لیبرالیسم اقتصادی

دانلود پایان نامه

با شکل گیری امپریالیسم نو- غربی- شمار بزرگی از نویسندگان وجود دارند که امپریالیسم نوین را اساساً فرآورده ی جنبشهای ملّی گرایانه توده ای سده ی نوزدهم تعریف می کنند. که در مسیر رشد و تکامل جامعه های غربی، منجر به تباهی جامعه از آزادیخواهی به خودکامگی دموکراتیک شد. سرمایه داران با سرمایه گذاری در طرحهای مطمئن اقتصادی، بدون توجّه به اینکه آنها در کشورهای سنّتی صنعتی باشد یا در سرزمینهای آن سوی دریاها، راضی بودند.(مومسن،1373،91) با این وجود استعمار نو در مـقـابـل اسـتـعـمـار قـدیم یا کلاسیک به کار برده مى شود، زیرا پس از جنگ جهانى دوّم و بروز تـحـوّلات جدید در جهان ، استعمار دیگر نمى توانست بى پرده و آشکار منافع دولتهاى جهان خوار را تأمین کند. به همین دلیل آنها راههاى جدیدى را انتخاب کردند که به طور کلى به آن استعمار جدید یا «نئوکُلُنیالیسمم مى گویند. عـوامـل مـتعدّدى موجب تغییر روش کشورهاى استعمارگر و جایگزینى استعمار نو ـ غیر مستقیم ـ با اسـتـعـمـار کـلاسـیـک ـ مستقیم ـ گردید. از جمله راه یافتن افکار و روشهاى اجتماعى ، اقتصادى و سـیـاسـى جـدیـد بـه مـنـاطق تحت استعمار، بروز تحوّلات جدید پس ‍ از جنگ جهانى دوّم در مناطق مـذکـور، تـوسـعه ی نهضتهاى ضد استعمارى و ظهور نظراتى که جهان را به دو قطب تقسیم مى کرد.
استعمار جدید برای سلطه و نفوذ از روشهاى گوناگونى استفاده می کند . استعمار نوین با خارج کردن نیروهاى نظامى و عوامل شناخته شده ی خود از مناطق استعمار زده ، دست نـشـانـدگـان و سـرسـپـردگـان داخـلى و بـومى را روى کار مى آورند، همانها که به ظاهر داعیه ی تـأمـیـن مـنـافـع مـلّى داشته و خود را دلسوز مردم و کشور خود جلوه مى دهند. ولى در واقع جز تـأمـیـن مـنافع اربابان خود اندیشه ای در سر ندارند. این روش هـزیـنـه و بـدنـامـى کـمـتـرى بـراى اسـتـعـمـارگـران دارد. در نـتـیـجه ، راحت تر به امـیـال خـود مـى رسـنـد. البتّه کـشـورهـاى زیـر نـفـوذ اسـتـعـمـار، بـه ظـاهـر داراى استقلال سیاسى به نظر مى رسند. ولى در باطن ، وابستگى آنها حفظ مى شود.(الهی،1383،75)
ازروشهاى قدیمى استعمار ایجاد تفرقه و درگیرى بین کشورها و درگـیـرى بـیـن مردم و حکومت یک کشور بود. اما استعمار جدید، نوع دیگرى از تفرقه و جدایى بین دولتهاى جدید را در پـیـش گرفت . استعمار نوین با تحریک انگیزه هاى قبیله اى ، مذهبى و دینى و ایجاد نزاعها و کشمکشهاى ناحیه اى بین کشورهاى تحت نفوذ، باعث برخوردها و درگیرىهاى نظامى بین آن ها و در نتیجه تضعیف ارکان نظامى ، اقتصادى و اجتماعى مستعمرات قدیم شده است.یکى از اهرمهاى فشار کشورهاى استعمارگر به ویژه آمریکا علیه کشورهایى که حاضر به پذیرفتن سلطه ی آن کشور نیستند، اهرم حقوق بشر است. اگر سیاست هاى داخلى و خـارجـى کـشـورى در راسـتـاى مـنافع غرب نباشد و یا به ضرر آنها باشد، با استفاده از این ابـزار چنان به حیثیت آن لطمه وارد مى آورند که سرانجام ناچار شود خود را با غرب یا منافع آنهـا هـمـاهـنـگ کند. و اینکه تروریسم و یـا نـظام فکرى بوده که هر نوع عملى را براى رسیدن به هدف سیاسى مجاز مى داند.یـکـى از جـدیدترین روشهایى که استعمارگران به ویژه آمریکا پس از فروپاشى شوروى عـلیـه کـشـورهـاى مـسـتـقـل به کار مى برد، اتهام ترور و تروریسم علیه آنها است. فـروریـختن ساختمان هاى مرکز تجارت جـهـانـى در واشنگتن ،و پـس از آن با محور اهریمنى خطاب کردن عراق ، ایران و کره ی شمالى در صدد ضربه به این کشورها، به ویژه عراق است. عـلّت عـمـده ی ایـن دیـدگـاه هـاى آمـریـکـا پـس از فـروپـاشـى شـوروى ، تـحـوّل در نـگـرشهـاى حـاکـمان در آن کـشور به ویژه جمهورى خواهان پس از روى کار آمدن جرج دبلیو بوش است . آنها در چارچوب نظریه ی نظم نوین ، دیدگاههاى نظامیگرى ـ میلتاریستی ـ یکجانبه گرایى ، درون نگرى و دیگر موارد را دارند. تهاجم فرهنگى یعنى اعـمـال قدرت به منظور اشاعه ی ارزشهاى فرهنگى کشورهاى امپریالیسم در میان کشورهاى جهان سوم و خفه کردن فرهنگ این ملّتها می باشد. (همان،77)
بررسی دیدگاههای امپریالیستی درقرن بیستم:
