سیاست خارجی آمریکا

دانلود پایان نامه

از این به بعد سیاست جهانی آمریکا بر اساس بازدازندگی یا سد نفوذ در مقابل شوروی از ورای مرزهای بر قرار شده در سال 1945 بنیان شد. بدین ترتیب جهان به دو قطب امپریالیسم شرق، به رهبری کمونیسم شوروی، و غرب به رهبری کاپیتالیسم آمریکاتقسیم شد.
نظام دوقطبی و امپریالیسم در روابط بین الملل:(کمونیسم ـ کاپیتالیسم)
واقع گرایان در روابط بین المللی همواره از اصول سیاست قدرت پیروی کرده و اصل را بر درجه و سطح تکامل قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی یک کشور می گذارند. با وجود اینکه این نظریه در مورد وزن اقتصادی، سیاسی و نظامی هر کشور و بتبع آن نقش و جایگاه هر کشور در روابط بین الملل درست است، اما باید همواره این انتقاد آرمان گرایان را یاد آوری کرد که عدم رویکرد به اصول حقوق بین الملل و مناسبات قراردادی سیاست قدرت، جهان را همواره بسوی جنگهای خطرناک می کشاند. در این میان مارکسیستها همواره بر این نقطه نظر پای می فشارند که دوران کنونی دوران امپریالیسم می باشد. و جنگهای امپریالیستی نتیجه ی قطعی و حتمی ساختار امپریالیستی آمریکاست. این دوران که حدود چهل و پنج سال به طول انجامید سرانجام در تاریخ نوزدهم نوامبر۱۹۹۰ پایان یافت. از نظر جغرافیایی این کشمکش بر سر در اختیار گرفتن سرزمین پهناور اوراسیا و نهایتاً در دست گرفتن سلطه ی جهانی بود. با ناکامی نظام امنیت دسته‌‌جمعی در برقراری و حفظ صلح جهانی، کشورهای پیروز و قدرتمند جنگ جهانی دوم با تکیه بر نظریه ی«‌فرانکلین روزولت»، رئیس‌جمهور وقت آمریکا که به «برادران بزرگ‌تر» معروف است، عهده‌دار ایجاد نظم بین‌الملل پس از جنگ شدند و سازمان ملل و شورای امنیت را با «حق وتو» برای قدرتهای پیروز در جنگ، شکل دادند. در عین حال، برتری نظامی آمریکا و شوروی، جهان را بسوی نظامی دوقطبی سوق داد. و بتدریج سیاستها و استراتژیهای دو کشور به صورت بسیار آشکار، رو در روی هم قرار گرفت. این رویارویی دلایل بسیاری داشت، ولی در یک کلام می‌توان آن را در حفظ و افزایش قدرت و نوعی توازن قدرت یا به عبارت بهتر، توازن وحشت خلاصه کرد.این سیستم که از آن بنام نظام دوقطبی یاد می‌شود، به اختصار دارای ویژگی‌هایی چون تقسیم جهان به دو بلوک و دو منطقه ی تحت نفوذ، تأسیس اتحادیه‌های نظامی و اقتصادی متقابل مانند: ناتو در مقابل ورشو، وضعیت نه جنگ و نه صلح و نیز جایگزین شدن بی‌اعتمادی به جای تفاهم در تعیین خط ‌مشیهای نظامی و سیاسی و حتی اقتصادی و فرهنگی اعضای بلوک ‌بود. زیرا هر بلوک برای مقابله با خطر احتمالی بلوک دیگر، به نظارت و کنترل بر استراتژی کشورهای بلوک خویش نیاز داشت.«جنگ سرد» به دورانی اطلاق می‌شود که از اواسط دهه ی 1940 با پایان جنگ دوم جهانی، آغاز و تا سال 1988 و فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی ادامه یافت. ویژگی این دوران، رقابت و نبرد آشکار و پنهان سیاسی، اقتصادی، تسلیحاتی، اطلاعاتی و فرهنگی بلوک غرب به رهبری ایالات متحده آمریکا و بلوک شرق، به رهبری اتحاد جماهیر شوروی بود. که در این دوران طولانی، سایه ی سنگین و سیاه خود را بر فضای بین‌المللی گسترده بود و سرنوشت بشریت را رقم می‌زد.(محمدی،1388,16)
