شکل دادن به افکار عمومی

دانلود پایان نامه

«همه ی این روشها اهداف مشترک و یکسان امپریالیسم می باشد.»
روشهای امپریالیسم عبارتند از: 1ـ امپریالیسم نظامی 2ـ امپریالیسم اقتصادی3ـ امپریالیسم فرهنگی.
امپریالیسم نظامی: برطبق نظریه ی مورگنتا ، آشکارترین ، قدیمی ترین و همچنین خشن ترین شکل امپریالیسم کسب فتوحات نظامی است. بزرگترین فاتحان در تمام دوره ها و زمانها نیز بزرگترین امپریالیستها بوده اند.در اثر فتوحات نظامی سرزمینهای جدید به دست می آیند و روابط جدید قدرت ایجاد می شود. هرگونه تغییر در این وضعیت تنها در صورت گرفتن جنگ از سوی کشور مقهور امکانپذیر است. اما در جنگ جدید شانس پیروزی بیش از آنکه متعلّق به کشور شکست خورده باشد متعلّق به کشور فاتح خواهد شد. بنابراین استفاده از روش نظامی مزیّت بزرگی برای کشور امپریالیست دارد. اما در همان زمان توسّل به فتوحات نظامی به عنوان یکی از روشهای امپریالیست مانع بزرگی برای ملتی که جنگ را آغاز کرده است پدید می آورد. چرا که ممکن است وضعیت مصیبت آمیز و مقرون به بدبختی باشد. جنگ قمار ی بیش نیست، ممکن است پیروزی یا شکست نتیجه آن باشد. کشوری که جنگ را به منظور نیل به اهداف امپریالیستی خود آغاز می کند، ممکن است به یک امپراتوری دست یابد و آن را حفظ کند . گاهی ممکن است کشوری به یک امپراتوری نائل آید ولی در فرایند استمرار آن مغلوب شود. این حالت در مورد «ناپلئون» صادق بود. گاهی ممکن است کشوری به امپراتوری دست یابد ، ولی قربانی زیاده خواهی امپریالیسم دیگران شود.که این مورد برای آلمان و ژاپن اتفاق افتاد. بنابراین امپریالیسم نظامی یک قمار است که بالاترین تلاش در خصوص آن صورت می گیرد. فتوحات نظامی بازی بسیار خطرناکی است که پیروزی در آن قطعی نیست.
امپریالیسم اقتصادی: امپریالیسم اقتصادی ، جنبه ی مداخله آمیز و تأثیر گذاری کمتری نسبت به امپریالیسم نظامی دارد. و به عنوان روش عقلایی کسب قدرت و محصول عصر جدید محسوب می شود. امپریالیسم اقتصادی سیاستهای داخلی و خارجی کشورهای ضعیف اقتصادی را از طریق سرمایه گذاری و کمکهای اقتصادی کنترل می کند.(ابراهیمی فر،1391،245) مفهوم اقتصادی امپریالیسم در کلمه ی « استعمار » است . امپریالیسم اقتصادی ـ نوـ که استعمار نو شکل عملی آن است،‌ به معنای وضعیتی است که در آن کشوری، ‌با داشتن استقلال سیاسی،‌ از دست‌اندازی و دخالت کشور دیگری و یا عوامل آن آسیب می ببیند. و این رابطه ممکن است دنباله‌ی رابطه ی استعماری گذشته میان دو کشور نباشد و قدرت نوخاسته‌ای آن را پدید آورد. در برخی از بخشهای جهان مثلاً: آمریکای لاتین اغلب اصطلاحات هم‌ردیف مانند: «امپریالیسم اقتصادی» یا به اصطلاح دقیقتر، « امپریالیسم دلار‌« را بیشتر به کار می‌برند.(آشوری،1378،38)
