مسئولیت سیاسی

دانلود پایان نامه

نقش8: «حاجی» در حال خروج از «کاخ سفید» بر اثر فشار و اضطراب دیدار، دچار حالت غش میشود.
نقش صفر صفر: «حاجی» که همراه دیلماج به هتل باز میگردد.
نویسنده پارهی نخست با معرفی قهرمان داستان و شرح موقعیت درباری و مسئولیت سیاسیای که به خاطر آن به واشنگتن اعزام میشود، آغاز میکند؛ به طوری که صاحبان حِرَف، برای بزرگداشت وی در مراسم بدرقه، مجبور به تعطیل کسب و کار میشوند. (پارهی 1: نقش 1). فایدهی این پاره، زمانی بیشتر درک میشود که آن را با دردسرها و ناکامیهای بعدی که به سراغ «حاج حسینقلی» میآید، مقایسه میکنیم، چنان که بیتوجهی دربار مرکزی نسبت به سرنوشت «حاجی» در واشنگتن را با بزرگداشت صوری اولیهی او در تضاد میبینیم. این تضاد و تناقض، در بیشتر نقشها و پارهها مشاهده میشود. در پارهی سوم، «حاجی» با انرژی فراوان، درحالی که وفاداری به دربار مرکزی فکر و ذکر اصلیاش است، خطابهاش را نزد رئیسجمهور آمریکا قرائت میکند. پس از آن، با احساس رضایت و پیروزی خوشبینانه، به تأسیس سفارتخانهای مجلل همت میگمارد. (پارهی 4- نقش 2)؛ اما در پارهی پنجم، بیمراجعه ماندن سفارتخانه، لذت و اشتیاق وی برای شروع کار را به ناامیدی تبدیل میکند.
در پارهی هفت (نقش 3)، حاجی با عصبانیت واقعیات تلخ دربارهی کاستیهای سیاسی و اجتماعی دربار ایران را افشا میکند، ولی در پارهی بعدی که رئیسجمهور سرزده به سفارتخانهاش میرود، باری دیگر برای خوشخدمتی به دربار مرکزی، از رئیسجهور پذیرائی مفصلی به عمل میآورد. اما در نقش 4 همین پاره، پرزیدنت به او میگوید که دیگر رئیسجمهور نیست و «حاجی» باری دیگر از خوشخدمتی خود سرخورده میشود. همچنین در پارهی هشتم، سرخپوستی را که به سفارتخانه وارد میشود، پناه میدهد تا به عنوان پیشکشی به شاه تقدیم کند. (نقش 3) و باری دیگر، انگیزهاش برای خوشخدمتی برانگیخته میشود، اما کمی بعد، نظر و تصمیمش را به کلّی تغیر میکند و سرخپوست را عامل نابودی موقعیت سیاسی خود و تیرگی روابط ایران و آمریکا میکند؛ بدین ترتیب که در برابر اصرارهای دولت آمریکا مبنی بر تحویل سرخپوست فراری مقاومت و نافرمانی میکند.
علاوه بر تضاد میان این پارهها، در میان نقشهای موجود در پارهها نیز این تضاد مشاهده میشود؛ به این صورت که نقطهی نقض نشی در یک پاره، ممکن است در چند پارهی بعدی مشاهده شود. به عنوان مثال، در آغاز استقرار «حاجی» در واشنگتن، در برابر دیدنیهای این شهر متعجب میشود. (پارهی 2، نقش 1) و چنین میگوید: «اینجا جای دگر است، زندگانی دیگر، گدا هیچ نیست، عمارت گلی هیچ نیست …»، اما در پارهی ششم میبینیم که طفلی «حاجی» را به جای کشیش میگیرد. (نقش1-3) و هنگامی که «حاجی» به او میگوید که کشیش نیست، چنین میگوید: «در این کشور، ما فقرا پیش مسیح هم بریم، میگه من کشیش نیستم.» علاوه براین در پارهی هفتم، «حاجی» گوشت قربانی را میان فقرای شهر واشنگتن تقسیم میکند. (نقش4). در همین پاره، «حاجی» در مسابقهی تیراندازی پارک، جلیقهی ضدگلولهای را برنده میشود و آن را برای شاه، به منظور صیانت جان او درنظر میگیرد، اما در وضعیت نهایی، پارهی نهایی فیلمنامه، از فرط نارضایتی و ناامیدی آن، جلیقه را در آب میاندازد و بدین ترتیب، تنها نفعی را که میتوانست به دولت برساند، یعنی نجات شاه از گلولهای که بعدها توسط «میرزا رضای کرمانی» به او اصابت میکند، از بین میبرد.
