قانون اساسی جدید

دانلود پایان نامه

4- چین در نهایت باید به خودکفایی برسد.«تأکید بر خودکفایی».(آقابخشی،1379،340)
به نظر وی تصرّف چین باید از روستاها شروع شود. به همین نحو اعتقاد داشت که جهان سرمایه داری باید از مناطق پیرامونی خارج از کشورهای اصلی صنعتی تصرّف شود. این برداشت الهام بخش بسیاری از انقلابیون جهان سوّم بود. به نظر وی بر امپریالیسم آمریکا نمی توان در خود این کشور غلبه کرد. اما می توان آنرا در جنگلهای ویتنام شکست داد. انقلاب کاسترو در کوبا نمونه ی یک انقلاب پیرامونی بود. در دهه های اخیر تحوّلات در گوشه کنار آمریکای لاتین و آفریقا ، ملهم از اندیشه های مائو بوده است. امّا از مرگ مائو در سال 1976 به این طرف اندیشه های انقلاب فرهنگی و اندیشه های مائو تسه تونگ که تا آن زمان در عرصه سیاسی و ایدئولوژیک غالب بودند. کنار گذاشته شدند. در عوض رهبران سیاسی چین و در رأس آنها تنگ شیائو پینگ تلاش خود را وقف صنعتی ساختن سریع کشور ، کار آمد کردن تولید و خصوصی ساختن شرکتهای کوچک کردند. به هر تقدیر مائو در دهه های 1960 و 1970 از جنبه ی ایدئولوژیک منبع الهام با اهمیّتی نه تنها در کشور خود بلکه در جهان به اصطلاح سوّم و حتی در برخی از محافل روشنفکری جهان ثروتمندان اوّل نیز بود. امروزه چین تنها قدرت بزرگی است که در آن حزب کمونیست حاکم است، و نمی توان هیچ گونه نو آوری سیاسی در آن مشاهده کرد.(لیدمان،1379،326) با توجّه به ضرورتهای عملی سیاسی و اقتصادی چین ، که آن کشور را از زهد انقلابی و جنگ بی امان ایدئولوژیک با امپریالیسم و سوسیال امپریالیسم به مصلحت اندیشی و گشایش درهای خود به روی روابط نزدیک با آمریکا و غرب کشاند.(آشوری،1378،287)
تب انقلابی مائو همواره چنان دغدغه ی دانشگاهیان است که واپسگرایی نهفته در «اندیشه ی مائوتسه دون» را تشخیص نمی دهند، همان اندیشه ای که چنین مطرح می کند: پیروزی کامل سوسیالیسم در یک یا دو نسل ممکن نیست، حل کامل این مسئله- پیروزی سوسیالیسم – نیاز به پنج یا ده نسل و حتی بیشتر دارد. این چرخش کامل در دورنمای جهانی ابتدا از نظرها پنهان ماند زیرا گوشه ای کوچک از حمله ای کامل به خروشچف بود که از او به عنوان «تجدیدنظر طلبی» که به انقلاب خیانت کرده و طرفدار «همزیستی مسالمت آمیز» با سرمایه داری به طور عام و امپریالیسم آمریکا به طور خاص بود، یاد می شد. علاوه بر این، در راستای حمله به روسیه، این ادعا مطرح شد که کشورهای توسعه نیافته مراکز راستین توفانی انقلاب جهانی هستند. البته این موضوع بسط اندیشه ی مائو به عنوان «تئوری انقلاب»، «انقلاب بی وقفه» و انقلاب جهانی بود. در سال 1935 یعنی زمانی که مائو ریاست و رهبری بلامنازع کمونیسم چین را بدست آورد، تجربیات خویش را در قالب «اصولی عام» تعمیم داد: «درباره ی جنگ طولانی»، «درباره ی تضاد»، «درباره ی عمل»، «درباره ی تصحیح خطاها» – تصفیه- اما همه ی آنها، به این یا آن شکل، درباره ی عملی بودن تئوری هستند.
