نظام جهانی سرمایه داری

دانلود پایان نامه

مفهوم «نئو» امپریالیسم:
« نئو امپریالیسم » به مفهوم نظارت و سلطه ی شرکتهای چند ملیتی بر اقتصاد کشورهای کم رشد می باشد. که این شرکتها با انحصار دانش فنی، در بخشهایی که سود آور هستند وارد می شوند، و ضمن ممانعت از تشکیل سرمایه ی ملی، بیشتر نیازهای سرمایه ای خویش را از سرمایه گذاری مجدد منافعی بر آورده می کنند که در کشورهای کم رشد ایجاد شده است.آنگاه سودهای کلان را به امپریالیسم سلطه گر و متّحدان خویش و حکومتهای محافظه کار میزبان، واگذار می کنند.(بخشی، افشاری راد،1379،387) امپریالیسم به مفهوم جدیدتر، شامل گسترش گرایی کشورهای پیشرفته ی اروپایی در بقیه ی جهان است. این نوع گسترش و توسعه، از نزدیک به زایش و بلوغ سرمایه داری نسبت داده شده است. به این معنی که تطور سرمایه داری و تحولات تکنولوژیک و نیازهای ناشی از پویایی و ضرورت درونی این شیوه ی تولید (نیاز به انباشت)، گسترش ارضی و سلطه بر سرزمینهای دیگر را باعث شده است. نکته قابل توجه این است که شیوه های امپریالیسم بر حسب نیازهای مراحل مختلف تطور جامعه سرمایه داری، متفاوت می باشد. بخاطر این است که حتی پس از پایان استعمار کلاسیک و کسب استقلال ملتها و سرزمینهای دیگر ، از راه حفظ وابستگیهای اقتصادی و مالی ادامه یافته است. در سیستم جهانی سرمایه داری یک تقسیم کار بین المللی وجود دارد که نتیجه ی آن تداوم وابستگی مناطق حاشیه و تجمع مازاد (یا انباشت سرمایه) در کشورهای غربی، مدیون گسترش آنها در سرزمینهای دیگر بوده است تا از طریق یک مازاد فزاینده در کشور مادر، ثروت و قدرت خود را به زیان کشورهای تحت سلطه افزایش دهند. که در اصطلاح چنین وضعیتی« امپریالیسم نو » معنی شده است. (الهی،1383،10) یعنی وضعیتی است که در آن کشوری با داشتن استقلال سیاسی، از دست اندازی و دخالت کشور دیگری و یا عوامل آن آسیب ببیند و این رابطه ممکن است دنباله ی رابطه ی استعماری گذشته میان دو کشور نباشد و قدرت نوخاسته ای آن را پدید آورد. در برخی از بخشهای جهان (مثلاً آمریکای لاتین) اغلب اصطلاحات هم ردیف مانند: امپریالیسم اقتصادی (یا به اصطلاح دقیق تر، امپریالیسم دلار) را بیشتر به کار می برند.(آشوری،1378،37)
شمار بزرگی از نویسندگان وجود دارند که امپریالیسم نوین را اساساً فرآورده ی جنبشهای ملی گرایانه ی توده ای سده ی نوزدهم تعریف می کنند، که در مسیر رشد و تکامل جامعه های غربی، منجر به تباهی جامعه از آزادیخواهی به خودکامگی دموکراتیک شده است.(مومسن،1373،96)
از نظر« شومپیتر» امپریالیسم نتیجه ی « روانی » رفتار حکمرانان اشرافی ونتیجۀ وسوسه ها و تمایلات جنگجویانه طبقه ی حاکمه ای است که در روند تاریخ تا درجه ی بالایی رشد کرده و به امتیازات اجتماعی دست یافته است. شومپیتر امپریالیسم نو را بقای ساختارهای سیاسی به جا مانده از دوران پادشاهیهای مطلقه می داند . به نظر شومپیتر ساختارهای انحصار گرا تنها وقتی به وجود می آمدند که از سوی نظام سیاسی تشویق می شدند. به عنوان مثال: ( سیاست تعرفه های گمرکی ). ولی اعمال اینگونه سیاستها از فقدان دموکراسی در جامعه و نا همگونی رشد اقتصادی ناشی می شود. مزیّت ویژه ی تجزیه و تحلیل شومپیتر از امپریالیسم توجه به رفتارگروههای خاص جامعه، بویژه محافل حاکمه است. نظریه ی شومپیتر از آن جهت نقطه عطف به شمار می آید که تضاد میان نظام سرمایه داری لیبرال که در آن فعالیت اقتصادی و سود تابع قوانین رقابت در بازار آزاد است را، با نظام امپریالیستی متکی بر انحصارات و استثمار نشان می دهد. (همان،20)