وجود این تضادها و تناقضها و پی در پی آمدن آنها، در نمایش تضاد حالات درونی شخصیت اول داستان و چگونگی وادار شدنش به گرفتن تصمیم نهایی بسیار سودمند است.
«پیرنگ»
«حاجی حسینقلی خان صدرالسلطنه» به عنوان نخستین سفیر دربار ناصری به همراه دیلماج خود، «میرزا محمودخان»، راهی ممالک اتازونی میشود. اهمیت اعزام او به واشنگتن، در بسیج اصناف و صاحبان حِرَف برای بدرقهاش نمایان است. پس از دو ماه به واشنگتن میرسند. واشنگتن در برابر چشمان «حاجی» به عنوان سرزمین موعود خودنمایی میکند. «حاجی» در دو نوبت جداگانه، به حضور وزیر امور خارجه و رئیس جمهور آمریکا میرسد و با آنها عقد مودّت میبندد. او برای نمایش شوکت و جلال میهن خود، خانهای مجلل اجاره و عدّهای خدمه استخدام میکند، اما برخلاف تصور او، حتی یک مراجعه کننده هم به سفارتخانهی او مراجعه نمیکند. «میرزا محمود» مترجم، که سودای آموختن پزشکی در سر دارد و به همین دلیل همراهی «حاجی» را در این سفر پرمشقّت پذیرفته است، با رضایت «حاجی»، پی هدف مورد علاقهی خود میرود. پس از چندی «حاجی»، به دلیل مشکلات مالی و ترس از آبرو و اینکه شاید مواجب به موقع از تهران نرسد، خدمهی سفارتخانه را به بهانهی رفتنش به یک سفر اضطراری مرخص میکند و به تنهایی همهی کارها را بر عهده میگیرد. در روز عید قربان، گوسفندی قربانی میکند و گوشت آن را به فقیران میبخشد.
مشکلات مالی، غم غربت و دلتنگی فراوانش برای تنها فرزندش «مهرالنسا»، او را بسیار آزار میدهد. شبی رئیس جمهور آمریکا سرزده به سفارتخانهی او وارد میشود؛ «حاجی» با اشتیاق و هیجان فراوان، پذیرایی مفصلی از او به عمل میآورد و گزارش لحظه به لحظهی آن را به تهران میفرستد و دست آخر متوجه میشود رئیس جمهور مدتهاست که در انتخابات بازنده شده و تنها در پی گرفتن پسته به سراغ او رفته است. این اتفاق تاثیر بسیار بدی در روحیهی حاجی میگذارد و در پی این احساس سرخوردگی، همهی نگرش مثبت و وفاداریهایش به دربار ایران دچار تزلزل میگردد تا اینکه شبی، سرخپوستی که تحت تعقیب پلیس بود، به خانهی او پناه میبرد. «حاجی» سرخپوست را پناه میدهد و از تحویل او به پلیس خودداری میکند. تلاش و پادرمیانی وزیر امور خارجهی آمریکا نیز کارگر نمیافتد. «میرزا محمودخان» جهت نصیحت «حاجی» به نزد او میرود، ولی کار به جدال میکشد و «میرزا محمود» سیلی محکمی به صورت حاجی میزند. سرخپوست به جانبداری از «حاجی»، دیلماج را از بالکن به پائین پرتاب میکند و «حاجی» دچار حملهی صرع میشود. مرد سرخپوست، برای آوردن کمک، به سوی اسبش میرود، ولی به دلیل باران و لغزندگی، به زمین میخورد و میمیرد.