برای بررسی نظریه های اوّلیه امپریالیسم می باید از تفسیر های کلاسیکی آغاز کنیم که در دهه های آخر قرن نوزدهم ارائه شد. و از سوی اندیشمندان آلمانی «هاینریش فریدیونگ» مورد نقد و بررسی قرار گرفت و به حیطه ی مباحث علمی راه یافت. از نظر «فرید یونگ» امپریالیسم ایدئولوژی ملّی گرایانه برای گسترش سلطه ی دولتی خاص است. و همچنین سیاستی است که بر اساس رقابت پایان ناپذیر میان حکومتهایی شکل می گیرد که نظام جهانی را تشکیل می دهند. امپریالیسم نه تنها در آلمان بلکه در جهان غرب در اصل پدیده ای سیاسی مبتنی بر قدرت به شمار می آمد. و شامل گسترش قدرت حکومتهای بزرگ اروپایی به سراسر کره ی زمین می شد. نظریه های دولت گرا درباره ی امپریالیسم بر پایه ی گسترش اراضی استوار است. «جوزف چمبرلن» در مورد لزوم گسترش امپریالیستی یا حفظ و توسعه ی امپراتوری بریتانیا بیشتر استدلالهای اقتصادی را به کار می برد. (ساعی،1376،8)
تئوری مارکسیستی امپریالیسم مستقیماً از مارکس ناشی نشده است ، بلکه از کاربرد روش مارکس توسط لنین ، به مطالعه ی تحوّلات اقتصادی و سیاسی که سبب جنگ جهانی اوّل شد ناشی شده است. لنین در کتاب معروف خود به نام «امپریالیسم بالا ترین مرحله سرمایه داری» به این موضوع پرداخته است. گرچه مارکسیستهای دیگر همزمان او نقش مهمی در تحول تئوری امپریالیسم داشته اند، ولی بی شک برای فهم تئوری مارکسیستی، چه طرفداران و چه منتقدان باید به کتاب لنین مراجعه کنند. (مگداف،1382 ،160) لنین کتاب خود را جزئی از مجموعه ی تحقیقاتی می داند که به وسیله ی همکاران مارکسیست او مانند: « زینوف » و « بوخارین » صورت می گرفت. امپریالیسم، به مثابه ی بالاترین مرحله ی سرمایه داری، هیچ ادعائی ندارد که کاری تئوریک است و نظریات تازه ای ارائه می دهد. تیترفرعی آن طرحی کلّی برای عموم است. مبارزه ی عظیم و خونین بین کشورهای مهم سرمایه داری در ( سال ۱۹۱۶)، حاکی از جابجائی مهمّی در ماهیّت سرمایه داری جهانی می باشد. هدف بحث سیاسی لنین، بخارین نیست، بلکه کارل کائوتسکی است . لنین با بخارین در مورد خودمختاری ملّتها اختلاف نظرداشت. و این در تأکیدهای متقابل آنها روی این موضوع درکارهای متنوّعشان روی مسئله ی امپریالیسم، منعکس شده است . تز کائوتسکی درمورد احتمال تشکیل یک « کارتل جهانی » به وسیله ی سردمداران امپریالیست کشورهای مختلف برای استثمار اقتصاد جهان و حفظ سرزمینهای استعماری تحت نظر، موضوع دیگری بود. لنین پیش بینی کائوتسکی را دامی رفرمیستی می دانست که ارتجاعی ترین روش تسکین توده ی مردم به امید امکان وجود صلح دائمی در سرمایه داری امپریالیسم به مثابه ی بالاترین مرحله ی سرمایه داری لنین، امکان پذیربودن چنین برآمدی، گرایش به دورهم جمع شدن و ایجاد کارتل در آینده ای نامشخص را ردّ نمی کرد. او فکر می کرد که روی آوری به چنین پروژه ی خطرناکی به عنوان برآمدی ازعواقب جنگ جاری، روی برگرداندن از فعالیّت در راه براندازی سرمایه داری است.که پیامد منطقی تکامل انحصارها در داخل، استفاده از قدرت دولت برای نفوذ در خارج خواهد بود. مبارزه ی رقابتی میان انحصارات به مبارزه میان دولتهای آنها بر سر کنترل بخشهای مختلف جهان مبدّل می شود. سرمایه دارن، جهان را تقسیم می کنند، نه از روی بدخواهی و کین، بلکه به خاطر افزایش درجه ی تمرکز سرمایه تا حدّی که آنها را وا می دارد جهت کسب سود به این روش متوسّل شوند. آنها جهان را به نسبت سرمایه و به نسبت قدرت خود میان یکدیگر تقسیم می کنند. چرا که تحت شرایط تولید کالایی و سرمایه داری ، هیچ روش دیگری برای تقسیم وجود ندارد. دوران آخرین مرحله ی سرمایه داری نشان می دهد که میان گروههای مختلف سرمایه داری بر اساس تقسیم اقتصادی جهان، روابط خاصّی رشد کرده است. و این درحالی است که به موازات و در ارتباط با این روابط خاص، میان متّحدین سیاسی و میان دولتها ، بر مبنای تقسیم سرزمینی جهان و برای کسب مستعمرات و همچنین بر مبنای به دست آوردن مناطق مختلف تحت نفوذ ، روابط ویژه ای شکل گرفته است. نمود این امر، تقسیم جهان توسط امپراتوریهای بزرگی مانند: بریتانیا ، فرانسه، روسیه ، بلژیک و هلند است، که در زمان لنین قسمت اعظم آسیا و آفریقا را میان خود تقسیم کرده بودند. اما او تأکید داشت که امپریالیسم چیزی بیش از تقسیم جهان سوّم میان قدرتهای بزرگ است. لنین از کارل کائوتسکی بدون توجه به ملتهایی که در آن سکونت دارند انتقاد کرد. به این دلیل که وی امپریالیسم را تلاش هر ملّت سرمایه دار صنعتی برای در اختیار گرفتن و یا ضمیمه کردن مناطق بزرگتری از قلمرو کشاورزی می دانست. (احمدپور،1386،45)