انقلاب بی وقفه ی مائو با انقلابات خودجوش پرولتری که به جامعه ای بی طبقه می انجامند، هیچ ارتباطی ندارد. کاملاً برعکس «انقلاب بی وقفه ی» او بیشتر مانند تئوری «جنگ طولانی» است. این تئوری نه حرکتی خودجوش بلکه هدایت شده، منضبط و سراسر تاب و تحمّل است. به عبارت دیگر، وقتی مائو خواستار انقلاب است، خواهان تولید بیشتر است. این همان چیزی است که مارکس انباشت بدوی سرمایه نامیده بود. آنچه چشم مائو را به این قرابت با سرمایه داری به تمامی می بندد، باور قاطعانه ی وی به اندیشه ی خویش می باشد. و اینکه تنها همین اندیشه سرمایه داری دولتی را «تحت کنترل رهبری حزب کمونیست» به کمونیسم کامل می رساند. حتی اگر این روند چند قرن هم طول بکشد، وی از توده ها انتظار پیروی دارد.در مورد کشمکش چین – شوروی ، مائو در باب این موضوع هم عینی تر و هم انتزاعی تر برخورد می کند. یعنی در تکامل اندیشه اش پیگیر است. در بیست و دوم آوریل 1960، با مقاله ی «زنده باد لنینیسم» در روزنامه ی پرچم سرخ که به مناسبت نودمین سالگرد تولّد لنین انتشار یافته بود، کمیته ی مرکزی حزب کمونیست چین جدلهای بی پایانی را برضد حزب کمونیست شوروی آغاز کرده است. دو سند کلیدی که در آن به روسیه حمله شده و بخشی از آن و یا به تمامی به مائوتسه دون نسبت داده شده ، که تحت رهبری شخصی رفیق مائوتسه دون تهیه شده است، عبارتند از: پیشنهادی در باب خط عمومی جنبش کمونیستی بین المللی چهاردهم ژوئن 1963 و دیگری درباره ی کمونیسم دروغین خروشچف و درسهای تاریخی آن برای جهان در چهاردهم ژوئن 1964، چکیده ی نامه درسال 1963 که تعریفی جدید از انترناسیونالیسم ارائه می کند، تنها حمله به روسیه را که دیگر سنگ محک انترناسیونالیسم شمرده نمی شود، بسنده نمی کند. و حتی فقط به معنای انتقال محور «انقلاب جهانی» از انقلابات پرولتری در کشورهای صنعتی به انقلابات ملی در کشورهای توسعه نیافته از لحاظ تکنولوژیکی یعنی آنچه اکنون مائو «مراکز توفانی انقلاب جهانی» می نامد، نیز نیست. پس از صنعتی شدن سوسیالیستی و اشتراکی شدن کشاورزی، چندین دهه و حتی شاید زمانی بس طولانی تر» هم «مبارزه ی طبقاتی» و هم «مبارزات ایدئولوژیک» ادامه خواهند یافت. هدف از آوردن اصطلاح مستقل از اراده ی انسان» این بود که به این دو انحراف مرگبار از مفهوم مارکسی نظم اجتماعی جدید رنگ و بویی مارکسیستی بدهد. تنها چیزی که مائو فراموش کرد، این بود که مارکس از این اصطلاح در توصیف سرمایه داری و نه سوسیالیسم استفاده کرده بود. روش شناسی ای که مائو کشف کرده و اکنون در قانون اساسی به عنوان «انقلاب فرهنگی کبیر پرولتری» ارج نهاده می شود و قرار است نمونه ای برای «تئوری مارکسیستی انقلاب مداوم باشد» ، شکل گاردهای سرخ را گرفت.
سال 1965برای مائو سالی بحرانی بود. وی در مصاحبه ای در ماه ژانویه به ادگار اسنو «Edga Snow» گفت: خود را «برای ملاقات با خدا آماده می کند». اوّل در فوریه ی 1965 ایالات متحد تصمیم به بمباران ویتنام شمالی گرفت. چین که خود را چون دژ محاصره شده ای به تصویر کشیده بود سرسختانه با آمریکای امپریالیستی روبرو شده و «تجدیدنظر طلبی روسی» با آن تبانی کرده است،که ناگزیر با واقعیت روبرو گردید. این ویتنام شمالی بود که در حقیقت به دژ در محاصره تبدیل شده بود. ظاهراً برکناری خروشچف در اکتبر 1964 از قدرت و انفجار نخستین بمب اتمی چین، پیروزی کاملی برای مائو در کشمکش چین – شوروی به شمار می آمد. دوّم آنکه به دنبال سخنرانی «خروج از سازمان ملل» سوکارنو در 1965 و استقبال از آن در چین به عنوان «عملی انقلابی که در سراسر جهان چون نخستین رعد و برق بهاری سال 1965 طنین انداخت»، در 23 مه همان سال به مناسبت سی و پنجمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست اندونزی، «پنگ چن» همراه با «آیدیت»(رهبر حزب کمونیست اندونزی) روی سکوی سخنرانی قرار گرفت. تمامی سخنرانیها حاکی از تشدید تهاجم انقلابی در مقیاس جهانی بود و آشکارا از یک محور جدید جهانی بر ضد ناتو به رهبری امپریالیسم آمریکا، و پیمان ورشو به رهبری «تجدیدنظر طلبی روسیه» سخن گفته می شد. البته هدف این محور سوّم به رهبری پکن – جاکارتا، در برگرفتن کل جهان سوّم بود. سوّمین موضوع که نه