سیاست خارجی آمریکا

دانلود پایان نامه

فیلسوفان مکتب فرانکفورت تحت تأثیر دیدگاه «ماکس وبر» قرار گرفته بودند. و در جهت نوعی ترکیب ایده های ماکس وبر و فروید بر آمدند. آنها با تکیه بر آراء ماکس وبر، به نقد اندیشه و جامعه ی سرمایه داری پرداختند. که از آن میان طرح دیدگاه منفی و بدبینانه، حاکمیّت تکنولوژی و فرهنگ صنعتی، بروکراسی و عقلانیّت تکنولوژیکی و قانونی و نفی دیدگاه تاریخی در مکتب فرانکفورت
متأثر از دیدگاه مارکس وبر است. بین اندیشه ی ماکس وبر و نظریه ی انتقادی، جنبه های مشترک عمده ای وجود دارد.
1- باور به عقلانیت تکنولوژیکی یا عقلانیّتی که بیانگر نظام اجتماعی مبتنی بر حاکمیّت نیروهای مسلّط جامعه با تکیه بر تکنولوژی است.
2- نظر بدبینانه به دنیای جدید، زیرا عقلانیت تکنولوژیکی مسلّط است. و نیروی مقاومی در جهت نفی آن وجود ندارد. (همان، 136)
از آنجا که مارکسیسم «هابرماس» نوعی مارکسیسم انسان گرا است. هابرماس در بازسازی نظریه ی بیشتر به آزاد سازی نیروی عقلانیّت از چنگال اشکال باز تولید اجتماعی پرداخت . و او نیز همانند دیگر اعضای مکتب بجای نقد عقل ابزاری به فلسفه ی پوزیتویسم می پردازد. و کار دیگری را نیز که انجام داد این بود که رگه های پوزیتویستی آثار متأخر مارکس را به نفع نوشته های اوّلیه او تفسیر کرد. هابرماس اندیشه های خود را بیشتر در قالب و چهارچوب نظریه ی انتقادی «هورکهایمر» پیرامون باب ضرورت ایجاد پیوند میان علوم اجتماعی وآرمانهای رهایی انسان عرضه کرده است. هابرماس بر این نظر است که ذهن انسان در سایه سه دسته از علایق شناخت حاصل می کند.
نوع اوّل علائق تکنیکی یا علم تجربی نوع دوّم علائق عملی انسان به درک تفاهم یا روابط انسانی است.و نوع سوّم علائق آزادی خواهانه است.علائق تکنیکی مبنی بر نیروهای تولید یا کار و نیاز مادی انسان است و قلمرو شناخت و علم تجربی را پدید می آورد. هابرماس بر این عقیده است که جهان تجربی دقیقاً عینی است به این خاطر که در میان اذهان مختلف مشترک است. به این خاطر است که فهم ما در مطالعات اجتماعی مفروض بر وجود فهم پیشاپیش جهان ذهنیت است. و علوم انتقادی به رهایی انسان از نمادهای منجمد قدرت سازمان یافته است. (بشیریه،1376،222) علائق رهایی بخش آدمی موجب ورود شناخت رهایی بخش در دو حوزه ی دیگر شناخت می شود. در نظریه ی شناخت هابرماس سه شکل اصلی شناخت متناظر با سه ویژگی اصلی زندگی اجتماعی انسان یعنی کار ، ارتباط یا زبان و سلطه است . و سرمایه داری متأخر را با افزایش نقش سازماندهی و دخالت دولت در کل حیات اجتماعی توصیف می کند ، تمرکز سرمایه ، فعالیّت شرکتهای چند ملیتی و گسترش کنترل بر بازار از زمینه های پیدایش سرمایه داری متأخر است . کاربرد فزاینده ی علم و تکنولوژی در فرآیند تولید دگرگونی هایی در روند کار به وجود می آورد و بر میزان سود دهی و سرمایه گذاری بنگاههای اقتصادی بزرگ و حکومت تأثیر می گذارد. به منظور فهم نظری این تحوّلات در جامعه ی صنعتی نوین هابرماس براساس نظریه ی سیستمها ، سه حوزه ی اصلی پیدایش بحران را مشخص می کند. یکی حوزه ی اقتصادی دوّم، حوزه