غم دوری از ولایت و عشق به دختر و موفق نبودن در وظایفی که بر او محول گشته بود، همه و همه او را در هم میپیچد و درمانده و بازنده به میهن باز میگردد.
حال به بررسی جداگانهی عناصر ساختاری اثر میپردازیم:
1. گره افکنی: اولین و اصلیترین گرهای که در داستان به وجود میآید، اعزام «حاجی حسینقلی خان» به واشنگتن است. این سفر موجب پدید آمدن اصلیترین کشمکش داستان، یعنی کشمکش درونی «حاجی» با خودش میشود. این کشمکش درونی آن چنان مهم و جدی است که منجر به سایر کشمکشهای موجود در داستان میشود. «حاجی» در این سفر، غم غربت و دلتنگی فراوان برای تنها اولادش، «مهرالنسا» را متحمل میشود. این دو اندوه بزرگ، رفته رفته با گره دوم داستان، یعنی بیمراجعه ماندن سفارتخانه عجین میگردد و احساس بیهودگی به اندوه تنهایی و دلتنگی «حاجی» افزوده میشود. اگر «حاجی» دچار رنج غربت و دلتنگی برای «مهرالنسا» نمیشد، بلامراجعه ماندن سفارتخانه برایش امری کماهمیت میشد و در نتیجهی آن، احساس بیمصرفی و بیهودگی به او دست نمیداد تا سایر کشمکشهای داستان را رقم بزند.
2. کشمکش: اولین کشمکشی که در داستان به چشم میخورد، کشمکش عاطفیای است که «حاجی» با آن درگیر است. «حاجی» در تمام طول سفر از غم غربت و به ویژه دوری از فرزندش رنج میبرد. او که غریبی و تنهایی را به خاطر مصالح دربار، جان نثارانه تحمل میکند، مشاهده میکند عظمتی که از دولت ایران در تصور خود داشته است، در برابر دول قدرتمند خارجی، ناشناخته و بیقدر است. «حاجی» که خود از اندوه غربت و دلتنگی رنج میبرد، با مشاهدهی واقعیات تلخ دربارهی درباری که همواره به آن وفادار و خوشبین بوده، دچار تردید و بدبینی میشود. از این رو، اصلیترین و مهمترین کشمکش موجود در داستان به وقوع میپیوندد و آن، کشمکش و درگیری درونی «حاجی» با خود است که آیا نسبت به دربار همچنان وفادار و خوشبین باقی بماند یا خیر. نمونههایی دال بر این کشمکش درونی و جدال میان خوشباوری و باورداشت حقیقت را در زیر میآوریم:
پس از تأسیس سفارتخانه، بر خلاف آنچه که «حاجی» انتظار داشت، هیچ ارباب رجوعی برای انجام کاری نزد او نرفت و اوقات او با بطالت و کسالت، همراه با کمبود مواجب سپری میشد؛ به طوری که پس از مدتی، خدمهی سفارتخانه را مرخص میکند و خود در توجیه عملش چنین میگوید:
«حاجی: چه میشه کرد، خرج سفارت سنگین بود، مواجبم که از تهران نمیرسه، مداخلم که نداریم، باید یه جوری دست به سرشون میکردم.، (مجموعه آثار علی حاتمی: 746)
اما با وجود این عدم حمایت دربار، همچنان خدمتگزار وفادار آن باقی میماند و به خدمتگزاری ناکارآمد خود ادامه میدهد و سعی میکند نهایت تلاش خود را در این امر مبذول دارد. برای مثال، روزی که به قصد تفرج در پارک قدم میزده، به یک مسابقهی تیر اندازی برمیخورد که جایزهی آن جلیقهی ضدگلوله بوده است. «حاجی» در مسابقه شرکت میکند و جلیقه را برنده میشود و با خود به سفارتخانه میبرد.