در دهه ی پنجاه قرن بیستم ، «نکروما» با دیدگاه نئو مارکسیستی ، از «استعمارگرایی نو» انتقاد کرد. «نکروما» استعمار نو را بدترین شکل امپریالیسم تعریف کرد: برای آنها که به آن عمل می کنند، به معنی قدرت بدون مسئولیت است، و برای آنها که از آن رنج می برند به معنی استثمار بدون جبران است. در روزهای استعمار گری سنّتی، قدرت امپراتوری دست کم مجبور بود در میهن خود اعمال قدرت خود در خارج را شرح بدهد، و توجیه کند. آنها که در مستعمرات به قدرت امپراتوری حاکم خدمت می کردند دست کم می توانستند چشمداشت حمایت امپراتوری را در برابر حرکات خشونت آمیز مخالفانشان داشته باشند. اما در استعمار نو هیچ کدام از اینها وجود ندارد. (همان،144) «آ.امانوئل، پیرژاله»، «سمیر امین» و تئوری پردازان دیگر مکتب «استقلال» بویژه برای اثبات این نظر کوشیده اند که ساختارهای نهادی نظام سرمایه داری مخالف نوین سازی جهان سوم است. و به ناچار به عقب افتادگی آنها می گراید. در اینجا به دو مضمون اهمیت داده شده است. اوّلی، «دادوستد ناعادلانه» یعنی تثبیت قیمتهای ناعادلانه برای کالاهای صادراتی کشورهای صنعتی و درحال رشد است. و دیگری، نقش بنگاههای چندملیّتی بانفوذ کنترل ناپذیرشان بویژه در بازارهای جهان سوم می باشد.
«ژاله» به نوبه ی خود اظهار می دارد که ویژگی عمده ی «آخرین مرحله ی امپریالیسم» تبعیّت کامل اقتصادی جهان سوم از نظام امپریالیستی» است. این مطیع سازی با بکار بردن سه وسیله ی اصلی انجام می گیرد. نخست، بوسیله ی سرمایه گذاریهای بزرگ خصوصی، که امکان دوشیدن مازاد عظیمی را از جهان سوم فراهم می سازد. دوم بوسیله ی «کمکهای عمرانی» عمومی که ادامه ی این نظام یکسویه را با بستن شکاف کسری مزمن توازن پرداختهای کشورهای جهان سوم را تضمین می کند. و سوم، بوسیله ی گروههای اجتماعی در پیرامون که منافعشان با نظام جهانی سرمایه داری پیوستگی دارد. «سمیرامین» و «دیترسنگهاس» اخیراً نظریه ای به عنوان تئوری سرمایه داری پیرامونی تدوین کرده اند که می توان آن را متغیّر نوینی از تئوری کلاسیک امپریالیسم شمرد. بر طبق این نظریه کم توسعه گی در جهان سوم به علت این حقیقت است که آنچه در پیرامون، یعنی مستعمرات روی داد. پیروزی کاملی برای امپریالیسم نوین نبود. شرکتهای ناقض اقتصاد محلی در سیستم جهانی از تشکیل یک ساختار صنعتی مستقل که توانایی توسعه ی مستقل اقتصاد را داشته باشد جلوگیری می کردند. نشانه ی اینگونه ادغام در سیستم بین المللی افزایش درجه ی تخصصهایی است که نیازهای کشور توسعه نیافته ی مورد نظر را تأمین نمی کند، بلکه نیازهای «مادر کشور» را تأمین می کند.(مومسن،1373،150)
در مقایسه با قرنهای نوزدهم و اوایل قرن بیستم زمانی قدرتهای اروپایی جهان را بین خودشان تقسیم کرده بودند.اما امروزه تقریباً هیچ سلطه ی استعماری باقی نمانده است. کشورهای ضعیف تر بجای اینکه تحت استعمار قدرتهای سلطه طلب در بیایند به آنها خود مختاری اعطا شده است. در حالی که سرمایه مالی غرب همچنان کنترل سهم عمده ی منابع سود آور آنها را در دست دارند. این رابطه به صورتهای مختلفی نامگذاری شده است. مانند: امپراتوری غیر رسمی، استعمار بدون مستعمره، استعمار گرایی نو و امپریالیسم نو. رهبران سیاسی و تجاری آمریکا در میان اولین عمل کنندگان به این نوع جدید از امپراتوری سازی بوده اند. که از قابل ذکرترین آنها می توان به «کوبا» در ابتدای قرن بیستم اشاره کرد. آنها بعد از اینکه به زور این جزیره را از اسپانیا جدا نمودند، با شروع جنگ سال 1898 بتدریج برای کوبا اسقلال رسمی بخشیدند. هرچند که کوبا دارای قانون اساسی ، پرچم و نیروی امنیتی مستقلی بود. اما کنترل تصمیمات عمده در سیاست خارجی در دست آمریکا قرار داشت. و ثروت این جزیره از جمله شکر، تنباکو،صنایع گردشگری و صادرات و واردات در دست آمریکاییها بود. از نظر تاریخی صاحبان منافع سرمایه داری آمریکا به کسب مستعمرات ، بیشتر از کسب ثروت علاقمند بودند و ترجیح می دادند گنجینه ی کشور دیگر را بدون به زحمت انداختن خود و اداره مستقیم کشورها تصاحب بکنند. درقالب «امپریالیسم نو» پرچم در خانه می ماند در حالی که دلار به همه جا می رود و هرزگاهی شمشیر نیز به کمک آن می آید».
