نابرابری اقتصادی

دانلود پایان نامه

در برخی تحقیقات نظیر آنچه کرول و برگس در سال 1996 انجام دادند به این نتیجه رسیدند که زنان نسبت به مردان به دلیل میزان آسیب‌پذیری بیشترشان در برابر تجاوز جنسی ترس از جرم بیشتری دارند. به طور کلی زنان نسبت به مردان ده برابر بیشتر احتمال دارد که مورد حمله و یا تجاوز به قصد آزار بدنی و جنسی قرار بگیرند(هوارد، 1999: ص) و این آسیب‌پذیری بیشتر به دلیل قدرت بدنی کمتر، اهمیت تجاوز به عنوان تهدیدی برای زنان، نقش جنسی سنتی زنان در جامعه که اعتماد به نفس و استقلال آن‌ها را کاهش می‌دهد و حساسیت آن‌ها با توجه به شکست در ارزیابی احتمال قربانی جرایم شدن، است(ای گری و ای اوکانر، 1990: 285).
خشونت خانگی یکی از مهمترین مسائلی است که هر ساله در سراسر جهان قربانیانی را به خود اختصاص می‌دهد. خشونت خانگی در سه دسته خشونت علیه زنان، علیه کودکان و خشونت علیه مردان خانواده صورت می‌گیرد و گاه منجر به همسر کشی در خانواده می‌شود(قاضی نژاد و عباسیان 1390، احمدی و ناصری و علی محمدیان و شمس و رنجبر و شریعت و ابراهیم پور و پور رضا و محمدی و یونسیان 1387، اعزازی 1383، صادقی و کامل قالیباف 1390)
خشونت خانگی اخیراً مورد توجه کارشناسان و جرم شناسان اجتماعی قرار گرفته است. «سی سال قبل تنها دو مقاله علمی‌در مورد معنی آزار و اذیت همسر چاپ شده بود. پلیس واشنگتن دی سی در پاسخ به تماسهای خانگی قانونی غیر رسمی‌صادر کرد. پلیس باید تنها در صورتی که قربانی‌های زن جراحت داشتند که نیازمند چند عمل جراحی بودند فرد را دستگیر می‌کرد. تا اواسط دهه 1970، با اینکه مدارک بسیار زیادی حکایت از این داشت که مشکل خشونت خانگی نادر و مشکل شخصی نیست اما کاملاً مورد بی توجهی قرار گرفته بود. توجه به خشونت در جنبش عمومی‌تر زنان ریشه داشت. همان‌طور که جنبش زنان در اواخر دهه 1960 و اوایل 1970 به اوج خود رسید، توجه به خشونت و آزار و اذیت نیز به اوج خود رسید. به‌طوری که در اوایل 1990 خشونت علیه زنان به جایگاه یک مشکل اجتماعی رسید و دستور کار سیاست عمومی‌قرار گرفت. عموم مردم به این نتیجه رسیدند که خشونت علیه زنان یک مشکل اجتماعی است. نظر سنجی برای بودجه مالی جلوگیری از خشونت در خانواده در 1995 در امریکا انجام شد و 83% از بزرگسالان امریکایی که در نظر سنجی شرکت داشتند اظهار داشتند که خشونت در خانه یک موضوع بسیار مهم اجتماعی است »( جی گلس‌، 2000: 298).
البته خشونت علیه زنان مختص خانه نیست و آزارهای جنسی در محل کار نیز جریان دارد و زنان شاغل در مقابله با این نوع آزارها از روش‌های ناکار آمدی مثل سکوت، مدارا و ترک محیط کار استفاده می‌کنند که در اکثر موارد این عکس‌العمل‌ها منجر به کاهش آزار جنسی نمی‌شود و مشکلات بیشتری را ایجاد می‌کند(رجب لاریجانی: 1389).
