سیاست خارجی آمریکا

دانلود پایان نامه

اریک واتکینز در مورد همین نفوذ لابی یهود در آمریکا و در نتیجه ایجاد مشکلات در عرصه ی سیاست خارجی آمریکا چنین می گوید: «تقریبا پنجاه سال است که سیاست آمریکا در خاورمیانه در جهت دستیابی به دو هدف اصلی سوق داده می شود: تامین نفت مورد نیاز صنایع آمریکا و تاسیس اسرائیل به عنوان یک وطن یهودی. این دو هدف به طور ذاتی با یکدیگر متعارض بوده و مشکلاتی برای حکومت گران آمریکایی به وجود آورده است: برای سیاست گذاران آمریکایی خاورمیانه همواره یک دردسر و حتی گاهی کابوس بوده است و هر یک از روسای جمهور آمریکا با به کار گیری شیوه ی خاص خود کوشیده است، سیاست متفاوتی در پیش بگیرد، زیرا آمریکاییان هم به نفت اعراب نیازمند بوده اند و هم به کمک های انتخاباتی یهودیان. اتخاذ یک استراتژی برای دستیلابی به این دو هدف متضاد در آمریکا با موانعی روبه رو بوده است.»
ب) گروهی دیگر از نویسندگان و نظریه پردازان بر این باورند که اسرائیل در راستای منافع غرب و برای کنترل جهان اسلام و همچنین مقابله با نفوذ شوروی مورد حمایت آمریکا است. این گروه از نویسندگان بر این باور هستند که پایگاه اصلی غرب در خاورمیانه، اسرائیل می باشد و وجود این رژیم به عنوان عامل تهدید و بحران باعث شده که آمریکا سود سرشاری ببرد. چراکه صرف وجود اسرائیل سبب می گردد تا کشورهای عربی و ثروتمند منطقه دلارهای نفتی خود را در مقابل سفارشات گرانقیمت اسلحه به آمریکا بدهند. از سویی دیگر این نظریه پردازان بر این موضوع تاکید می کنند که وجود اسرائیل در منطقه ی حساس خاورمیانه باعث می شود منافع آمریکا و غرب در دراز مدت تامین شود و اسرائیل به نوعی عامل و بازوی اجرایی آمریکا در منطقه ی خاورمیانه است.
این نوع دیدگاه منجر به آن می شود که برای رژیم صهیونیستی نقشی کارکردی در تامین غرب و آمریکا قائل شویم و به نظر می رسد بعضی از سران صهیونیست نیز برای تامین کمک ها و حمایت ها به سوی اسرائیل سعی می کردن بر نقش کارکردی اسرائیل برای کشورهای غربی تاکید کنند. مثلا دیوید بن گوریون چنین می گوید: «اسرائیل برج دیده بانی غرب در خاورمیانه بین کشورهای اسلامی است.»
افرایم سنیه از مسئولان رژیم صهیونیستی نیز در کتاب خود به نام “اسرائیل پس از 2000″ می گوید هم پیمانی آمریکا و اسرائیل بر این اساس بوده که ایالات متحده ی آمریکا به رژیم صهیونیستی به دیده ی ” بزرگ ترین ناو هواپیمابرناوگان ششم آمریکا” می نگریسته است. یا در همین راستا مقصود رنجبر چنین می گوید: «عامل اصلی [در روابط ویژه ی آمریکا و اسرائیل] نقش قابل توجه اسرائیل در تامین منافع امریکا در منطقه ی خاورمیانه و خلیج فارس است. هدف نهایی و اصلی آمریکا در منطقه تضمین منافع کلان اقتصادی آن کشور از طریق صدور نفت ارزان است. بی تردید نفس حضور اسرائیل در منطقه و احساس تهدید کشورهای دیگر از آن، در پیشبرد این سیاست تاثیر فراوان دارد.»
