نظام خویشاوندی

دانلود پایان نامه

«ساختارگرایی ادبی در دهۀ 1960 شکوفا شد و در آغاز کوششی بود به منظور به کار بستن روشها و دریافتهای «فردینان دو سوسور»، بنیانگذار زبانشناسی ساختاری نوین در عرصه ادبیات.» (ایگلتون، 1380:132)
ساختارگرایی ادبی را از لحاظ تاریخی به دو مرحلهی مشخص تقسیم میکنند:
1- جنبش شکلگرایی روس: این جنبش در نخستین دهههای سدهی بیستم شکل گرفت و موضوع اصلی پژوهش در آن، شکل اثر ادبی بود. این جنبش از دو انجمن ادبی زاده شد: اولین به نام «انجمن زبانشناسی مسکو» در سال 1915 به ابتکار چند دانشجو، به ریاست «رومن یاکوبسن» تشکیل شد و دیگری در «پتروگراد» به نام «انجمن پژوهش زبان شعری» در سال 1917 با همکاری «یاکوبینسکی»، «ویکتور شکلوفسکی» و «بوریس آیخنباوم» بنیانگذاری شد.
هدف اصلی شکلگرایان، جستجوی روشی بود که به کمک آن آثار ادبی تنها از دیدگاه ادبیات تجزیه و تحلیل شود. آنها، خود متن را موضوع اصلی بررسی خود قرار میدادند و هر گونه چشمانداز بیرونی چون زمینههای تاریخی، اجتماعی و روانشناختیِ پیدایش آن را فرعی و در درجهی دوم اهمیت قرار میدادند. شکلگرایان ادبیات را نوع خاصی از زبان تلقی میکردند و عقیده داشتند که تقابلی بنیادی میان زبان ادبی و زبان عادی است. به دلیل تأکید خاصی که شکلگرایان به شکل یا صورت یا فرم متون ادبی داشتند، مخالفین، به استهزاء آنها را فرمالیست خواندند. فرمالیستها دیگر معنی شکل را در ارتباط با محتوا در نظر نمیگیرند، درحالی که قبلاً تصور میشد که شکل قالبی است که محتوایی در آن ریخته شده است. منتقدان اغلب تنها به محتوا توجه میکردند.
«شکل یا فرم برای فرمالیستها به هر عنصر اثر ادبی دلالت میکند، البته در ارتباط با عناصر دیگری که یک اثر را تشکیل میدهند. بنابراین فُرم به معنی هر عنصر اثر ادبی است به شرط اینکه نقشی(fonction) در کل نظام (systeme) این اثر ایفا کند.» (بالایی و کوییپرس، 269،1378)
با گذشت زمان، شکل نه تنها در چارچوب یک متن، بلکه در ارتباط با نظامهای بزرگتری از ادبیات مانند تاریخ ادبیات نیز بررسی شد؛ چنانکه تاریخ ادبیات را نه به عنوان مطالعه زندگینامه و افکار نویسندگان مختلف، بلکه به عنوان تاریخ پیدایش شکلهای تازه میدانستند. جنبش شکلگرایی توسط رژیم استالینی که اصول این مکتب را مغایر با اصول مارکسیسم میدیدند، در سالهای آخر دههی 1920 از هم پاشید؛ زیرا مارکسیسم معتقد بود که باید تمام پدیدههای انسانی و فرهنگی را به وسیلۀ اقتصاد توضیح داد، در حالیکه هدف فرمالیستها توضیح ادبیات تنها به وسیلۀ ادبیات بود. از آن پس کانون مطالعات شکلگرایان به «چک و اسلواکی» منتقل شد و در انجمنی به نام «انجمن زبانشناسی پراگ» تداوم یافت. شخصیتهای برجستۀ این انجمن «یاکوبسن»، «یان موکارفسکی» و «رنه ولک» بودند. آثار این نویسندگان، پلی میان فرمالیسم روسی و ساختارگرایان جدید به شمار میرود.
2- ساختارگرایی نوین: این جنبش از دهۀ 1950 به بعد در فرانسه شکل گرفت و در زمینههای گوناگون مانند مردمشناسی، فلسفه، روانکاوی و سخن ادبی به کار برده شد. این مکتب، پژوهش خود را بر اساس الگوی زبانشناسی ساختاری «فردینان دو سوسور» قرار داد. «لوی استروس»، مردمشناس مشهور فرانسوی، از پایهگذاران ساختارگرایی نوین به شمار میرود.
«ساختارگرایی عمدتاً به واسطۀ انسانشناسی «کلود لوی استروس» وارد صحنۀ فکری فرانسه در دهۀ 1960 شد. کار در زمینۀ زبانشناسی ساختاریِ پس از «سوسور»، «لوی استروس» را به این نتیجه رساند که برای نخستین بار یک علم اجتماعی میتواند روابط ضروری را تدوین کند.» (مکاریک، 1383،175)
او برای نخستین بار، الگوی زبانشناسی ساختاری «سوسور» را در تحلیل پدیدههای فرهنگی چون اساطیر جوامع بدوی، نظام خویشاوندی و آداب و رسوم غذا خوردن به کار گرفت. از منتقدان و نظریهپردازان برجستۀ این مکتب، «رولان بارت»، «ژرار ژنت»، «آ.ژ.گریما»، «کلود برمون» و «تزوتان تودورف» را میتوان برشمرد.