تنها مهمترین بلکه محور اصلی «انقلاب فرهنگی» و قانون اساسی جدید بود، در بیانیه ی سپتامبر 1965«لین پیائو» مشخص شد. «زنده باد پیروزی جنگ خلق»، استراتژی مائو در «محاصره ی شهرها» که راه رسیدن به قدرت در چین بود، را به اصل عام جدیدی برای «انقلاب جهانی» تبدیل کرد. باید تأکید کرد که تئوری دوست مائوتسه دون در مورد تشکیل مناطق پایگاهی انقلابی روستایی و محاصره کردن شهرها از طریق روستاها برای مبارزات انقلابی کنونی ملل و مردم ستمدیده در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین با امپریالیسم و نوکرانش، اهمیّت عملی چشمگیر و عامی دارد. اگر کل جهان را در نظر بگیریم، می توان آمریکای شمالی و اروپای غربی را «شهرهای جهان» دانست و آنگاه آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین «مناطق روستایی جهان» را تشکیل خواهند داد. در تحلیل نهایی، کل آرمان انقلاب جهانی منوط به مبارزات انقلابی مردم آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین است که اکثریت قاطع مردم جهان را تشکیل می دهند. البته زمانی که ارتش اندونزی صدها هزار نفر از مردم اندونزی را با انگِ «کمونیست» به قتل رساند. بدینسان، دورنمای فوری برای تشکیل یک محور سوّم فرو ریخت. در همان حال، جنگ ویتنام چنان از سوی آمریکا شدت گرفت که تمامی احزاب کمونیست که در کشمکش چین – شوروی جانب چین را گرفته بودند، خواهان تشکیل جبهه ای متحد در مورد ویتنام شدند. در حالی که اکثریت پولیت بورو آشکارا آماده ی تشکیل جبهه ی متحد با روسیه برای کمک به ویتنام بودند، مائو در مقابل تشکیل هر نوع جبهه ی متّحد سرسختی نشان داد. این بار مرکزیت چین، نه فقط در مخالفت با روسیه بلکه به این عنوان که چین را تنها رهبر انقلاب جهانی می دانست، به کانون توجه او بدل شده بود. از نظر مائو، شکست اندونزی تنها یک آزمون برای تشخیص توانایی پولیت بورو در درک این داستان بود که باید روی کوه نشست و جنگ ببرها را تماشا کرد. مطبوعات چینی و پوسترهای دیواری روشن کردند که در دوره ی بحرانی از نوامبر 1965 تا مه 1966 که مائو از نظرها ناپدید شده و حدس مطبوعات غربی در مورد علت آن از بیماری تا «شاید حتی مرگ» گسترده بود، او «محیط غیر قابل تحمّل» پکن را ترک کرد تا چیزی را تدارک ببیند که به «انقلاب فرهنگی پرولتری» شگفت انگیز تبدیل شد. در بازگشت به پکن و هنگام روشن ساختن مفهوم جدید «انقلاب فرهنگی» در یک پلنوم، آشکارا ترجیح داد که نیروی جدیدی از نوجوانان سرگردان را بیافریند. شعار مرکزی آخرین مرحله ی پرکشمکش به اصطلاح انقلاب فرهنگی کبیر پرولتری یعنی «به انقلاب بچسبید و بر تولید بیافزایید»، به طرز عریانی تناقض نفس گیر، سازش ناپذیر و بزرگی را که توده های مردم چین با آن مواجه بودند آشکار ساخت. اگرچه جریان از بالا براه افتاد، اما توده ها از مرزهایی که «رهبر کبیر، آموزگار بزرگ، فرمانده برجسته و سکان داران کبیر» تعیین کرده بود، فراتر رفتند. آنان خواهان کنترل کارگران بر تولید بودند. و این مخالف با فرامین صدر مائوتسه دون بود. این خواست از سوی رهبر «اکونومیسم» ارزیابی شد. هر چند این اصطلاح در تاریخ مارکسیستی به رهبران رفرمیستی اطلاق می شد که خواهان محدود کردن فعالیت توده ای به مسائل اقتصادی در حیطه ی اتحادیه های کارگری بودند. وی اپوزیسیون خودجوش راستین را «چپ افراطی»، «آنارشیست» و «غیر مسئول» نام نهاد. (راسخون، 1392،7)
به هرحال مائوتسه دون درامور بین المللی رهیافت مقابله ای پرخطر و پر هزینه را برای چین رهبری می کرد و در پی متحوّل ساختن چین به طور کامل و نظم بین المللی بود. و به سبب منازعات ایدئولوژیک در گیر موضوعاتی می شد که هیچ منافعی برای برای چین نداشت. نظامی شدن جامعه و اقتصاد چین به دست مائو و رهیافت ایدئولوژیک و مقابله جویانه اش در پهنه ی بین المللی ، چین را نیرومندتر و ثروتمندتر نساخت بلکه ضعیف تر و فقیرتر کرد. البته مائو تمام توانمندی نظامی چین را در راستای تغییر مواضع از جنگ و انقلاب به صلح بکار بست.(اطلاعات سیاسی اقتصادی، 8،1387)
ایدئولوژی فاشیسم در گذرتاریخ:
پانزده سال پس از لنین یک سوسیالیست دیگری به نام بنیتو موسولینی با بهره گیری از الگوی لنینیسم، ایدئولوژی دیگری را به نام فاشیسم بنیاد می گذارد. در سال 1919 موسولینی از حزب سوسیالیست ایتالیا جدا می شود و با جمعی از همراهان خود که پیراهن سیاهان نامیده می شدند. حزب فاشیست را تأسیس می کند.(انور،1378،105) فاشیسم فلسفه ی سیاسی سده ی بیستم است که در برابر لیبرالیسم و سوسیالیسم پدیدار شد مورّخین به درستی از قرن بیستم به عنوان عصر جنگهای جهانی ، سلاحهای هسته ای و نوع جدیدی از رژیمهای سیاسی _ توتالیتاریانیسم _ یاد می کنند . که تمامی این مقولات به نوعی با ایدئولوژیهای سیاسی در ارتباط هستند. امّا هیچ کدام به اندازه توتالیتاریانیسم در این میان نقش ندارند. نظامهای توتالیتر می خواهند کنترل تمام جامعه را در دست بگیرند. تا شکلی را که معتقد هستند جامعه باید سازمان یابد، و نیز شکلی را که می خواهند زندگی جریان یابد کنترل نمایند. مثال: اتفاقی که در شوروی افتاد و استالین برداشت خود را از سوسیالیسم مارکسیستی را در کشور اعمال کرد. همین طور در آلمان و ایتالیا که بنیتو موسولینی و آدلف هیتلر ایدئولوژی جدیدی به نام فاشسم را به نمایش گذاشتند.در واقع موسولینی و فاشیستهای ایتالیایی کلمه توتالیتارین «totalitarianism » را خلق کردند. (بال،داگر،،1384261)
«هانا آرنت » در کتاب خود موسوم به «ریشه های توتالیتاریسم» معتقد است که فاشیسم ایتالیا را نمی توان با نازیسم آلمان مقایسه کرد، چرا که نازیسم آلمان یک حکومت توتالیتر است ولی حکومت موسولینی در ایتالیا حکومتی توتالیتر نیست.(لارین،1385،161) با خلق کلمه ی توتالیتر توانستند هدفهای انقلابی خود را دنبال کنند. و تفاوتی میان ایدئولوژی خود و لیبرالیسم و سوسیالیسم قایل شوند. فاشیسم یک ایدئولوژی ارتجاعی است که در سالهای جنگ اوّل جهانی شکل گرفت تا علیه ایدئولوژیهای رایج آن زمان یعنی سوسیالیسم و لیبرالیسم اقدام کنند. (بال،داگر،،1384261) با آنکه فاشیسم در دهه ی ( 1920 ) به عنوان یک ایدئولوژی ظاهر شد، اما ریشه های آن تا یک قرن به عقب باز می گردد. فاشیسم واکنشی علیه اندیشه ی غالب در میان اروپائیان در قرن نوزدهم یعنی « عصر روشنگری » بود. اندیشمندان روشنگر خواهان و علاقمند به خرد و منطق بودند. که از کشفیّات قرن هفدهم و هیجدهم تأثیر گرفته بودند. اما فاشیسم از باور متفاوتی سرچشمه می گیرد. و آن این که آرمانهای روشنگری ارزش آن را ندارند که تعقیب شوند. و این ادعایی بود که در اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم مطرح گردید. (همان،263)
با انقلاب 1917 روسیه ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی در تقابل با ایدئولوژی لیبرالیسم ، مشروعیّت قدرت سیاسی نظام اجتماعی – اقتصادی بی سابقه تاریخی را به وجود آورد. و در اندک زمانی نیروی جنبشی تازه ای به حزبهای گرایش دار چپ داد. تا حکومتهای لیبرالیستی یا دیکتاتوری خود را در آستانه ی فروپاشی قرار دهند. همزمان با گسترش لیبرالیسم در بخش بزرگی از جهان و استقرار ایدئولوژی سوسیالیستی در روسیه شوروی، بنا به ضرورتهایی سنّت یا عقیده ی فکری دیگری پدیدار شد که تأکید می کرد فرد باید به طور کامل تابع دولت باشد. و حکومت اکثریّت نادان باید جای خود را به حکومت اقلیّت خردمند بدهد. در گذر زمانی کوتاه، این سنّت دولت گرایی اقتدار آمیز و پیشوا جوئی به آهستگی، اما با شدت، توامند و قدرتمند گردید. انگیزه ی این تحوّل را جنگ جهانی اوّل به بار آورد. خیلی زود پس از پایان جنگ جهانی اوّل، در همه جا هرج و مرج و ضرورتهای نظامی، حقوق و آزادیهای متداول را به حالت تعلیق در آورده و صلاحیّت تقریباً نا محدودی برای نظارت بر کارهای مردم به دولت داده بود. در وضع و حال پس از جنگ نیز به نظر می رسید لازم است این نظارت ادامه یابد تا از آشفتگیها و نا امنیها جلوگیری شود. زنده سازی دوباره اندیشه ی قدیمی دولت برتر، در برخی از کشورها در نظرها بود. تشکیل چنین دولتی ضروری می نمود زیرا مسائل مربوط به ناسیونالیسم اقتصادی در همه جای جهان پس از جنگ جهانی اول دولت را به قبول مسئولیت نگهبانی عالی رفاه عمومی وا می داشت. در بسیاری از کشورها برای جلوگیری از فروپاشی کامل نظم اجتماعی ضرورت حکومتی قوی احساس می شد. ایتالیا ، آلمان، اسپانیا، پرتقال، ژاپن، آرژانتین، برزیل و کشورهای دیگری هم، از تشکیل چنین حکومتی جانبداری کردند و یا آنرا تشکیل دادند. (ویلفرد،1375،261)