همچنین امیر محمد حاجی یوسفی معتقد است که « مساله فلسطین و اشغال بیت المقدس توسط صهیونیست، یکی از مهم ترین مسایل جهان اسلام در قرن بیستم بوده است. استعمارگران با فراهم آوردن شرایط تاسیس رژیم صهیونیستی در قلب دنیای اسلام، برنامه ای جز مهار و کنترل مسلمانان نداشتند. اسلام با عنوان یک نیروی بالقوه تهدید کننده برای منافع استعمار و امپریالیسم، باید به نحوی مهار می گشت. این واقعیت در حال حاضر کاملا مشهود است، به ویژه این که آمریکا درجهت حرکت به سوی هژمونی جهانی خود پس از فروپاشی شوروی و نظام دو قطبی، مانع دیگری جز اسلام مسلمانان و بنیادگرایی اسلامی ، پیش رو ندارد.»
علی رغم تمام مطالبی که بیان شد باید گفت که به هر صورت این که یک پیوند استراتژیک و مستحکم بین ایالات متحده و رژیم صهیونیستی برقرار است مورد اتفاق نظر همه ی نویسندگان و نظریه پردازان می باشد. اما این که آیا نفوذ لابی صهیونیسم در آمریکا، باعث این اتحاد شده یا نقش کاربردی رژیم صهیونیستی در منطقه برای امریکا، موجب این اتحاد شده امری است که باید گفت به نظر می رسد تلفیقی از این دو مورد می تواند بهتر به چرایی این پیوند پاسخ بگوید. به بیان دیگر نقش صهیونیسم بین الملل یا وجود منافع برای صهیونیست های آمریکا فارغ از نگاه به منافع اسرائیل در منطقه به نظر می آید که می تواند عاملی موثر درحمایت از رژیم صهیونیستی باشد و البته جدای از این بحث ها می توان گفت به نظر می رسد دنبال علت گشتن برای این ارتباط عمیق شاید چندان مهم نباشد چرا که علت چه نفوذ لابی صهیونیسم باشد و چه نقش کارکردی رژیم صهیونیستی، یک نتیجه را در پی دارد و باعث می شود که این دو دولت سیاست های تقریبا واحدی اتخاذ نمایند و به همین دلیل است که منافع این دو دولت با یکدیگر کاملا گره خورده است و به همین دلیل می توان ادعا نمود که از میان اتحادها و روابط ویژه ای که درچارچوب سیاست خارجی ایالات متحده در پهنه ی کره ی خاکی ایجاد شده است؛ روابط آمریکا و اسرائیل از نظر پیچیدگی، استحکام و مخصوصا تاثیر سیاسی آن بر مسایل داخلی و سیاست منطقه ای و جهانی دو دولت بی نظیر است و روابط ایالات متحده ی آمریکا به عنوان یک ابرقدرت با یک دولت کوچک در میان سه قاره ی جهان واقع در قلب منطقه ی استراتژیک خاورمیانه به تدریج گسترده تر شد و در پی وقوع حوادث مختلف، در عرصه ی منطقه ای و جهانی از پیوستگی ویژه ای برخوردار شده است. لذا به دلیل همین در هم تنیدگی سیاست های اسرائیل و ایالات متحده ی آمریکا مناسب دیدیم که برای فهم بهتر سیاست های منطقه ای اسرائیل، سیاست های این رژیم را در چارچوب استراتژیِ خاورمیانه ای آمریکا بررسی کنیم .
در طی سه دهه ی گذشته عوامل مختلفی روی داده که کشورهای مختلف بر مبنای آن تغییراتی در عرصه ی سیاست گذاری خود چه در عرصه ی داخلی و چه در عرصه ی خارجی به وجود آوردند. ایالات متحده ی آمریکا و اسرائیل نیز از این امر مستثنی نبوده و متاثر از این حوادث بوده اند. برای تبیین بهتر موضوع بهتر است چند حادثه ی مهم را به عنوان شاخص مطرح کنیم تا در پی آن بتوانیم به طور بهتر به بررسی سیاست های منطقه ای اسرائیل و آمریکا بپردازیم. به نظر می آید پیروزی انقلاب اسلامی در ایران (1979 تا 1991)، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی (1991 تا 2001) و حوادث یازده سپتامبر (2001 تا 2005) می توانند به عنوان شاخص مورد استفاده قرار گیرند
.