مطالعات انجام شده در مورد پدیده همسر آزاری حاکی از آن است که«خشونت دوران کودکی در مردان همسرآزار زیاد است. در خانواده‌هایی که فرزندان کتک خوردن مادران خود را تجربه کرده‌اند در بزرگسالی، دختران تمایل به تحمل همسر آزاری دارند و پسران کتک زدن همسران را حق قانونی خود می‌دانند»(نازپرور1381: 25) و تحقیقات نشان می‌دهد که در«بین تمامی‌عوامل و متغیرهایی نظیر اشتغال، تحصیلات، آشنایی قبل از ازدواج، نوع ازدواج(تحمیلی، اختیاری) اقتدار مرد در خانواده، دخالت اطرافیان در طول دوران زناشویی و تفاوت سنی، متغیر اقتدار و سلطه مرد در خانواده بیشترین تأثیر را در خشونت علیه زنان دارد»(رئیسی سرتیشنیزی 1381: 45). در تحقیقی که به بررسی«جایگاه زنان و دختران در جامعه، مورد کردستان» به سفارش صندوق کودکان سازمان ملل متحد انجام شد طی مصاحبه‌ای این جمله از یک زن روستایی کافیست تا به عمق این فرهنگ پی ببریم که: «خانم! زن اگر کتک نخورد که زن نیست و مرد اگر کتک نزند که مرد نمی‌شود!»(صدیق سروستانی 1377). چنین رویکرد و چنین نظری مستلزم سابقه تاریخی طولانی و آداب، رسوم و فرهنگی ریشه‌دار است که گاه آن را به ورود قوم آرایایی به ایران نسبت داده‌اند. گفته شده «در دوره پیشا تاریخ، نشانی از خشونت در تمدن زن محور دیده نمی‌شد. مثلا خردمندی زنان در اداره جمعی امور سومر از افسار گسیختگی قدرت جلوگیری می‌کرد و رسومی ‌چون هیپوگاموس مانع تبدیل مالکیت جسمی‌و حسادت روحی به معضل تعرض و تجاوز جنسی می‌گردید. با ورود اقوام پدر- مردسالار آریایی به منطقه میان رودان، اشک از دیدگاه مادران و دختران جاری شد و آشنایی اولیه با سوگواری، از طریق هجرت اندیشه دموکراسی از طریق کرت به یونان اتفاق افتاد. ولی بستر مردسالار آن سامان، دمکراسی را با خشونت آمیخت، چنان‌که خدایان، سیزیف را محکوم کردند پیوسته تخته سنگی را تا بالای کوهی ببرد و از آنجا به پایین افکند؛ زیرا خدایان می‌اندیشیدند تنبیهی سخت‌تر از کار بیهوده و بی‌امید، کیفر انتقام را تشکیل نمی‌دهد. در شرق نیز اسطوره هبوط با جرم‌شناسی قابیل نسبت به‌هابیل چونان مکمل فرو افتادن آدم از فردوس با خاک بر حسب وسوسه اغواگرانه زنی هم پیمان با شیطان آغاز شد»(محمدی اصل1388، 12).
از جمله جرائم دیگری که دختران جوان را تهدید می‌کند، آزارهای روحی و روانی و جنسی است که خود می‌تواند به پدیده فرار دختران از خانه دامن زند و ایشان را قربانی می‌کند. اگرچه در بسیاری از موارد فرار برای دختران، به عنوان راهی برای خروج از آزارهای خانگی است اما به علت عدم دسترسی دختران به حمایت‌های اجتماعی و قانونی معمولاً بعد از فرار، در مصائب عمیق تر فرو می‌روند. دریافت برچسب‌های نامناسب، تجاوز، اعتیاد، فحشا ورود به باندهای مجرمانه و همنشینی با گروه‌های آسیب ساز از جمله مشکلاتی است که دختران فرار را معمولاً در خود می‌بلعد و قبل از یافتن یک محل امن برای زندگی به کام مشکلات بزرگتری می‌اندازد(صدیق سروستانی و باستانی 1388 و جوادی یگانه 1382). در خصوص وضعیت تجاوز محارم در کشورهای دیگر نیز باید گفت که این موضوع به شکل حاد خود را نمایان کرده است، به طور مثال در سانفرانسیسکو 17 درصد یا تقریبا یک زن از هر شش نفر توسط ناپدری خود در دوران کودکی مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفته‌اند. در مقابل 2 درصد یعنی از هر 40 زن یک نفر توسط پدران واقعی خود مورد تجاوز قرار گرفته‏اند. این افراد گاه تا آخر عمر خود درگیر این ماجرا هستند و حتی در ازدواج‌های خود و محل کار خود نیز دچار مشکل می‌شوند. دائم دچار عذاب وجدان بوده و در محیط‌هایی مثل دانشگاه و محل کار خود احساس راحتی نمی‌کنند و نوعی ترس تا آخر عمر همراه آنان است(سانترا تامیلن1991). و البته این آمار جدای از آمار افرادی است که مادران‌شان بخاطر گرفتن حضانت فرزندان چنین جرمی‌را به پدر منتسب کرده تا با تشکیل پرونده‌های قضایی به مقصود خود برسند(تونیس و ژادن 1990). در مقاله ای که تونیس و ژادن در این خصوص نوشته اند آمار پرونده‌های قضایی که به موضوع تجاوز توسط پدر استناد کرده‌اند،جهت گرفتن حضانت به مراتب بیشتر از آمارهای دیگر است.