محققان معتقدند: پایان حکومت رسمی مستعمراتی در جهان سوم، تأثیر چندان بر روح امپریالیستی قدرتمندان جهان نداشته است، زیرا با وجود رژیمهای فاسد، وابسته و مرتجع در این کشورها، آن نوع از استقلال سیاسی که کسب شده، به پدیده‌ای ساختگی تبدیل می‌شود. گروه هیأت حاکمه ی جدید با هیأت حاکمه ی قدیم پیوند می‌خورد و طبقات ثروتمند تحت پشتیبانی امپریالیسم، کلّیه ی امکانات خود را برای خفه کردن جنبشهای مردمی- که برای استقلال ملی و اجتماعی پیکار می‌کنند- به کار می‌برند و چپاول مواد خام در کشورهای عقب‌مانده توسط سرمایه ی خارجی به شکل گذشته همچنان ادامه دارد.(مومسن،1389،208) امپریالیسم به عنوان یک پدیده ی اقتصادی محصول تفکر سیاسی و اقتصادی استکبار مدرن و جزء لاینفک سرمایه داری می باشد.(زرشناس،1383،27) کشورهای صنعتی از طریق موقعیت برجستۀ اقتصادیشان در تجارت جهانی و از طریق نفوذ شرکتهای بزرگ که در مقیاس جهانی عمل می‌کنند، هنوز کنترل خود را حفظ کرده‌اند. زیرا گرچه نوعی استقلال سیاسی در این کشورها وجود دارد، اما محیط اقتصادی آنها به شدت تحت تأثیر سلطه ی جوامع مرکزی می باشد و بورژوازی خارجی همچنان در هرم قدرت در این جوامع پیرامونی است. (گیدنز،1377، 570) از دیدگاه « فیلد هاوس » امپراتوری رسمی ، نه ناشی از نیاز اقتصادی کشور مادر به مستعمرات بود و نه نیاز منافع اقتصادی خصوصی بود. بلکه ناشی از مسائلی بود که بوسیله بنگاههای اقتصادی یا غیر اقتصادی اروپایی در پیرامون به وجود می آمد. که راه حل اقتصادی برای آنها منتفی است. (مومسن،1376، 87)
برخی از محققین معتقدند: لیبرالیسم پس از جنگ سرد، بساط امپریالیسم را برنچیده‌ است بلکه تنها ساختارهای کلانی پدید آورده است که به شمال توسعه‌ یافته اجازه داده است به شکل اسلوبی از منابع اقتصادی و نیروی کار جنوب توسعه‌ نیافته بهره‌کشی کند. آنها « انترناسیونالیسم لیبرال » و نهادهای اصلی آن مانند: صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی را یک ردای مبدل بر قامت امپریالیسم می‌دانند و معتقدند: فعالیت امپریالیستی از طریق انترناسیونالیسم لیبرال، از شیوه‌های پرهزینه رسمی مانند: ادارۀ مستقیم سرزمینها، به شیوه‌های غیررسمی تری چون شرکتهای چندملیّتی غربی تبدیل شده است. که برای بهره‌مندی از نیروی کار ارزان و معافیتهای مالیاتی، در کشورهای جهان سوم استقرار می‌یابند(گرفیتس،1388،98)
امپریالیسم فرهنگی : پیش از جنگ جهانی دوم استراتژی امپریالیستی، تهاجم و استعمار بود. این استراتژی پس از جنگ جهانی دوم و پیدایش جنبشهای ضد امپریالیست کشورهای توسعه یافتۀ غربی راه دیگری را برای استعمار در پیش گرفتند. که این همان ، کنترل اقتصاد و فرهنگ در کشورهای در حال توسعه است .امپریالیسم فقط منحصر به اقتصاد و سیاست نیست، بلکه امپریالیسم فرهنگی نیز وجود دارد. «هربرت شیلر» امپریالیسم فرهنگی را اینگونه تعریف می کند: امپریالیسم فرهنگی مجموعه ای از فرایندهای بسیار است که در خلال این فرایند ها یک جامعه به سمت سیستم مدرن جهانی کشیده می شود. طبقه ی حاکم بر این جامعه مجذوب و در ادامه مجبور می شود سیستم اجتماعی خود را با کشور هایی که هسته اصلی این سلطه را در دست دارند، منطبق کند. امپریالیسم فرهنگی را می توان به این صورت نیز تعریف کرد: کاربرد قدرت سیاسی و اقتصادی برای پراکندن ارزشها و عادتهای فرهنگ متعلق به آن قدرت در میان مردمی دیگر، که به زبان و فرهنگ آن مردم باشد. امپریالیسم فرهنگی را می توان یاری دهنده ی امپریالیسم سیاسی و اقتصادی دانست.به عنوان مثال: فیلمهای آمریکایی(آشوری،1378،38) فیلمهای هالیوودی یکی از راههای اصلی آمریکاییها برای گسترش امپریالیسم فرهنگی آن در سایر نقاط و کشور هاست. بدان سبب نفوذ فرهنگی کشورهای امپریالیست بر کشورهای دیگر را به عنوان امپریالیسم فرهنگی یاد می‌کنند. (آریانپور،1385،182)