یکی دیگر از ملزومات گرایش بعضی از جامعه به ایدئولوژی فاشیسم ،در درجه ی اوّل به فرایند کشاورزی نوع سرکوبگر مربوط می شود .که عملکرد خود را مدیون سرواژ و وابستگی شدید به دستگاه دولتی اقتدار گرا است که مانع از جهش مشارکت عمومی می شود و شکاف عمیق بین شهر و روستا را حفظ می کند. عامل دیگر وجود توده های دهقانی است که استعداد انقلابی آنها اندک بوده و قادر به شکست اشرافیت قدرتمند و مبارزه با دستگاه دولتی را ندارند. و فقدان بسیج در بین دهقانان عمدتاً یکی از ویژگیهای جوامعی است که به سوی فاشیسم تمایل پیدا می کنند. بدین سان پویایی فاشیسم از نیاز به مصالحه(در حوزه سیاست و اقتصاد) بین نخبگان برجسته ای سرچشمه می گیرد که منافع آنها متضاد ولی به لحاظ ابزاری قدرت عمل مساوی هستند. مشکل فزاینده ی این مصالحه ضرورت حاکمیّت عامرانه است که فرمول اصلی فاشیسم می باشد.(بدیع،1375،112)
به لحاظ نظری فاشیسم محصول توسعه نظری نژادباورانه و امپریالیسم اروپایی است، و از نظر اجتماعی محصول بحرانهای اقتصادی و اجتماعی پس از جنگ جهانی اوّل است. ولی با شکست کلّی آن در جنگ جهانی دوّم از اعتبار افتاد. بطور کلّی ، بنیاد نظری فاشیسم بر این است که ملّت کلّی است واحد، که دولت مظهر اراده ی مطلق آن می باشد. و هر نوع شکاف در قدرت مطلق دولت نشانه ی از هم پاشیدگی پیکر ملّی و پسرفت آن است. فاشیسم تقسیم ملت به طبقات و کشاکش طبقه ای را انکار می کند، و تضاد اصلی را میان ملتها بر سر گسترش حوزه اقتدار و تسلط خود می شناسد. و از این جهت مُبلّغ سیاست خارجی تجاوز گرایانه است. و دشمن صلح جویی می باشد. (آشوری،1378،237)
ایتالیا جایگاه پیدایش نخستین دولت فاشیستی از آن کشورهایی بود که در آن آشوب اقتصادی و بی ثباتی سیاسی پس از جنگ فرا گیر شده بود. در حکومت پارلمانی ضعیف این کشور گروهها و حزبهایی را که می خواستند وضع موجود را تغییر بدهند ـ حزب فاشیست ایتالیا به رهبری بنیتو موسولینی ـ به اعتراض خشونت آمیز روی می آوردند. حزب فاشیست ایتالیا که در آغاز « فاشیس منتو» نامیده می شد. در سال 1919 پس از تأسیس مورد پشتیبانی آریستوکراسی و ارتش ایتالیا قرار گرفت. با برقراری نظام فاشیستی در رُم در سال 1922 مهمترین و شکوهمند ترین عصر تاریخ ایتالیا نشان داده شد. در آغاز دستیابی حزب فاشیست ایتالیا به قدرت سیاسی چندان فرصتی برای تفکّرات فلسفی نبود. اما حکومت فاشیستی باید موقعیّت خود را استوار سازد. و هر چه کار تخریب ایتالیای دموکرات را پیش برد. رهبران حزب فاشیست ایتالیا از جمله خود موسولینی کوشیدند، به نظریه ای سیاسی بپردازند تارسیدن به قدرت و حفظ قدرت خود را توجیه کنند.(ویلفرد،1375،262) که در این مورد از نظریه های و اندیشه های متفکرانی مانند: «مارکس وبر، داروین، ماکیاولی «سنت ماکیاولی» سورل، نیچه، کروچه و هگل» و البته آثار نویسندگان ناسیونالیست، و «پارتو»، که در پرورش افکار و مرام فاشیستی تأثیر داشته اند، الهام گرفته اند.(آرون،1384،559) در این زمان همزاد سیاسی حزب فاشیست ایتالیا حزب ناسیونال سوسیالیسم کارگران آلمان نازی به رهبری آدولف هیتلر بود که در پی قدرت یافتن حزب ایتالیایی، کوشید در سال 1923 از راه انتخابات سال 1933قدرت سیاسی را در آلمان به دست گیرد. تا فاشیسم آلمان نیز به قدرت دست یابد.(ویلفرد،1375،262) از آنجا که فاشیسم آلمانی «نازیسم» – (ناسیونال سوسیالیسم ) – بزرگترین و زیانبارترین فاشیسم می باشد. بنابراین فاشیسم در قدرتمند ترین شکل خود ، همان فاشیسم ایتالیا و نازیسم آلمان و یا نئو نازیسم یک ایدئولوژی معتقد به حکومت استبدادی می باشد. در میان همه ی ایدئولوژیهای سیاسی ، فاشیسم تنها ایدئولوژی است که دموکراسی- لیبرالیسم- را به طور کامل ردّ می کند. و به آرمانهای دموکراتیک پاسخ اهانت می دهد. برای فاشیستها دموکراسی نام دیگری برای تقسیم کردن و ضعف شدن در دنیایی است که در آن وحدت و قدرت حرف اول را می زند. ( بال،داگر،1384،301 ) با این همه، هر دو دولت فاشیست، خود را در محاصره ی نظامهای سیاسی لیبرالیستی و سوسیالیستی می دیدند . باورشان این بود که ، همبستگی ملی در خطر بسیار نزدیک فروپاشی قرار گرفته است. توجّه مردم به منافع خود خواهانه و رواج و تقویت اندیشه تضاد طبقاتی را خطرهایی می دانستند که لیبرالیسم و سوسیالیسم به بار آورده اند، و برای مبارزه با این خطر دوگانه فاشیستها در صدد بر آمدند هویّت ملّی خاصّی پدید آورند و همه ی اندیشه هایی را که مانع همگنی و گسترش اندیشه ی فاشیستی باشند از میان بردارند.