از آنجا که پیروزی انقلاب روسیه تحت لوای ایدئولوژی سوسیالیسم، تهدید عمده‌ای را متوجه قدرتهای آن زمان و نظام پشتیبانی‌کننده‌اش ــ متشکل از قدرتهای اروپایی و نظام سرمایه‌داری ـ ساخت. ازاینرو، پس از پایان جنگ، دولتهای آمریکا، انگلیس و فرانسه به مداخله ی نظامی در روسیه و پشتیبانی از نیروهای ضدبلشویک در طی جنگ داخلی آن کشور دست زدند. اما سرانجام ارتش سرخ بر نیروهای خارجی و ضدانقلاب پیروز گردید. در آغاز، روسیه انقلابی بعنوان پیشتاز مبارزه با سرمایه‌داری غرب، از سوی نیروهای انقلابی سراسر جهان به‌عنوان یک الگو پذیرفته شد. و پس از جنگ جهانی اول، نیروهای کمونیست کشورهای آلمان و مجارستان کوشیدند از تجربه ی روسیه اقتباس کنند.( بشیریه،1374,177)
در سال 1947 تئورسینهای بزرگ شوروی از ایجاد دو اردوگاه متخاصم امپریالیسم، با هدف سیطره ی جهانی و ضد امپریالیسم با نیت بر اندازی امپریالیسم سخن گفتند. با ایجاد رقابتی جدید و پیدایش دو ابر قدرت که بازیگران اصلی صحنه ی روابط بین الملل بودند. نظامی بر اساس توازن قوای دوقطبی شکل گرفت. بر این اساس آمریکا به عنوان رهبر جهان سرمایه داری وظیفه ی خود می دانست که از گسترش کمونیست جلوگیری کند ، وظیفه ای که پیش از این به عهده ی انگلستان و فرانسه بود.(طباطبایی،1381،17)
دو عامل مهم با پایان جنگ جهانی دوم محسوس می شد. یکی شروع دوره ی سلاحهای اتمی است. و دیگر آغاز دوران رقابت جهانی آمریکا و شوروی و مسابقه ی آنها در گسترش قدرت و نفوذ خود بر جهان است. جنگ سرد در این دوران نه تنها مقابله ی دو قدرت بزرگ و مظهر ایدئولوژیهای کمونیسم و سرمایه‌داری بود، بلکه به طور مستقیم در سرنوشت بسیاری از کشورهای جهان تأثیر گذاشت. و مسیر حیات سیاسی – جغرافیای سیاسی – آنها را تغییر داد.(اخترشهر، 1483: 228)
جنگ سرد در همان حال که مشخص کننده ی یک دوره از تاریخ پس از جنگ جهانی دوم است، بیان حالتی بین خصومت و عدم خصومت نیز می باشد. همچنین مبیّن برخورد منافع حیاتی و تعارض ایدئولوژیک دو ابر قدرتمی باشد. اما هرگز به یک برخورد نظامی نیانجامید. حوادثی که وجود تضاد منافع و رقابت بین دو ابر قدرت دنیای پس از جنگ را نمایان ساخت عبارت بود از : مسئله ی تخلیه خاک ایران از قوای متفقین و بحران آذربایجان ، [یعنی تشکیل کشور مستقل آذربایجان جنوبی توسط حزب دموکراتیک آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری] جنگ داخلی یونان و فشار شوروی بر ترکیه برای کسب امتیازات بیشتر در تنگه ی بسفر و داردانل و اختلاف بر سر چگونگی اداره ی آلمان بود. امّا عامل اصلی بروز جنگ سرد سلاح اتمی بود.(نقیب زاده،1384،252)