1- از انقلاب اسلامی ایران تا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی (1991 – 1979) :
در اوایل سپتامبر 1978 سران مصر و اسرائیل رهسپار آمریکا شدند و در کمپ دیوید تحت نظارت و سرپرستی آمریکا به مذاکره پرداختند. این مذاکرات سیزده روز به طول انجامید و سرانجام در 17 سپتامبر 1978، دو موافقت نامه ی کلی، یکی درباره ی صلح خاورمیانه و دیگری در مورد انعقاد صلح میان مصر و اسرائیل به امضای رئیس جمهور مصر، انور سادات و نخست وزیر اسرائیل مناخیم بگین به امضا رسید و جیمی کارتر رئیس جمهور آمریکا نیز در اقامت گاه ییلاقی خود در کمپ دیوید ناظر این موافقت نامه بود.
آمریکا و اسرائیل بعد از این قرارداد صلح تصور می کردند که دیگر موضوع اختلاف در خاورمیانه حل شده است و کم کم اوضاع خاورمیانه در راستای منافع آن ها پیش خواهد رفت. ولی پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 (1979)موجب شد تمامی رشته های آن ها پنبه شود. پیروزی انقلاب در ایران باعث شد مهم ترین متحد استراتژیک آمریکا و اسرائیل در منطقه ی حساس خاورمیانه و خلیج فارس از دست برود. به همین دلیل باید آمریکا و اسرائیل در سیاست های منطقه ای خود تجدید نظر می کردند چرا که با پیروزی انقلاب در ایران، آمریکا ژاندارم خود را در منطقه از دست داده بود و استراتژی ستون دو پایه ای فرو ریخته بود و اسرائیل نیز دکترین محورهای پیرامونی اش با آسیب اساسی مواجه شده بود.
آمریکا که در ابتدا نگران بود ایران به اردوگاه شرق بپیوندد ولی بعد از مشخص شدن موضع ایران که همان “نه شرقی نه غربی” بود آمریکا به نوعی از این بابت آسوده خاطر شد ولی نگرانی او در مورد تاثیر گذاری انقلاب اسلامی بر دیگر کشورهای اسلامی منطقه همچنان پا بر جا بود.
از سوی دیگر اسرائیل نیز از شروع موج جدید صهیونیسم ستیزی در منطقه نگران بود چراکه تازه با مصر به صلح دست یافته بود و این امر برای اسرائیل بسیار حیاتی بود و در همین راستا افرایم سنیه، می گوید: «مصر در برقراری صلح با اسرائیل پیشگام بود و اقدام سادات، رئیس جمهور وقت این کشور در سفر به بیت المقدس و شکستن فشار روانی ناشی از پنج جنگ خونین میان اعراب و اسرائیل چیزی نیست که بشود برایش قیمت مشخص کرد. مصر یعنی بزرگ ترین و مهم ترین کشور عربی دیوار انزوا و دشمنی را که اعراب از بدو تاسیس اسرائیل در سال 1948 به دور آن کشیده بودند، فرو ریخت.»
ولی انقلاب ایران عملا این صلح را تحت شعاع قرار داده بود. از سوی دیگر آمریکا نیز که منافع خود را در منطقه در خطر می دید در صدد کنترل انقلاب ایران بر آمد. به همین دلیل در صدد بود به هر نحوی که شده این انقلاب را ساقط نماید و از سوی دیگر« صدام که برای پذیرفتن نقش ژاندارمی پس از سرنگونی رژیم پهلوی آماده می شد، بلافاصله بعد از انقلاب ایران شروع به ارسال پیام های لازم به واشنگتون نمود…..