ی سیاسی و سوّم ،حوزه ی اجتماعی و فرهنگی است . بحرانها از درون هر یک از این حوزه ها و یا از درون روابط میان آنها پدید می آید. چهار بحران عمده قابل تشخیص است ؛ «بحران اقتصادی ، بحران عقلانیت در حوزه اداری سیاسی، بحران مشروعیت و بحران انگیزش». براساس تحلیل هابرماس بحران اقتصادی و عقلانی عامل فروپاشی جامعه نیستند و این بحران مشروعیت و بحران انگیزش است. که عامل اصلی فروپاشی نظم اجتماعی به شمار می رود. و او مطرح می کند که بحران اقتصادی برای حل خود مجبور است از طریق حوزه ی سیاسی اداری متوسّل شود. و این کار نیز با ظهور دولتهای رفاهی پدیدار شد. هابرماس نگرش انتقادی خود را براساس ترمیم و بازسازی نظریات «مارکس وبر»، «لوکاچ» و مکتب فرانکفورت کرده است. و مفهوم عقل و عقلانیت در اندیشه ی هابرماس به عنوان زمینه ی عمومی تاریخ تلقی می شود. بنابراین با مفهوم هگلی عقل که عبارت از توانایی خلاقیّت روح یا ذهن تاریخ ساز است تفاوت دارد. یکی از اساسی ترین ویژگیهای اندیشه های هابرماس بازسازی نظریه ی عقلانی شدن جهان در اندیشه وبر است.(بشیریه،1376،222)
به هرحال پیش از پیدایش نئومارکسیسم ، برای پیوند زدن مارکسیسم با گرایشهای فلسفی دیگر، مانند: پوزیتیویسم، پراگماتیسم و اخلاقیّات کانتی ، تلاشهایی شده بود. و در این اواخر کوششهای دیگری برای ترکیب آن با روانکاوی به دست «اریک فروم»، پدیدار شناسی بدست «موریس مرلوپونتی»، اگزیستانسیالیسم توسط «ژان پل سارترو» ساخت باوری بوسیله «لویی آلتوسر » شده است. نئو مارکسیسم بیشتر یک گرایش آکادمیک بوده است، که در عمل سیاسی تأثیر چندانی نداشته است.(آشوری،1378،295)
موج سوّم امپریالیسم در روابط بین اللل: (بعد از اضمحلال نظام کمونیستی)
پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی که به شکست ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم،و افول قدرت به‌ظاهر شکست‌ناپذیر شوروی و کناره‌گیری آن از رهبری بلوک شرق انجامید. زمینه ی بسیار مناسبی برای ابرقدرت دیگرـ آمریکا ـ بوجود آمد تا با استفاده از این خلأ، بتواند اقتدار بلامنازع خود را بر کل جهان گسترش دهد. برخی نظریه‌پردازان آمریکایی، پایان جنگ سرد را زمینه ی بسیار مناسبی برای القاء این اندیشه دانستند. که نظم و صلح جهانی، حضور و استقرار قدرت مسلّطی را ایجاب می‌کند. که با تکیه بر منابع مادی و قدرت مطلقه ی خود، مدعی تأمین و تضمین امنیت و رفاه عمومی در جهان باشد. به‌دنبال این اندیشه، نظریه‌پردازان ، دکترین جرج بوش پدر را با عنوان «نظم نوین جهانی» عرضه کردند. این دکترین بر این پایه استوار بود که ایالات متحده آمریکا، تنها ابرقدرت باقی‌مانده از دوران جنگ سرد، برای اعمال نفوذ مؤثر جهانی همچنان نیازمند حفظ میزان قابل توجهی از نیروی نظامی خویش است. این نظریه، توجه شماری از متفکّران سیاست بین‌الملل در دانشگاههای آمریکا را جلب کرد. و آنان را به توجیه و حمایت از آن مشغول داشت.