دوران جنگ سرد مشخّصاً دارای سه دوره بودند. دوره ی اوّل، از ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۳ یعنی سال مرگ استالین بود. در این دوره مهمترین اندیشه ی استالین حفظ و هضم دستاورد اصلی خود در جنگ یعنی سلطه بر اروپای مرکزی ضمن پرهیز از یک درگیری رو در روی با آمریکا بود. در این مرحله غرب موضع تدافعی داشت. و آمریکا نیز حضور نظامی خود را در منتهی‌الیه شرق ژاپن و غرب (آلمان) اوراسیا حفظ کرد. دوره ی دوّم جنگ سرد که از ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۰ به طول انجامید ، شوروی تلاش نمود از نظر اقتصادی آمریکا را پشت سر گذاشته و کل جهان کمونیستی نیز از نظر اقتصادی قویتر از جهان سرمایه‌داری شود. در این دوره آمریکا و شوروی دو بار به صورت جدّی در مقابل هم قرار گرفتند . (بحران دیوار برلین و کوبا). دوره سوّم جنگ سرد از دهه ۱۹۷۰ آغاز شد. در این دوران ، شدت تهاجم شوروی به اوج خود رسید. خستگی مفرط آمریکا از جنگ ویتنام و اشتیاق غرب برای تشنج‌زدایی و برقراری روابط بین آمریکا و چین از خصایص مهم این دوره بود.(علی‌بابایی،‌۱۳۸۴، ۲۴۲) در این زمان نگارش کتاب «عصر امپریالیسم» به وسیله ی «هری مگداف» که در سال 1969 منتشر گردید، که مؤثّرترین تلاش در جهت معرفی رویکرد سلطه جویانه و امپریالیستی سیاست خارجی آمریکا در دوره ی جنگ ویتنام بود. وی در این کتاب با رویکرد تجربی، اقدام به معرّفی جریانهای اقتصادی فراسوی سیاست خارجی این کشور نمود. او با عریان نمودن تلاشهای سیاسی و نظامی آمریکا و نوع ارتباطات این کشور با کشورهای دیگر، دلایل اقتصادی را به عنوان چهار چوب اجرایی دولت آمریکا عنوان نمود.که مورد حمایت و تشویقهای زیادی قرار گرفت.(جامی،1384،30)
لازم به یاد آوری است که با پایان جنگ جهانی دوم، با در هم کوبیده شدن انگلستان، ژاپن، فرانسه، آلمان و ایتالیا ، اروپای غربی با خلاء قدرت مواجه شد. و این در حالی بود که اتّحاد جماهیر شوروی به صورت یکی از بزرگترین قدرتهای نظامی ظهور کرده بود. و بشدت تمایل به گسترش حوزه ی نفوذ خود داشت. که با تمایلات توسعه طلبانه ی آمریکا در تضاد بود. لذا آمریکا که خود را نگهبان جهان سرمایه داری می دانست. با مطرح کردن «آیین ترومن» اهداف نوین خود را که همانا ، حفاظت از جهان آزاد وابسته به بلوک غرب ، گسترش سرمایه داری آزاد، حکومت دموکراسی و مبارزه با توسعه طلبیهای شوروی بود در چهار چوب «دکترین ترومن» توجیه کرد.(حمیدی نیا،1384،560) سخنرانی ترومن که اصوال آن به دکترین ترومن مشهور است. کمک به کشورهایی را مد نظر قرار می داد که مستقیماً در معرض خطر توسعه طلبیهای شوروی قرار داشتند.اما به زودی معلوم شد که این گونه تدبیر برای ممانعت از نفوذ کمونیسم کافی نیست. زیرا کمونیسم به عنوان یک نیروی فرا ملّی کشورهای دیگر را از درون مورد تهدید قرار می دهد.خصوصاً که فقر و بیکاری رویه ی مناسب برای رشد کمونیسم را فراهم می سازد. زنگ خطر همان پیروزی احزاب چپ در انتخابات 1947 کشورهای غربی بود. که بدنبال آن ، حزب کارگر در انگلستان به پیروزی رسید. شرکت کمونیستها در این کشورها برای آمریکا هنوز موجباتی برای نگرانی ایجاد نمی کرد. ولی شورشهای آغاز سال 1947 حسّاسیّت مسأله را بیان می داشت. که همانا واکنش آمریکا در مقابل این «طرح مارشال» بود.