صدام چهار ماه قبل از حمله به ایران طی جلسه ای برنامه ی جنگی که در ذهن داشت را به شاه اردن و کویت توضیح داد و هر دو رهبر از این تفکر حمایت کردند. سپس صدام به ریاض رفته و این برنامه را به خالد شاه سعودی توضیح داد. شاه عربستان نیز پشت سر او بود و قول داد که اگر با ایران وارد جنگ شود به صدام کمک مالی خواهد نمود. سعودی ها در انتقال برنامه ی صدام به واشنگتن برای گرفتن تایید آمریکا هیچ تاخیری نکردند. بنا به اظهار گری سیگ، معاون برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر،پیام هایی با مفهوم: “اعتقاد دارند ایران باید به شدت مجازات شود و از حمله ی عراق به ایران به هیچ وجه ناراحت نخواهند شد.” ارسال کرد. در همان زمان اردشیر زاهدی، سفیر سابق شاه در واشنگتن نیز با عراقی ها ارتباط نزدیکی برقرار کرده و بین واشنگتن و بغداد میانجی گری می کرد. به طور خلاصه آمریکا به صدام برای حمله به ایران چراغ سبز قوی نشان داد.»
بدین ترتیب جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد. آمریکا امیدوار بود بتواند با ابن جنگ انقلاب ایران را مهار کند در این بین اسرائیل از همه خوشحال تر بود زیرا امید داشت با حمله ی عراق به ایران کار انقلاب اسلامی یکسره شود. از سوی دیگر آمریکا و اسرائیل مهم ترین سیاست شان پروژه ی ایران هراسی در بین کشورهای منطقه بود و در این زمینه تلاش فراوانی می کردند و موفق شدند دیکتاتورهای کشورهای عربی منطقه را در این زمینه با خود همراه سازند.
در طی دوران کارتر (1981- 1977) روابط آمریکا با اسرائیل بسیار صمیمانه بود همچنان که کارتر می گوید: «ایالات متحده رابطه دوستی گرم و بی نظیری با اسرائیل دارد که از لحاظ اخلاقی صحیح است این رابطه عمیقا با اعتقادات دینی ما سازگار است و در جهت منافع استراتژیک آمریکا است، به همین دلیل ما با امنیت اسرائیل، رفاه، سعادت و آینده ی اسرائیل به عنوان سرزمینی که قابلیت زیادی برای هدیه به جهان دارد متعهد هستیم.»
در دوره ی کارتر رقابت بین دو ابر قدرت همچنان ادامه داشت و در همین راستا جیمی کارتر “استراتژی خنثی سازی” را در سال 1980 به کار گرفت. بسیاری بر این اعتقاد بودند که به کارگیری این استراتژی به منزله ی تلاش جدید آمریکا برای مقابله و رویارویی با اتحاد شوروی باشد. زیرا خنثی سازی برای مقابله یا برتری استراتژیک و همچنین مقابله با بازدارندگی تلقی می شود.
بعد از اتمام دوره ی کارتر، رونالد ریگان به قدرت رسید (1989- 1981) وی نیز در راستای استراتژی کلی ایالات متحده درصدد مقابله با نفوذ شوروی برآمد به همین دلیل «ریگان در 23 مارس 1983 سیاست ابتکار دفاع استراتژیک را به عنوان استراتژی آمریکا در دوران جنگ سرد اعلام کرد. هدف ریگان به این امر قرار گرفته بود که بازدارندگی را به گونه ای یک جانبه پایان داده و بر اساس آن ایالات متحده به طور مجدد به برتری استراتژیک دست یابد. اقدام دیگری که ریگان در این زمینه انجام داد استقرار موشک های میانبرد هسته ای در خاک کشورهای عضو ناتو برای هدف گیری تاسیسات نظامی اتحاد شوری بود.»
از سوی دیگر ایالات متحده در دوره ی ریگان نیز به روابط ویژه ی خود با اسرائیل ادامه داد. ریگان اولین رئیس جمهوری بود که آشکارا اعلام کرد اسرائیل یک سرمایه ی استراتژیک برای ایالات متحده است. وی این اعتقاد را حتی قبل از انتخابش به عنوان رئیس جمهور آمریکا نیز مطرح کرده بود. «تنها با تقدیر کامل از نقش حیاتی که دولت اسرائیل در محاسبات استراتژیک آمریکا بازی می کند، می توانیم بنیان محکمی برای خنثی سازی نقشه های مسکو در مورد منابع و مناطق حیاتی برای امنیت و دفاع ملی مان احداث کنیم.»