(ویلفرد،1375،262) هر دو رژیم فاشیستی آلمان و ایتالیا به یک سیاست خارجی امپریالیستی متعهد بودند. فاشیستها به صراحت نیّت خود را مبنی بر تشکیل امپراتوری جدید روم در اطراف دریای مدیترانه اعلام کردند. در حالی که نازیستها به طور پنهانی هدف خود را مبنی بر تسخیر فضای حیاتی در اروپای شرقی و شوروی را دنبال می کردند. امّا در زمینه ی سیاستهای اجتماعی هر دو رژیم هدف متمایز و جاه طلبانه ای را دنبال می کردند. که با اهداف امپریالیستی آنها پیوند خورده بود. هر دو در صدد تلفیق یک ایدئولوژی به درون جوامع خود بودند که باعث تحکیم ، تقویت و همبستگی اجتماعی و وفاداری سیاسی در برابر یک جنگ فراگیر، نظیر جنگ جهانی اوّل می شد. (بروکر،1383،237)
برای روشن تر شدن موضوع بنا به درک فاشیستی اسطوره ها برای به حرکت در آوردن مردم ضروری هستند. برای مردم نا آگاه این اسطوره ها حکم حقایق را داشته است و همان ویژگی بر انگیزاننده را دارد . تنها افراد دانا و باهوش به اسطوره بودن آنها پی می برند. اما آنها افسانه بودن این اسطوره های سودمند را فاش نمی سازند، زیرا این امر تأثیر فلج کننده ای را بر کل مردم خواهد گذاشت. رهبران فاشیستی مهمترین نظریات فاشیستی خود را اسطوره تلقی می کنند. همچنین به نظر فاشیستها دولت صرفاً ابزاری در خدمت ملّت یا مردم است. ( دولت ابزار است ، ملّت هدف ) فاشیستها انزجار عمیقی نسبت به دولتهایی از نوع دولت « اتریش » و « مجار » داشتند. که توده ای از ملتها یا خلق را در خود متّحد می ساخت . از مقوله مردم می توان یک واحد تاریخی را استنباط کرد. همانطوری که فاشیستهای ایتالیا استنباط می کردند. اما می توان آن را همچون فاشیستهای آلمان، یک واحد بیولوژیک ، یک نژاد نیز تلقی کرد. نژادپرستی یکی از عناصر عمده ی تبلیغات فاشیستهای آلمان ( نازیستها ) را تشکیل می داد. سوسیالیسم داروینیسم به طور کلّی یکی از مقدمات اصلی ایدئولوژی نازیسم آلمان بود. (هابرماس،1379،279 )
با وجود آنکه فاشیسم یکی از اشکالهای حاکمیّت سرمایه داری بورژوازی است. دموکراسی بورژوازی را می توان در حقیقت به عنوان نظامی توافقی و مشروط قبول کرد. که دائماً بوسیله قدرتهای اقتصادی ، جامعه و دستگاه دولتی مورد سوء استفاده و تجاوز قرار می گیرد. و این روند همچنان ادامه خواهد داشت تا زمانی که دموکراسی اجتماعی جایگزین آن شوند. که چنین نظامی همواره عوامل فاشیسم و مارکسیسم را در خود پنهان دارد.«رینهارد کونل» بیان می دارد که مارکسیستها سعی دارند جامعه ی بورژوازی و روند آنرا متوقّف بکنند. زیرا می خواهند وعده ای را که در خصوص آزادی تصمیم گیری انسانها داده اند، به حقیقت بپیوندد. فاشیسم نیز سعی می کند با توسعه جامعه بورژوازی به سوی دولت ایستای قبل از بورژوازی رجعت نماید.(روریش،1372،295)
موسولینی وتفکّرات فاشیسم ایتالیایی:
«بنیتو موسولینی» در سال 1883 در یکی از روستاهای ایتالیا متولّد شد . که دقیقاً همان سالی بود که کارل مارکس فوت نمود . در سال1912 وی سر دبیر روزنامه آوانتی «Avanti » شد. که بزرگترین روزنامه ی سوسیالیستهای ایتالیا محسوب می شد. و معتقد بود: سرمایه داری با طغیان پرولتاریا به انتهای خود می رسد. در جریان جنگ جهانی اوّل موسولینی با سوسیالیسم اختلاف پیدا کرد. قبل از جنگ سوسیالیستهای سراسر اروپا به توافق رسیده بودند که در هیچ یک از جنگهای سرمایه داری شرکت نکنند. اگر بورژوازی آلمان ، فرانسه و انگلیس می خواهند یکدیگر را از پای در بیاورند، بگذار این کار را بکنند. سوسیالیستها از تمامی کارگران اروپایی می خواستند که از شرکت در منازعه خودداری ورزند و منتظر بمانند تا سرمایه داران یکدیگر را از پای درآورند. و آنگاه زمام امور را در دست بگیرند. امّا وقتی در سال 1914 جنگ جهانی اوّل شروع شد، تمامی سوسیالیستها به حمایت از کشور متبوع خود وارد جنگ شدند . و این به اعتقاد بعضی، نشانه ی آن بود که ملّی گرایی بیش از هر عاملی برای مردم اهمیّت دارد.(بال،داگر،1384،274)