که هدف این طرح مبارزه با کمونیسم توسط سلاح اقتصاد بود.که مخاطب آن کل اروپا بود. طرح مارشال نقطه ی عزیمت جهان بسوی دو قطبی شدن کامل و تعیین حوزه های نفوذ دو ابر قدرت بود. زیرا کشورهایی که به این طرح پیوستند به اردوگاه غرب در آمدند. امّا کشورهایی که جواب منفی دادند وابستگی خود را به شوروی نشان دادند. متقابلاً واکنش شوروی به این طرح ایجاد «کمینفرم» یا سازمان اطلاعات کمونیستی بود.(نقیب زاده،1384،254) استالین «طرح مارشال» را به عنوان تلاشی در جهت تجدید سازمان سرمایه داری برای به تعویق انداختن بحران امپریالیسم معرفی کرد. و برای حفظ حوزه ی نفوذ خود در اکتبر سال 1947 دستور تشکیل «سازمان احزاب کمونیست جهان» را صادر کرد.(کمینفرم یا سازمان اطلاعات کمونیستی) احزاب کمونیست در سراسر جهان می بایست با ارتباط و هماهنگی هرچه بیشتر با مسکو یک خط مشی و رویه ی واحدی را اعمال کنند. این سازمان اطلاعات کمونیستی را به احزاب کمونیستی کشورهای سرمایه داری توصیه می کرد. که برای مقابله با توطئه های این نظام باید به انضباط بیشتری روی آورند. درواقع، کمینفرم، در پاسخ به دکترین ترومن و طرح مارشال به وجود آمد. وقصد داشت از وسوسه ی استحاله شدن اردوگاه سوسیالیسم در اقتصاد سیستم سرمایه داری جلوگیری کند.(فونتن،1366،124)
نخستین برخورد بین دو ابرقدرت در محاصره ی برلین در 1948 و جنگ کره در 1950 روی داد. از طرف دیگر در این دوران به خاطر افول قدرتهای استعمارگر سابق و ترویج ایدئولوژیهای ناسیونالیستی و سوسیالیستی در جهان، موجی از جنبشهای آزادیبخش و انقلابی در کشورهای جهان سوم شکل گرفت. که هدف آنها رهایی از سلطه ی استعمار و کسب استقلال بود. آمریکاییها این جریانها را به تحریکها و توطئه‌های شوروی نسبت داده و در صدد سرکوب آنها و جلوگیری از گسترش و نفوذ روز افزون اندیشه ی سوسیالیسم برآمدند. (اخترشهر، 1483: 228)
پس از مرگ استالین ،با به قدرت رسیدن «نیکیتا خروشچف» تغییرات وسیعی در سیاست خارجی اتحاد جماهیر شوروی صورت گرفت. و این تز که «هر که با ما نیست علیه ماست»، کنار نهاده شد. و از طرف دیگر در سیاست خارجی آمریکا نیز دگرگونیهایی رخ داد. در نیمه ی دهه 1950، «جان فاستردالس»  وزیر خارجه آمریکا، سیاست تندروی را نسبت به اتحاد شوروی پیگیری می‌کرد، در این فضا همه ی دنیا به عرصه ی رقابت تبدیل شده بود. و در این میان خاورمیانه نیز با توجه به موقعیّت مهم و استراتژیک آن از این منازعه برکنار نماند. پس از جنگ جهانی دوّم، افزایش چشمگیر در تولیدات نفت خاورمیانه، اهمیت این منطقه را دو چندان ساخت. از نظر جغرافیایی، این منطقه که در مسیر راههای منتهی به آفریقا و جنوب آسیا قرار دارد. در صورت بروز جنگ جهانی کنترل آن ناحیه توسط هر طرف می‌تواند برگ برنده ی مهمّی باشد. به عنوان مثال: در خلال جنگ جهانی دوّم اگر متّفقین کنترل خاورمیانه و نفت ایران را در دست نداشتند به نظر بسیاری از مورّخین جنگی، بعید