مسئولیت‌پذیری

دانلود پایان نامه

بیلی ان. تی. جی.، رویکردی ریاضیاتی به زیست‌شناسی و پزشکی (وایلی و پسران، نیویورک، 1976)، فصل 2.
Makkot, 10b.
14
صورتم را بجوی، نامم را بگوی
آرتر گرین
واقعیت این است که ما یهودیان مسئله خلقت را که موضوعی الاهیاتی است به کلی رها کردهایم. ما متقاعد شده‌ایم که خاستگاه گونهها – و همچنین خود جهان- موضوعی است که باید به وسیله دانشمندان توضیح داده شود، نه به وسیله الاهیدانان. غالب ما ارزشی برای دفاع از دیدگاه سنتی و کهن یهود برای خلقت قائل نمیشویم. اگر یهودیان در این قرن (که در آن الاهیات هنر اصلی ما نبوده است) پرسش‌های الاهیاتی هم طرح کرده‌اند، غالباً در خصوص وحی («آیا تورات از جانب خدا است؟»)، حجیت («پس چرا باید به فرمان‌ها پایبند باشیم؟»)، و مشیّت و تقدیر الاهی («خدا به‌هنگام هولوکاست کجا بود؟») است، اما هیچ سؤالی در مورد خلقت طرح نشده است. ما مسئله پیدایش من را به اصطلاحاً خلقت‌باوران، از بنیادگرایان مسیحی، واگذاشته‌ایم، حلقه‌هایی که ما از آنها، چه از نظر اجتماعی و چه الاهیاتی، فاصله گرفتهایم.
اما موضوع خلقت به این زودی ناپدید نخواهد شد. جست‌وجوی معنا و پرسش‌های مربوط به مبدأ خلقت به آسانی از هم جدا نمیشوند. هنگامیکه از خود میپرسیم هدف زندگی چیست، چرا زندگی میکنیم و چرا می‌میریم، نمی‌توانیم برای تغییر این سؤال به این تغییر دهیم که در ابتدا چگونه به جهان وارد شدهایم. هنگامیکه سعی داریم تا جایگاه خودرا در جهان درک کنیم، و خصوصاً رابطه بین انسانیت را به طور کلی با دنیای طبیعت بفهمیم، متوجه میشویم که به سمت موضوع خلقت حرکت کردهایم. همانگونه به دنبال توسعه تصورمان از جامعه و حس همدردی نسبت به همه مخلوقات هستیم، و در واقع یک چیز را در میان مجموعهای نامحدود جست‌وجو میکنیم، متوجه می‌شویم که هنوز به وسیله زبان خلقت صحبت می‌کنیم.
ما هیچ استدلال جدی با رویکردی تکاملی در خصوص ماجرای مبدأ خلقت نداریم. اما تکامل را به عنوان بزرگ‌ترین معما در میان درام‌های دینی میدانیم. تاریخ جهان ما بررسی تفسیری مستمر از این مورد است که چگونه ی.ه.و.ه، منشاء حیات، وارد جهان شکلها شده، در تنوعات نامحدود گونهها متجلی شده و در نهایت در آگاهی و زبان آدمی ایجاد شده است. این فرایندی بی‌هدف نیست، بلکه کوششی عظیم توسط کسی است که در پوشش تعداد زیادی از مخلوقات متجلی شده است.
به نظر میرسد در علم معاصر بیش از یک صدا برای شرح مبدأ حیات و تکامل گونهها پیش رو است، از جمله برای اینکه، به معنایی، گونه‌های مختلف بیانی از یک نیروی واحد جهانی، یا رشد و توسعه یک ارگانیسم زیرین است. هنگامیکه این نیرو را بتوان به عنوان یک خالق بیرونی تصور کرد، معمولاً اینگونه به نظر میرسد هنگامیکه این نیروی محرکه به وجود میآید، بدون وقفه تلاش میکند به سمت پیچیدگی و آگاهی عظیم‌تری حرکت کند، اگرچه این تلاش به هیچ وجه کامل نیست. فرایند تکامل میتواند تلاشی یکپارچه برای این نیروی منحصر به فرد به منظور تبیین توانایی خود تصور شود، نه اینکه به عنوان جنگی بی‌پایان بین مخلوقات. این دیدگاه، حضور مداوم شکلهای «برتر» و آگاه‌تر حیات را به عنوان شاهدی بر موفقیت این تلاش به جای مقوله «بقاء انسب» تبیین می‌کند.
