاذبه از لحاظ روانی و نیز به دلیل غارتگری ها و سبعیت های مسلم استعمار، همچنان دارای نفوذ است. زیرا کشورهای عقب مانده را قادر می سازد تا خشم خود را ابراز کنند، و وجدان گناهکار غرب را آزرده سازند.سپس وی می نویسد: در این میان نظریات امپریالیسم لنین برای برخی از رهبران جهان سوم مفید است، چرا که نظریه پردازان خشک مغز، سخن پردازان نالایق، و نظامیان متکبر را از هرگونه مسوولیت در قبال وضع رقّت انگیز مردم، حتی پس از دو دهه یا دو قرن و یا دو هزاره، برخورداری از استقلال سیاسی را مبرّا می سازد. به نظر دوئرتی لنین، استالین و مائو هر سه به دلایل سیاسی ـ استراتژیک واژه ی امپریالیسم را بگونه ای موثر بکار گرفتند تا بدینوسیله نفرت جهان سوم را نسبت به غرب بر انگیزاند.(دوئرتی،1369،37)
«ولفگانگ مومسن » یکی از نظریه پردازان برجسته امپریالیسم، در کتاب « نظریه های امپریالیسم » با تقلیل امپریالیسم به ابعاد اقتصادی مخالف بود و معتقد بود در بسیاری موارد اشغال و تصاحب سرزمین‌ها از دوران استعمار تا مرحله‌ی صدور سرمایه، این نظامیان، مبلّغان، مأموران امنیتی و بالأخره مبلغان مذهبی بودند که همه به عنوان نماینده‌ی دولت‌ها به آن سرزمین‌ها می‌رفتند و پس از تثبیت قدرت استعماری، پای نمایندگان بانک‌ها و بنگاه‌های اقتصادی به آنجا باز می‌شد. بر این اساس، اقدامات و سیاست های امپریالیستی برای بهم زدن وضع موجود است.در ذات ایدئولوژی شاخصه ی عمده ی آرزو برای تغییرات گسترده در محیط و فضای موجود نهفته است. ایدئولوژی پیروان خود را به تغییرات وضع موجود دعوت می کند، و طرحی نو را به وجود می آورد و با استفاده از ایمان و اعتقاد پیروان به عنوان جایگزینی برای تهیّج تفکّر توده ها استفاده کرده، ایمان کامل آنها را به ایدئولوژی جلب می کند. به طور منطقی اگر کسی نتواند نظام اندیشه ای را درک کند، ولی به آن اعلام وفاداری کند، طبیعی است که نمی تواند تغییرات و تناقضات موجود درآن نظام اندیشه ای را نیز درک کند. « امپریالیسم استعماری » بخصوص، غالباً تحت پوشش شعارهای ایدئولوژیک از این سنخ قرار گرفته است. مانند: مواهب تمدن غرب که فاتح رسالت داشت آنرا بر نژادهای رنگین پوست زمین به ارمغان بیاورد. یا ایدئولوژی ژاپنی که « منطقه ی سعادت مشترک » آسیای شرقی که همین معنای ضمنی رسالت بشر دوستانه را در بر دارد. رایج ترین پوشش و توجیه امپریالیسم، همیشه به شکل ایدئولوژی ضد امپریالیستی بوده است. رواج آن به این علت است که از همه ایدئولوژیهای امپریالیستی کارایی بیشتری دارد. (مومسن، 1376، 87)
«کارل مارکس» متفکّر بزرگ و فنا ناپذیری است که مکتب مارکسیسم با آن شناخته می شود. در باره ی «کارل مارکس» و نوشته هایش باید گفت: که گرچه مارکس هیچگونه تئوری درباره ی امپریالیسم بر جای نگذاشت. معذالک تحلیلی که سرمایه ی وی در باره ی« شیوه ی تولید سرمایه داری » به عمل آورد برای «تئوری مارکسیست لنینیستی» نقطه ی شروع است.