علم و تکنولوژی

دانلود پایان نامه

بنابراین فلسفه تاریخ بزرگترین افسانه‌سازی است. در زمان اولیه مسیحیت با تغییر شکل آخرت‌شناسی دفاع‌گرانه و یهودیت شروع می‌شود و از خنثی‌سازی و سر انجام در قرن نوزدهم از سکولارسازی اصل پایان تاریخ رد می‌شود. فلسفه تاریخ به مثابه پرسیدن مهمترین سؤالات از انسان‌ها است: کلی که زمان و ابدیت و مرگ و حیات، هستی و کمال هستی را در بر می‌گیرد چیست؟ پرداختن به تاریخ به این معنا چونان روبرو شدن با مسائلی اساساً دینی است: رابطه تاریخ با خدا و معنای خدا در تاریخ بشر.
انسان صرفاً تماشاگر تاریخ نیست که آن را ثبت کند، گذشتن زمان را نظاره کند و بلوغ آینده را ببیند. اگر چنین باشد تمام معانی ویران می‌شوند. در واقع می توان از دوران و زمان‌هایی صحبت کرد که انسان با طبیعت تلفیق شد و زمان و تاریخ محو شدند و تاریخ به تحریف خلوص تبدیل شد و تکمیل مهمترین شکل فعالیت انسان شد. ناخواسته تمرکز ما بر واقعیت تاریخی نتیجه ناآرامی است. آنچه یونانی‌ها Hybris، گناه غرور بیش‌ از اندازه و متکبرانه، می‌نامیدند می‌تواند چیزی تلقی شود بیش از این فرضِ افرادی که گمان می‌کردند می‌توانند تقدیر خود را تغییر دهند، به جای آنکه تسلیم آن شوند. پس Hybris فرضی تاریخی بود. این فرض برای عبریان گناه نبود، بلکه نیاز بود چون عبری به خودش و جامعه‌اش اعتقاد داشت و معتقد بود دنیای او ابتدا و پایان دارد.
انسان وقتی سرنوشت دارد که ابتدایی داشته باشد که از خارج از زمان شروع شود و روزی به بایان رسد. زمان طبق نظر ما بیانگر ابدیت است. نامحدود بودن دروغ زمان طبق نظر هگل که تاریخ را بدون منشاء و تکامل توصیف می‌کند، اصلاً شکسته نمی‌شود، مگر اینکه زمان بگذرد. پس تاریخ توالی رویدادها در زمان نیست و علم تاریخ فقط شناخت طرح و با بدعت نیست. واقعیت تاریخی فرصتی برای روح و روان است و حافظه تاریخی مثل درام ابدیت عمل می‌کند. به نظر ما – که تصدیق می‌کنیم که توضیح بسیاری از آن بس دشوار است – ماهیت ضروری خدا آزادی است. آزادی خدا را نباید آزادی نامحدود به سبک جباران دانست. خدا چیزی است که با شناخت انجیل از خدا معنا می‌دهد. تکامل خدا تکامل توان و قدرت می‌شناسیم، که فقط در اختیار خدا است. ولی کل آنها واقعی نیست. در واقع چیزی غیر از ماهیت الاهی وجود ندارد. وجود خدا در زمان – در خلق، وحی، و رهایی – فرایندی بالفعل‌سازی است. منظور ما بالفعل‌سازی الوهیت نیست؛ منظور این است که انسان مخلوقی است که از طریق زندگی او غنا و تنوع امکان‌های الاهی تحقق می‌یابند. زمان ابزار و تاریخ جوهر بالفعل‌شدن الاهی است.
فقط می‌توانیم – مانند عرفان لوریانیک، ژاکوب بوهم، و نیکولاس برد‌یاو – بگوییم چیزی که ما می‌فهمیم درام زندگی خدا است. فرایند خدا برای انسان مهم است و واقعیت بدون توقف خدا مقصد انسان است. ما کار زیادی نمی‌توانیم انجام دهیم، فقط می‌توانیم بگوییم که دوران ما لحظه‌ای در ابدیت است؛ آنچه تاریخ می‌دانیم صرفاً پژواکی در «تاریخ» خدا است؛ اینکه شروع و پایان ما لزوماً به معنای شروع و پایان یگانه وحی و یگانه حقیقت نیست، بلکه آغاز و پایان یگانه حقیقتی است که بر ما تفویض شده است. شاید تاریخ ما اولین باشد و شاید آخرین نباشد، اما تاریخ ما است و بنابراین تنها چیزی است که می‌توانیم پروایش را داشته باشیم.