ما متوجه میشویم که داستان جدیدی از خلقت امروزه در حال برآمدن است، داستانی که با آغاز و منشأ ماده شروع می‌شود و سپس این ماده به تدریج به شکل گیاهان، حیوانات و زندگی انسانی درآمده است. مطمئناً این داستان هنوز ابهاماتی دارد و ما غیردانشمندان [علوم تجربی جدید] آن را ناکامل می‌فهمیم. اما ما یهودیان که داستان قدیمی خلقت را مطرح کردهایم و برای مدتها این داستان در جوامع غربی رواج داشته و مورد قبول بوده‌ است، علاقه خاصی به این داستان نوظهور داریم. به عقیده ما پیام اصلی این داستان وجود نوعی نظم در جهان است، نظمی که باعث ایجاد مخلوقات شده و مخلوقات را به تصدیق وحدت‌شان می‌رساند، نه اینکه برای توجیه مشاجرات و بحث‌های بیپایان به کار رود. امیدواریم این داستان خلقت قدرت داستان قدیمی ما را ابقاء نماید؛ داستانی که به هر مخلوقی به عنوان مصنوع خداوند کرامت میبخشید، به انسان حس مسئولیت‌پذیری پویا عطا میکرد و عظمتی می‌بخشد تا بتوانیم در جوار سایر مخلوقات خداوند با صلح و صفا زندگی کنیم.
ما به راههایی برای احیاء حس مسئولیت‌پذیری جهت حفاظت از جهان طبیعی اطراف خود نیاز مبرم داریم. در حالیکه به دنبال راه حلهایی جهت کاهش سوء استفاده از منابع زمینی و محافظت بیشتر از هوا، خاک و آب به منظور بقاء گونههای گیاهی و جانوری هستیم، به زبانی دینی نیز نیازمندیم تا بتواند به عنوان محرکی برای تغییر دیدگاه آدمی عمل کند. عصری که ما در آن زندگی میکنیم، به شدت محتاج زبانی دینی است که در مورد وحدت نهفته در وجود همه هستی صحبت کند، وحدتی که در تنوع زندگیها تجلی میکند، نه اینکه به عنوان تلاش مخلوقات علیه یکدیگر باشد. این وحدت در تمام مخلوقات وجود دارد و از حسی ناشی میشود که معتقد است تمام آنها از یک منبع واحد پدید آمدهاند.
به علاوه چرخه اصلی زندگی ما به عنوان یهودی با داستان قدیمی خلقت پیوندی ویژه دارد. من دعای شب جمعه را از بر می‌خوانم، دعایی که با این کلمات شروع میشود: «روز ششم؛ خلقت زمین و آسمان کامل شد، آنها و هرچه در آنهاست.» با تمام شدن هفته، میدانم که چرخه خلقت در زندگی من یک بار دیگر اتفاق می‌افتد. با شروع روز شنبه، من برای جهان خداوند، که کامل است و از نو آفریده می‌شود، شهادت می‌دهم. در غروب روز جمعه، شهادت میدهم که من در یک جهان رو به جلو و باقی ی.ه.و.ه به عنوان خالق حضور دارم. این کار برای من امری بسیار مهم و حتی حیاتی است. این مسئله چیزی بیشتر از یهودیت را برای من تصدیق میکند؛ یعنی انسانیت واقعی، تعلق به دنیای سرشار از خداوند، خلقت من و خلقت پایدار در تصویر خدا.
خلقت و نزاع برای ایمان
بنابراین من خودم را در راهی مییابم که فعال بوده و به طور نمادین و عمیق با داستانی که میگوید خداوند جهان را در هفت روز خلق کرد، در ارتباط میباشد. میدانم که به طور تحت اللفظی و ظاهری به این ماجرا معتقد نیستم. من نه به خلقت هفت روز اعتقاد دارم و نه محضراً بر این باورم که هفت روز به عنوان هفت دوره زمانی، هفت مرحله تکامل یا هر مفهوم دیگری که معنای تحت اللفظی متن را نشان دهد به کار رفته است. من به هیچ کدام از مفاهیم ذهنی معمولی این تعبیر معتقد نیستم. همچنین با تمام وجود میدانم که این داستان را بسیار جذاب و بسیار قوی می‌یابم. این داستان مرا به سمت خود می‌کشد، مرا در طول هفته حفظ میکند، و وجود من و معنای آن را بیان می‌کند. این مسئله خودِ من شده است، لذا ترجیح میدهم به این شیوه معمول و همواره با تصدیق مجدد با آن زندگی کنم.