شرط تداوم و استحکام نظم جدید می‌توانست بر پایه دو اصل اساسی قرار داشته باشد: اوّل آنکه دولت آمریکا همچنان توانایی و اقتدار رهبری نظام سلطه را از نظر نظامی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی داشته باشد. دوّم اینکه دیگر اعضای جامعه ی جهانی به پیروی از چنین نظامی، در برابر خواسته‌های آمریکا تسلیم شوند. و در صورت بروز نافرمانی، آمریکا بتواند دولت نافرمان را تنبیه کند. وجود و اعمال شرایط دوگانه ی فوق که اساس تداوم «نظام نوین جهانی» که خود بر پایه ی نظام تک ‌قطبی یا سلسله مراتبی بود، ناممکن به نظر می‌رسید. زیرا نه جامعه ی آمریکا از نظر اقتصادی، سیاسی و اجتماعی امکان و انگیزه لازم و همچنین شرایط کافی برای رهبری جهانی را دارا بود. و نه قدرتهای سلطه‌گر دیگر آمادگی لازم برای پذیرش رهبری امریکا و پیروی بدون قید و شرط از این کشور را در خود می‌دیدند. در نتیجه، در اوایل دهه ی نود، جهان شاهد نوعی تلاش آمریکا برای تثبیت این نظام و ایستادگی کشورهای دیگر در برابر این تلاش مبنی بر نپذیرفتن آن بود.که در نهایت به ناکامی آمریکا در تحقّق نظام تک ‌قطبی با عنوان «نظم نوین جهانی» انجامید. در این زمان، از سوی دولتهای دیگر از ‌جمله جمهوری خلق چین، نظریه ی نظام چندقطبی مطرح شد. که مطلوب دولت آمریکا نبود. و تاکنون نیز از پذیرش آن خودداری کرده است. در نظام چندقطبی، روابط اقتصادی عامل تعیین‌کننده در روابط بین‌الملل است. که جایگزین قدرت نظامی می‌‌شود. در شرایط گذار، نظم بین‌الملل بدون توجه به قدرتهای بزرگ آسیا بویژه چین و ژاپن بعنوان قطبهای جدید قدرت نمی‌توانست معنا داشته باشد. ایالات متحده و اروپا در گذشته به دلیل نقش تعیین‌کننده ی قدرت نظامی، نفوذ کنترل‌بر آسیا بویژه بر ژاپن داشتند. ولی در شرایط جدید که چین ‌بعنوان قدرت اقتصادی، رشد فوق‌العاده‌ای یافته است و هرروز بر قدرت اقتصادی خود می‌افزاید. برای این مناطق نیز انتخاب دیگری فراهم شده است. درحالی‌که آمریکا همچنان در بحران سردرگمی به سر می‌برد و قدرت پذیرش شرایط جدید را ندارد.(محمدی،1388،16)
جنگ جهانی دوم بیانگر این بود که آمریکا قویترین کشور بالقوّه از نظر نظامی است. به این صورت که توان اقتصادی خویش را با توان نظامی ترکیب بکند. و در این خصوص فاصله ی قدرتی که به نفع آمریکا وجود دارد خیلی گسترده می باشد. یعنی آمریکا در تمامی عناصر قدرت مادی، اقتصادی، نظامی، فناورانه و جغرافیایی برتری کامل دارد. تمامی این قدرتهای دریایی و اقتصادی را پژوهشگران به عنوان رهبران هژمونیک در گذشته می دانند. مسکو و پکن موافقت خود را برای روابط حسنه ی خود در جهت خنثی کردن قدرت آمریکا به عنوان تنها ابرقدرت اعلام کردند. ( ابراهیمی فر،1393،365-373)
اگرچه تا پیش از جنگ جهانی دوّم، رقابت و ایجاد اتّحادها بین کشورهای امپریالیستی شاخص عمده بود، اما اکنون مرکز ثقل از رقابت بین کشورهای امپریالیستی، به حفظ سیستم امپریالیستی و جلوگیری از کوچک شدن آن منتقل شده است. کار رهبری و متشکل کردن اردوگاه امپریالیستی و وحدت بخشیدن به آن را، ایالات متحده به علت قدرت برتر خود پس از جنگ جهانی دوم به عهده گرفته است. به بیان دیگر، علاوه بر تقسیم کار بین المللی در جهان سرمایه داری بین کشورهای تولید کننده