صحبت کردن از سرنوشت انسان احمقانه است مگر اینکه از آفرینش و اجتماع صحبت کنیم. این یک بیانیه دینی از هر متافیزیک تاریخ است. مقصد به نوشته بردیاو «می‌تواند وجود داشته باشد فقط وقتی انسان فرزند خدا است و نه فرزند دنیا.»[2] آزادی قدرت در سرشت الاهی آزادی به خیر و شر در تاریخ است. توان زندگی است و توان ابدی زندگی ابدی است. ما از خدا به عنوان خوبی و خیر صحبت می‌کنیم. فقط پیدایش مرگ و فساد واقعیت شر را ‌دارد. مهم نیست که سرشت محقق‌شده خدا به همان اندازه خودآشکار است که توان او. مهم این است که ما به ثبوت سرشت ازلی او باور داریم، اما در مواجهه با توان او زندگی می‌کنیم؛ اینکه ما به کمال او متعهدیم، اما زندگی خود را در سایه شور کمال او می‌گذرانیم. ما نمی‌توانیم یا اندکی می‌توانیم بدانیم خدا در واقع چیست: فقط می‌توانیم بدانیم خدا ما را از چه آفریده و چه سرنوشتی در خدمت آزادی او برای ما مقرر است.
ما بر صورت آزادی خدا آفریده شدیم؛ اما از کمال تحقق‌یافته خدا دوریم. این چیزی در طبیعت ما است که در خدا نیست. حرکتی در دنیای ما وجود ندارد مگر آزادی خدا و خوبی خدا آن را تعیین کرده است. فاصله‌ای که ابتدا را از انتها جدا می‌کند فاصله تاریخ است که در آن ایمان باعث زنده شدن مردکان می‌شود، خاطر گذشته امید آینده را در دل ما روشن می‌کند.
وقتی تاریخ کامل باشد نمی‌توان از ناکاملی، بی‌معنایی، فساد یا تحریف سخن گفت. تاریخ حاوی کمال است و پایان آن وجود دارد. فرایند آن در اصل خوب است، حتی اگر مجبور باشیم از بی‌کفایتی به کفایت بیشتر، از حقیقت نسبی به حقیقت محض، عبور کنیم. دیدن یا ندیدن تاریخ این است که ویکویا کوندرست یا کومد وسینت سیمون (که علم و تکنولوژی را ابزار انسان مدام-در-حال-کمال می‌دانستند) همه به آن اعتقاد دارند: تاریخ واحدی می‌شد که غایت خود را در بر می‌گیرد. به نظر مفسران خوشبین تاریخ، تاریخ از شر به خیر می‌رسد. خیر و شر را در هم می‌شکند، مثل عقل که بر خرافات چیره می‌شود، و علم جامعه را بهبود می‌بخشد و تکنولوژی راحتی انسان را تقویت می‌کند. در این نظریه شر مبنا نیست بلکه مانع تاریخ است.
هر چند منظور ما این است که درون تاریخ معنایی غیر از خود-ظاهرسازی وجود ندارد که مورخ از طرح و ریتم به دست می‌آورد. معنای بزرگ وجود ندارد، چون معنای بزرگ هدف و غایت را پیش‌فرض می‌گیرد که تاریخ ساخته‌نشده و ازلی آن را روا نمی‌دارد. تاریخ وقتی معنادار می‌شود که شروع شود و پایان یابد؛ حتی وقتی شروع آن دور باشد و تایید آن ممکن نباشد و پایان آن چیزی غیر از تصور آینده نامطلق نیست، چیزی که بین دو نقطه عبور می‌کند باید مبارز انسان برای غلبه بر شیطان باشد. لحاظ کردن واقعیت شر به عنوان مبنای تاریخ به این معنا نیست که تاریخ هم شر است، بلکه منظور این است که شر تاریخ را مهم می‌کند، زیرا شر آزادی ارتباط با خدا و دوری از خدا را تقویت می‌کند. ما افسانه خدا نیستیم، بلکه مخلوق او هستیم؛ او شر و خیر را آفریده است، و ما هر دو هستیم.
بنابراین متافیزیک تاریخ به اهمیت آن به آزادی برای انجام شر بستگی دارد – در واقع، واقعیت شر مبنای تاریخ است.
