ناامیدی

دانلود پایان نامه

«میرزا محمودخان» به عنوان مترجم به همراه «حاج حسینقلیخان» راهی سفر «ینگه دنیا» میشود. در همان ابتدای استقرار آنها در «واشنگتن»، بر خلاف انتظار متوجه میشویم که تسلط چندانی به زبان انگلیسی ندارد؛ وقتی حاجی مشغول نوشتن نامهی شرفیابی است، میگوید:
* «دیلماج: عرض میشود نامهای باشد که حقیر بضاعتش را داشته باشد به جهت ترجمه.
حاجی: پس شما با همان عباراتی که میدانید، نامه را بنویسید، بعد ترجمه کنید به فارسی، فارسیاش را من میگویم، رئیس جمهوری هم که فارسی نمیداند.
دیلماج: بنده تسلط چندانی بر زبان انگلیسی ندارم، صورت نطق سفیر عثمانی را از جایی بدست آوردهام، میشود کلمهی عثمانی را با ایران عوض کرد، ملت ترک میشود ملت فارس، شاه هم که ترک و فارس ندارد.» (مرکز:732)
او فردی سودجو و فرصت طلب است؛ به بهانهی مترجمی، ولی در حقیقت با آرزوی تحصیل طب با حاجی همراه میشود و تا رسیدن به مقصود مورد نظر خود، به عنوان یک خدمتکار گوش به فرمان، «حاجی» را همراهی میکند تا اینکه در موقع مناسب، خواستهی خود را بیان میکند.
او بر خلاف حاجی خوش باور که ساده لوحانه امیدوار است، فردی منطقی و واقعگرا است.
* «حاجی و دیلماج بر سر میز ناهار با یکدیگر گفتگو میکنند.
حاجی: روز سختی بود، کسل کننده، ملالآور.
دیلماج: و فردا بدتر. کسی به ما مراجعه نخواهد کرد، حتی یک ایرانی اینجا نیست که محض رضای خدا به کاراش برسیم، آمریکاییهام که قصد سفر به ایران را ندارند تا براشون اجازه ورود صادر کنیم.» (مرکز:742-741)
وقتی «حاجی» برای بهتر شدن اوضاع به تدبیر اندیشی میپردازد و مصلحت وقت را در کسب اطلاعات، آن هم با حضور در اجتماعات آمریکاییها میداند، «دیلماج» میگوید:
* «دیلماج: نقدا پیشنهاد بنده این است اجازه بفرمائید بنده به بهانه آموختن علم طبابت داخل شوم به مدرسه طب.
حاجی: در حقیقت، شما از تهران هم به همین قصد آمدید، بیشتر آمدید طب بخوانید، تا دیلماج من باشید. اجازه میدم.
دیلماج از جایش بلند میشود و دست حاجی را چند بار میبوسد.» (مرکز:742)
و در تمام مدتهای تنهایی و ناامیدی، «حاجی» را تنها میگذارد و تنها وقتی پیدایش میشود که موقعیت خود را در امریکا، به خاطر پناه دادن «حاجی» به سرخپوست، در خطر میبیند.
* «دیلماج: چرا این مرتیکهی لختی را راهش دادی؟ پناه دادی به مجرم که چی بشه، روابط دولتین رو تیره بکنی؟
حاجی: منو مواخذه میکنی؟
دیلماج: مواخذه؟ تو دهنت هم میزنم مرتیکه مخبط.
حاجی: خیر نمیبینی جوون، تو رفتی علم بیاموزی، حیاتم فروختی.
دیلماج: اگه این غول بیابونی رو نندازی بیرون، آمریکائیها از مدرسه اخراجم میکنند.» (مرکز:761)
او که به خاطر مصلحت اندیشیهایش گوش به فرمان «حاجی» بوده است، در این مشاجره سیلی محکمی به صورت «حاجی» میزند. سرخپوست هم به جانبداری از «حاجی»، او را از بالکن به پایین پرتاب میکند. دیلماج

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.