« شیلر» معتقد است: بعد از جنگ جهانی کشور های استعمار گر دست از سلطه ی سیاسی کشیدند، و به دخالت و حاکمیت اقتصادی- فرهنگی روی آوردند.(یعنی زمانی که کشوری به نظام مدرن جهانی وارد می شود)، امپریالیسم فرهنگی فرایندی است که آن کشور را مجبور می کند، ارزشهای این نظام را بپذیرد و جامعه ی خود را با ارزشهای نظام جهانی منطبق کند. این ارزشها از بیرون تقویت می شوند.«شیلر» معتقد است: که لازمه ی امپریالیسم فرهنگی گسترش بایدها و نباید های سیاستهای فرهنگی، هنجارهای کسب و کار، رسوم فرهنگی، ارزشها و سبک زندگی غیر غربی است . او رسانه های چند ملّیتی را از ضروریات نظام جهانی می داند و معتقد است: رسانه از ایدئولوژی نظام حمایت می کند و همه ی آنها معرّف ارزشهای مصرف گرایی و سبک زندگی آمریکایی هستند. « هربرت شیلر» معتقد است: صادرات تلویزیونی آمریکا، ‌همواره آگهی های تجاری تبلیغاتی، فرهنگی تجاری را انتشار می‌دهد. که شکلهای محلّی بیان فرهنگی را تباه می‌کند.(گیدنز،87,1378) در ظاهر به نظر می رسد که این شرکتهای بزرگ خنثی و بی طرف بوده و از دو طرف حمایت می کنند، در حالی که محصولات فرهنگی آنها ارزشهای کشورهای توسعه یافته ی غربی را در سراسر دنیا ترویج می کنند.در روند جهانی سازی امروز، امپریالیسم فرهنگی هنوز دارای ارزش قابل توجهی است و دارای دو هدف اصلی می باشد. «جیمز پتراس» استاد جامعه‌شناسی دانشگاه نیویورک نیز معتقد است: امپریالیسم فرهنگی امریکا دو هدف مهم دارد. که یکی اقتصادی و دیگری سیاسی می باشد. هدف اقتصادی آن تسخیر بازارها برای کالاهای فرهنگی است، و هدف سیاسی آن برقراری سلطه از طریق شکل دادن به افکار عمومی است. وی می‌گوید: درصد فزاینده‌ای از ثروتمندان افراد امریکای شمالی ثروت خود را از رسانه‌ها بدست می‌آورند. امروزه در میان ثروتمندترین افراد امریکای شمالی، ‌از هر پنج نفر یک نفر ثروت خود را از رسانه‌ها کسب می‌کند. با این حال امپریالیسم فرهنگی درآمریکا جایگزین تولید صنعتی شده است.(توکلی،206,1389)
تئوری امپریالیسم فرهنگی و تئوری هژمونی نرم از یک منبع ناشی می شوند. در واقع این امپریالیسم همان «قدرت نرم» است که با استفاده از فاکتور های متنوع فرهنگی که اغلب همان ارزشهای فرهنگی و قدرت ایدئولوژیکی است، تعریف می شود. این نوع امپریالیسم با هدف گسترش فرهنگ، بوجود آمد. بعد از جنگ جهانی دوم امپریالیسم نتیجه ی اجرای استراتژی «دیپلماسی فرهنگی» توسط بسیاری از کشور های غربی به ویژه ایالات متحده است. با توجه به نظرات فرانک نیکوویچ، دستور العمل آمریکاییها برای اجرای استراتژی فرهنگی در خارج توسط «رالف ترنر» ارائه شد. در سال ۱۹۴۲، مفهوم دیپلماسی فرهنگی تنها اقدام «ترنر» نبود، او باور داشت همچنان که بعد از جنگ، ایالات متحده وظیفه ی رهبری دنیا را در زمینه های سیاسی و اقتصادی