برخی از نظریه پردازان به پدیده ی امپریالیسم از نظر سیاسی توجّه کرده و آن رابررسی کرده اند. و معتقد هستند که آنچه موجب پیدایش و گسترش امپریالیسم- استعمار- در جهان شد، رقابتهای سیاسی و نظامی قدرتهای بزرگ اروپایی در قرن شانزدهم به بعد بود. این دیدگاه ، دولتها و اغراض سیاسی آنها را مهم می داند.و تلاش دولتهای بزرگ را برای دستیابی به قدرت و حیثیت بیشتر در مقایسه با رقبا عامل اصلی گسترش استعمارگری و امپریالیسم می داند. این دیدگاه را می توان در اندیشه های افرادی همچون، «هاینریش فرید یونگ» و برخی از نظریه پردازان آلمانی ملاحظه نمود. برخی نیز گرچه از دیدگاه سیاست و دولت به امپریالیسم نگاه می کنند امّا عنصر ناسیونالیسم را به آن می افزایند. و معتقد هستند که آنچه موجب پیدایش و گسترش امپریالیسم شده است، تمایل دولتها و ملّتهای کشورهای قدرتمند، به گسترش سرزمینشان و ایجاد امپراتوریهای بزرگ به منظور حفظ و تقویت روحیه ی ملی و تواناییهای سیاسی و نظامی بود.که این دیدگاه در نظریّات کسانی مانند: جوزف چمبرلن انگلیسی و آرتور سالتز و ماکس وبر دیده می شود.(ساعی،1384،48)
به هر حال کشورهای بزرگ و قدرتمند سرزمینهای سایر کشورهای جهان را تصرّف و به قلمرو امپراتوری خویش می افزودند. و از این طریق قسمتهای مختلف جهان را بین خودشان همراه با رقابت تقسیم می نمودند. لنین تأکید داشت که تقسیم امپریالیستی جهان، به نحوی روز افزون در مناطق صنعتی تمرکز خواهد یافت . ویژگی شاخص امپریالیسم ، دقیقاً آن است که می کوشد نه تنها مناطق کشاورزی بلکه حتی پیشرفته ترین مناطق صنعتی را به خود ملحق کند. بوخارین نظریه پرداز همکار لنین در حزب بلشویک که « امپریالیسم و اقتصاد جهانی» او، مدت کوتاهی پس از کتاب لنین نوشته شد، و اندکی بعد با مقدمه ی لنین به چاپ رسید. این نکته را به نحوی کاملاً روشن مطرح ساخت، بجای رقابت مؤسسات بی شماری که به افراد تعلّق داشتند، بی امانترین رقابت میان معدودی از ائتلاف بزرگ سرمایه داری پدیدار شده است که سیاستی پیچیده و تا حد قابل ملاحظه ای محاسبه شده را تعقیب می کنند. سرانجام زمانی می رسد که رقابت در آن شاخه ی تولید متوقّف می شود . و فرایند تمرکز شتاب می گیرد. اتّحاد و ترکیب ، صنعت و بانکداری، تولید کامل ملّی را وحدت می بخشد. و شرکتها تشکیل می شود و بدین صورت به تراست سرمایه داری دولتی مبدّل می شود.(احمدپور،1386،45)
لنین در کتاب «امپریالیسم به مثابه ی بالاترین مرحله ی سرمایه داری» بر نشانه ها و علائمی تمرکز می کرد که حاکی از سیستمی بودن امپریالیسم داشت، نه اینکه تغییر و تحوّل در ارتباطات متقابل باشد. آنچه لنین مد نظرداشت، دقیقاً ارتباط بین انحصارات و تضاد بین امپریالیستها است. مسئله ی لنین این بود که تمرکز تولید صنعتی، رشد انحصارات و شکل گیری کارتلها با سرعت خطرناکی پیش می روند. عصر سرمایه داری رقابت آزاد کلاسیک، درزمانی بین اواخر «قرن نوزدهم» و اوایل « قرن بیستم»، به سرآمده و جای خود را به عصر سرمایه داری انحصاری داده که تمرکزش بر روی بخش بانکی است. که لنین آن را امپریالیسم نامید. علاوه براین، بانکها به علّت دارا بودن موقعیّت استراتژیک درکل اقتصاد سرمایه داری و امتیاز دسترسی به اطلاعات شرکتها از منظر کلان اقتصادی، نقش مسلّطی در اقتصاد جدید انحصاری و کارتلها بازی می کنند. بدین سان بود که لنین توضیح « هیلفردینگ » درمورد سرمایه داری مالی بودن عصر جدید با گرایش به تسلّط اولیگارشی مالی را کاملاً تأیید کرد. و درهمین مورد بود که لنین ادغام سرمایه داری صنعتی و بانکی و ارتقای بانکها به مؤسساتی با خصلتی واقعاً جهانی را از بخارین نقل قول کرد. فرایند شکل گیری انحصارات و کارتلها درسطح بین المللی گسترش می یابد و پیشی گرفتن صدور سرمایه از صدور کالا، یکی از جنبه های مشخّص عصر جدید سرمایه داری است. رقابت بین انحصارات برسر منابع مواد خام و بازار برای صدور کالا و سرمایه به نوبه ی خود منجر به تقسیم دنیا بین کشورهای امپریالیستی اصلی می شود. تسلّط بر مستعمرات، به تنهائی به انحصارات ضمانت کامل علیه احتمال دست اندازی رقبا به منابع تحت سلّطه، می دهد .