ی مواد خام و کشورهای صنعتی پیشرفته، یک سلسله مراتب در اردوگاه کشورهای امپریالیستی وجود دارد. که بر حسب قدرت اقتصادی و نظامی، در این سلسله مراتب قرار می گیرند. آنها یی که نیرومندتر و قدرتمندترهستند، کشورهای دیگر امپریالیستی را استثمار می کنند. البته این رقابت به خاطر تهدیدی که متوجّه سیستم امپریالیستی است، کند و محدود شده است. در آمریکا، تکنولوژیهای جدید و فن آوری پیشرفته ی نظامی و رشد مجموعه های تولیدی و صنعتی، سبب ادغام تولید نظامی در بخشهای صنعتی مسلّط شده است. اکنون در آمریکا شرکتهای چندملیّتی نظامی، بر امور دولت تسلّط یافته اند و منافع این شرکتها در رأس برنامه های دولت قرار گرفته است.(آفتاب،66527) به این لحاظ برای کشوری که قدرت امپریالیستی سرکرده در نظام جهانی می شود، سرمایه گذاری پر حجم در توسعه تکنولوژی نظامی و ادامه ی حضور نظامی در جهان به عنوان قدرت سرکرده جهانی لازم است. بنیان پر قدرت نظامی برای حفظ نظم موقعیت رهبری و موقعیّت برتر شرکتهای فراملی کشورها در رقابت با شرکتهای کشورهای مرکزی دیگر مثل: آلمان و ژاپن ضروری است.(معاونت پژوهشی مجلس،4001545،1376)
شرکتهای چند ملیّتی که در جهت کنترل جهانی غالب صنایع جدید و سودآور صنایع اتمی، کامپیوتر وارتباطات هم در «پیرامون» و هم در کشورهای صنعتی پیشرفته، به پیش می روند، اهمیّت زیادی کسب کرده اند. استراتژی و ساخت و ماهیّت شرکتهای چندملیتی که سبب نفوذ هر چه بیشتر آنها در مستعمرات سابق می شود. برنامه های اقتصادی آنها را به شدت تحت کنترل و نفوذ خود قرار داده است. در حال حاضر علاوه بر تقسیم کار بین المللی و ویژگیهای ناشی از ظهور شرکتهای چندملیتّی و رهبری اردوگاه امپریالیسم به وسیله ی ایالات متحده، یک سلسله مراتب بین کشورهای سرمایه داری وجود دارد که شرکتهای قویتر، مؤسسات صنعتی و مالی ضعیفتر را استثمار می کنند. بنابراین رقابت برای کنترل منابع و مواد اولیه، بازار و فرصتهای سرمایه گذاری، جدی است، به ویژه که تکنولوژی جدید جنبه ی بین المللی دارد و شرکتهایی می توانند در آن توفیق یابند که از امکانات مالی، توان تکنولوژیک و تجربه های عملی بالا و قابل توجهی برخوردار باشند. رقابت بین اروپا، ایالات متحده و ژاپن، بر سر تصرف بازارهای یکدیگر، یکی از جنبه های مشخّص این رقابت است.(آفتاب،66527) از آنجایی که آمریکا در حال حاضر قدرت بلا منازع نظامی جهان می باشد. و تا تبدیل شدن کشورهایی همانند:آلمان، ژاپن، چین و نیز اتحاد اروپا به قدرتهای نظامی برتر راه درازی در پیش است.آمریکا در صدد است از این قدرت نظامی خویش به عنوان اهرم اصلی در جهت تضمین برتری کامل و بلامنازع سیاسی خود در جهان استفاده نماید. در سناریو های تهیه شده ی ، آمریکا در تلاش است که با فشارهای سیاسی رقبای اقتصادی خود یعنی آلمان و ژاپن را وادار کند ،که بار کمکهای اقتصادی به کشورهای جهان سوّم را به دوش کشیده تا آن کشورها به نوبه خود قدرت خرید کالاهای آمریکایی را بیابند.تا طرحهای آمریکا برای تبدیل شدن به یک قدرت امپریالیستی اقتصادی مهیّا شود.(جباری،بیتا،174)