بنابراین کار ساده از برخواندن دعای جمعه شب مرا به بحران الاهیاتی می‌کشاند. چگونه میتوانم چیزی را تأیید کنم که به آن اعتقاد ندارم؟ با وجود بی اعتقادی من، ماهیت این تأیید چگونه است؟ چگونه باید یاد بگیرم که با وجود این دو واقعیت، در آرامش زندگی کنم؟ حاخام نعمان داستان شاهزادهای را بیان میکند که اصیل بود و شخصیتی نجیب داشت. ذهن این شاهزاده به وسیله القائات ذهن معلم سلطنتیاش دچار انحراف گردید. با توجه به آن تعلیمات، نسبت به محیط علمی سنتی که در آن بزرگ شده بود دچار تردید شده بود، اما هنگامی که آن ذهن عقل‌گرا را کنار گذاشت و به قلبش اجازه صحبت کردن داد، متوجه شد که اندیشههای سنتی درست بوده است. شاید به دلیل عمقی که این اندیشهها در وجود او پیدا کرده بود و هرگز نتوانسته بود آنها را به صورت کلمات بیان کند، آنها را درست میپنداشت و توانسته بودند ذهن جستوجوگر او را متقاعد کنند.
شاهزاده داستان نعمان در دنیای اوایل قرن 19 شخصیتی نادر و منحصر به فرد بود. اما امروزه، تقریباً همه ما از نظر ذهن شبیه همان شاهزاده شدهایم. آیا ما به عنوان کسانی که از انتخاب بین مدرنیته و زبان دینی امتناع میورزیم، محکومیم که تمام زندگیمان را با جدالی پیوسته بین قلب و ذهن سپری کنیم؟ آیا ما قادریم که ماجرای جدیدی از خلقت به وجود آوریم، داستانی که انسانیت ما را تقدیس میکند، در حالیکه جستوجوی ما برای حقیقت و تصورات علمی را نیز ارضا مینماید؟ آیا این داستان جدید که به نوعی دیگر مطرح میشود، میتواند داستان قدیمی را هم در متن خود داشته باشد؟ آیا میتوان داستان قدیمی را به نحوی مطرح کرد که داستان جدید را هم در برداشته باشد؟ ممکن است وظیفه اصلی ما، تلفیق دو داستان با هم باشد که یکی از آنها از سالهای گذشته به ما رسیده و یکی دیگر از فهم عقلی ما از علم معاصر پدید آمده است. به مدت یک قرن این مفاهیم مربوط به مبدا خلقت به عنوان دو مفهوم مقابل هم مطرح میشدند. اما زمان حاضر میخواهد به این تقابل خاتمه دهد و هر دوی این داستانها را نسخههای مختلف یک داستان تلقی نماید که بیانگر دو مرحله از فهم رو به رشد از بشر هستند. این دوره زمانی پدیدار شد که نیاز داریم مطالب خود را از داستان قدیمی برداشت کنیم و هوشیار باشیم که این داستان حاوی داستانی جدید است که در دل آن متولد شده است. پس باید بتوانیم از داستان قدیمی و جدید و حقیقت جاودان، مفهومی قابل قبول استخراج نماییم.
کدام «مقدم» است؟
گاهی با خود به این نتیجه میرسیم که سکون پیش از حرکت وجود داشته است. شاید این به سبب فرافکنی تجربه شخصی ما به عنوان انسانباشد. ما فکر میکنیم که سکوت قبل از صدا وجود داشته است و سکوت زمینه‌ای برای ایجاد صدا است. طبق تصور ما، تاریکی مقدم بر روشنایی است. هیچ دلیل منسجمی وجود ندارد که هر کدام از این حالتها باید باشند و هر کدام از آنها میتوانند برعکس شوند. ما از این طریق یک موجود را میبینیم که قبل از بسیاری موجودات وجود داشته است: موجودی بدون شکل که از موجودی متکثر بسیط‌تر است. بنابراین، به نحو شهودی به نظر می‌رسد که این موجود مقدم بر اشکال بیشمار خاص وجود داشته است.