با این وجود، سرمایه داری انحصاری برای لنین علامتی بر پایان گرفتن رقابت، و درگیری بین شرکتهای قدرتمند ادغام شده ی مالی و صنعتی برسر تقسیم و بازتقسیم دنیا نبود. نسبت تواناییها دائماً درحال تغییر بود و توافقها شکسته می شد. در دنیای سیاست بین المللی نیز وضع برهمین منوال بود. بخش مستعمراتی جهان هم مرتّباً با بالارفتن و پائین آمدن قدرتهائی در چالش بود که صاحبان انحصارات سرمایه داری و مراکز مالی بودند. و سهم بزرگتری از کیک جهان را می خواستند. این برخوردی بود که در عصر امپریالیسم منجر به جنگ شد. عقد هر قراردادی بعداز پایان یافتن جنگ جهانی، می توانست مقدمه ای برای جنگی جدید باشد.
بررسی تاریخی نشان می دهد که در نظام اقتصاد مدرن انحصارهای چند قطبی اوّلیه، دلّالهای مالی، و سرمایه و دولتهای بزرگ درهم نفوذ کرده و چندین نقش مهم و اساسی اجرا کرده اند. بدین سان تز محوری لنین مبنی براینکه تمرکز اقتصادی، به نقش جدید بین المللی سرمایه داری وابسته شده و مرحله ی جدیدی را ایجاد می کند، ناقص است . البته این دو پدیده پیش از اینکه مشخصه ی شروع قرن جدید باشند، در واقع هم دوره و همسال سرمایه داری می باشند. البته سرمایه داری ، بازاری جهانی را پدید آورد. مارکس و انگلس در « مانیفست کمونیست » براین نکته دست گذاشتند. لنین هم در رساله ی امپریالیسم خود، به همان اندازه به این نکته اشاره دارد. (لیدمان،1379،301)
اروپاییان با ورود به سرزمینهای جدید شروع به ایجاد نظامات سیاسی و اقتصادی مناسبی را در این سرزمینها می کردند. که در نتیجه منجر به فرو پاشی نظام سیاسی و اقتصادی بومی در این سرزمینها می شد. این امر موجب گسترش و پیدایش امپریالیسم می گشت. به عقیده ی برخی از صاحبنظران که امپریالیسم را پدیده ای اقتصادی و محصول توسعه ی نظام سرمایه داری نوین می دانند، استدلال آنها این است که الزامات اقتصادی توسعه ی سرمایه داری در کشورهای اروپایی از قرن شانزدهم به بعد ایجاب می کرد که به سرزمینهای دیگر دست اندازی شود. زیرا امکانات داخلی کشورهای اروپایی کفاف نیازهای روز افزون آنها را نمی کرد. بنابراین استعمار و امپریالیسم در باطن خود چیزی جز تلاش مسالمت آمیز یا خشونت آمیز برای گسترش فعالیتهای تجاری و صنعتی بورژوازی کشورهای پیشرفته غربی در کشورهای دیگر، به منظور بهره وری از منابع و امکانات آنها برای برای پاسخ گویی به نیازهای روز افزون توسعه ی سرمایه داری نیست. نظریه پردازان لیبرال اقتصاد سرمایه داری همچون مارکس و هابسون به این رویکرد اعتقاد دارند.(ساعی،1384،49)
«هابسن» با نگرش لیبرالی علیه اندیشه ی امپریالیستی به مخالفت بر می خیزد که رفاه مردم انگلیس از طریق استثمار بی رحمانه ی مردم مستعمرات و مناطق تحت سلطه ی امپراتوری انگلستان در سراسر جهان ارتقاء می یابد. رنجی که امپریالیستها برای مردم بومی فراهم آورده بودند، هابسن را مشوّش نمی کرد، بلکه عواقب اقتصادی امپریالیسم در خود انگلستان باعث نگرانی او می شد. هابسن می گوید: «امپریالیسم محصول سیاست غلط است » و این سیاست غلط را با « رفورم اجتماعی » می توان تغییر داد. هدف اصلی رفورم اجتماعی او بالا بردن مصرف خصوصی و افزایش خدمات است. تا ازاین طریق بالاترین سطح تولید ممکن شود. هابسن معتقد است که رفورم اجتماعی باعث افزایش مصرف توسّط شهروندان یک کشور و از این طریق افزایش تولید می شود. تصرّف مستعمرات که امپریالیستها آن را تبلیغ می کنند تنها به بهبود وضعیّت گروه کوچکی از سرمایه داران کمک می کند.(هابرماس،1379،301)