در کتاب «سرمایه» مارکس کوشش می کند، بیان کند که ، شیوه ی تولید سرمایه داری به منظور ارضای نیازهای انسانی صورت نمی گیرد، بلکه انگیزه ی تولید بیرون کشیدن «ارزش اضافی» از یک طبقه ی کارگر مزد بگیر است. این ارزش اضافی از طریق یافتن بازار برای کالاهای تولید شده که حاوی این ارزش اضافی است و سرمایه گذاری این ارزش اضافی در وسایل جدید تولید تحقیق می یابد تئوری امپریالیسم با شکل خاصی که این روند در یک مرحله معین در تحول شیوه ی تولید سرمایه داری به خود بگیرد، سرو کار دارد. کار خود مارکس در « اقتصاد سیاسی » مستلزم ساختن یک مدل سرمایه داری خالص ، در سطح نسبتاً بالای انتزاع بود. تئوری امپریالیسم که با نحوه ی عملکرد قوانین حرکت که مارکس در یافته بود، کوشش می کند که شکل منجزتری که قوانین مزبور در تاریخ به خود گرفته اند بیان کند. از نظر مارکس نیرویی مولّد است که روابط تولیدی را رقم می زند. لذا تغییر ابزار تولید، روابط تولیدی را تغییر می دهد. از نظر مارکس اقتصاد و مسائل مادی نقش کلیدی دارد. و به عنوان زیر ساختار شناخته می شوند. در زیر ساختار نیروهای مولّد تعیین کننده است. و شیوه ی تولید را تغییر می دهد. از نظر مارکس ریشه ی تضاد و دیالکتیک در زیر ساختار است. تضاد بین نیروهای مولّد و روابط تولید، تضاد نیروی مولّد و روابط تولید یعنی به میزان تغییر نیروهای مولّد در جامعه ، روابط و مناسبات تولیدی تغییر نمی کنند. این ناهماهنگی و عدم تغییرها، منجر به تضاد می شود. تضادی که منشأ بحرانهای سرمایه داری است. یعنی بعد از بالا رفتن سطح تولید و  گسترش تکنولوژی، کارفرما در شکل حقوق تغییری ایجاد نمی کند. کارفرما می خواهد سود بیشتری ببرد و مناسبات گذشته را داشته باشد. گسترش جهانی سرمایه داری به نظرمارکس اجتناب ناپذیر بود. و هدفی پیشرو داشت. وی به نابودی نظامهای کهنه شده ی اقتصادی و اجتماعی با نظری تأسف انگیز نمی نگریست، و آنرا مرحله ی لازمی برای رسیدن به جامعه ی بورژوازی وسرانجام کمونیستی می دانست. او با ایجاد مناطق بزرگ اقتصادی و بنابراین، به طور غیرمستقیم، با امپریالیسم موافق بود، و آنرا مرحله ای اجتناب ناپذیر از تاریخ جهان و مخالفت با آن را بیهوده می دانست. (همان،52)
نظریات کارل مارکس را میتوان ترکیبی از سه سنّت اقتصاد سیاسی انگلیسی ، سوسیالیسم تخیلی فرانسوی و آرمانگرایی آلمانی، قلمداد کرد . مارکس به دنبال این بود که تحوّلات جامعه را قانونمند کند . مارکس شروع کرد به جست و جو برای یافتن قوانین جامعه ، که در بیرون یا در درون انسان است . او می گفت: هگل معدن طلایی را کشف کرد که خودش هم متوجه آن نشد . لذا با أخذ روش هگل و ادغام آن با ماتریالیسم «فوئرباخ» ، مکتب خود را بنیان نهاد . باخ می گفت: که تمامی بدبختی انسان از مذهب است . مارکس عقیده داشت که مذهب علت بدبختی ها نیست ، مذهب معلول بدبختی هاست .مارکس می گوید: هر ابزاری نوعی مالکیت را طلب می کند . در ابتدا انسان فقط ابزار ابتدایی داشت ، ولی به تدریج وضع او بهتر شد و ابزار پیشرفته تری به دست آورد . بدین ترتیب محتوا دگرگون شد ، اما قالب ثابت ماند . ابزار تغییر کرد ، اما مالکیت برقرار ماند . لذا تضاد ایجاد شد ، بدین ترتیب ، یا باید ابزار پیشرفته تری به کارگرفته شود، یا باید قالب عوض شود . این همه چیز را دگرگون کرد ، لذا شیوه تولید نیز دگرگون شد . پس نه اقتصاد موجب بحران است و نه اختلاف طبقاتی ، بلکه علت اصلی شیوه ی تولید است که موجب اختلاف طبقاتی می شود .مارکس نیروهای تولید را زیر بنا و روابط تولید را رو بنا نامید . از نظر مارکس روبنا ها یعنی دولت ، قانون ، نظام های مذهبی ، و امثال آن وابسته و مبتنی بر شیوه ی تولید است .
