مفهوم‌سازی هوش

واژه هوش برخلاف ظاهر ساده‌اش، پیچیدگی مفهومی خاصی دارد و از همین رو تعریف واحدی از هوش در علم روان‌شناسی وجود ندارد و روان‌شناسان هرکدام بر اساس دیدگاه خود تعریف متفاوتی را از آن ارائه کرده‌اند. در حقیقت می‌توان گفت که به تعداد محققانی که در مورد هوش مطالعه کرده‌اند، تعریف برای هوش ارائه‌شده است. جی‌سی آگاروالدر[1] کتاب اصول روان‌شناسی تربیتی، تعریف‌های هوش را در یک طبقه‌بندی چهار گروه به نمایش می‌گذارد. وی می‌گوید که تعاریف متنوع هوش را دست‌کم در چهار گروه مشخص، دسته‌بندی کرد.

گروه اول، بر سازگاری فرد با محیطش یا جنبه‌های محدود و معیّن آن تأکید می‌ورزد. طبق این گروه، هوش یک سازگاری ذهنی عمومی با مسائل و موقعیت‌های جدید زندگی به‌حساب می‌آید.

گروه دوم از تعاریف هوش، بر قدرت یادگیری اصرار می‌ورزد و هوش را برابر باقدرت یادگیری می‌داند. بنابراین، هر چه هوش فرد بیشتر باشد، راحت‌تر و گسترده‌تر یاد می‌گیرد و حوزه تجربه و فعالیت وی نیز بزرگ‌تر می‌شود.

گروه سوم این تعریف‌ها، بر این عقیده است که هوش، توانایی انجام تفکر انتزاعی و ادامه آن است. این تعریف به کاربرد مؤثر ایده‌ها و کار آیی در رابطه برقرار کردن با نمادها، به‌ویژه نمادهای کلامی و عددی اشاره دارد.

گروه چهارم این تعریف‌ها، به تعریف‌‌های عملیاتی برمی‌گردد؛ یعنی هوش همان نمره‌ای است که فرد از آزمون اجراشده به دست می‌آورد (میردریکوندی، 1390).

تعریف‌های مبتنی بر این دسته‌بندی باهم قابل‌جمع بوده و از خیلی جهات باهم هم‌پوشی دارند. از تحلیل اجمالی تعریف‌های بالا به این تعریف کلی رسید: «هوش قدرت درک روابط بین پدیده‌هاست.» چون هم در قدرت یادگیری، هم در قدرت سازگاری با محیط، هم در قدرت تفکر انتزاعی و هم در تعریف‌های عملیاتی هوش یک محور مشترک وجود دارد که هم آن‌قدرت درک روابط بین پدیده‌هاست.

[1] Aggarwal.J.C.

Written by