بر خلاف میل موسولینی و سیاست رسمی سوسیالیستهای ایتالیا ، این کشور در جانبداری از انگلستان و فرانسه وارد جنگ شد. و موسولینی هم به ارتش فراخوانده شد. برای موسولینی، جنگ جهانی اوّل یک بار و برای همیشه ثابت کرد که مارکس اشتباه کرده است. کارگران هم، برای خود دارای میهن و کشوری هستند. هر حزب سیاسی و یا جنبشی که منکر این مهم شود محکوم به شکست است. به عقیده ی وی سوسیالیسم در ارتباط با ملّتها تنها به بررسی طبقات پرداخته است . برخلاف مارکس هر کشور و ملّتی در تاریخ خود ، مرحله و موقعیتی دارد که آن را به دیگران واگذار نمی کند. از اینرو ملّیّت و حسّاسیّت نسبت به آن وجود دارد. کسی نمی تواند منکر این شود. موسولینی برآن شد که تا از احساسات ملی گرایی مردم بهره جوید. ابتدا کارش را با تشکیل گروههای مبارز آغاز کرد که افراد این گروه بیشتر از سربازان برگشته از جنگ جهانی اول تشکیل شده بودند. بعد از آن حزب فاشیست را بوجود آورد. حزب برنامه ای ارائه داد که در مواردی انقلابی، در مواردی محافظه کارانه، اما همیشه ناسیونالیستی به نظر می رسید. هدف حزب فاشیسم در ایتالیا این بود که درمیان مردم وحدتی بوجود بیاورند. و به چند دستگی که کشورشان را رنج می داد پایان دهند. فاشیسم در ضمن با شکوه « امپراتوری روم » باستان همخوانی داشت. و یکی از نمادهای قدیم امپراتوری روم را که نشانه ی قدرت بود ، یدک می کشید. ( فاشس ) «fasces » یک تیر در مرکز ترکه های به هم بسته شده که نشانه ی وحدت بود، و پیراهن سیاه را به عنوان« اونیفرم » خود برگزیدند. امّا موانعی بر سر راه فاشیستها بود. یکی از این موانع « لیبرالیسم » بود. فاشیستها می گفتند: هیچ کشوری اگر همه ی ملّت تنها به فکر منافع خود باشند قوی نمی شود. مانع دیگرسوسیالیسم بود. زیرا تأکید زیادی بر طبقات اجتماعی داشت. موسولینی زمانی یک مارکسیست بود به خصوص در زمینه تقسیمات طبقاتی به مارکسیسم حمله می کرد. او می گفت: « ایتالیاییها نه به فردیت خود باید توجه داشته باشند و نه به اینکه عضوی از یک طبقه هستند.آنها قبل از هر چیز باید خود را یک ایتالیایی بدانند. » موسولینی بعد از رهبری « دوچه، Ii duce » به نخست وزیری انتخاب شد، و حزب فاشیست را به قدرت رساند. و با نادیده گرفتن پارلمان تمام احزاب به استثنای فاشیسم را منحل نمود. و رابطه ی خود با کلیسای کاتولیک را بر هم زد، کنترل رسانه ها را بدست گرفت. و آزادی بیان را ممنوع اعلام کرد. و تصمیم گرفت ارتش و صنعت را در ایتالیا تقویت کند. تا این کشور به کانون یک امپراتوری بزرگ تبدیل گردد. او به جنگ و فتح فکر می کرد، و به جنگ به عنوان نشانه ی و فضیلت مردانه بودن اشاره می کرد. و روی دیوارهای شهر شعارهایی به سود جنگ می نوشت. مانند: « جنگ کار مردان است و زاییدن کار زنان است. ویا یک دقیقه جنگ، از یک عمر صلح و آرامش بهتر است»(همان ،277)
هیتلر و شکل گیری نازیسم آلمانی:
نازیسم به عنوان نهضت تجدید عظمت آلمان ، معجونی است از فاشیسم ایتالیا، عقاید ناسیونالیستی سابق آلمان و نظریه ی برتری « نژاد ژرمن » به عنوان نژادی که بر دیگر نژادها برای ایجاد نظم نوین جهانی حکومت کند. ( بخشی،1379،383 ) همانطوری که فاشیسم ایتالیا با «بنیتو موسولینی» در ارتباط بود ، در کشور آلمان نازیسم رابطه ی بی چون و چرا با «آدلف هیتلر» داشت. هیتلر بعد از اینکه در ( سال 1920) به عضویّت حزب کارگران آلمان در آمد. دیری نگذشت که به رهبری این حزب منصوب شد. که به حزب « کارگران ناسیونال سوسیالیست » تغییر یافت. نازیها برای ایجاد نظم و انظباط یک تشکیلات شبه نظامی را سازماندهی کردند. بعد ازاین که هیتلر به جرم برانداز ی مسلحانه (استان باواریا ) به پنج سال زندان محکوم شد. و کتاب « نبرد من » را به رشته ی تحریر در آورد. در این کتاب به رئوس اساسی ایدئولوژی خود اشاره می کند. او نوشت که سرنوشت بزرگی در انتظار آلمان است. به شرطی که مردم آلمان متّحد شوند. وتحت رهبری و نیروی یک حزب واحد در بیایند. بعد از آزادی از زندان هیتلر برای مبارزه به تاکتیکهای قدرتمند نظامی توجّه کرد. ( در سال 1933 ) حزب نازی بیشتر نمایندگان را در پارلمان داشت و هیتلر توانست به مقام صدر اعظمی برسد. (داگر،بال،1384، 281)