بعد از جنگ جهانی دوم قدرتهای اروپایی همچون بریتانیا و فرانسه یک راهبرد نو امپریالیسم را در پیش گرفتند، آنها که به دلیل سالها جنگ از نظر مالی تضعیف و با مقاومت شدید از درون خود جهان سوم روبه رو شده بودند. با اکراه به این نتیجه رسیدند که سلطه ی اقتصادی غیر مستقیم از حاکمیت استعماری غیر قانونی ،کم هزینه تر و از نظر سیاسی بیشتر به صلاح آنها می باشد. آنها کشف کردند که دست برداشتن از حاکمیت استعماری در کنار دخالتهای همراه با دسیسه بازی، کار بسیج احساسات ضد امپریالیستی را برای عناصر ناسیونالیست درون کشورهای سابقاً مستعمره دشوار تر می سازد. بدین سان به سلطه ی اقتصادی غیر مستقیم روی آوردند. (پارنتی،1390،99)
تئوریهای «نئو» امپریالیسم:
مارکسیستها و نظریه پردازان لیبرال سرمایه داری اغلب عقیده داشتند امکانات رشد نظام نوین سرمایه داری محدود است. بنابراین مهم و حتی ضروری است که این نظام به سرزمینهای دست نخورده و مناطق رشد نیافته جهان دست اندازی کند. این تفکّر را هم در فلسفه ی حقوقی «هگل» و هم در اندیشه ی بورژوازی پیش از سال 1914 می توان یافت، که اقتصاد سرمایه داری به بازارها و فرصتهای سرمایه گذاری آن سوی دریاها نیاز دارد. و نیار است که آنها را با روشهای امپریالیستی بدست آورد. نظریه ی پیشین لیبرال این بود که گسترش تمدن، بازرگانی و صنعت در سراسر کره ی زمین فعالیتی اجتماعی است و به جز در موارد استثنایی نیازی به ایجاد قلمرو رسمی سیاسی ندارد. بطور کلی در اردوگاه سرمایه داری این تردید وجود داشت که آیا امپریالیسم رسمی مطلوب است یا گسترش غیر رسمی اقتصادی کافی است. اما در این نکته اتفاق نظر وجود داشت که یکی از هدفهای اصلی امپریالیسم نو تأمین منابع جدید مواد خام، بازار و زمینه سرمایه گذاری در آنسوی دریاها است. این گرایشها از کاهش سرعت پیشرفت اقتصاد بین المللی ناشی می شد که از سال 1873 آغاز شده بود. قیمتها تنزل یافته بود و میزان سود دهی بشدت پایین آمده بود. در همه ی کشورهای صنعتی طبقات بورژوازی این عقیده را پذیرفته بودند که اقتصاد ملی به مستعمرات نیاز دارد. این نتیجه تنها به علت فشار بنگاههایی که مستقیماً تحت تأثیر مناسبات اقتصاد بین المللی قرار داشتند، بوجود نیامده بود. بلکه ارتباط میان منافع اقتصادی و گسترش امپریالیستی به عنوان قاعده ای پذیرفته شده بود و تنها مخالفان امپریالیسم بودند که آن را مورد بررسی قرار می دادند. در میان این مخالفان «ج. آ. هابسون،John Atkinson Hobson»را می توان مشاهده کرد. هابسون پس از آغاز قرن بیستم نظریه ای را درباره ی «امپریالیسم نو» ارائه نمود.البته شاید عالی ترین نفوذ هابسون در نظریه های بورژوازی امپریالیسم را بتوان در مقاله ی مشهور «جوزف شومپیتر» تحت عنوان «جامعه شناسی امپریالیسم» یافت .که در سال 1919 منتشر شد. وی نظریه هابسون را مبنی بر اینکه علل امپریالیسم نه در خود سرمایه داری بلکه بیشتر در ساختار طبقاتی جامعه ی انگلیس نهفته است. و همچنین بحث تحریک روحیه ی میهن پرستی ستیزه جویانه ی مردم از سوی طبقات حاکم برای دفاع از موقعیت اجتماعی خویش، نقش انگارهایی چون افتخار و حیثیت ملی را در نوشته های خود به کار گرفت. اما در اینجا باید از مارکس وبر یاد کرد که عوامل مهمّی را از دیدگاه جامعه شناسی برای چنین نظریه ای گرد آورد. وی به جنبه ی مهم قضیه اشاره کرد که قدرتهای بزرگ را به درگیری برای توسعه در آن سوی دریاها وادار