ساختارگرایی ادبی
ساختارگرایی ادبی در پی کشف و بررسی «نشانههای اثر ادبی» و ساختارهای صوری آن است که دلالتهای اثر ادبی را امکانپذیر میکند. ادبیات با زبان، نشانهها و صورتهای زبانی شکل میگیرد و آن را به عنوان ابزار خود به کار میگیرد؛ اما این به این معنا نیست که ساختار ادبیات و زبان یکی است. ادبیات در چارچوب زبان محصور نمیماند، بلکه از آن فراتر میرود و زبان ویژۀ خود را مییابد و پیام ویژۀ خود را از طریق نشانهها و قاعدههایی که خود میآفریند، بیان میکند. زبان ادبی از بندهای دستوری و نحوی و معناشناختی رهایی مییابد و فراتر میرود. از دیدگاه ساختاری، ویژگیهایی که به زبان ادبی شکل میدهد و آن را از زبان عادی متمایز میکنند، عبارتند از:
1) ساختارهای ثانوی که روی ساختارهای عادی زبان قرار میگیرند و به تعبیری، به آن «قاعده افزایی» میگویند. علوم و فنونی مانند عروض، بدیع، بیان و معانی مثالهایی از این مقولهاند.
2) انحرافهایی که نسبت به ساختار عادی زبان ایجاد میشود و آن را «هنجار گریزی» نیز میگویند. این هنجارگریزی میتواند در حوزۀ معنایی یا نحوی زبان انجام شود.
ساختار روایت در متون داستانی از مقولۀ قاعده افزایی است. روایت و ابعاد آن، نظیر داستان، طرح، شخصیتپردازی و… ساختارهای کلان و فراجملهای هستند که بر روی ساختارهای عادی زبان بنا میشوند و در مناسبات درون متنی، فراتر از ساختارهای واجی، هجایی، واژگانی و نحوی شکل میگیرند. به دلیل این که نوع متن مورد بررسی در این پژوهش فیلمنامه است و فیلمنامه نوعی از انواع ادبیات داستانی به شمار میرود، لازم میدانیم در اینجا به بحث روایت و روایتشناسی ساختارگرا نیز بپردازیم.
«روایتشناسی ساختارگرا»
بررسی و مطالعۀ «روایت» و گونههای آن از قدمتی دیرین برخوردار است. در کتاب «جمهوری افلاطون» مطالبی دربارۀ شیوۀ روایت آمده است؛ به ویژه در «رسالۀ فنّ شعر ارسطو»، که یکی از کهنترین و مهمترین منابع پژوهش در زمینۀ نقد و نظریۀ ادبی است، نکات دقیقی دربارۀ شعر و تفکیک آنها از لحاظ وسایط، موضوع و شیوۀ تقلید (محاکات) آمده است. برای مثال ارسطو وجه تمایز حماسه از تراژدی و کمدی را در این مطلب دانسته است که تقلید در حماسه، نه به وسیلۀ کردار اشخاص، که به واسطۀ نقل و روایت انجام میپذیرد.
«ارسطو در فصل سوم «بوطیقا»، میان بازنمایی یک ابژه (یک «سرگذشت») توسط راوی و بازنمایی آن توسط شخصیتها تمایزی قائل شد و این نخستین گام در قلمرو روایتشناسی بود.» (مکاریک، 149،1383)
«روایتشناسی مجموعهای از احکام کلی دربارۀ ژانرهای روایی، نظامهای حاکم بر روایت (داستانگویی)، و ساختار پیرنگ است.» (همان)
در دهههای اخیر اصول نظری و فنون ادبیات روایی، با عنوان «نظریۀ ادبیات داستانی» یا «روایتشناسی» مورد توجه و بررسیهای بسیار گستردهای قرار گرفته است که مهمترین و پویاترین شاخۀ این مطالعات، سنّت ساختارگرایی ادبی است که شامل دستاوردهای شکلگرایی اروپایی و ساختارگرایی فرانسوی میگردد. از چهرههای برجستۀ روایتشناسی ساختارگرا میتوان «ولادیمیر پراپ»، «رولان بارت»، «آ.ژ.گریما»، «ژرار ژنتن»، «کلود برمون» و «تزوتان تودورف» را نام برد.
اکنون به ذکر پاره ای از نظریات برخی از این افراد میپردازیم:
ولادیمیر پراپ
«ولادیمیر پراپ» یکی از صورتگرایان روسی بود که ثمرۀ مطالعات خود را در کتاب «ریختشناسی قصههای پریان» در سال 1928 منتشر کرد. او پیشرو مطالعۀ نظاممند پیرنگ بوده است و در تحلیل یک متن، دقت علمی فراوان به خرج میداد؛ این مطلب از اصطلاح «ریختشناسی» که در عنوان کتابش به کار برده، آشکار است. خود او در پیشگفتار کتابش چنین نوشته است:
«واژۀ ریختشناسی (morphology) یعنی بررسی و شناخت ریختها. در گیاهشناسی اصطلاح ریختشناسی یعنی بررسی و شناخت اجزاء تشکیل دهندۀ گیاه و ارتباط آنها با یکدیگر و کل گیاه و به عبارت دیگر ریختشناسی در اینجا به معنی ساختمان گیاه است.
اما منظور از ریختشناسی قصه چیست؟ به ندرت کسی به امکان چنین مفهومی اندیشیده است.
با وجود این، امکان دارد که به بررسی ریختهای قصه پرداخت و این بررسی همان اندازه دقیق خواهد بود که ریختشناسی شکلِ موجودات آلی.» (پراپ، 17،1368)
«پراپ» در بررسی یک صد قصۀ عامیانه روسی، در پی کشف ساختار بنیادی این قصهها بود. روش کار وی عبارت بود از: «توصیف قصهها بر پایۀ اجزای سازای آنها و همبستگی این سازهها با یکدیگر و با کل قصه.» (همان، 49)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.