«هابسون» می گوید: سرمایه داری بریتانیا به هر کجا که می رفت دیگران را به دنبال خود می کشید. و آنها نیز غارت و چپاول را تاحد امکان آغاز می کردند. فرانسه بخش اعظم آفریقای شمالی و غربی را تصرّف کرد. پادشاهی بلژیک به مناطق وسیع منطقه ی کنگو دست اندازی کرد و هلند داشته های پراکنده ی خود را در شرق هندوستان به صورت امپراتوری مدرنی یکپارچه نمود. (احمدپور،1386،52)
برخی دیگر از نظریه ها ، امپریالیسم را پویش برون گرا معرفی می کنند که اساساً ناشی از بر خورد تمدن پیشرفته ی غربی با فرهنگهای عقب مانده ی جهان سوّم است. بنابراین، امپریالیسم مرحله ی ضروری پویش دراز مدت گسترش تمدّن غربی در سراسر جهان است. « هربرت لوتنی » این نظریه را در مخالفت با نظریه پردازان اقتصادی ارائه داد و بر آن تأکید کرد. او مستعمره سازی را گام لازمی برای تکامل تمدّن جهانی بر پایه تکنولوژی نوین تفسیر می کند. مستعمره سازی ( نهادآموزشی البته نه انسان دوستانه ) تا حدودی در برخی مناطق عامل آموزش بود. وبه همگرایی مردم جهان سوّم با اروپائیان منجر شد.(ساعی،1376،64) انحصارات چند قطبی در طول تاریخ سرمایه داری شکل گرفته و متلاشی شده اند. اما درمورد دوره ای که لنین از آن سخن می گوید، چیزی که مهم بود، درجه ی تمرکز در اقتصاد کشورهای سردمدار سرمایه داری، افزایش انبوه صدور سرمایه و اشغال کامل مناطق غیر سرمایه داری جهان است. «مایک» در کتاب «امپریالیسم» لنین را شدیداً تجربه گرایانه می داند. به هرحال، یکی از امتیازهای این شیوه ی کار آن است که ما می توانیم اطلاعاتی مورد آزمون قراردهیم که لنین براساس آن تحلیل خود را انجام داد. برای مثال: در میزان تمرکز اقتصادی، لنین از آماری شاهد، مثال آورده که نشان می داد، در ( سال ۱۹۰۷) در آلمان ۹ درصد از موسسات ۴/۳۶ درصد از کارگران را درخدمت خود دارند، و سه چهارم نیروی برق و بخار را مصرف می کنند. در سال ۱۹۰۹ در آمریکا ۱۷/۱ درصد شرکت ها ۵/۳۰ درصد نیروی کار را و 43/8 درصد تولید را دراختیارداشتند.در بریتانیا صدورسرمایه از ۶/۳ میلیارد فرانک در سال ۱۸۶۲ به ۶۲ میلیارد در ۱۹۰۲ و ۷۵ میلیارد فرانک در ۱۹۱۴ میلیارد رسید. در ۱۹۱۴ فرانسه ۶۰ میلیارد و آلمان ۴۴ میلیارد فرانک صادر کردند. دوران استعمارقدرتهای اروپائی بسیار طولانی شد. اما در سال ۱۸۷۶اکثریت آفریقا مستعمره بود، اما تا سال ۱۹۰۰ این میزان به 90/4درصد رسید. مساحت کشورهای تحت استعماربریتانیا از ۵/۲ میلیون مایل مربع در سال ۱۸۶۰ به ۳/۹ میلیون مایل مربع در سال ۱۸۹۹ رسید. مستعمرات فرانسه از۲/۰ میلیون به ۷/۳ میلیون و مستعمرات آلمان از صفر به یک میلیون مایل مربع طی همان دوره رسید. نکته ی مهمتر اینکه، صدور سرمایه به مناطق تحت استعمار روابط اجتماعی را کاملاً تغییر داد، صدور سرمایه در کشورهایی که به آنان صادرشده بود، برتوسعه ی سرمایه داری تأثیر گذاشت و شدیداً به آن شتاب بخشید. ترکیب استعمار اروپایی و صدورسرمایه در دوره ی امپریالیسم کلاسیک، برای اولین بار در سطح جهان روابط سرمایه دارانه ایجاد کرد. و برای کشورهای ثروتمند استثمارگر پایه ی محکمی برای ستم امپریالیستی و استثمار بیشتر کشورها و ملتهای جهان بوجود آورد. مایک قضاوت بسیارسخت و جدی خود را به بحث لنین درمورد انگلی و فاسد بودن