در این دوران اسرائیل و آمریکا که امید داشتند عراق بتواند کار ایران یکسره کند ولی بعد از آزادسازی خرمشهر و تغییر اوضاع به نفع ایران، اسرائیل که از رشد گروه های مقاومت در لبنان ناراحت بود و نیز شاهد حمایت ایران از این گروه ها بود در سال 1982 به لبنان حمله کرد. آمریکا نیز به عنوان نیروی حافظ صلح نیروهایی به لبنان اعزام کرد که با کشته شدن تفنگدارانش در عملیات شهادت طلبانه ناگزیر به عقب نشینی گردید. کشته شدن چند فلسطینی توسط یک کامیون اسرائیلی نیز باعث شد که به این بهانه انتفاضه ی مردم فلسطین در هشتم دسامبر 1987 (1366) آغاز شد و در پی آن عملیات های شهادت طلبانه نیز گسترش یافت.
در کل باید گفت طی این دوران ایالات متحده و اسرائیل سعی داشتند به هر نحو ممکن از نفوذ ایران در بین کشورهای اسلامی جلوگیری کنند و اتحاد جماهیر شوروی نتواند بر کشورهای منطقه نفوذ یابد و از سوی دیگر آمریکا سعی داشت با ترغیب اسرائیل و کشورهای عربی به صلح با یکدیگر، خاورمیانه را به یک آرامش و ثبات برساند. آمریکا و اسرایل با تمام توان سعی در گسترش ایران هراسی در بین کشورهای منطقه داشتندو از سوی دیگر اسرائیل در پی از دست دادن اتحادش با ایران تمام تمرکز خود را به سوی اتحاد با ترکیه معطوف داشته بود. در این دوره اسرائیل همچنین سعی در کنترل گروه های مقاومت لبنانی و فلسطینی داشت و با تروریست خواندن این گروه های سعی می کرد آن ها را در عرصه ی منطقه ای محکوم نماید. در سال 1987 همزمان با تشکیل انتفاضه ی اول، جرج شولتز، وزیر خارجه آمریکا در دوره ی ریگان، انجام مذاکرات مستقیم میان فلسطینیان و اسرائیل را مطرح کرد و متعاقبا اعلام نمود آمریکا حقوق مشروع و موجودیت حکومت فلسطین را به رسمیت می شناسد. در همین راستا با ترغیب آمریکا و اسرائیل و کشورهای غربی، یاسر عرفات در سپتامبر 1988 با شرکت در پارلمان اروپا که در شهر استراسبورگ فرانسه، تشکیل شد؛ قطعنامه های 242 و 338 که بر قانونی بودن مرزهای 1948 اسرائیل و پذیرش دولت ملی یهود در سال 1947 دلالت می کنند را پذیرفت و تروریسم را در تمام شکال و ابعاد محکوم کرد. به این ترتیب فلسطین موجودیت اسرائیل را به رسمیت شناخت و یاسر عرفات سازمان فتح را از دست زدن به اقدامات خشونت آمیز منع کرد. دولت آمریکا تصمیم گرفت برای رسمیت بخشیدن به اظهارات یاسر عرفات، کمپ دیوید دوم را بر پا کند اما عرفات در بازگشت از پارلمان اروپا به خاطر اظهاراتش از سوی گروه های فلسطینی و برخی کشورهای اسلامی مورد انتقاد قرار گرفت و به ناچار از ادامه ی مذاکرات خودداری کرد.
بر مبنای دکترین امنیتی و استراتژی دفاعی اسرائیل این کشور نباید حتی در یک جنگ هم شکست بخورد. در طی این دوران می توان استراتژی اسرائیل را در سطح منطقه چنین برشمرد:
نداشتن تاب تحمل شکست حتی در یک جنگ
تمایل برای پرهیز از جنگ و حفظ حالت بازدارندگی قابل قبول با استفاده از ابزارهای سیاسی
جلوگیری از اوج گیری برخورد و بحران

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.