فروپاشی امپراتوریهای سابق، ضعیف ‌شدن استعمارگران مطرح و رواج استقلال‌طلبی با تأکید بر وجه سیاسی آن، بکلّی سازوکار مدیریت و برنامه‌ریزی سیاسی در سطح بین کشورها را بهم ریختند. بگونه‌ای‌که بازیگران قدیمی، که با بی‌نظمیهای جدید ناآشنا بودند، مضطرب و پریشان از درگیری با انبوه مسائل داخلی و چالشهای خارجی، ‌اندک از جایگاه محوریشان در عرصه ی تصمیم‌گیریها و تصمیم سازیهای جهانی خارج شدند. مقارن این شرایط، ایالات‌متحده آمریکا به لحاظ سخت‌افزاری و نرم‌افزاری، کم‌ وبیش آمادگی ذهنی و عینی برای قرارگرفتن در جایگاه استعمارگران سابق را در خود ایجاد کرده بود. رشد قدرت نظامی و اقتصادی و جذب و پرورش صهیونیستها ـ اعم از صهیونیستهای یهودی، مسیحی و غیرمذهبی ــ صورتبندی پویش امپریالیستی در دوره ی مدرن را تشکیل داد. (عیوضی،1385،44)
آنچنانکه برخی از صاحب نظران معتقدند، امروز ما شاهد عملیّات آغازین موج سوّم ویرانگری جهان در راستای توسعه طلبی امپریالیستی هستیم. با سقوط اتحاد جماهیر شوروی و تبدیل شدن به دولت ورشکسته ی روسیه، هم پیمانان بلوک شرق، تضعیف شدند. دروازه ی این کشورها گشوده شد و تحت نفوذ اقتصاد غرب قرار گرفتند. و نسبت به حمله ی نظامی غرب آسیب‌پذیر شدند . بوش پدر، سقوط اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان یک فرصت تاریخی برای تحمیل یکجانبه جهان تک‌قطبی قلمداد کرد. مطابق دکترین جدید، ایالات متحده  در سطح جهانی و منطقه‌ای تسلط و حکمفرمایی می‌یافت. طرحهای تبدیل آمریکا به قدرت نظامی، اکنون می‌توانست بدون ترس از سلاحهای هسته‌ای رقیب، اجرایی شود. از آنجایی که بوش پدر به شدّت درگیر صنعت نفت آمریکا بود، راه حلی برای برقراری تعادل میان سلطه ی نظامی و استثمار اقتصادی جستجو می‌کرد. در نتیجه، جنگ اوّل عراق را در سال 1990-1991 براه انداخت. این جنگ بدون اشغال کامل عراق، از بین بردن بخشهای اجتماعی، زیربناهای اقتصادی و پالایشگاههای نفتی، توانست قدرت نظامی صدام را نابود کند. بوش پدر در یک وضعیت دشوار میان دو دسته از منافع اساسی تعادل برقرار نمود.از یک طرف اشتیاق شرکتهای نفتی برای دسترسی به میادین نفتی این کشور و از طرف دیگر قدرتمندان صهیونیست جنگ‌طلب در داخل و خارج دولت خود را راضی نمود. نتیجه ی این تعادل، یک طرح امپریالیستی بود که صدام را ضعیف کرد. و او را از تهدیدی بر علیه آمریکا به دست نشانده تبدیل نمود. و صدام در مقام خود باقی ماند و همچنان به دفاع از فلسطینیان و حمله به اشغالگری رژیم صهیونیستی ادامه داد. و بشدت صهیونیستهای داخل آمریکا و سرزمینهای اشغالی را آزرده خاطر نمود. با انتخاب کلینتون، به ریاست جمهوری آمریکا، تعادل میان امپریالیسم اقتصادی و نظامی، به نفع بخش نظامی، به شدت تغییر کرد. کلینتون، صهیونیستهای متعصب را در مناصب حساس سیاست خارجی به کار گرفت. این اقدام، ادامه ی بمباران منظم عراق و متلاشی کردن زیربناهای این کشور را تضمین نمود. این چرخش به سوی وحشیگری نظامی، با تحریم اقتصادی عراق همراه شد. تا اقتصاد این کشور را فقط تضعیف نکند، بلکه حکومت عراق را به سوی نابودی کامل بکشاند.