داشته است، باید جهان را از لحاظ فرهنگی هم رهبری کند. ترنر به ضرورت پرورش کشورهای در حال توسعه به ویژه چین اشاره کرد. «زبیگنیو برژینسکی»، مشاور سابق امنیت ملی آمریکا، گفت: تضعیف کشور های دیگر، نشانی از ضرورت تقویت فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی و به دنبال آن الگو شدن این فرهنگ است، رهبران آمریکایی از جنگ سرد به عنوان پیروزی ارزشهای غربی یاد می کنند. آنها رسیدن به قدرت واقعی را با استفاده از فرهنگ و انقلاب صلح آمیز تجربه کرده و فواید به کارگیری ابزار فرهنگی در راه رسیدن به قدرت را به عینه مشاهده کردند. بعد از جنگ سرد تمایل دنیا به صلح بیشتر شده بود، به همین دلیل استفاده از نیروی های نظامی و سیاسی برای حاکمیت بر جهان کار ساز نبود. از این رو فرهنگ به یکی از ابزار های سلطه تبدیل شد. از اواخر قرن بیستم، دولتهای آمریکا استراتژی فرهنگی را یک استراتژی حیاتی دانسته و هژمونی فرهنگی یکی از جوانب مهم برای سلطه بر جهان شمرده شد. بر اساس آمار، ایالات متحده در حالی که تنها ۵% از جمعیت جهان را به خود اختصاص داده است، ۹۰% فضای رسانه ای خبری در کل دنیا را در دست دارد.(موسسه مطالعات آمریکا) با توجه به نقاط اشاره شده در همین راستا «مورگنتا» اعتقاد دارد که امپریالیسم فرهنگی ظریفترین نوع امپریالیسم است و اگر به تنهایی به موفقیت هایی دست یابد، موفقیت آمیز ترین سیاستها را از آن خود کرده است.(ابراهیمی فر،1391،246)
گرچه امپریالیسم فرهنگی اعم از امپریالیسم رسانه‌ای است، اما به دلیل قدرت و سلطه ی رسانه‌ها و حجم بالای انتقال فرهنگی رسانه‌ها به ویژه رسانه‌های مدرن، برخی از نویسندگان چون «آنتونی گیدنز»، امپریالیسم فرهنگی را در چارچوب تبیین رسانه‌ای آن ارائه می‌کنند. وی می‌گوید: موقعیت برتر کشورهای صنعتی و بیش از همه‌ ایالات متحده آمریکا، در سایه‌ی تولید و گسترش رسانه‌ها ایجاد شده که بسیاری از محقّقان از امپریالیسم رسانه‌ای سخن می‌گویند. (گیدنز،1378،586) به گفتۀ «آنتونی اسمیت»، یکی از محققان برجسته ی رسانه‌های همگانی، تهدید استقلال کشورها از سوی ارتباطات الکترونیکی جدید در اواخر قرن بیستم می‌تواند از استعمار در گذشته خطرناکتر باشد. رسانه‌های جدید بیش از دیگر تکنولوژیهای پیشین غرب از قدرت و نفوذ عمیق به درون فرهنگ دریافت‌کننده برخوردارند. نتیجه می‌تواند ویرانگری پایان‌ناپذیر، تشدید تناقضهای اجتماعی در جوامع در حال توسعه ی امروز باشد.(گیدنز،1377،577)
ابزارهای حفظ سلطه امپریالیسم عبارت هستند از:
1.درگیریهای مرزی و جنگ بین کشورهای پیرامونی4. تدوین و استقرار نظام تعرفه‌ای و تعیین قیمتها 5. تقویت مرزهای جاسوسی و حکومتهای نامحسوس6. استفاده ی گسترده از تبلیغات و رسانه‌های گروهی7. تقویت اغتشاشهای داخلی. (ازکیا،1386،245)
امپریالیسم فرهنگی به دلیل فراگیر بودن به پیروزی کاملتری نسبت به هر گونه غلبه ی نظامی یا تفوق اقتصادی دست خواهد یافت.(ابراهیمی ،1391،246)
تئوری مارکسیستی امپریالیسم :