کرد. ماکس وبر یادآوری کرد که منافع طبقات حاکم به دلیل آنکه گسترش قلمرو ملی به افزایش حیثیت اجتماعی، استحکام موقعیت ممتاز و اهمیّت سیاسی آنها کمک می کند به امپریالیسم وابسته است. هر سیاست موفّق آمیز امپریالیستی برای توطئه ای در خارج، حداقل در اوّلین برخورد حیثیت داخلی گروههای ممتاز و احزابی را تقویت می کند. که پیروزی تحت رهبری آنها بدست آمده است. این انگیزه که غالباً جنبه ی جامعه شناسی دارد، به احتمال قوی برای گسترش امپریالیسم مورد علاقه ی طبقه ی ممتاز حاکم بود. که از نظر «ماکس وبر» معمولاً با منافع اقتصادی آنها آمیخته بود. بخصوص گروههایی که به دنبال سودهای انحصاری بودند و با تولید و داد و ستد کالا در بازار رسمی راضی نمی شدند. ممکن است امتیازات انحصاری گوناگون بیشتر تحت شرایط سیاست امپریالیستی تحقق پذیرد. بنابراین گروههای ملی و شرکتهایی که به این گونه فرصتها احتیاج داشتند پشتیبان توسعه ی امپریالیستی محسوب می شدند.
نظریه های «شومپیتر» در مقایسه با تفسیرهای«هابسون» از امپریالیسم، بر پایه اصول نظری محکم تری قرار دارند. و به بررسی مفصّل و عمیق تاریخ جهان متّکی است. در عین حال میان فرضیه های ایدئولوژیک هر دو نویسنده در آغاز وجوه مشترکی مشاهده می شود. شومپیتر نیز مانند: هابسون ،لیبرال و رادیکال با گرایشهای «سوسیالیستی» بود. اما مجذوب دورنمای مارکسیسم نشد و نیز همانند: هابسون پیرو سر سخت «دکترین کلاسیک تجارت آزاد» بود. به عنوان مثال: از نمونه ی بریتانیایی اقتصاد سرمایه داری استفاده کرد که مشارکت در آن به روی همه ی جهان باز بود. شومپیتر نتیجه میگیرد ،که امپریالیسم محصول سرمایه داری نیست بلکه نوعی بازگشت به نیاکان در عصر سرمایه داری و باقیمانده ای از تحوّلات تاریخی ما قبل سرمایه داری و ساختارهای سیاسی آن دوران است. شومپیتر امپریالیسم را موضع گیری بی هدف دولت برای گسترش قهر آمیز و بی پایان تعریف می کند. بر اساس این نظریه امپریالیسم نتیجه ی منافعی نیست که پیرو روندهای مشخص اقتصادی است. بلکه نتیجه روانی رفتار حکمرانان اشرافی است. به عبارت دیگر، امپریالیسم نتیجه ی و سوسه ها و تمایلات جنگجویانه طبقه ی حاکمه ای است که در روند تاریخ تا درجه ی بالایی رشد کرده و به امتیازات اجتماعی دست یافته است. بنابراین منافع نامعقول و تمایلات طبیعی ناشی از جنگ و تصرف معنی واقعی امپریالیسم است. از اینرو شومپیتر امپریالیسم نو را بقایای ساختارهای سیاسی به جا مانده از دوران پادشاهی های مطلقه می داند. سرمایه داری طبیعتاً ضد امپریالیسم است و بنابراین نمی توانیم گرایشهای امپریالیستی را که در جهان وجود دارد در ذات سرمایه داری بدانیم بلکه باید این گرایشها را عواملی بیگانه به شمار آوریم که از خارج وارد جهان سرمایه داری می شوند. و توسط عوامل غیر سرمایه داری حمایت می شوند. بدین ترتیب در اقتصاد بشدت متمرکز ، سرمایه داری و یا دقیقتر، کالا و سرمایه می تواند به طور یقین تجاوز گرانه و علنی برای عملکرد امپریالیستی و جنگهای امپریالیستی باشد.(مومسن،1388،13)