سرمایه داری درعصرامپریالیسم اختصاص داده است. او می گوید: نفرت ارزش محور جانشین آنالیز تحولات هدفمند شده که بستر ادعاهای اولیه ی مارکسیستها مبنی بر نشان از پایان سرمایه داری داشتن امپریالیسم بود. نظر او مبنی برانگلی بودن امپریالیسم بازمی گردد به ماهیّت واسطه گری سرمایه و اقتصاد مالی که درآمد خود را از راه سرمایه گذاری گسترده در آن سوی دنیا بدست می آورد. درآمد حاصل از واسطه گری پنج برابر بیشتر از درآمد بزرگترین شرکت تجاری جهان است و این جوهره ی امپریالیسم و انگلی بودن امپریالیسم است. امپریالیسم به مثابه ی این منافع ، فرصت بازخرید بخشی از طبقه ی کارگر کشور را به طبقه ی حاکم کشورهای امپریالیستی می دهد. مایک با ارزشی خواندن توضیح لنین درمورد فرصت طلبی رفرمیسم طبقه ی کارگر، ناخرسندی خود را از این توضیح لنین نشان می دهد. درحالیکه لنین به کمک نقل قولهای فراوان از انگلس در همین زمینه، پوسیدگی و رکود را جنبه هایی از انحصار می داند . لنین از مسیر نوشته ی خود خارج می شود تا توضیح دهد که این جهت گیریها فقط برای مدّت محدودی می توانند دست بالا را در هر صنعتی داشته باشند. (راجرز، 1393،4)
از نظر لنین در مرحله ی امپریالیسم( مرحله انحصار گرایی سرمایه داری) سرمایه داری ناچار به هر وسیله ممکن از جمله صدور سرمایه ، نفوذ اقتصادی با حمایت همه جانبه سیاسی ، تصرف به زور و جنگ امپریالیستی دست می زند . وی پس از توصیف ویژگی امپریالیسم که در قبلاً اشاره شد، شرایط را اینگونه وصف می کند که کشورهای توسعه نیافته وسیله ای برای جلوگیری از تنزل نرخهای سود می شوند . اما لنین خاطر نشان می کند که این فرایند در بلند مدت به جای آن که وضع راسامان دهد، آن را آشفته خواهد کرد . زیرا گسترش جهانی سرمایه داری رقابت را شدت می بخشد و بنابر این نرخهای سود با سرعت بیشتری تنزل می کند . به هر حال پایان این فرایند به نابودی سرمایه داری به دست خود می انجامد که احتمالاً با جنگهای امپریالیستی همراه خواهد بود . لنین امپریالیسم را به عنوان مرحله ای تعریف می کند که در آن تضادهای داخلی اردوگاه سرمایه داری رو به افزایش خواهد گذاشت . او جنگ جهانی اوّل را پیامد مستقیم این وضع و پیش درآمدی بر سرنگونی فوری سرمایه داری می دانست . به همین ترتیب « سرمایه دار در مرحله ی امپریالیستی خود مستقیماً به سوی اجتماعی کردن بیشتر تولید هدایت خواهد شد و سرمایه داران را بر خلاف اراده و آگاهیشان به درون نظام اجتماعی نوینی خواهد کشیدکه نظام سوسیالیسم کامل خواهد بود.» (ساعی ،42،1372)
تحوّلات ایدئولوژی در نظام بین الملل :
در قرن هیجدهم، نظام بین المللی اروپا مبتنی بر توزیع کم و بیش برابر توانایی نظامی و نفوذ سیاسی بود. در میان دولتهای بزرگ همچون انگلستان، فرانسه، روسیه، اتریش، پروس، اسپانیا، سوئد و عثمانی رقابت – این قدرتها – با یکدیگر بود. کشورهای نامبرده از حیث قدرت نظامی و اعتبار بین المللی در سطح نسبتاً یکسانی بودند. در این نظام ، اتحادها و ائتلافها مبتنی بر منافع دائم التغییر خاندانی، استعماری و اقتصادی بود. اصول ایدئولوژیک در آن هیچ نقشی نداشت و مشروعیّت خاندانها و سلسله های حکومتی هنوز قبول عام داشت. گرچه اندیشه های سیاسی بنیادی در انگلستان و فرانسه به تدریج رشد کرده بود، امّا حتّی اتباع با سواد و با فرهنگ کشورها هم هنوز وفادارانه افسانه ی مشروعیت سلطنت را باور داشتند.
