فضایل اخلاقی

دانلود پایان نامه

* «این مال و منال مفتی همچی هلو برو تو گلو گیر نیومده، حاصل یه عمر جوب گردیه، آقامون ظروفچی بود خودمون شدیم جوبچی …» (مرکز: 576)
در قسمتی از فیلمنامه میبینیم که پسر بچهای وارد مغازهی حبیب میشود و خبر میدهد:
* «مجید زیر پل گیر کرده، رفته بودیم جوبگردی، یهو رفت زیر پل، سرش افتاد تو لجنها» (مرکز: 574)
در این قسمت خواننده از سرگرمی محبوب «مجید» آگاه میشود و بعدها از تک گوییهای مجید با خودش، به علاقهی شدیدش به جمعآوری آهن پارهها پی میبرد:
* «آهنم برکت خداست، مثل دونهی گندم نعمته …» (مرکز: 580)
5. علاقمندی به فیلم و سینما: «مجید» از نمایش سریالها و فیلمهایی که در سینماهای مختلف نمایش داده میشود، به خوبی باخبر است و میداند کدام فیلم یا سریال در کدام سینما نمایش داده میشود.
در جایی از زبان «مجید» خطاب به برادرش میخوانیم:
* «… من جیمی جنگلیم، دختره رو طایفهی عجوز مجوز از دستم در آوردن. تو آخرین شب فرار تارزان، نامسلمونا دختره رو انداختنش جلوی سوسمارا، سوسماره یه پای دختره رو خورد، من بودم و کینگ کونگ، رئیس دزدارو خونه خراب کردیم، داداشم مرد آهنینه، میشناسیش داداش حبیبو؟ اگر داداشم بود، دختره رو از دستشون درمیآوردیم. دنیا باقالی به چند منه دیگه، یه نامسلمونی نیست دست من علیلو بگیره، بگه شزم ببره امامزاده داود، حالمو خوش کنه …» (مرکز: 585)
گرچه این دیالوگ «مجید» در حالت پریشانی روانیاش، به دلیل پایان یافتن ماجرای عشقش به دختر بلیط فروش گفته میشود و ربط منطقی بین شخصیتهای نام برده و داستان و گفتههای «مجید» وجود ندارد، ولی دلیلی بر دمخوری مجید با سینما محسوب میشود.
6. پایبندی به اخلاق: آنچه شخصیت «مجید» را در نزد خوانندهی اثر دوست داشتنی و قابل تامل میکند، پایبندی به فضایل اخلاقی و اعتقادی و ایمانی آمیخته با ترس به خداوند است که همین اعتقاد و ترس سبب شده است تا برخی فضایل اخلاقی صفت او شوند. «مجید» دروغ نمیگوید، حرفای آقا بالای منبر برایش سند است و روضه و منبر برایش اهمیت دارد. در جایی خطاب به «آقازاده خانم» و «فروغالزمان» که در حال رفتن به روضه هستند، میگوید:
* «التماس دعا، خوش به سعادتتون که میرین روضه، جاتون وسط بهشته، ما که دنیامون شده آخرت یزید …» (مرکز:588)
او دروغ نمیگوید و از کلک متنفر است. در صحنهای از فیلمنامه، وقتی «اقدس» در حین بازی گل و پوچ به او کلک میزند، کشیدهی محکمی به او میزند. یا وقتی در سینما رفیقش از جعبهی بوفهچی یک بسته تخمه میدزدد، کشیدهای به او میزند و او را مورد خطاب و سرزنش قرار میدهد.
پایبندی به اخلاق و انزجار از انحرافات و بیبند و باری-ها ویژگی مهم شخصیتی «مجید» است که نقش بسیار مهمی در زندگی وی ایفا میکند. مثلا در جایی «حبیب آقا» در گفتگو با رفیقش، دواچی، چنین میگوید:
* «یک بار با چند تا عزبای فامیل فرستادم بردنش ناحیه، وقتی فهمید اون زنا چیکارهان، دست بهشون نزد و حالش یه چند وقتی شدت گرفت.» (مرکز:586)
حساسیت او بر سر این موضوع تا به حدی است که وقتی از واقعیت گذشتهی همسر محبوبش «اقدس» مطلع میشود، چنان منقلب و دچار آشفتگی روحی میشود که منجر به از دست دادن زندگیاش میشود.
7. عشق: ویژگی قابل توجهی که در شخصیت «مجید» مشاهده میشود، وجود احساسات و عشق است؛ این ویژگی که تا حدی برخلاف انتظار خواننده و دیگر شخصیتها مینماید، در جای جای فیلمنامه مشاهده میشود. «مجید» یک بار عاشق تصویر دختری در پشت ویترین یک عکاسی میشود. مدت کوتاهی هم عاشق زن بلیط فروش سینما میشود و به بهانهی او چندین بار به سینما می-رود تا او را ببیند. زن بلیط فروش هم از علاقه و توجه او باخبر میشود. «مجید» حتی به فکر تهیهی هدیه و لباس برای او میافتد.
در قسمتی از فیلمنامه میخوانیم که «مجید» با بستهای در زیر بغل، سرزده وارد خیاط خانهی «فروغالزمان» میشود، زنی نیز مشغول لباس عوض کردن است.» (مرکز:583)
«فروغ الزمان» در برابر اعتراض زن مشتری چنین میگوید: «اون محرمه، کاکای حبیب آقاس، دله دیوونهس، زن و مردی نمیدونه …» (مرکز:583)
در حالی که «مجید»، با آوردن پارچهی پیرهنی و توصیف زن مورد علاقهاش، سخن و باور «فروغالزمان» را نقض میکند.
زنان توجه «مجید» را به خود جلب میکنند و این حکایت از میل فطری و طبیعی او به جنس مخالف برای رسیدن به آرامش و کمال است. این نیاز از جانب «دکتر دوافروش»، یار موافق «حبیب آقا» درک شد و به توصیهی او قرار بر این شد که «حبیب آقا» زنی را هفتهای یک بار شبهای جمعه، به بهانهی مراقبت از خانه به منزل بیاورد؛ زمانی که زنهای خانه به روضه میروند و «مجید» در خانه تنهاست. به این ترتیب، «اقدس» وارد زندگی «مجید» میشود و ارمغان این ورود برای «مجید»، عشقی پاک و کودکانه است. «اقدس» که پیش از این زندگانی متفاوت و ناپسندی داشته، به این عشق «مجید» جواب مثبت میدهد و با او وارد این بازی عشق میشود و ناپاکی پیشین را فدای دنیا و تفکر «مجید» میکند.
این بار «مجید» برخلاف دفعات قبل عشق واقعی را تجربه میکند؛ عشقی با سرانجامی نیک که منجر به ازدواج و وصال میشود. قدرت عشق به او زندگی میبخشد و سرانجام مرگ را اهدا میکند تا او را رهایی بخشد از رنجهای حال وآیندهای که با آگاهی از گذشتهی ناپسند همسر محبوبش به سراغش میآمد.
او به خوبی میداند که سد راه ازدواج برادرش و مانع رسیدن دو نفر به وصال هم است؛ به همین خاطر، وقتی سر و سامان میگیرد، به سراغ «فروغالزمان» که قصد ترک شهر و عزیمت به «مشهد» را دارد، میرود و میگوید:
* «من دیگه خار راه نیستم، خودم زن گرفتم، یه زن گرفتم که به حضرت عباس حظ کنی …» (مرکز:606)
و این چنین میخواهد دو عاشق و معشوق را از موهبت وصال، طعمی که خود آن را چشیده است، بهرهمند نماید.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.