به هر حال نظریات شومییتر هنوز هم نقطه عطفی برای تفسرهای امپریالیسم نو به شمار می آید.در شناخت نظریات هابسون بیان می شود که ، هابسون اوّلین کسی بود که انگیزه های اقتصادی را عامل ظهور و رشد امپریالیسم می دانست. که بسیاری از سیاستمداران بعد از وی تحت تأثیر افکار او قرار گرفتند. هابسون امپریالیسم را محصول گروه فشاری می دانست که با مؤسسات مالی خاصی در ارتباط بودند. این مؤسسات بیشتر از آنکه نگران مخاطرات ناشی از سرمایه گذاری صنعتی در خانه باشند، خواهان تضمین بازگشت بهره های وامهای خارجی خود بودند. و از این روی از گسترش استعماری به عنوان روشی برای اطمینان یافتن از تضمینهای دولتی امنیت سرمایه گذاریهای خود استقبال می کردند. هابسون این ویژگیها را مشخّصات کارخانه های تسلیحاتی کار خانه های بزرگ برای تجارت صادراتی و تجارت کشتیرانی می داند. اما تأکید می کند که آشکارا مهمترین عامل اقتصادی در امپریالیسم پر شور با رشد قابل ملاحظه ای در درآمدهای ناشی از سر مایه گذاری خارجی همران بوده است. تا ملّت بریتانیای کبیر هر ساله بیشتر و بیشتر به ملّتی مبدل شود که با خراج خارجی زندگی خود را می گذراند. و طبقاتی که از این خراج بهره مند می شوند، اشتیاق هر دم بیشتری به استفاده از سیاست عمومی، منبع عمومی و نیروی عمومی برای گسترش حوزه ی سرمایه گذاری خصوصی خود و محافظت و بهبود سرمایه گذاری کنونی خود نشان دهند. هابسون در گفتاری که خصوصیّت او را نسبت به سرمایه مالی بیش از سرمایه داری نشان می دهد، به طور کلی توانایی بالقوّه ای برای حرکت در مسیری پر مخاطره را دارد، می افزاید: سیاست اروپا تا آنجایی که مورد نظر است ،در دست مردان منفردی قرار دارد که از نژاد خاصی هستند. مردانی که در قدرتمندترین گروه سازمانی متّحد شده اند و همیشه نزدیکترین و سریع ترین دسترسی را به یکدیگر دارند و در قلب سرمایه تجاری هر دولتی نشسته اند. (احمدپور،1386،52)
هابسون به این مسئله می پردازد که سرمایه داران مالی که از سرمایه گذاری در خارج سود می برند و در داخل اقتصاد نیز از نفوذ سیاسی بسیاری برخوردارند. سیاستهای توسعه طلبی امپریالیستی را از طریق دولتی که حافظ منافع سیاسی است، به مردم بریتانیا تحمیل می کنند. منافع اقتصادی ملت بریتانیا قربانی منافع اقلیت کوچکی از مردم گردیده است که کنترل منابع مالی را در دست دارند و به نفع خود از منابع مالی استفاده می کنند. اگر چه امپریالیسم نو به نفع ملّت بریتانیا نبود. لکن برای طبقات بخصوص و رشته های بخصوصی از صنعت سود آور بوده است. اگر هزینه ی وسیع نظامی ،جنگهای پر هزینه، سیاست خارجی خطرناک، کنترل و محدود کردن اصلاحات اجتماعی در داخل بریتانیا، به ملّت صدمه زده است، در مقابل منافع پاره ای از گروهها، صنایع و مشاغل را افزایش داده است. علاوه بر اینها صاحبان شرکتهایی که برای فروش منسوجات، سخت افزارها، ابزار، ماشین آلات، مشروبات الکلی، توپ و تفنگ در بازارهای جدید یعنی در سرزمینهایی که بریتانیا ضمیمه ی خود می سازد. با هم رقابت می کنند، و همگی از سیاستهای امپریالیستی دولت بریتانیا سود می برند. به هر حال مهمترین عامل اقتصادی در امپریالیسم اثرات مربوط به سرمایه گذاری است. هر کشور پیشرفته ی صنعتی علاقمند می شود که سهم بیشتری از سرمایه اش را در خارج از محدوده ی سیاسی خود در کشورهای خارجی یا در مستعمره ها سرمایه گذاری کند و در آمد روز افزونی از این منبع به دست آورد. هابسون عقیده دارد که هسته ی اصلی سرمایه داری بین المللی را چند گروه تشکیل می دهند. یکی، سرمایه داران مالی که از سهام و منابع خود برای سفته بازی در بازار پول استفاده می کنند. دیگری، مؤسسات بزرگ بانکی، و دلّلالان سهام مؤسساتی که به کار تنزیل اوراق بهادار اشتغال دارند. و نهایتاً، سازمان دهندگان وام می باشند.