دیدگاهها و نظریه ها:
تحقیقات گذشته تا دهه 1960 بیشتر بر دلایل تخطی مجرمان از هنجارها و قوانین استوار بود و اعمال و رفتارهای بزهکارانه و جرمی‌را مورد مطالعه قرار می‌دادند و به اصطلاح بیشتر نظریات این دوران، نظریاتی مجرم محور بود. به طور مثال پل راک طی دسته‌بندی‌ای می‌گوید:
«تا اوایل دهۀ 1970 قربانیان در جرم‌شناسی و دادگستری تماماً نادیده گرفته شدند. با جرم و تخلف بدین صورت برخورد می‌شد:
جرم شناسان نسبت به سایران مثبت‌نگرتر بوده و به صورت بالینی مجرمان را به صورت قائم‌به‌ذات و مجزا و مستقل از بافت اجتماعی و تاریخی مورد مطالعه قرار می‌دادند.
جامعه‌شناسان ارتکاب جرم را ناشی از ویژگی‌های ساختاری مثل نابرابری اقتصادی و تفاوت‌های فرهنگی قلمداد می‌کردند و قربانیان به صورت کاملاً تحلیلی مورد مطالعه قرار می‌گرفتند.
مارکسیستها و رادیکالها مجرمان را جنبه‌ای از اختلالات و بی‌نظمی‌اجتماعی دنیای کاپیتالیسم می‌دانستند و معتقد بودند که‌اینها قربانی نیستند بلکه طبقه قلع و قمع شده کارگران صنعتی هستند که به هوشیاری رسیده‌اند و به اشتباه دست به جرم زده‌اند و در نهایت آن‌ها را قربانیان نالایق و محرومی‌قلمداد می‌کردند که در واکنش گاهی درست‌کارانه و بعضاً مالکانه و فردگرایانه ناشی از محرومیت و آسیب‌های کاپیتالیسم دست به جرم زده اندو
تعامل‌گرایان و پدیدار‌شناسان جرم را به عنوان ساختارهای سمبلیک ایجادشده در تعامل جدل‌آمیز با افراد قدرتمند تلقی می‌کردند که باز هم کنترل ملاک کار بود نه جرم ونه قربانیان اصلاً به حساب نمی‌آمدند »(راک2002؛ 1).
در برهه‌ای از زمان نیز تعدادی به ایجاد رشته‌ای خاص تحت عنوان قربانی‌شناسی اقدام کردند و مقالات مفاهیم و کتب متعددی در این خصوص نوشتند. وان هتینگ، میندلسون، شافر و سایرین در مورد محدودیت‌های جرم‌شناسی در مورد مسئولیت اساسی قربانی، قربانیان مقصر و قربانی‌گرایی صحبت کردند و رشته‌ای که آن‌ها به وجود آوردند تحت عنوان قربانی‌شناسی مدت مدیدی حجم وسیعی از فهرست مطالبی که با کلید واژه قربانی اشتراکاتی داشتند را جمع‌آوری کرده و نتیجه‌گیری‌های مؤسسه مطالعات بین المللی در مورد قربانی‌شناسی در سال 1975 منتشر شده‌است(همان ص2).