دولت کلینتون یک اقدام دیگر نیز انجام داد که به همین اندازه مهم بود. در این دولت، اقتصاددانان مشهور وال استریت مانند: «روبین، گرین پن و سامرز» به کار گرفته شدند. وسرمایه ی مالی را تقویت کردند. و در نتیجه بهمین نسبت قدرت نفت، گاز و تولیدات صنعتی که سهم مهمّی در تعیین سیاست خارجی آمریکا داشت، کاهش یافت. کلینتون شروع به جذب کارگزاران سیاسی‌ای نمود که بشدت معتقد به امپریالیسم نظامی بوده و حتی حاضر به ویران کردن یک کشور برای تسلط بر آن بودند. برآمدن بوش پسر، با افزایش تعداد و قدرت اشخاص صهیونیست جنگ‌طلب در دولت همراه بود.  انفجار برجهای دوقلوی سازمان تجارت جهانی که توسط خود آمریکا طراحی شده بود، به عنوان توجیهی برای تسریع در آغاز امپریالیسم وحشیگری و پایان دادن به امپریالیسم اقتصادی به کار رفت.و امپریالیسم آمریکا به نظامیگری تغییر ماهیّت ‌داد. (پتراس، 1393 ،66527)
به نظر «مارتین توماس»، آمریکا به واسطه ی راهی طولانی ، قویترین قدرت نظامی جهان است. زمانی که دست به جنگ می زند، بر روی مزیّت اعتبار وتأثیر خود حساب می کند. آن امپراتوری که جریان شرکتهای جهانی آمریکا تحمیل می کند، امپراتوری آمریکا نیست، امپراتوری سرمایه ی بزرگ است. «سرمایه بزرگ یک کشور نیست و سرمایه بزرگ هم مساوی با آمریکا نیست». زمانی که آمریکا جنگ را آغاز می کند، اولویت آن کسب منافع ملی خود خواهانه در برابر رقبا نیست، بلکه ژاندارمی جهان است. تا به واسطه ی آن شبکه ی یکنواختی از کشورهای سرمایه داری را تحت کنترل خو در بیاورد. مارتین توماس پیش بینی کائوتسکی مبنی براینکه یک کارتل سرمایه داری بین المللی استثمارکننده ی قلمروی زمینی مستعمرات است را رد می کند. کشورهای آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین تنوع بسیار زیادی دارند. بیشتر توسعه های اقتصادی درخط لنین صورت گرفته تا خط کائوتسکی. با این وجود، رابطه ی کشورهای قدرتمند سرمایه داری و بیشتر کشورهائی که به آنها جهان سوم(کشورهای عقب مانده یا در حال توسعه) اطلاق می کردند، ماهیّتی تا حدی نیمه مستعمرات نو داشته است. همچنین به اعتقاد وی، رشد سرمایه داری نامتعادل است، محدوده ی توسعه یافته تر به واسطه ی کیفیت برتر بازار، زیرساختهای پیشرفته تر و برخوردار از نیروی کار ماهرتر با تمرکز درآمدها، سرمایه های جدید بیشتری را جذب می کنند.( راجرز، 1393،118070 )