در حضور شر است که ما به خودمان و به سفر و سرنوشت مسیح توجه می کنیم. تبعید که یهود را از شکوفایی دور می‌کند واقعیتی روحی است. این واقعیت به تاریخ و رفتار ملت‌ها بستگی دارد. واقعیت روحی اهمیت زیادی دارد چون دقیقاً طبق «آزادی برای انجام شر» است که مناسب یهود است. گناه آدم برای هر انسانی هر چه باشد تبعیر روح مقدس، تبعیر جامعه اسرائیل و تبعیر صهیون برای یهود است. سرنوشت خاص یهود مشاهده شری است که انسان انجام می‌دهد، نه فقط به افراد، بلکه بر مشیت الاهی. انتخاب اسرائیل که نمونه بارز توجه به خدا است با تعبیر اسرائیل کم اهمیت شد. عمل خوب خدا با آزادی شر جبران می‌شود که در ریشه تاریخ است.
تبعید اسرائیل از نوع تاریخ روحی اولین لحظه و پیدایش واقعی آخرین لحظه است. خدا انسان را آفرید، انسان شکست می‌خورد؛ خدا انتخاب می‌کند، جامعه گناه می‌کند؛ خدا متفرق می‌سازد، ملت‌ها از خود بی‌خود می‌شوند. تاریخ مرکزی ندارد. مراکز متعددی وجود دارند؛ ولی کلمه نهایی در واقع کلمه نهایی است. هیچ پایانِ ماقبل‌آخر نظیر عیسی مسیح در کار نیست. در تاریخ مسیح یکی از مراکز فراوان است، ولی اگر آن را مسیح بنامیم مردم ماهیت تاریخ را نمی‌دانند و آن را کشف می‌کنند. مسیح برای یونانی‌ها مسیح است ولی برای یهودی‌ها مسیح نیست. به واسطه او کافران آنچه را یهودیان می‌دانستند در یافتند: اینکه خدا در تاریخ حاضر است، اینکه مشیت خدا با امکان بیان می‌شود، و اینکه هیچ لحظه‌ای پایان نیست تا اینکه پایان برسد.
کشف مجدد تاریخ مقدس مرحله اول رنسانس الاهیت یهود است. این در متن، برای ربی‌ها، در قرون وسطا، و در واقع تا آغاز تاریخ مدرن دانسته بود؛ اما وقتی از بین رفت که تاریخ از ایمان جدا شد و تاریخ در بی‌اعتمادی رها شد.
***
موعودباوری و کمال فرهنگ
در واقع تفکر سازنده‌ای وجود ندارد که تاریخ را از فرهنگ جدا کند. زیرا تاریخ همیشه تاریخ یک ملت است، پس رویداد تاریخی – جنبشی سیاسی، سبکی هنری، نوآوری علمی، و شکف علمی – باید در محیط فرهنگ آماده شود. پس فقط می‌توان با قاطعیت در مورد فرهنگ صحبت کرد، ولی نمی‌توان آنها را با قاطعیت ثبت کرد، چون فرهنگ نهفتگی تاریخ است که در واقع ناآشکار و دست‌نیافتنی است.
رابطه یهودیت و مردم یهودی با واقعیت‌های فرهنگ همیشه جدی و قوی بوده ست. یهودیت مستقل از فرهنگ‌های قبیله‌ای غرب بالغ نشد. یهودیت در ارتباط با دنیایی که طول آن را فرا گرفته است زندگی می‌کند، پاگانیسم شرق، یونان‌مآبی تلفیقی، بین‌الملل‌گرایی رویم، اسلام‌گرایی، یا مسیحیت اروپایی. یهودیان نمی‌توانند برای خود کافی باشند؛ طبیعی است که بر اساس تعامل و واکنش و رابطه با ملت‌های دنیا بنیان نهاده شده است. این شرایط واقعیت است و به تنهایی می‌تواند استدلالی فراهم کند تا نشان دهد که به لحاظ تاریخی یهودیت در توسعه غرب مشارکت داشته است، و در احیای مشارکت یهودی در فرهنگ غرب توضیح دهد. با این حال، ممکن است – چنانکه در طول این تحقیق چنین کردیم – تاریخ را فراتر از صرف توجیح ببینیم. – چنین نیست که یهودیت جز در ارتباط با خود نتواند– به دلایل ضرورت تاریخی، فوری بودن مسئله بقا، یا لوازم غرور قومی – برای فرهنگ زندگی ملت‌ها کاری کند؛ در واقع، یهودیت اگر به نحو الاهیاتی درست فهمیده شود نمی‌تواند خود را از دنیا جدا نکد.