«هالستی» می گوید: در دوره ای که از انقلاب فرانسه 1789، شروع می شود و تا اوایل قرن بیستم ادامه می یابد، نظام بین المللی تازه ای مسلّط می شود که ویژگیهای خاصی دارد. که یکی از این ویژگیها اوج گیری احساسات ناسیونالیستی است. ناسیونالیسم به این دوره چهره ی خاصّی می دهد. احساس تعلّق به کشور و دولت مرکزی اوج می گیرد و شهروندان عادی در حیات سیاسی کشور سهم می گیرند. به این ترتیب امپراتوریهای کثیرالملّه روسیه، اتریش ،مجارستان، سوئد، نروژ و عثمانی زیر ضربه احساسات ناسیونالیستی نوین رو به تجزیه می نهند. از دیگر تحولات مهم این دوره پیدایش ایدئولوژیها و آموزه های سیاسی به مثابه ی نیروی محرّک مهمّی در رفتار سیاسی مردم و دولتها بود. مسأله ی دیگر گسترش ناسیونالیسم و آموزه های نظام حکومتی اروپا به سایر نقاط جهان بود. (روشندل،1372،115)
بنابراین منشأ نیروهایی که نظام بین الملل قرن بیستم را شکل می دهند به قرن نوزدهم باز می گردد. از جمله این نیروها ناسیونالیسم ، توسعه اقتصادی و عدالت اجتماعی است که شالوده ی بسیاری از تحوّلات و درگیریهای زمان ما را تشکیل می دهد. بنابراین در بررسی هر یک از این جنبشها و در گیریها و ایدئولوژیهای معاصر سرانجام به حرکتهای ناسیونالیستی و تلاش برای تعمیم عدالت اجتماعی و توسعه ی اقتصادی می رسیم.(همان،117) لازم به ذکر است که، عده ای از نویسندگان معتقد هستند که، امپریالیسم اساساً ملی گرایانه است. « ویلیام.ل. لانگر » در ( سال 1935 ) امپریالیسم بریتانیا را بازتاب ناسیونالیسم اروپا در فراسوی مرزها خواند. ( ساعی،1372،59 )
به هر حال با گذشت زمان ایدئولوژی تحوّل عظیمی را در روابط بین الملل سده ی بیستم موجب شده است. تجارب به دست آمده در خلال سده های اخیر ازجنگهای قومی، ملّی و داخلی گرفته تا جنگهای امپراتوری یا مشاجرات دیپلماتیک موجبات طرح مسائلی همچون امنیّت ملی یا توسعه ملی یا ترفیع منافع همیشگی و صلح عمومی را پدید آورده است. در حقیقت در پرتو چنین مؤلّفه هایی بوده که مبانی تحکیم روابط بین الملل در دوران اخیر فراهم آمده است. امروزه روابط بین الملل بدون وجود «ایسمها» پا بر جاتر به نظر می رسد. وقوع جنگها، ایجاد اتّحادها و انعقاد معاهدات، همگی به دلیل ملاحظات ایدئولوژیک محقق شده اند. توازن قوا در جهان معاصر، توازنی است که به وسیله تعهدات ایدئولوژیک پدید آمده است. بلوک کمونیست در دهه ی حاضر با اندیشه های رهایی طلب مواجه شد. و جهان سوّم در نتیجه تولّد « ملّتها »، ظهور ناسیونالیسم ایدئولوژی ضد استعماری در تلاش برای کسب هویّت و نیل به نوگرایی را شاهد بوده است .البتّه جنگهای ایدئولوژیک یا دیپلماسی ایدئولوژیک مسائلی کاملاً جدید نیستند. برخی از وقایع و حوادث تاریخی برای پذیرش یک تفسیر ایدئولوژیک، از دیگر وقایع آمادگی بیشتری دارند. دورنمای ایدئولوژیک، همچون ایفای نقش مردم در جنگ و صلح، از اهمیّت شایان توجّهی برخوردار است. هنگامی که مسائل دفاع و دیپلماسی از سوی پادشاهان و وزرایشان مطرح شد و جنگ به وسیله ی سربازان کار کُشته در گرفت، عموم مردم از هرگونه ایده ای در مورد روابط بین الملل تهی بودند. در یک چنین وضعیّتی دیگر جایی برای ایدئولوژی باقی نبود. در دوران جنگ اوّل جهانی عنصر و عامل جدیدی پدیدار شد. که جنگ در مراحل نخستین خود به جنگهای ملّیی از نوع سنّتی شباهت داشت و در ابتدا به نظر نمی رسید که عمیقاً دارای آثاری وخیم باشد. هر سربازی در ابتدا تصوّرش این بود که در یک جنگ عادلانه و درست برای پادشاه و کشورش می جنگد. اما متّفقین در ( سال 1916 ) مصّرانه تلاش نمودند تا این اندیشه را در اذهان جای دهند که جنگ وسیله ای در ایمن ساختن جهان برای دموکراسی، و یا به عبارتی آماده ساختن جهان برای دموکراسی است. آلمانیها در جبهه ی مخالف، معتقد بودند؛ که جنگ به عنوان تلاش و تقلاّیی فرهنگی در مقابل بربریّت است. تلفات و تصادمات در هر دو جبهه بسیار بیشتر از حد انتظار دو طرف بود. در این میان، نیاز به توجیه یک ایدئولوژی در تقویت اراده جنگی، و نیاز شدیدی به توجیه جنگ از سوی کلّیه ی کشورهای درگیر احساس می شد. این توجیه لاجرم می بایست یک شکل ایدئولوژیک به خود می گرفت . ( توحید فام،1381،58) به این ترتیب برخورداری یک دولت از یک ایدئولوژی خاص ، به تنهایی نمی تواند نقش مؤثری در افزایش قدرت نقش داشته باشد، بلکه نحوه ی بهره گیری از این عنصر در بالا بردن روحیه ی ملّی و تجهیز منابع و امکانات حائز اهمیّت است، برای مثال: می توان به نقش ایدئولوژی در خلال جنگ ایران و عراق، و انقلاب الجزایر و جنگ ویتنام اشاره نمود.(قوام،1372،76)