به نظر «هابسون» امپریالیسم سیاستی است که سرمایه ی مالی برای بدست آوردن سود بیشتر دنبال می کند و برای تحصیل سود بیشتر، دیگران را نیز آگاهانه به دنبال خود می کشد. هابسون در بررسی ریشه های اقتصادی امپریالیسم نشان می دهد که ارزش اقتصادی تجارت با مستعمرات، در مورد بریتانیا بیش از حدّ تخمین زده شده است و تصرّف سرزمینهای جدید باعث افزایش تجارت نشده است. اگر چه هابسون ضرورت پاره ای از بازارهای خارجی را برای بریتانیا قبول دارد اما تصوّر می کند که اگر اهمیّت تجارت خارجی کاهش یابد به نفع بریتانیا خواهد بود. هابسون در تحلیل اقتصادی امپریالیسم نیز آشکارا چند نکته ی معتبر را ارائه می کند. امّا در این تحلیل مرتکب اشتباههایی نیز می شود. در واقع، وی در کتاب خود روابط تولیدی سرمایه داری را در نظر می گیرد و انتقاد خود از امپریالیسم را روی توزیع در آمد متمرکز می کند. و امیدوار است که توزیع در آمد را از طریق سیاستهای مالی و اجتماعی تغییر دهد.
بدون شک اینکه هابسون به طور مستقل و بر خلاف جریانات تفکّرات اقتصادی معاصرش پاره ای از تضادهای امپریالیسم را آشکار ساخته به کار وی ارزش بسیاری می دهد. هابسون در نوشته های دیگر خود کاربرد نظریه اش را توسعه داده وآن را کاملتر می سازد. امّا مفهوم اساسی نظریه ی وی تغییر نمی کند. و در مقدمه ای که در سال1938 برای کتاب « امپریالیسم » نوشته است، هنوز هم در این باره صحبت می کند که سود سریعتر از مزد و تولید سریع تر از مصرف افزایش می یابد. در این زمان وی بیشتر ترجیح می دهد که در باره پس انداز بیش از حد و نه مصرف غیر کافی، سخن گوید. وی نوشته است: انگیزه ی پس انداز بیش ازحد غالباً به وسیله ی عدم توانایی دریافتن استفاده ی سود بخش به شکل خرید ماشین آلات و غیره محدود می گردد. اما پس انداز بیش از حد از سوی دیگر در جستجوی بهره برداری از قدرت سیاسی برای یافتن مستعمره ها و تحت الحمایه و سایر مناطق برای توسعه طلبی امپریالیستی تبدیل به یک سیاست ملی و آگاهانه می گردد.(ساعی، 1390،ارزیابی نظریه هابسون)
ایدئولوژی چیست؟(تعریف ایدئولوژی)
ایدئولوژی یعنی فلسفه ی سیاسی و اجتماعی که در آن توجّه به عمل به اندازه ی نظر، و گاه بیش از آن اهمیّت دارد. ایدئولوژی سیستمی از اندیشه ها است که هم می خواهد جهان را توضیح دهد و هم دگرگون کند. به عبارت دیگر ، هر ایدئولوژی طرحی آرمانی از جامعه دارد ، که پدید آوردن آنرا از هواداران آن خواستار است. (آشوری،1378،52) واژه ی « ایدئولوژی » نخستین بار به ابتکار « دستوت دوتراسی » به کار رفت و در طی سده ی نوزدهم به عنوان یک مفهوم کاملاً گسترش یافت. دستوت نخستین نویسنده ای بود که در ( سال 1796 ) از واژه ی ایدئولوژی استفاده کرد و آنرا به معنای علم عقاید به کار برد. موضوع این علم مشخص ساختن منشاء عقاید است. در این کار، باید پیش داوری های «متافیزیک » و دینی را کنار نهاد. پیشرفت علمی در صورتی امکان پذیر است که بتوان از عقاید نادرست اجتناب کرد. نخستین کوشش برای توصیف هوش آدمی، از لحاظ علمی و مشاهده ای را «لاک » تشخیص می دهد. پس از لاک، « کوندیاک » عقاید او را کامل کرد و توسعه داد. و به همین سبب می توان وی را بانی واقعی « ایدئولوژی به مثابه علم » دانست. بجاست به این نکته اشاره کنیم که ابداع واژه ی ایدئولوژی کما بیش همزمان با آغاز کاربرد اصطلاح «علم الاجتماع » در آن زمان بود.(لارین ، 1380،11)