این الویت در اصل یکی از منطقهای اولیه «استدلالات اولیه» ما یا ناشی از ساختار فکری ما میشود، تا اینکه در زمان واقعی چنین گونه مواردی وجود داشته باشد. بدین معنا که ی.ه.و.ه «بالاتر» نامحدود و غیر قابل وصف که از درجه وحدت بالاتری برخوردار است بر ی.ه.و.ه «پایین‌تری» که از درجه وحدت کمتری برخوردار است و در این دنیا تجلی مقدم کرده است. سُوِو، خدا در سکون، همچنان از از ازل بدون تغییر و حرکت است، «از ازل تا به ابد تو خدایی» – بدون تغییر و ثابت. مماله، خدا در حرکت، رقص را از جایی «آغاز می‌کند» و مسیری را که به تکامل، توسعه و تاریخ منتهی می‌شود می‌گشاید.
داستان خلقت این رابطه ارجحیت را در چارچوبی زمانی قرار میدهد که برای بیان آن به زبان روایی یا اسطوره‌ای ضروری است. اسطوره روایتی در مورد چیزهایی است که فراتر از حکایت و داستان هستند. برای اینکه افسانهها را به صورت کلمات ابراز کنیم، باید به عنوان داستان «بیان شوند.» ما می‌دانیم که داستان در صورتیکه به این شکل بیان شود نیاز به زمان دارد. داستانها به اینگونهاند که میگویند: برخی چیزها ابتدا رخ دادهاند و سایر چیزها بعد آنها رخ میدهند. نظمی زمانی برای طرح موضوع لازم و ضروری است. هنگامیکه درباره رابطه بین قادر مطلق بدون حرکت و نیروی دایمی حاضر در همه جای زندگی در واژههای داستانی صحبت می کنیم، مجبوریم دست به دامان زمان شویم. پس به خلقت می‌رسیم. «خداوند جهان را خلق کرد» راه اسطوره‌ای ما یهودیان برای بیان این است که «واحد به کثیر پیش می‌رود – و در آن وارد می‌شود.»
این دیدگاه خلقت را در اساساً به عنوان فیضان میبیند: «عملی» که ما درباره آن صحبت میکنیم در واقع فرایند جریان یافتن خدا است، پیش نهادن خود الاهی، نه خلق چیزهایی از هیچ. این الوهیت است که به جهان تبدیل شده یا موجودی خالص به تن خود ردای شکلها را پوشیده است، و بدین معنا نیست که یک خدای خاص جهانی جدا از خود را خلق نموده است. ما همچنین متوجه میشویم که جریان فیضان فرایندی بی‌زمان است: برای صحبت کردن از ی.ه.و.ه قبل از جریان فیض، باید واقعیتی را فراتر از فهم خود بنا کنیم. زبان دینی زبان خلقت می‌ماند، درست همان‌طور که زبان عبادی ما در مورد خدا با استعارههای شخصی سخن می‌گوید. اما مفهوم آن به این طریق تغییر مهمی پیدا کرده است.
از زمانی که خردمندان ما با فلسفه یونان مواجه شدند، تأکید داشتند که خداوند جهان را از نیستی و عدم به وجود آوردهاست (Yesh me-ayin). در مقابل دیدگاه ارسطو که میگفت ماده را نه میتوان خلق و نه میتوان نابود کرد، متفکران یهودی به شدت بر دیدگاهی تأکید داشتند که در کتب مقدس مشاهده کرده بودند. آنها در حالی بر این باور بودند که کتاب مقدس در خصوص ماهیت خلقت موضع روشنی نداشت و فقط اظهار میداشت که این خلقت بر اثر اراده آزاد ی.ه.و.ه و تحت تأثیر قدرت الاهی بودهاست. بسیاری از مفسران تورات مدتها بود که ادعا میکردند که عبارت Tohuva-bohu («بی‌شکلی و تهی بودن») در کتاب پیدایش 1: 2 در حقیقت به مقداری مواد اولیه یا حالت‌های پیشین وجود اشاره میکند که خلقت از آنها ایجاد شدهاست. به نظر میرسد که حاخامهای پیشین اینگونه دیدگاهی داشتند؛ آنها درباره «خزانههایی از برف در زیر عرض جلال خداوند» صحبت میکردند و آن را به عنوان مادهای که جهان از آن شکل گرفته تصور مینمودند. اما برای خالص ساختن دیدگاه خود درباره خلقت، باید تمام این دیدگاهها کنار گذاشته شود یا حتی به عنوان موارد احمقانه محکوم شوند، برای اینکه بگوییم ی.ه.و.ه به تنهایی و بدون هیچ کمک قبلی خلقت را از عدم و نیستی بوجود آورده است. این مفاهیم خوانش‌های انتخابی فیلسوفان از منابع حاخامی قدیمی بود. اما عرفان یهودی تغییر قابل ملاحظهای از لحاظ زبانی و معنایی متحمل می‌شود. آنها مدعی میشوند، ayin (یا «عدم») که هستی از آن پدیدار شده است، در واقع عمیق‌ترین خودِ خدا است. فعل خلقت توسط خدا با تغییرات در درون خودش شروع شد. در میان عدم خدایی، یعنی عدمی که خداوند است، خلقت به وقوع میپیوندد. این عدم الاهی (شاید بهتر است بگوییم «هیچ-چیز»)، به این دلیل اینگونه نامیده میشود که تماماً تهی و بدون شکل، خارج از دسترس و فراتر از توصیف بود، در لحظه خلقت به نحوی خود را متجلی کرد که «همه-چیز» باشد، منبعی که تمام موجودات از آن پدید آمدهاند و جریان پویایی که همه به وسیله آن پایدار می‌مانند.