بنابراین ایدئولوژی ، همچون هر اندیشه و آرمانی می تواند به مثابه ی سلاحی در جهت ارتقای روحیه ی ملّی و پشتوانه ی قدرت ملّی عمل کند. در زمان ما که به لحاظی عصر استعمار زدایی محسوب می شود ، شعارهای ملّی و ایدئولوژی ملّی در بسیج مردم برای فداکاری در راه آرمانهای استقلال خواهی نقش مهمی دارد. این ایدئولوژیها گاه همچون استعمار ستیزی ایران یا ناسیونالیسم عرب یا وحدت آفریقا از محدوده ی ملّی پا فرا می نهد و در منطقه ی وسیعی گسترش می یابند و مقبولیّت منطقه ای پیدا می کنند به این ترتیب ایدئولوژی نه تنها سلاحی در بسیج توده ها بلکه یکی از اهداف سیاست بین الملل دولتها نیز عمل می کند. (روشندل،1372،83) زمانی که بلشویکها به صلح ناگوار با آلمان تن در دادند، آنهم نه بر حسب دلایل منطقی و عملی، بلکه بر حسب دلایل ایدئولوژیک یعنی به خاطر حفظ، توسعه ی و ترویج کمونیسم. ویلسون آمریکاییها را به دلیل دیدگاه ایدئولوژیک خود وارد جبهه ی متّفقین کرد تا از صلح همیشگی در چهارچوب جامعه ی ملل محافظت نموده و حکومتهای دموکراتیک را در همه ی کشورهای فاتح ایجاد کند. پیدایش کمونیسم به افزایش نقش ایدئولوژی در روابط بین الملل دامن زد و فاشیسم بر سرعت این فرآیند افزود. جنگهای داخلی اسپانیا در دهه ی 1930 رویارویی آشکاری میان ایدئولوژیهای چپ و راست بود، البتّه نه چندان آشکار، زیرا ابهاماتی در روابط بین کمونیسم و آنارشیسم وجود داشت. توسعه دقیق تعهّدات و الزامات ایدئولوژیک در جنگ دوّم جهانی از اهمیّت شایانی برخوردار است. جنگ 1939از یک نقطه نظر ادامه ی جنگ 1914م بود.(توحید فام،1381،58) در این جنگ دولتهای امپریالیستی فرانسه، بریتانیا، آمریکا و سوسیال امپریالیسم شوروی تحت عنوان متّفقین ، در مقابل امپریالیسم فاشیستی آلمان، ایتالیا و امپریالیسم ژاپن قرار گرفتند. و جهت کسب منافع بیشتر و به دست آوردن سرزمینها و منابع برای سلطه و سود جویی خود جنگی ویرانگر و شدید و خونین را آغاز کردند. (زرشناس،1383،113)
انگلستان و آمریکا رهبران اصلی جنگ (در سال 1939) به مواضع ضد ایدئولوژیک و خصومت با نازیسم بیش از ایجاد شقّ دیگری از ایدئولوژی معتقد بودند. پرزیدنت فرانکلین روزولت نسبت به امپریالیسم فرانسه و انگلستان بدگمان بود. و ترویج یک دیدگاه ایدئولوژیک پیشرفته را مد نظر داشت. او سیاستهای چرچیل و مارشال دوگل را به دیده ی تردید می نگریست، ولی در عوض به طور تعجّب آوری با استالین مدارا می کرد. رواج اهداف جنگی ایدئالیستی ویلسون در منشور آتلانتیک، اساسی را برای ایجاد یک نوع اتّحادیه ی ایدئولوژیک عمومی در میان متّفقین پی ریزی کرد. امّا چنین دستورات و قواعدی ثابت کرد که تمایز و مقایسه تعهّد عمق ایدئولوژیک اتّحاد شوروی به کمونیسم و تعهّد آمریکا به موفّقیّت بین المللی ضد کمونیستی اش دارای اهمیّت چندانی نیست.(توحید فام،1381،59) البتّه می توان به نقش ایدئولوژیهای بین المللی چون ناسیونالیسم « انقلاب فرانسه» ، بلشویسم«انقلاب روسیه»، لیبرالیسم اقتصادی«اروپای غربی و آمریکای شمالی» داروینیسم اجتماعی «نظریه استعمارگران اروپایی»، هیتلریسم «راسیسم و رسالت نژاد آریایی» و انتر ناسیونالیسم پرولتاریایی «بلوک شرق» اشاره کرد.(قوام،1372) در قرن بیستم لیبرالیسم به عنوان نظریه اجتماعی و اقتصادی مشخّص و محدود تنها در اندیشه ها و عملکرد نئولیبرالیسم تمایز روشنی با ایدئولوژی لیبرال – دموکراسی پیدا کرده است، و دراین شکل هم شباهت بسیار ی با محافظه کاری دارد و گاه عنوان محافظه کاری نو برای توصیف آن به کار رفته است. البتّه طبعاً نئولیبرال ها مفروضات اساسی محافظه کاری مانند اصالت حسب و نسب و خانواده و مذهب را نمی پذیرند .
در واقع، نظریه ی لیبرالیسم که در قرن نوزدهم با توجه به محدودیت کار ویژه های دولت به جامعه و بازار توجه کرده بود و در قرن بیستم با افزایش اهمیّت کار ویژه های دولت مجبور شد نقش آن را در نظر بگیرد. همه ی لیبرالهای قرن بیستم به اشکال مختلف ضرورت بازنگری درمسئله ی نقش اجتماعی دولت را احساس کرده و درباره آن نظر داده اند. به طور کلی چنین آرایی با اصول لیبرالیسم درباره ی آزادی فرد از خودکامگی و سلطه ی سیاسی منافات ندارد. لیبرالیسم اساساً خواهان آزادی فرد از سلطه ی مذهبی، سیاسی ، سنّتی، طبقاتی و سایرموارد بوده است. (بشیریه،1391،213)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.