امپریالیسم شامل پدیده ی مشخص است، که باید توضیح و تبیین گردد. در این زمینه تئوری مارکسیستی امپریالیسم مدّعی چنین کاری است. نظریه ی مارکسیستی امپریالیسم ، جزئی از آن کل نظری است که مارکسیسم نام دارد، که مبنای آن« ماتریالیسم دیالکتیک » است.که متضمن اقتصاد سیاسی خود بوده که تاکتیک و استراتژی « انفلاب پرولتری »را تعیین می کند. تئوری مزبور دستخوش تغییرات صد ساله اخیر قرار گرفته است. البته بعد از تجدید نظرهای استالینی با یکدیگر اختلاف نظرهای جدی دارند. مفهوم مادی تاریخ نشان می دهد که مطالعه ی امپریالیسم با ساخت اقتصادی شروع می شود. و نیروهایی را که پیدا می کند، توده های وسیع کل طبقاتی از مردم را در هر جامعه به حرکت در می آورد. همانطور که « انگلس » متذکر شده است برای مارکسیسم ، امپریالیسم یک پدیده ی سیاسی یا ایدئولوژیک نیست، بلکه مبیّن ضرورتهای الزام آور سرمایه های پیشرفته است. بنابر این توضیح جنبه هایی از امپریالیسم، مانند: گسترش در مستعمرات و کشاکش قدرت بین کشورها را باید در شرایط مادی جستجو کرد نه در ایدئولوژی و سیاست . تئوری مارکسیستی این نظر که می توان سیر تاریخ را از نقطه نظر قدرت طلبی ،عشق به جنگ ، آرزو برای شکوه و جلال و نفوذ شخصیتهای بر جسته توجیه کرد، ردّ می کند. بویژه انکار می کند که نیروهای تکنولوژیک و اقتصادی سرمایه داری پیشرفته بوسیله سیاستمداران و رهبران نظامی، بر خلاف گرایشهای ذاتیشان ، در جهت هدفهای امپریالیستی سوق داده شده اند. تئوری مزبور با شیوه ی تولید سرمایه داری در حال حرکت آغاز می کند و امپریالیسم را ناشی از عملکرد قوانین ذاتی آن می داند. هدف « تئوری مارکسیستی امپریالیسم » عبارت است، از توضیح و تبیین خصوصیّات و ویژگیهایی که به وسیله ی شیوه ی تولید سرمایه داری در آخرین و پیشرفته ترین مرحله اش در اثر عملکرد قوانین حرکت سرمایه داری که بوسیله ی مارکس کشف شده است به عرصه ی ظهور رسیده است.
بنابراین تئوری مزبور اصطلاح امپریالیسم را در یک معنی تکنیکی به کار می برد که باید آن را از معانی متفاوتی که به وسیله مورخان و دیگران به آن نسبت داده شده جدا دانست. در نظر دسته ی اخیر امپریالیسم عمدتاً به رابطه ی بین کشور پیشرفته امپراتوری و مناطق « کُلنی » یا « نیمه کُلنی » که در داخل امپراتوری رسمی ، یا غیر رسمی قرار دارند، اطلاق می شود ولی تئوری مارکسیستی امپریالیستی از این حد فراتر می رود و اصطلاح مزبور را برای توصیف مرحله خاصی از تحول سرمایه داری به کار می برد و لذا از یک عصر امپریالیسم صحبت می کند که در آن امپریالیسم شکل مسلط شده است. و جنبه ها و خصوصیت تازه و مشخصه ی این مرحله را مورد تأکید قرار می دهد. چون تئوری مزبور با نحوه ی تولید سرمایه داری سرو کار دارد ، لذا با یک تئوری کلی و جامع تر امپریالیسم در معنی وسیع کلمه سر و کار ندارد.