دو داستان
سنن بنی‌اسرائیل دو داستان مربوط به خلقت را به ما پیشنهاد میکند که ممکن است در جایگاه برابری در یهودیت قرار گیرند که ما آن را برای نسلهای بعد به ودیعه میگذاریم. در اولین داستان که متون کتب مقدس و در کتاب پیدایش1 بیان شده، خداوند از طریق سخن گفتن جهان را به وجود آورده است. در اینجا، جهان نوعی تکلم الاهی است و ضمیر باطنی الاهی که اظهار نشده بود، به وسیله زبان یا کلمات خلاق به صورت یک واقعیت عرضه شده یگانگی سکوت به کثرت کلمات و اشیاء مبدل شد که در زبان عبری به هر دوی آنها devarim میگویند. این کثرت و تعدد با اولین yehi، یعنی «بگذار باشد» [یا «کُن»]، شروع شد، کلمهای که با نام خدا ارتباط نزدیکی دارد. تمام کلمات، زبانها و تنوعات زیستی از آنجا نشأت میگیرند، یعنی از شکسته شدن سکوت عظیم خدا و شروع تکلمی بی‌پایان ناشی میشوند. هنگامیکه چشمه آن سکوت آشکار شد، جوشش و فوران devarism، یعنی خلقت پیوسته و دایمی از طریق زبان، بدون هیچگونه افولی آغاز گردید. برخی معتقداند اگر جریان تکلم الاهی حتی برای یک لحظه متوقف گردد تمام جهان به عدم و نیستی بازمیگردد. تأثیر این مفهوم در شکل‌دهی روح و ذهن فرد یهودی کاملاً محرز است. ما تمدن وابسته به زبان هستیم، کسانی که برای کلمات نوشتاری یا گفتاری ارزش و احترام بی پایانی را به ارمغان آوردهایم.
به موازات این افسانه قدیمی، کابالیست‌ها داستان دیگری را مطرح میکنند. طبق دیدگاه آنها، جهان خلقت از طریق تکلم ایجاد نشده، بلکه از خدا زاییده شده است. در اینجا از ما خواسته شده که به اولین حرف از نام خداوند یعنی Heh توجه کنیم. این حرف با زهدان درونی خدا و فعل تولد همراه شده است. این وجهه از خدا وی را به عنوان مادری اولیه و هستی‌بخش میداند که به عنوان منبعی مغذی و نگهدارنده عمل میکند. از طریق این رحم خداوندی است که تمام گوناگونیها متولد شدهاند. نقطه اساسی Yod خود را در اینجا آشکار کرده تا به عنوان اعطاکننده دایمی زندگی به Heh میباشد. Heh در اصل همان رحم یگانهای است که تمام فرزندان متعدد و متنوع از آن متولد شدهاند. تنوع در ابتدا در وجوه متعدد خدا پدیدار شد، اما پس از آن جریان پیدا کرد تا تمام چهرهها و بدنهای موجود در جهان را در برگیرد. همه ما از این منبع واحد پدیدار شدهایم و همگی بسوی او باز خواهیم گشت. همان‌طور که بعداً خواهیم دید، تشوا، یا بازگشت به ی.ه.و.ه، نیز یک حرکت جاودانی است، بازگشتی مستمر به سوی زهدان خدا. بزرگ کبالایست‌ها میگوید، تأمل و تعمق فرایند تغذیه از پستان خدا است.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.