«فردریک ورهایم برای اولین بار در سال 1949 از حوزه روانشناسی به قربانی‌شناسی روی آورد اما اولین کتاب مرجع را وان هنتینگ جرم شناس آلمانی با عنوان criminal and his victim نوشته است او با انتقاد از جرم شناسان سنتی به خاطر جرم محور بودنشان معتقد است جرم عملی است که در یک کنش متقابل اتفاق می‌افتد به این معنا که قربانی در بوجود آمدن جرم تأثیر دارد. او به دنبال کشف سهم قربانی در قربانی‌شدنش با مطرح کردن دو نوع قربانی منفعل و مساعد است. مندلسون در 1956 به دنبال تبیین جایگاه قربانی کتابی را منتشر می‌کند اما اشتباه او در رویکرد اخلاقی به مسئله قربانی‌شدن است. او قربانیان را به دو گروه قربانیان گناه‌کار و قربانیان بی‌گناه تقسیم می‌کند ولی قضاوت‌های ارزشی ما نمی‌تواند ملاک مناسبی برای تفکیک آن‌ها باشد. برچسب بی ملاحظگی قربانیان او را در معرض انتقاد قرار داده است ؛ این که او به دنبال تبرئه مجرمان است یا جلوگیری از جرم. اگر چه او نمی‌خواهد مجرم را تبرئه کند اما می‌خواهد بخشی از سرزنش غیر حقوقی را معطوف به قربانی کند و در نتیجه هدف او جلوگیری از جرم است»(رفیعی به نقل از صادقی 1386).
«امیر نیز به جای بررسی کنش متقابل به سر‌زنش کردن قربانی می‌پردازد. بیشترین منتقدان او را فمنیست تشکیل می‌دهند‌. آن‌ها معتقد‌اند که او و هم فکرانش در بحث خشونت علیه زنان‌، زمینه‌های منزلتی و عدم تساوی را در نظر نگرفته‌است. اسکافر و فاتال، نیز در دهه 70 در چارچوب سرزنش قربانی به قربانی‌شناسی پرداخته‌اند. به اعتقاد فاتال جرم و مجرم معامله‌ای است که قربانی و مجرم در آن نقش بازی می‌کنند و تبیین کردن نقش هر دو ضروری است »(همان).
همچنین می‌توان بیان کرد که با آغاز دهه 1960 و افزایش نرخ جرایم از یک طرف و وارد شدن مباحث زنان و گسترش نظریه‌های فمینیستی در جرم‌شناسی، رویکرد جرم شناسان از مجرم محوری به سوی قربانی محوری و شناخت ویژگی‌ها و خصوصیات افرادی که قربانی جرایم می‌شوند، تغییر جهت یافت.
«آسیب‌های فراوانی که از سوی جرائم متوجۀ افراد آسیب‌پذیر و کودکان و زنان به طور خاص بود آشکار شدند. پزشکان و پلیس بهره‌کشی از کودکان را کشف کردند. فمنیسم و جرم‌شناسی فمینیستی دهۀ 1970 و اوایل دهۀ 1980 حوادث خشونت خانگی گسترده، تجاوز، زنای با محارم، مشکلات خصوصی تغییر شکل یافته به مسائل عمومی ‌از طریق تظاهرات و راهپیمایی‌ها را کشف کردند و عنوان نمودند که خشونت نادیده گرفته شده علیه زنان از سوی پزشکان و دانشگاهیان توجیه ناپذیر است. کودکان و زنان را سخت می‌شد از نظر سیاسی برحق یا قربانیان بی‌اهمیت تلقی کرد و آن‌ها برای جرم شناسان در حال رقابت و به خصوص برای جرم شناسان چپی مسئائل بغرنج جدیدی به وجود آورده بودند. جرم شناسان افراطی نظیر جونز، ماکلین و یانگ اظهار کردند که:
جرم‌شناسی فمینیستی برای الگوی تندروی در جرم‌شناسی مشکلات نظری متعددی را به وجود آورده است‌. جرم‌شناسی افراطی بر جرائم قوی و بر شیوه‌ای متمرکز بود که در آن افراد آسیب‌پذیر در جامعه مجرم می‌شدند ولی قدرت فمینیست به نوعی آشفتگی ادراکی در بین تندروها منجر شده بود. و این افراد آسیب‌پذیر را قربانی قلمداد کرد»( راک2002: 6).