* «حاجی: حالا که وسعمون نمیرسد برای لشکر توپ و تفنگ و ساز و برگ بخریم، به جهت حراست مملکت، این زره نوظهور، جان ولی نعمتمان را از گلولهی آتشزا در امان میدارد. نفوس نباشد، مباشد، قبلهی عالم که باشد، نفوس هم پیدا میشود، همهی عالم فدای یک تار موی قبلهی عالم. از بخت بد ما هیچ کس نیست، این همه جان نثاری را به عرض برساند، ما عاقبت به خیر بشیم آخر عمری.» (مجموعه آثار علی حاتمی:747)
در صحنه ای دیگر، که صحنهی قربانی کردن گوسفند در روز عید قربان است، «حاجی» با به خاطر آوردن گذشتهی نا خوشایند خود و کارهایی که به خاطر دربار انجام داده است، آزرده خاطر میشود و بنای گلهمندی میگذارد:
* «حاجی: در تبعید به دنیا آمدهام، تبعیدی هم از دنیا میروم، پدرم به جرم اختلاس تبعید بود با اهل بیت به کاشان، کاش مادر نمیزادم. عهد این شاه، به وساطت مهد علیا به خدمت خوانده شد. کارش بالا گرفت، شد صدراعظم، شباب «حاجی» بود که به جرم دستیاری در قتل امیرکبیر، مغضوب قبله عالم شد. بنده مرتد خدا و ملعون مردم، هم از صدارت عزل شد، هم تبعید. به عمرم حتی از آدمهای خانه، عبارت خدا پدرت را بیامرزد، نشنیدم. یک همچو رذلی بود بابای گور به گور افتاده حاجی. حاجی بر و رویی نداشت، کوره سوادی لازم بود آموختیم، جلب نظر کردیم شدیم باب میل. نوکرمآب شاهپسند، از کتابداری تا… رختخوابداری، تا جنرال قنسول شدیم به هندوستان. در هندوستان اینقدر خواب آشفته دیدم از قتل عام مردم هند به دست نادر، که شکمم آب آورد، سرم دوّار گرفت، خون قی میکردم دائم… مرده زنده آمدیم دارالخلافه تهران، که صحبت سفر ینگه دنیا شد. کی کمعقلتر از «حاجی». شاه، وزیر، یاران، اصحاب سلطنت، ما را فرستادند پی یک سفر پر زحمت بیمداخل. دریغ از یک دلار که «حاجی» دشت کرده باشد. …» (مجموعه آثار علی حاتمی: 749-748)
واقعیات تلخ دربارهی عملکرد دربار ایران در آن احساس نارضایتی و آزردگی خاطر، در برابر چشمان حاجی رخ مینمایند و او جسورانه به آنها اقرار میکند:
* «حاجی: …فکر و ذکرمان شد آبرو، چه آبرویی، مملکت را تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درستتره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه میآید، قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد میکند، نفوس حقالنفس می دهند، باران رحمت از دولتی سر قبلهی عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی… . چه انتظاری از این دودمان. با آن سرسلسلهی اخته. خلق خدا به چه روزی افتادند از تدبیر ما، دلال، فاحشه، لوطی، لَلِه، قاپباز، کفزن، رمال، معرکهگیر، گدایی که خودش شغلی ست، مملکت عنقریب قطعه قطعه میشود… .» (مجموعه آثار علی حاتمی: 749)
اما بعد، در صحنه ای که رئیس جمهور آمریکا سرزده وارد سفارتخانه میشود، «حاجی» باری دیگر، تمام نیرو و هنر خود را صرف پذیرایی شایان از وی میکند تا از طریق این خوشخدمتی، رضایت خاطر رئیس جمهور را فراهم آورد و در ایجاد روابط حسنه میان آمریکا و ایران خدمتی مفید به جای آورده باشد و در نهایت، موفق به جلب عنایت ملوکانهی پادشاه وقت به خود گردد.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.