گرچه مارکس هیچگونه تئوری درباره ی امپریالیسم بر جای نگذاشت. معذالک تحلیلی که وی در باره ی « شیوه ی تولید سرمایه داری » به عمل آورد. برای « تئوری مارکسیست لنینیستی » نقطه ی شروع است. در کتاب « سرمایه » مارکس کوشش می کند، بیان کند که ، شیوه ی تولید سرمایه داری به منظور ارضای نیازهای انسانی صورت نمی گیرد، بلکه انگیزه ی تولید بیرون کشیدن « ارزش اضافی » از یک طبقه ی کارگر مزد بگیر است. این ارزش اضافی از طریق یافتن بازار برای کالاهای تولید شده که حاوی این ارزش اضافی است و سرمایه گذاری این ارزش اضافی در وسایل جدید تولید تحقیق می یابد تئوری امپریالیسم با شکل خاصی که این روند در یک مرحله ی معین در تحوّل شیوه ی تولید سرمایه داری به خود بگیرد، سرو کار دارد. کار خود مارکس در « اقتصاد سیاسی » مستلزم ساختن یک مدل سرمایه داری خالص ، در سطح نسبتاً بالای انتزاع بود. تئوری امپریالیسم که با نحوه ی عملکرد قوانین حرکت که مارکس در یافته بود، کوشش می کند که شکل منجزتری که قوانین مزبور در تاریخ به خود گرفته اند بیان کند. « لنین » بویژه تئوری امپریالیسم را با تحوّلات جدید در سرمایه داری آغاز کرد. آن بخشهایی از سرمایه که مرحله ی جدید شیوه ی تولید سرمایه داری امپریالیسم را توضیح می کند به قرار زیر می باشد:
1- تحقق ارزش اضافی و مسئله بازار، به آن قسمت مربوط است که تحقق ارزش اضافی از طبقه ی کارگر گرفته می شود. یعنی مسئله بازار همینطور حفظ تناسب بین دو بخش تولید ، یعنی وسیله ی تولید، و وسیله ی مصرف می باشد.
2- گرایش تنزل نرخ سود که از تغییرات تکنیکی ناشی می شود، نسبت سرمایه ثابت را به سرمایه متغییر افزایش می دهد. سرمایه دار علیرغم قانون فوق کوشش می کند تا سود دهی را حفظ کند.
3- «تراکم و تمرکز سرمایه به عنوان یک نتیجه ی غیر قابل اجتناب رقابت» (مگداف،1382،148)
«لنین » در کتاب « امپریالیسم آخرین مرحله ی سرمایه داری » (1917) نظریه ای را ارائه می دهد که امپریالیسم را مرحله ی انحصارگرایانه سیستم سرمایه داری معرفی می کند. از نظر لنین ، مرحله ی انحصاری در درجه ی اول ، با افزایش اهمیّت بانکهای بزرگ و رابطه ی نزدیکتر بین بانکها و صنایع مشخص می شود. در این حالت سیادت سرمایه مالی حکمفرما است. این است که تاریخچه ی تولّد سرمایه ی مالی و محتوای تجمّع تولید و در نتیجه ی رشد بی رویه ی انحصارات یا بهتر بگوییم ، ترکیب بانکها با صنایع تجمع جهانی سرمایه و تولید ، وارد مرحله ی جدیدی شده است. به نظر لنین شرکتهای انحصاری غول پیکر نظارت کامل بازار جهانی را در دست دارند. که در نهایت جهان بین تعداد معدودی ابر قدرت تقسیم شده است .(روریش،1372،124)
بنظر «انگلس» نخستین اثر بازارهای خارجی جلوگیری از بحران بود، ولی پس از آن اثر نخستین، بحرانهای بعدی را شدیدتر می کرد. چون باعث شتاب در افزایش تولید و انباشت سرمایه می شد. انگلس سخت به تئوری کلاسیک مارکسیستی معتقد بود. که سرمایه داری در انتهای زنجیره ای از بحرانها که شدتشان بتدریج افزایش خواهد یافت فرو خواهد ریخت.(مومسن،1378،52) رقابت بر سر بازارها و امپراتوریها روابط میان دولتها را به راستی وخیم کرد. وانگهی، آگاهی فزاینده ی انسان معمولی از تأثیراتی که فراز و نشیبهای بازار جهانی و رفتار اقتصادی دیگر دولتها بر رفاه و امنیت خودش می گذارد. به عنصر مهمی در شعله ور شدن دشمنی های ملت گرایانه تبدیل شد. رشد وابستگی متقابل اقتصادی به یک اندازه احساس تازه ای از ناامنی، آسیب پذیری، و انزجار از رقبای سیاسی و اقتصادی خارجی در ملتها و شهروندان ایجاد کرد. بی گمان، مارکسیستها به درستی برای اقتصادهای