در خصوص قربانی‌شناسی حتی کار به آنجا رسید که جنبشی به نام جنبش قربانیان به وجود آمد که مدافع کسانی بود که به واسطه همجواری و وابستگی با قربانیان جرایم آسیب می‌دیدند. آن‌ها معتقد بودند که قربانی «طرف فراموش شده سیستم عدالت کیفری است»(همان) فریادشان این بود که«قربانی چه میشود؟ جمله آغازین گزارش 1982 کارگروه رئیس جمهور آمریکا برای قربانیان جرم با تمام احساس بیان می‌کند: قربانیان بی گناه جرم نادیده گرفته شدند، دادخواستشان برای دادگاه سند زده نشده رها می‌شود‌، و به زخم‌هایشان – فردی و عاطفی و مالی- توجهی نمی‌شود»(همان ص 8).
اهمیت قربانی‌شناسی در مباحث جرم‌شناسی در مواردی نظیر آشکار شدن جرم و بدست آوردن نرخ جرم در سطح جامعه، نمود می‌یابد؛ چرا که بعضی از جرایم به علت عدم شکایت قربانیان هرگز شناخته و مورد رسیدگی قرار نمی‌گیرند. همچنین در مواردی نظیر شناخت قربانی و بررسی نوع‌شناسی قربانیان و بررسی اثرات قربانی‌شدن و تأثیر جرم بر زندگی قربانیان و اجتماع نیز، در تحقیقات قربانی‌شناسی مثمر ثمر می‌باشد. یکی از مهمترین آثار این دسته از مطالعات، بررسی مسئلۀ ترس از جرم و قربانیان تجاوز است، که با رونق گرفتن رویکرد قربانی محور، مورد توجه قرار گرفته است. افراد مختلفی ترس از جرم را تجربه می‌کنند که با ترس از قربانی‌شدن همراه است. اگر چه آمارها نشان می‌دهد که عده‌ای از مردم همواره امکان این را دارند که قربانی جرایم اجتماعی شوند اما این نکته حائز اهمیت است که تعداد افرادی که از وقوع جرم و قربانی‌شدن می‌ترسند و یا ترس از جرم دارند، بسیار بیشتر از تعداد واقعی قربانیان است. برای مثال تحقیقات جرم‌شناسی انگلستان(BCS) در سال 2001 – 2002 نشان داده است، که آمار دزدی شبانه در انگلیس در حدود 4 درصد است، در حالیکه میزان ترس از این جرم در این کشور در حدود 51 درصد است، همینطور زورگیری که آمار واقعی آن کمتر از یک درصد گزارش شده‌است، حال آن که ترس از این جرم و نگرانی از قربانی‌شدن در حدود 41 درصد است. میزان ترس از جرم در سطح جامعه همواره اغراق آمیز بوده و چندین برابر آمار واقعی ارتکاب جرم می‌باشد(همان 6-8).
به هر حال«اواسط تا اواخر دهه 1970، ترس از جرایم، حوزه عمومی‌تحقیقات در زمینۀ جرم‌شناسی بوده است. مطالعات به این سبک عمدتاً، بر روی شاخصه‌های آسیب‌پذیری فیزیکی و اجتماعی در سطح فردی، به عنوان لازمه‌های اصلی متمرکز بود(سوارتز، دبیلو رنیز، هنسون و ویلکاس،2010: 59)
به هر حال آنچه تا کنون رفت حکایت از این دارد که ارتباط تنگاتنگی بین قربانی‌شدن و ترس از جرم در بین زنان وجود دارد. تجربه قربانی‌شدن و یا اطلاع از تجربیات دیگران و تعریفی که از قربانی‌شدن دارند بر این ترس تأثیرگذار است.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.