فضایل اخلاقی

دانلود پایان نامه

این تقابل موجود بین پرداختن ظواهر شریعت و ایمان قلبی را که در شخصیت «حاجی واشنگتن» به صورت یک تناقض آشکار مشاهده میشود، در صحنهی قربانی به وضوح میبینیم؛ پس از درد دلهایش با گوسفند و شکایتهایی که از دربار در نزد خود میکند، چنین میگوید:
* «حاجی: …من حاج حسینقلی، بنده درگاه، آدم ساده باده، قانع به نوکری، امیدوار به الطاف همایونی، حاجی رو ضایع کردند الحق،از این دست شدیم: سخت،دودل، بزدل، مردد، مریض، مفسد، رسوا، دورو، دغل، متملق، حاجی به شوق کدام کعبه قربان کردی؟» (مرکز:749)
ایمان واقعی و پایبندی به آن، مجموعهای از فضایل اخلاقی را صفت انسانها میکند که این صفات فضیله، وجود رذایل اخلاقی و صفات ذمیمه را در انسانها برنمیتابند و این از آموزههای اصلی مذهب در زندگی و شخصیت انسانهاست. در اینجا، داشتن ایمان واقعی و صفاتی که «حاجی» برای خود برمیشمرد، ناقض یکدیگرند. صفاتی که «حاجی» برای خود برشمرده، صفتهایی هستند که انسان را برای بهره بردن از زندگی زمینی بهتر و راحتتر کمک میکند؛ صفاتی آبادگر این جهان و مخرب دنیای جاویدان که در برابر کعبه قرار میگیرند؛ کعبهی جان، کعبهی معنویت.
«حاجی» مردی احساساتی است. ترحم آوردن بر کودک فقیری که در خیابان او را به جای کشیش گرفته بود و متاثر شدنش از سخن آن کودک که «در این کشور، ما فقرا پیش مسیح هم بریم، میگه من کشیش نیستم.» پناه دادن به سرخپوست فراری و دلسوزیاش به حال گوسفند، نمونههایی از احساسات او هستند.
احساسات فراوان و بیقراریها و دلتنگیهایش برای تنها اولادش، «مهرالنسا»، نمونهی آشکار وجود احساسات پر قلیانش است. «حاجی» بسیار برای او دلتنگ میشود و گاه و بیگاه به یاد او میافتد، تا جایی که سعی میکند جای خالی او را با عروسکی پر کند و با آن صحبت کند. نکتهی جالب این است که وقتی سرخپوست را محو تماشای تصویر دخترش میبیند، چنان که از یک ایرانی ناموسپرست انتظار میرود، با او برخورد میکند.
* «حاجی: یه دفعهی دیگه پاتو بذاری تو این اتاق، قلم پاتو میشکونم، پسرهی چشم ناپاک.» (مرکز:760)
ولی کمی بعد قاب عکس را برمیدارد و دوباره به او میدهد. میتوان این برخورد «حاجی» را با آرزوی قلبی پدرانهاش، یعنی گزینش دامادی شایسته برای تنها دخترش، توجیه نمود؛ آرزویی که به دلیل شرایط زمانی و مکانی، آن را تا حدی دور و یا غیرقابل حصول میبیند.
گرچه «حاجی» درباری آدابدان، با عنوانی سیاسی مامور به فعالیتهای سیاسی میشود، ولی فاقد هر گونه هوش سیاسی و تدابیر دیپلماتیک است. بیتدبیری او را از همان قسمتهای آغازین ماجرا متوجه میشویم.
* «حاجی: …فردا صبح باید بریم خدمت وزیر خارجه، دست به کار شو، ترجمهی صورت نطق شرفیابی رو حاضر کن.
دیلماج: جسارت است جناب سفیر، شما که هنوز صورت نطق را تهیه نکردهاید، نامهی ننوشته را که نمیشود ترجمه کرد.
حاجی:مرحبا، اول باید نامه را نوشت.» (مرکز:732)
چنین بیتوجهیای از چنین مقام سیاسی، کاملاً غیرمنتظره است.
و یا در جایی که در صدد تدبیر اندیشی برمیآید، در مشورت با دیلماج خود میگوید:
* «حاجی: ما کارهای زیادی در پیش داریم. اول از همه باید اطلاعات جمعآوری کرد.
دیلماج: اگر نیت شما کسب اطلاع است، نقلی نیست، کعب الاخبار میشویم، منتها این اطلاعات را باید از خارج از سفارتخانه بدست آورد.
حاجی: یقیناً و بسیار آشکار، نه از راه استراق سمع و زیر زبان کشی، باید در اجتماعاتشون راه پیدا کرد.
دیلماج:That`s enough
حاجی: حتی در محافل خصوصی هم دندانشون شد و متقابلاً مراقب بود خبری از داخل سفارت به خارج درز نکنه.
دیلماج: نقداً پیشنهاد بنده این است اجازه بفرمائید بنده به بهانه آموختن علم طبابت داخل شوم به مدرسه طب.» (مرکز:742)
و «حاجی» موافقت میکند. در حقیقت، نتیجهی این تدبیر اندیشی و هم اندیشیاش با دیلماج، انتخاب شیوهای قدیمی و از رواج افتاده در دیپلماسی، برای کسب اطلاعات و به حصول انجامیدن ترفند دیلماج برای رسیدن به خواستهاش، تحصیل طب بود و بس.
نمونهی کامل بیصلاحیتی سیاسی او در این است که با وجود گذشت چهار ماه از برگزاری انتخابات رئیس جمهوری، از این جریان کاملاً بیاطلاع و از برکناری رئیس جمهور سابق از سمت خود بیخبر مانده بود.
«حاجی» در همان لحظات آغازین استقرارش در کشور آمریکا، متوجه تفاوت آن با کشورش میشود و با همهی وفاداری و جانبداریهایش از دربار و کشورش، به این موضوع اقرار میکند:

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.