بود که بتوانند جنگ را پیروزمندانه در سال 1945 به پایان برسانند. (فونتن، 1366: 185) امپریالیسم انگلیس، که مانع از پیشروی روسیه بسوی سرزمینهای جنوبی و هند شده بود. در این دوران قدرت گذشته را از دست داده بود. و توان لازم برای مقابله با روسیه را نداشت. پس از انقلاب اکتبر 1917، گر چه رهبران کمونیست به ظاهر عدول خود را از سیاستهای تزاری اعلام داشتند. که بموجب آن تمام مناطق تحت نفوذ روسیه که در دوران تزار با اشغال در آوده بودند و همچنین کلیه ی قراردادهای وابسته به آن را ، ملغی اعلام نمودند. ولی در باطن هیچ گاه چشم طمع از آبهای گرم جنوب برنداشتند. مجموع این شرایط، یعنی فضای جنگ سرد و رقابت ابرقدرتها، نفوذ جنبشهای کمونیستی و ضد امپریالیستی در کشورهای جهان سوم و همچنین رقابت دیرینه ی غرب با روسیه در این منطقه، غرب را وادار کرد که یک سد نظامی اطراف شوروی و اقمار آن تشکیل دهد. تا هر نوع کوشش آنها را برای تجاوز محدوده‌هایشان را بلافاصله کنترل و سرکوب نماید.( رودنسون، 1982: 164)
از آنجا که پس از جنگ جهانی دوم، بین کشورهای عضو جبهه ی ضد هیتلری یعنی آمریکا، شوروی ، انگستان و فرانسه مبارزه و درگیری سیاسی و تبلیغاتی شدیدی بر سر تقسیم منافع اروپا درگرفته بود. هر یک از دو بلوک شرق و غرب می‌کوشیدند. نظام اقصادی و سیاسی مطلوب خود را به کشورهای اشغال شده و تحت سلطه ی خود تحمیل کنند. گسترش قدرت و نفوذ کمونیست در شرق آسیا و شبه قارّه ی هند از یک سو و استقرار حکومتهای کمونیستی طرفدار شوروی در اروپای شرقی، بروز بحرانی برلین در سالهای 1948 ـ 1949 از سوی دیگر ، سیاستمداران اروپایی و آمریکایی را بر آن داشت که برای مقابله با خطر و نفوذ بیشتر کمونیسم در اروپا و نشان دادن برتری اقتصادی و سیاسی نظامی سرمایه‌داری، اقدام به اتخاذ تدابیر اقتصادی و نظامی موثری از جمله تأسیس «ناتو» بکنند. پیمان مذکور«ناتو» یکی از منحصر بفردترین پیمانهای نظامی در سالهای پس از جنگ جهانی دوم بود. که دو کشور آمریکا و کانادا را به کشورهای اروپایی پیوند زد. در قرارداد پیمان بر ضرورت تحقّق اصول منشور سازمان ملل متّحد و زندگی صلح آمیز تمام کشورها، همچنین حراست از آزادی و دفاع از میراث و تمدّن مشترک اعضای پیمان و تسهیل شرایط رفاه و ثبات در منطقه تأکید گردید. انعقاد پیمان ناتو نشانگر آغاز دوره‌ای جدید بود. دوره‌ای که حاکمیت نظامی، سیاسی و اقتصادی آمریکا را درپی داشت . با شروع جنگ سرد و تحوّلات دوران جنگ و تغییر تحوّل در تعادل قدرت در نظام بین‌الملل بیش از پیش اروپا را به حاشیه راند. کشورهای اروپایی نیز به دلیل ضعف اقتصادی چاره‌ای جز قرار گرفتن در زیر چتر آمریکا نداشتند.