حیات فرهنگ یهود را با Galut (تبعید) ارزیابی کردیم که در واقع زندگی مسیح است خدا شاهد عذاب اسرائیل است و هنوز چشم طبیعی انسان است که این عذاب بدون هدف است . این عذاب سفارشی نبود و ما معتقدیم فرمان خدا نبود . ولی اگر ما به ملت هایی نگاه کنیم که خود را محکوم می دانند . چه با خدا …
انسان چه در شرق ما برای آنها رمز و اسرار هستیم . نقش جدائیسم خلق فرهنگ اینطوری نیست . بلکه نقد فرهنگ است فرهنگ اوج تاریخ و حضور پادشاهی . فرهنگ پدیده گران بهایی است . فرهنگ به گذشته مربوط است . تا زمانیکه فرهنگ جدیدی به دنیا آید و گذشته به خیر و شر توجه دارد . یا به تولید و ضایعات عقل فرهنگ لحظه را معروف می کند و مورخ که جانشین او در زمان است . آن را معتبر می کند . فرهنگ معروف فلورانس در روزگاران Mederica قدیمی تر از فرهنگ معروف آمریکای معاصر با انگلستان نیست بلکه در این لحظه نمی توان موفقیت های فرهنگ معاصر را در کنار فرهنگ قرن 15 ایتالیا قرار داد . ما صبر نداریم تا این همه رویداد را به یک رویداد تبدیل کنیم و هنوز این بی صبری با این حقیقت توجیه می شود که زمان ما و تاریخ ما برای فراغت نیست . و عصر ما پوشیده شده است و این همه مردم بهترین مردم غربسعی می کنند منبع محافظه کاری و تحمل را تعیین مکان کنند.
نقش جدائیسم در کار فرهنگی از سایر مذاهب جدا نیست هر چند نقش آن دقت کمتری دارد. وسخت تر است . هر فرهنگی از ترکیب سنت های فرهنگی متفاوت به وجود می آید انباشته کردن آنها به یک فرهنگ بیانگر نفوذ افسانه اولیه به هر جنبه زندگی است . در جوامع اولیه افسانه خیلی مهم است . اقتصاد سازمان فرهنگی و خانواده از اجزای خاص افسانه هستند که هر جنبه زندگی گواه وجود روح و روان افسانه شناسی است . در تکامل مدنیت چند سنت فرهنگی مخلوط شده اند – بدون درد – مستقل از قدرت و دنیای افکار افراد اصلاح شده است . وظیفه دینی تاریخ حفظ نگرش به وجدانیت است تعداد این جوامع کم است و آنها افت کرده اند چون قیمت وجدانیت کم شده است . قلمرو پادشاهی خدا روی زمین همیشه معلوم نیست مقصد کلیسای قرون وسطا گذشتن از امپراطوری روم مقدس بود و مقصد اسلام قرون وسطا به خاطر معروف شدن پیامبری افت کرد .
خدا تغییر اجتماعی به وجود نمی آورد و در کنفرانس های دیپلماتیک شرکت نمی کند و به مباحث سیاسی گوش نمی دهد . او خوبی را بهبود نمی بخشد و در دنیا کاری نمی کند جامعه خدا را تکذیب نمی کند . افراد ابتدا خدا را از زندگی خود خارج کنند . انسان نمی تواند از خدا تبعیت کند انسان از معشوق خود پیروی می کند یا به دنبال زیبایی است . و این وضعیت دنیای ما است یهود هم انسان است که بین زمان و جاودانگی قرار دارد . و بین ناراحتی دنیا و لذت قرار دارد او معتقد نیست که در این زمان و تاریخ خدا پادشاهی می کند به این دلیل یهود به ثبات دنیا محدود نیست . او می تواند سازنده و ویران کننده است . و ما فکر می کنیم که رابطه موعود پذیری یهود با فرهنگ است.
18
درباب آخرت‌شناسی یهودی
اسیتون اشوارتس شیلت
درآمد
آموزه آخرت‌شناسی یهودی به صورت کلاسیک و شروع در دو بخش پایانی «اصول سیزده‌گانه» از ابن میمون صورت‌بندی شده است.[1] آنها را در اینجا به شکل کوتاه‌شده آیینی و عبادی نقل کرده‌ام.[2]

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.