سرمایه داری، دست کم طبق شناختی که ما در طول تاریخ از آنها داشته ایم، سابقه نیرومندی برای گسترش یافتن از طریق تجارت، و بویژه از طریق صدور سرمایه، قائل هستند. اقتصاددانان پیرو لیبرالیسم اصیل اذعان داشتند که رشد اقتصادی و انباشت سرمایه گرایشی به سمت کاهش نرخ بازگشت سرمایه – سود- به وجود می آورد. اما این اقتصاددانان در عین حال خاطرنشان می ساختند که می توان از طریق تجارت بین الملل، سرمایه گذاری خارجی و دیگر شیوه ها، جلوی این کاهش را گرفت. در حالی که تجارت سرمایه ی مازاد را جذب تولید صادرات می کند.و سرمایه گذاری خارجی سرمایه را خارج می سازد.
بدین ترتیب، لیبرالهای اصیل، همصدا با مارکسیستها، اقتصادهای سرمایه ای را واجد گرایشی ذاتی به صدور کالاها و سرمایه مازاد می دانند. این گرایش منجر به این نتیجه گیری شده است، که سرمایه داری سرشتی بین المللی دارد. و پویشهای درونی آن مشوّق توسعه طلبی خارجی است. در یک اقتصاد بسته ی سرمایه داری و به فرض عدم پیشرفت فناوری، کم مصرفی، سرمایه مازاد، و در نتیجه ی اُفت نرخ سود در نهایت منجر به همان چیزی می شود که« جان استوارت میل» آن را «وضعیت ایستا » خوانده است. اما در یک اقتصاد جهانی باز و آزاد، که وجه مشخّصه اش گسترش سرمایه داری، رشد جمعیت، و بهبود مستمر قدرت تولید به کمک پیشرفت فناوری است، هیچگونه دلیل ذاتی برای بروز رکود اقتصادی وجود ندارد. ضعف اصلی مارکسیسم در مقام نظریه ای درباره ی اقتصاد بین الملل نتیجه ی ناتوانی آن از درک نقش عوامل سیاسی و راهبردی در روابط بین الملل است. اگرچه می توان بینشهای مارکسیسم را فهمید و ارج گذاشت، ولی پذیرش این نظریه ی مارکسیستی، که پویش روابط بین المللِ نو، برخاسته از نیاز اقتصادهای سرمایه داری به صدور کالا و سرمایه مازاد است ضرورتی ندارد. برای نمونه، رشد نابرابر اقتصادهای ملی، به همان اندازه که منجر به جنگ می شود، معلول رقابتهای ملی است که می تواند، قطع نظر از سرشت اقتصادهای داخلی، منجر به درگیری شود. که شاهد این مسئله، ستیز میان چین و اتحاد شوروی است. گرچه رقابت بر سر بازارها و پیدا کردن محلی برای صدور سرمایه مازاد مسلّماً می تواند یکی از علل تنش و یکی از عوامل امپریالیسم و جنگ باشد، ولی این تبیین برای رفتار سیاست خارجی دولتهای سرمایه دار نیست.
شواهد تاریخی نظر لنین را که جنگ جهانی اول را به منطق سرمایه داری و نظام بازار نسبت می داد، تأیید نمی کند. مهمترین اختلافهای سرزمینی میان قدرتهای اروپایی، که درگرفتنِ جنگ را تسریع کرد، برخلاف گفته ی لنین، بر سر مستعمرات خارجی نبود بلکه در خود اروپا متمرکز بود. ستیز اصلی، که به جنگ کشید. حول تقسیم دوباره ی سرزمینهای امپراتوری رو به زوال عثمانی در منطقه بالکان دور می زد. این ستیز، به همان اندازه که سرچشمه های اقتصادی داشت، به اشتیاق دولت روسیه برای دسترسی به مدیترانه بازمی گشت. مارکسیسم نمی تواند این واقعیت را تبیین کند که سه رقیب امپریالیست اصلی – انگلستان، فرانسه و روسیه – در واقع در جنگ جهانی اول در یک جبهه قرار داشتند و با آلمان، که در بیرون از اروپا منافع سیاست خارجی چندانی نداشت، می جنگیدند.