تبدیل امپریالیسم اقتصادی به امپریالیسم نظامی، عمدتاً به دلیل نفوذ گسترده و عمیق سیاستگزاران صهیونیست بود. سیاستگزاران صهیونیست، فنون و تکنولوژی مدرن را با وفاداریهای قبایل ابتدایی آمیختند. تنها هدف آنها، برتری بخشیدن به رژیم صهیونیستی در خاورمیانه بود. و به همین دلیل آمریکا را وادار به اجرای چندین جنگ نظامی، عملیات غیرقانونی و مخفی، و تحریمهای اقتصادی نمودند. این اقدامات، باعث زمین‌گیر شدن اقتصاد آمریکا شد. و پایه‌های امپراتوری ایالات متحده را سست نمود. روند دوگانه مداخله نظامی و استثمار اقتصادی که ماهیت اصلی امپریالیسم سنتی غرب را تشکیل می‌داد، به تدریج و با تفوق فوق‌العاده نظامی، نوع جدیدی از امپریالیسم را بوجود آورد. و منافع اقتصادی در هر دو حوزه هزینه منفعت اقتصادی و بازار جهانی، قربانی استیلای نظامی شدند. و اقتصاد در خدمت سلطه ی نظامی قرار گرفت.
فرمانروایان جنگ‌طلب امپراتوری آمریکا، در دوره ی کنونی جهانی‌شدن پس از استعمار، تهاجم به برخی از کشورهای نسبتاً باثبات، با دولت- ملتهای کارآمد و با میزان بالای وفاداری ملی را رقم زدند. جنگهای ویرانگر، اشغال استعمارگرانه را به درگیریهای فرسایشی تبدیل کرد. که در آن، جنبشهای مقاومت وابسته به توده ی مردم، علیه اشغالگران می‌جنگیدند. از این به بعد بود که منطق و عملکرد امپریالیسم نظامی، به شکل گسترده و عمیقی به سوی وحشیگری تمایل پیدا کرد. و مطابق مدل استعمار تروریستی اسرائیلی، همه ی مردم را هدف خود قرار داد. انتخاب این مدل توسط آمریکا، اتفاقی نبود. صهیونیستهای سینه‌چاک رژیم اشغالگر قدس در واشنگتن، از منابع رژیم صهیونیستی تغذیه می‌کردند. از رفتارهای دیکتاتوری این رژیم، شامل ترور جمعی، تخریب خانه‌ها، تصرّف سرزمینها، تیمهای ویژه ی ترور در خارج از مرزها، دستگیری و شکنجه دسته‌جمعی، سرمشق گرفتند. این رفتارها و سایر اقدامات وحشیانه که توسط سازمانهای حقوق بشر در تمام دنیا از جمله در خود سرزمینهای اشغالی محکوم شده ، به رفتارهای روزمره ی امپریالیسم ایالات متحده تبدیل شده است.