به این ترتیب مارکس به شدت به نظام سرمایه داری می تازد که ابزار تولید را در دست گروهی خاص قرار داده است و آنها را برای سرکوب طبقه ی تولید کننده و فقیر تشویق می کند، و با مدنیّت جدید و قوانین فریبنده ، توده ها را استثمار می کند . مارکس این فریبندگی و انحصار ارزش افزوده را عامل پیدایش نظام سرمایه داری دانسته است .(نازی سنتر) همانا اندیشه ی مارکس در قرن بیستم ، موج بزرگی از اندیشه ورزی و نظریه پردازی را حول خود پدید آورد . به این ترتیب بود که مارکسیسم به یک جریان فکری بزرگ تبدیل شد که از اندیشه های خود مارکس فراتر رفت . به همین دلیل مارکسیسم خود یک جریان فکری خاص است که هرچند با اندیشه مارکس پیوند دارد، ولی لزوماً با آن یکسان نیست . در بین گرایش های مارکسیستی ، گرایش عمل گرایانه تر مارکسیسم – لنینیسم که توسط ولادیمیر ایلیچ لنین پایه گذاری شد جایگاه ویژه ای دارد.
«جیمز پتراس» در مقاله ای تحت عنوان «امپریالیسم و بربریّت امپریالیستی» امپراتوری سازی نوین را برخاسته از صنعت، پیرامون ( برای تأمین مواد اوّلیه) بهره کشی از نیروی کار ارزان و سهم فزاینده ی بازار می داند. وی بیان می داردکه این امر با همکاری حاکمان منعطف و پیشنهاد کمکهای اقتصادی و شناسایی سیاسی آنها به منظور افزودن بر رقبای امپریالیستی خود همراه می شود. این روش امپراتوری سازی از هر گونه تلاش برای رسیدن به داراییهای ارضی یا به شکل پایگاههای نظامی با اشغال پستهای مشاوره ای در نهادهای هسته ای تشکیلات اجباری، پرهیز می کند. در عوض این راه به دنبال به حداکثر رساندن کنترل از راه سرمایه گذاری هایی است که در قالب مالکیت مستقیم یا همکاری با مقامات دولتی و یا خصوصی در بخشهای اقتصاد راهبردی شکل می گیرد.راهبرد این نوع امپراتوری سازی ایجاد وابستگان اقتصادی برای دستیابی به منافع اقتصادی دراز مدت است.(پتراس،1389،88)
«جیمز پتراس» در مقاله ی دیگر بنام «امپریالیسم و امپریالیسم ستیزی ابلهان» خاطر نشان می سازد که در روزگار کنونی، اوج گیری موج امپریالیسم نظامی گرایانه و جنگهای استعماری که گماشتگان اسرائیلی در دولت امریکا با آتش آن دامن می زنند به اختلافهای جدی بین امپریالیسم آمریکایی و اروپایی(به استثنای انگلیس) منجر شده است. (همان103)
«مایکل پارنتی» در مقاله ی «چهره های امپریالیسم» امپریالیسم را قدرتمندترین نیرو می داند که در طول چهار و پنج قرن گذشته در تاریخ ،تمام قارّه ها را در نوردیده و اقوام بومی را سرکوب و برخی تمدنها را به کلی از روی زمین محو کرده است. با این حال به ندرت، شاهد توجه جدی چهره های آکادمیک، مفسران رسانه ای و رهبران سیاسی خود به این پدیده بوده ایم. منظور پارنتی از امپریالیسم روندی است که از طریق آن منافع غالب سیاسی ـ اقتصادی یک کشور، ثروتهای زیر زمینی، نیروی کار، مواد اولیه و بازارهای مردمان دیگر را به نفع خود مصادره می کند.پارنتی برای منظور خود مثال می آورد، و می گوید: یک نمونه ی خاص و مهلک از امپریالیسم در سطح اروپا، تهاجم نازیها به رهبری هیتلر در طول جنگ جهانی دوم بود که فرصت غارت منابع و بهره برداری از نیروی کار اروپای اشغالی، از جمله نیروی کار برده ها را در اردوگاههای متمرکز را برای کارتلهای کسب و کار آلمانی و حاکمیّت نازیها فراهم آورد.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.