البته ایدئولوژی در قرن نوزدهم کاربرد گسترده ای نداشت تا زمانی که پس از مرگ مارکس کتاب ایدئولوژی آلمانی « مارکس و انگلس » در ( سال 1927) انتشار یافت. آنها ایدئولوژی را « آگاهی دروغین » تعریف کردند. ـ یعنی تحریف واقعیت ـ که واقعیت مبارزه طبقاتی ، و تحریف، اندیشه های مسلط طبقه ی حاکم است . این امر سبب گردید که « کارل مانهایم » (1936- 1929) در کتاب «ایدئولوژی و یوتوپیا» نظریه هایش را در مورد جامعه شناسی معرفت ، یعنی اندیشه هایی در باره ی اندیشه ها و نظامهای فکری در زمینه اجتماعی خاص بوجود آورد. وی ایدئولوژی را « سبکهای اندیشه» درباره ی پدیده های اجتماعی تعریف کرد. و بنابراین، این موضوع را مطرح کرد که مارکسیسم خود یک ایدئولوژی است. « تالکوت پارسونز » ایدئولوژی را یک نظام اعتقادی که اعضای یک جمع در آن اشتراک دارند، و نیز طرحی تفسیری در نظر می گرفت که گروههای اجتماعی از آن استفاده می کنند. تا جهان را برای خود فهم پذیر سازند. «دانیل بل» ایدئولوژی را تبدیل اندیشه ها به اهرمهای اجتماعی تعریف می کنند. (راش،1377،203)
مارکسیستهای روسی قرن بیستم پیرو «لنین »و بلشویکها ، ایدئولوژی را به معنای پیروی از عقاید و اعتقادات تعریف کرداند. و برای آن ماهیّتی طبقاتی قائل شده اند، و بر این اساس مدّعی شدند که هم «ایدئولوژی پرولتاریایی » وجود دارد که واقع بین و آینده نگر است. و هم « ایدئولوژی بورژوازی » که مجموعه ای از عقاید کاذب و وهم آلود است. در سالهای دهه ی شصت و هفتاد قرن بیستم ،ایدئولوگهای « نئو لیبرال » مدافع رژیمهای سرمایه داری اروپایی ـ آمریکایی در مبارزه با رقیبان مارکسیست خود ، بیشتر بر وجوه انعطاف ناپذیر و هیجانی ایدئولوژی تکیه کردند. و جهت نفی حس مبارزه و آرمانگرایی ، هر نوع اعتقاد به انقلاب گری و مبارزه جویی را « ایدئولوژی زدگی » و رفتار ایدئولوژیک نامیده و به لحاظ تبلیغاتی به تخطئه آن پرداختند.آنها در این رویکرد، ایدئولوژی را عبارت از نظامی بسته و « غیر منعطف» از عقاید که بر هیجانها و عواطف تکیه دارد و ماهیتاً خرد ستیز است.(زرشناس،1383،64)
ایدئولوژی در عین حال که کاربرد زیادی دارد، یکی از مشکل ترین مفاهیم اجتماعی و اصطلاحی است که هم در محافل علمی و آکادمیک و هم در بحثهای روزمره دارای معانی متعددی است، این واژه را به آرمان، انگاران، اندیشه‏ورزی، مرام، مسلک، اعتقاد مسلکی، پندارها و اندیشوارگی ترجمه کرده‏اند. (بریجانیان ،1371، 393) به اعتقاد « بشلر» تمامی تعریفهای ایدئولوژی الزاماً دلخواهانه است.ژان بشلر ایدئولوژی را حالاتی از آگاهی می داند که با عمل سیاسی پیوند دارد. به بیان دیگر هر صورتی از آگاهی که وارد عمل سیاسی شود جنبه ی ایدئولوژیک به خود خواهد گرفت.
ایدئولوژی به صورت کلماتی بیان می شود که میزان استحکام و پیچیدگی آن می تواند از حد یک شعار ساده تا یک نظام فکری پیچیده تغییر کند. صورت ظاهری ایدئولوژی هر چه باشد، دو عامل را می توان در آن تشخیص داد. هسته ی پیش زبانی و گفتاری که هسته را بیان می کند. این هسته از یک سو در شهوت معینی و از سوی دیگر در ارزش خاصی متبلور می شود. بعبارت دیگر، ایدئولوژی گفتاری است جهت دار که از طریق آن شهوت خود را در ارزش تحقق می دهد. در مجموع ایدئولوژی نوعی گفتار جدالی است که شهوت به کمک آن می خواهد ارزش را با اعمال قدرت در جامعه تحقق دهد. (بشلر،1370،75)
بنابراین ایدئولوژی، آگاهی و تصوراتی است که طبقه ی حاکم از واقعیتها بنابر موقعیت و منافع خود دارند. یعنی ایدئولوژی محصول طبقات اجتماعی است. « ریمون آرون » درکتاب « افیون روشنفکران » ایدئولوژی را مرکب از واقعیاتی می د اند که ظاهراً تحت نظم در آمده اند و شامل تفاسیر، آرمانها و پیشگوییها می باشد. (قوام ،1372،75)
«هانا آرنت» در کتاب توتالیتاریسم، ایدئولوژی را چنین تعریف می کند: ایدئولوژیها به خاطر خصلت علمی شان شناخته شده اند، آنها رهیابی علمی را با نتایج ماهیّتاً فلسفی درمی آمیزند و مدّعی می شوند که یک فلسفه ی علمی هستند. از واژه ی ایدئولوژی چنین برمی آید که یک ایده می تواند موضوع یک علم گردد، درست همچنان که حیوانات موضوع جانورشناسی هستند. و پسوند « Logi » در ایدئولوژی دال بر چیزی جز همان نیست. « Logi»یعنی شرح علمی ایده ، بدین تعبیر یک ایدئولوژی باید هم یک علم دروغین و هم یک فلسفه ی دروغین باشد، که باز هم از حدود فلسفه و همچنین از مرزهای علم پافراتر می گذارد. (آرنت،1392، ۳۲۳ )