هدف امپریالیسم نظامی، این است که کنترل کامل نظامی داشته باشد. و به این منظور از تجدید حیات اقتصادی و اجتماعی این کشورها که می‌تواند ریشه‌های ضد امپریالیستی را احیا کند، جلوگیری به عمل می‌آورند. امنیت بخشیدن به مستعمره‌ای که به وسیله دزدان و دست‌نشاندگان و رؤسای جنگ‌سالار قبیله اداره می‌شود، هدف اصلی امپراتوری نظامی است. همپیمانان امپریالیسم نظامی، به نیروهای اشغالگر اجازه تأسیس پایگاه و مداخله نظامی می‌دهند. یکی از ابزارهای منحصر بفرد تشکیل امپراتوری در آمریکا، پاک کردن حافظه ی تاریخی مردم مدرن و سکولار کردن این سرزمین و استفاده از میراث ملّی برای شکل دادن به امپراتوری است.(پتراس،66527)
با توجه به آنکه میلیتاریسم یک حربه بُرنده و کوبنده نیروهای امپریالیستی است. و در جهت ایجاد جنگ بکار برده می شود.لذا همواره خطر آغاز جنگ از طرف امپریالیسم وجود دارد. و در هر شرایطی اعلام جنگ اعم از جنگ تبلیغاتی، جنگ اقتصادی و جنگ نظامی به سود امپریالیسم می باشد. زیرا هسته ی مرکزی رشد امپریالیسم منافع اقتصادی آن است. و این منافع اقتصادی است که در سرزمینها، کودتا، شورش، قیام و انقلاب بوجود می آورد، تا در پرتو آن به منافع اقتصادی و مالی بیشتری دسترسی بیشتری یابد .(ژولیس،1359،2)
از آنجا که «مایکل هارت» و «آنتونیو نگری» نظام کنونی را امپراتوری می نامند. بر گرفته از جهانی شدن است. که گفتمان مسلّط آمریکایی آن را پدید آورد. و نظامی را پدید آورد که در آن، مرکز از یک طرف است. و در هیچ جایی وجود ندارد. و در عین حال همه جا هست. و از تقابل مرکز پیرامون که رابطه امپریالیسم را تعریف می کند پیشی گرفته است. در نیمه ی دوم قرن بیستم 1945-1980 روابط نیرو- سرمایه – در کشورهای امپریالیسم و کشورهای مسلّط بگونه ای بود که توسعه پیرامونها در دستور کار بود. ولی در مرحله ی کنونی این امکان برای کشورهای مرکز فراهم آمد تا خود را عاملان فعال در تحوّلات جهان معرفی کند. که امروزه این رابطه به نحو چشمگیری به نفع سرمایه داری مسلّط تغییر یافته است. با رشد مرکز گرایی، سرمایه داری انحصاری اکنون موجب ظهور «امپریالیسم» جمعی حول سه محور شده است.(آمریکا، اروپا، ژاپن) که در این رابطه ، بخشهای مسلّط سرمایه در مدیریت سودشان از « نظام امپریالیستی» جدید منافع مشترکی دارند.
همانطوری که «آتیلیو بورون» در «امپراتوری و امپریالیسم» خاطر نشان می سازد. فرهنگ سیاسی نهفته در ورای گفتمان «هارت» و «نگری» ، «لیبرالیسم امریکایی» است. این فرهنگ سیاسی ، انقلاب آمریکا و قانون اساسی آن را به مثابه ی رویداد اصلی آغاز «مدرنیته» توصیف می کند. «هانا آرنت» نیز با الهام از هارت و نگری می نویسد: که «انقلاب آمریکا» آغاز دوران جستجوی نا محدود برای آزادی سیاسی بود. امروزه ظهور نیروی ذاتی دموکراسی ، برای اوّلین بار در گستره ی جهانی، پیروزی شکوهمند «آمریکایی شدن جهان» ،تلقی می شود. امّا از مبارزات مهم امروزی که بر آینده ی بشریت تصمیم خواهد گرفت. یکی، مبارزه ی «شمال» یا همان سرمایه مسلّط و «جنوب »یا همان قربانیان امپریالیسم می باشند. و علاوه بر این فرهنگ سیاسی ایالات متّحده حاصل کشور گشایی غرب می باشد . که اکنون حول محور آمرکایی شدن اروپا می چرخد. هدف «آمریکایی شدن» نابودی میراث سیاسی و فرهنگی اروپا و جایگزینی «فرهنگ آمریکا» بجای آن است. که این گزینه در پروژه ی قانون اساسی اروپا ترجمه ی کاملی پیدا کرده است. نظر به اینکه آمریکا پس از اروپا تشکیل یافته است، الگوی آمریکایی مورد حمایت اکثریت می باشد. و پروژ ی «امپریالیستی» جدید ایدئولوژی آمریکایی حاکم بر نظام بین الملل ، تشدید یک ملّی گرایی تهاجمی است، که به ایدئولوژی حاکم جهانی، یا همانا امپریالیسم آمریکایی، تبدیل می شود. (سمیر،1385،4)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.