از این گذشته، لنین نیروی محرکه ی اصلی امپریالیسم را به خطا، عملکردهای درونی نظام سرمایه داری می دانست. همانگونه که «بنجامین کوئن » در تحلیل خودش پیرامون نظریه ی مارکسیستی امپریالیسم ، خاطرنشان ساخته است، ستیز سیاسی و راهبردی قدرتهای اروپایی اهمیّت بیشتری داشت. بن بستی که در خود اروپا میان قدرتهای بزرگ بروز کرده بود، دست کم تا حدودی، باعث شد رقابت میان این دولتها به جهان مستعمرات بکشد. تک تک این ستیزهای استعماری – مگر جنگ بوئر- در واقع از طریق دیپلماتیک حل و فصل شد. و سرانجام این مستعمرات خارجی قدرتهای اروپایی اهمیت اقتصادی اندکی یافتند. همانگونه که داده های خودِ لنین نشان می دهد، تقریباً تمامی سرمایه گذاری های ماورای بحار اروپا متوجه مستعمرات وابسته در آنچه امروزه «جهان سوم» می خوانیم نبود.بلکه متوجه «سرزمینهای تازه مسکون» (ایالات متحد، کانادا، استرالیا، آفریقای جنوبی، آرژانتین وسایر) بود . در واقع، برخلاف نظر لنین که می گفت: سیاست دنباله رو سرمایه گذاری است، در این دوره مالیه ی بین الملل عمدتاً خدمتگزار سیاست خارجی بود، همانگونه که در مورد وامهای فرانسه به روسیه تزاری چنین بود. بنابراین، مارکسیسم، به رغم تکیه بجایی که دگرگونی سیاسی دارد، در مقام نظریه ی اقتصاد سیاسی دچار ضعفهای جدّی است. (گیلپین،1391)
«تئوری مارکسیستی امپریالیسم » چیزی بیش از یک ابزار ضروری برای درک سیر تحول جهانی در عصر ما است . تئوری مزبور همچنین جزئی از یک مجموعه ی تئوری است که هدف آن تغییر آگاهانه جهان است. یک وظیفه ی عملی از دید مارکسیستها مستلزم آن است، که تئوری مزبور به صورت تئوری تنها طبقه ی انقلابی، در جامعه سرمایه داری یعنی « پرولتاریا » یا طبقه ی کارگر در آید. چنانچه تئوری مارکسیستی را از این هدف یعنی ارتباط آن با کشاکش طبقه ی استثمار شده و کوشش در راه بالا بردن آگاهی سیاسی طبقه ، تا زمانی که برای خودش یک طبقه تشکیل بدهد، جدا کنیم ، هر جزئی از تئوری مارکسیستی صرفاً به عنوان یک مفهوم جالب « آکادمیک »، یا یک قطعه ی جزمی بدون هیچ اهمیّتی در خواهد آمد.(مقتدر،1382،169)
در تئوریهای مارکسیستی امپریالیسم، گسترش جهانی سرمایه داری هدفی پیشرو داشت.و این به نظرمارکس اجتناب ناپذیر بود. وی به نابودی نظامهای کهنه شده ی اقتصادی و اجتماعی با نظری تأسف انگیز نمی نگریست و آن را مرحله ی لازمی برای رسیدن به جامعه ی بورژوا و سرانجام کمونیستی می دانست. وی با ایجاد مناطق بزرگ اقتصادی و تجاری به طور غیرمستقیم با امپریالیسم موافق بود و آنرا مرحله ای اجتناب ناپذیر از تاریخ جهان و مخالفت با آن را کاری بیهوده می پنداشت. (مومسن،1378،52)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.