هیتلر نه تنها به سرعت موقعیّت قدرتمند و منحصر بفردی را برای خود پدید آورد، بلکه یک نیروی امنیتی نظامی ( واحدهای حفاظت ، بنام اس – اس « s – s »، «گشتاپو» را ایجاد نمود. که در اصل به عنوان نیروهای امنیتیـ حفاظتی حزب نازی پایه گذاری شده بود. که به سازمان شخصی هیتلر تبدیل شد.(بروگر،1383،207 ) او می خواست امپراتوری اش به مراتب عظیم تر و بزرگتر از دو امپراتوری قبلی ( امپراطوری روم و امپراتوری آلمان در زمان بیسمارک، 1871) گردد. هیتلر می گفت: که این بزرگترین امپراتوری خواهد بود که هزار سال دوام خواهد داشت. و آلمان رهبری سیاسی و فرهنگی اروپا را در دست خواهد گرفت. برای رسیدن به این منظور ، هیتلر به دو اقدام می بایست دست بزند. اوّل: آنکه باید « فضای زندگانی » کافی به آلمانها می داد. بدین منظور هیتلر به شرق و به خصوص به لهستان و شوروی و بویژه اکراین چشم دوخت. او معتقد بود که سرزمیتهای نواحی شرقی آلمان باید تصرف شوند. و مردم آنجا چون از نظر نازیها، حقیر تر از آلمان بودند به بند کشیده شوند. و در خدمت آلمانیها در آیند. دوّم: این بود که هیتلر تمامی دشمنانی را که در سر راه ایجاد امپراتوری هزار ساله ی آلمان قرار داشتند، از میان بردارد. از جمله این دشمنان کمونیستهای آلمان و سایر نقاط جهان و کلیمی ها بودند. برای رسیدن به این خواسته در ( سال 1941) به شوروی حمله کرد. (بال،داگر ،1384،281 )
در واقع جنبشها ی فاشیستی قبل از همه دو جریان را در جامعه، دشمن اصلی خود تلقی می کند. مارکسیسم ، (سوسیال دموکراسی رویزیونیستی را جزو آن می شمارند) و دیگری سرمایه جهانی است. بنا به درک نازیستی سرمایه جهانی و مارکسیسم هر دو ابزاری در دست یهودیان برای مبارزه علیه نژاد آریایی و مردم آلمان هستند. نازیستها اقتصاد جهانی یا به طور کلّی اقتصادی را که قدرتش از حوزه ی اختیارات دولت فراتر رفته و بر قدرتمندان سیاسی تسلّط یافته است، دشمن خود تلقّی می کند. هیتلر مخالف اشکال مالکیّتی است. ( دفاع از حق فردی و مالکیّت خصوصی ) که زمینه را برای گسترش «انتر ناسیو نالیسم» فراهم می کند.(لیدمان،1379،286)
بر خلاف فاشیسم ایتالیا که موضوع نژاد برای آنها مهّم نبود، « نظریه ی نژادی » در ذات نازیستهای آلمان بود. به گفته ی « گوبینو » نژاد علّت اصلی ظهور و سقوط تمدنهای بزرگ بوده است. گوبینو هم مانند سایرین از این حیرت داشت که چگونه امپراتوریهای قدرتمندی مانند: روم قدرت خود را از دست دادند، و فرو پاشیدند. وی دلیل این امر را در آمیختگی نژادها جستجو می کرد و می گفت: اگر جماعتی به قدرت رسیدند، به این علت بود که نژادشان پاک بود. اما وقتی تبدیل به امپراتوری شدند، نژاد اصلی اوّلیه در سرزمینها و مردم فتح شده ضعیف شد. علّتش در آمیختن آنها با نژادهای پست تر بود. و در نتیجه آن امپراتوریشان از دست رفت. این نظریه درست در مقابل « سوسیالیسم داروینیسم » – تلاش برای بقا – قرار داشت که « هربرت اسپنسر و ویلیام گراهام » آنرا دکترین نژادپرستانه نمی دانستند. اما تأکید آنها برای تلاش برای بقا تفسیری نژادپرستانه به خود می گرفت. و می گفتند: تلاش برای بقا مبارزه میان افراد نیست. بلکه مبارزه ای میان تمام نژادهای مردمی است. اینگونه بود که نازیستها به این نتیجه رسیدند که نژاد آلمان باید بر بقیه ی جهان حکومت کند. هیتلر معتقد بود؛ که نژاد ژرمنی منبع تمدن اروپایی است. بنابراین سرنوشت مردم آلمان مشخّص است آنها باید بر مردم حقیرتر مسلّط شوند. و امپراتوری هزار ساله ی آلمان را تشکیل بدهند. (بال، داگر،1384،287 )
لازم به ذکر است که در بریتانیا و آلمان دوران قبل از (سال 1914) گرایش شدیدی به مفهوم و انگاره ی نژادی و زیست شناسی امپریالیسم وجود داشت. برای مثال: در انگلستان می توان به نوشته های «بنجامین کید و کارل پیترسون »، در آلمان به نوشته های « فریدریش ناومان و هوستون استوارت چمبرلن » و به خصوص « فریدریش فون برن هاردی » اشاره نمود. (مومسن،1376،11)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.