(ازغندی،1388،191) که با از فروپاشی اردوگاه نظامی کمونیسم و انحلال پیمان ورشو ، دفاع سرزمینی و دفاع ایدئولوژیک که برای ناتو از اولوّیت ویژه‌ای برخوردار بود اهمیّت خود را از دست داد. گذشته از آن با گسترش دامنه ی وسعت ناتو تا دریای مدیترانه با عضویت یونان و ترکیه در سال1952، واقدامات کشور های عضو ناتو، موجب شد. پیمان کمک متقابل کشورهای اروپای شرقی موسوم به پیمان «ورشو» در پانزدهم مه ۱۹۵۵ در مقابل ناتو شکل گیرد. این پیمان میان اتحاد جماهیر شوروی و هفت کشور اروپایی دیگر به غیر از یوگسلاوی، ( لهستان ، چک و اسلواکی ، رومانی ، بلغارستان ، آلبانی ، و آلمان شرقی ) امضا گردید. که تقریباً همه ی کشور های امضا کنندگان متعهد شدند که تمام اختلاف بین‌المللی از طریق مسالمت‌آمیز حل و فصل نمایند. و به روند شکل‌گیری ثبات سیاسی و همکاری اقتصادی متقابل کمک نمایند. و به دنبال آن اعلام شد که حمله ی مسلحانه و قهرآمیز علیه یکی از امضا کنندگان پیمان به عنوان حمله به تمامی اعضا تلقی می‌شود. (کولایی ،19،1386)
به دنبال شکل گیری پیمانهای «ورشو» و «ناتو» پیمان دیگر، «سازمان پیمان آسیای جنوب شرقی»، یا همان «سیتو» بود که در سال 1954 در «مانیل» پایتخت فیلیپین بین سه کشور «پاکستان، تایلند و فیلیپین» و همچنین استرالیا و زلاندنو و سه کشور دیگر که در امور آسیای جنوب شرقی ذینفع بودند. یعنی آمریکا، بریتانیا و فرانسه به امضا رسید. که هدف آن دفاع از آسیای جنوب شرقی بود. هر یک از اعضای این سازمان قبول کردند که حمله به هر یک از اعضاء در این منطقه به منزله ی تهدید صلح و امنیت کشور خودشان خواهد بود و متعهد شدند که در چنین وضعیتی به اقدام دسته جمعی همّت گمارند. دولت آمریکا تعهدات خود را فقط منحصر به مقاومت در برابر حملات کمونیستی نمود. «سیتو» به ابتکار آمریکا به عنوان همتای «ناتو» در منطقه ی جنوب آسیا ایجاد گردید. که بخشی از سیاست سدسازی بر اطراف شوروی و چین کمونیست بود. در نتیجه ی این سیاست غرب، و با توجّه به اهمیّت این منطقه که ضرورت تشکیل یک پیمان را بیشتر ساخت. دامنه ی این کمربند توسط پاکستان و ترکیه به منطقه ی خاورمیانه کشیده شد. (فونتن،1366، 184)
با شروع شدن بحران کوبا در پاییز 1962 خطر درگیری یک جنگ اتمی برای اوّلین بار به طور جدی مطرح می شد. و آمریکا و شوروی را به مماشات با یکدیگر وا می داشت. و چنان شده بود که در این بحران ،امنیت دو قدرت، به امنیت جهان گره خورده بود. این بحران سبب شد که هر دو قطب به این مسئله پی ببرند که کشمکش برای توسعه ی حوزه ی نفوذ پایان پذیر نیست.(نقیب زاده،1384،262)
با توجّه به تحرّکات بین المللی که در دو اردوگاه امپریالیستی کمونیسم و کاپیتالیسم شکل می گرفت . هر کدام تصویر متقابل اما متفاوتی از سیاست همدیگر داشتند، که در زیر به آن اشاره می گردد:
«تصویری که امپریالیسم شوروی از آمریکاییان داشت»، به شرح زیر می باشد:
1- آمریکاییان بد هستند. چونکه بانکداران وال استریت و نظامیان خواهان جنگ هستند. زیر آنها می ترسند که در یک انقلاب کمونیستی زور و قدرتشان را از دست بدهند. آنها با پایگاههای نظامی ما را محاصره می کنند.و با اعزام جاسوسان ، مثلاً در هواپیماهای یو-2، و چیزهای دیگر ، قصد نابودی سرزمینهای کارگران ما را دارند.آمریکاییان مانند نازیها هستند، و آلمانیها را بر علیه ما (شورویها) تجدید تسلیحات می کنند.