ایدئولوژی در نهایت تصمیم گیری برای آینده ی انسانها است. رسالت هر ایدئولوژی در این است که که برای منافع بنیادی دراز مدت این یا آن طبقه، ویا قشر اجتماعی جامعه، اساس و پایه تئوریک بوجود بیاورد. و بیانگر آن به شکل اندیشه و تفکری منسجم باشد. و هدفهای پیشرفت اجتماعی را تدوین کند. ایدئولوژی رسمی مجموعه ای است از افکارمثل: علم، هنر، فلسفه و معتقدات اخلاقی ، مذهبی و سیاسی ، که به تناسب ساختار اقتصادی جامعه فراهم می آید. و « روابط تولید » را تعریف می کند. بنابراین ایدئولوژی روش فکری ، اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی خاص با کلّیه نظریات ، هدفها و مسائل مربوط به آن را می گویند. (بخشی،1379،265)
مفهوم و ویژگیهای ایدئولوژی:
در معنا و مفهوم عامیانه، « ایدئولوژی » را مجموعه ی عقاید و باورهای یک فرد و یا دستور العملها و احکام اجرایی مبتنی بر جهان بینی می دانند. (زرشناس،1382،63) در ادبیّات سیاسی ، ایدئولوژی به مفهوم عقیده یا « نظر سیاسی » تعریف شده است. و برخی آن را به مجموعه ای اندیشه ها درباره زندگی،جامعه ویا حکومت اطلاق می کنند که با گذشت زمان بر اثر کثرت استعمال به صورت اعتقاد مسلم و وجه مسلم و وجه مشخص گروه یا حزبی خاص در می آید. به بیان دقیقتر ایدئولوژی به مفهوم نظام فکری و عقیدتی می باشد که بر واقعیتهای خارجی قابل اعمال می شود. (قوام،1372،75) ایدئولوژی گاه در معنای سنجیده و گاه به معنای ناسنجیده به کار می رود. در معنای ناسنجیده برای هر گونه نظریه متوجه به عمل ویا هر کوششی برای نزدیک شدن به مسائل سیاسی در پرتو دستگاهی از ایده ها به کار می رود. اما معنای سنجیده آن همان معنایی که دستوت تراسی در نظر داشت «دانش ایده ها» نزدیک است. مارکس در برخی از نوشته هایش بویژه در کتاب « ایدئولوژی آلمانی » ایدئولوژی را به صورت مفهومی زشت و دشنام گونه به کار می برد.که از معنای ناپلئونی آن دور نیست. ـ عقاید کاذب و ناصواب ـ مارکس در این کتاب ایدئولوژی را به معنای آگاهی دروغین به کار می برد. بدین معنا ایدئولوژی دسته ای از باورهاست که مردم خود را با آن می فریبند. و تصویری نادرست از جهان و امور در ذهن می آفرینند. ایدئولوژی به نظر مارکس دیدگاهی است که مردم بر طبق آن جهان را معنا می کنند. و ناگزیر ربطی به واقعیات امور ندارد. بلکه هر ایدئولوژی جهان بینی است که برای بیان خواستها و سودهای یکی از «طبقات اجتماعی» بکار می رود. و به همین دلیل ربط آن به واقعیّت جهان و سیر حقیقی تاریخ نسبی و مشروط به مرحله ی اجتماعی ـ تاریخی پدید آمدن هر ایدئولوژی است. بدین معنا هر طبقه ی اجتماعی در هر دوره ی تاریخی دارای ایدئولوژی یا جهان بینی خاص خویش است. البته مارکس ایدئولوژی را همواره به معنای بد به کار نبرده است، وگاه آنرا چنان به کار می برد که گویی ایدئولوژی می تواند در بردارنده ی حقیقت باشد. مارکسیستهای سده ی بیستم که معنای ایدئولوژی را یکسره دور انداخته اند و از مارکسیسم در مقام ایدئولوژی یاد می کنند. و آن را « ایدئولوژی طبقه ی کارگر » می دانند که به زعم ایشان در بر دارنده ی حقایق ازلی و ابدی مربوط به انسان و تاریخ و جهان است. در برخی از کشورها ی کمونیست، « مؤسسات ایدئولوژیک » بر پا است، که « فیلسوفان حزبی » را « ایدئولوگ » می نامند. مارکسیسم ـ لنینیسم نمونه عالی و کامل یک ایدئولوژی است.(آشوری،1376،54)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.