2- آمریکاییان امپریالیسم هستند. چونکه کشورهای استعماری مناطق مستعمره را تحت سلطه ی خود دارند. و آنها را در انقیاد نگه می دارند. به نظر کمونیستها رژیمهای آمریکای لاتین به جز کوبا، عروسکهای دست نشانده ی آمریکا می باشند.آمریکاییان مردمان خودشان را استثمار می کنند، همه ی سرمایه داران به واسطه ی استثمار کارگران در تجمل زندگی می کنند.
3- به نظری شوروی آمریکا دشمن دموکراسی هست. اشکال دموکراتیک آنها فقط جلوه ی ظاهری دارد. چونکه مردم می توانند فقط به نامزدهای کاپیتالیستها رای بدهند. در آمریکا فرمانروایان ، ارگانهای تبلیغاتی، آموزشی و مخابراتی را کنترل می کنند. و هر کسی را که طرفدار افکار کمونیستی هستند آزار و تعقیب میکنند.
4- همچنین شورویها اذعان می دارند که آمریکاییان به دروغ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را متهم می کنند که با اجبار ایدئولوژی خویش را تحمیل می نماید. در نظر شورویها، آمریکاییان فاسد مادی هستند، که همیشه در پی پول می باشند. البته مردمان آمریکا خوب هستند، و صلح می خواهند.
«و اما تصویری که امپریالیسم آمریکا از شورویها داشت»، به قرار زیر است:
1- مردان کرملین متجاوز و قدرت طلب می باشند. که در سرکوب مردم مجارستان وحشیگری از خود نشان دادند. و در رفتار با مردم خود نیز بیرحم هستند. و در حال رخنه به نیم کره ی غربی برای حمله به آمریکا می باشند. شورویها به جاسوسی و خرابکاری جهت در هم شکستن کشور آمریکا مشغول می باشند.
2- کمونیستها می خواهند دنیا را تحت سلطه ی خود در بیاورند. یعنی امپریالیسم هستند. و مردمان خودشان را استثمار می کنند. و مانند نازیها یک دیکتاتوری متجاوز و توسعه طلب هستند.
3- به نظر آمریکاییها کمونیستها بر علیه دموکراسی هستند. که کالاهای مصرفی را پایین نگه می دارند، سطح زندگی را به جز برای بوروکراتهای کمونیست برای بقیه ی مردم پایین نگه می دارند. و کارگران از عدم ایمنی و بیکاری در رنج می باشند. اشکال دموکراتیک شورویها صرفاً جنبه ی ظاهری دارد. و در انتخابات مردم می توانند تنها به نامزدهای کمونیست رای بدهند. فرمانروایان ارگانهای تبلیغاتی، آموزشی و مخابراتی را کنترل می کنند. و هر کسی را که طرفدار دموکراسی غربی باشد آزار و تعقیب می کنند.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.