نظام سرمایه داری

دانلود پایان نامه

4- شورویها خود را به صورت دوست مردم مستعمره وانمود می کنند، بدان منظور که آنها را به بردگی بکشند. به نظر آمریکاییها کمونیستها حقیقت را تحریف می کنند. فاسد و مادیگرا هستند. البته مردمان آمریکا خوب هستند و صلح می خواهند.(کگی،ویتکف،1382، 83)
«بر گرفته از نیویورک تایمز، 5 سپتامبر،1961،ص5»
در رابطه با اتحاد شوروی باید اذعان داشت که ، سیاست همزیستی مسالمت آمیز که نقطه عطفی در پیروزی سیاست خارجی شوروی است. اگر چه در تئوری و عمل سعی میشود به لنین به عنوان خالق آن نسبت داده شود، اما چنین نیست. البته تداوم و پیوستگی این نظریه عملا ًبا او شروع شده است.(روریش،1372،252)
همزیستی مسالمت آمیز که در دهه ی شصت از طرف رهبرا ن شوروی ارائه شد، برای حل مناقشات میان دولتهای بزرگ بدون توسل به جنگ می باشد. که هدف شوروی انتقال تمامی جوامع فئودالیسم به سرمایه داری، سپس به سوسیالیسم بر اساس تعلیمات مارکسیسم ـ لنینیسم بود. متأسّفانه به دنبال این سیاست، بحران کوبا وارد مرحله ی جدیدی شد.(قوام،1372،149)
به این معنی که نصب مخفیانه ی موشکها در کوبا، درسال 1962، و آغار جنگ ویتنام در همان زمان و شروع یک مسابقه ی تسلیحاتی نا محدود، بر امکان همزیستی مسالمت آمیز ابر قدرتها سایه افکند. که جدّیترین آن مسئله ی کوبا بود. با آنکه رقابت جهت امتیاز و نفوذ ادامه می یافت. ولی حفظ وضع موجود نیز تلویحاً مورد قبول قرار گرفت.چون هیچ یک از ابر قدرتها تمایل به دست یازیدن به جنگی جدید را جهت کسب منافع ژئو استراتژیک جدید نداشتند.ولی بحران کوبا باعث شد که آمریکا سلطه ی شوروی بر اروپای شرقی را بپذیرد. با زمامداری «ریچارد نیکسون» و انتصاب «هنری کیسینجر» به عنوان مشاور امنیت ملی ، آمریکا رهیافت جدیدی را در قبال سد بندی آزمود .که بر چسب «تنش زدایی» را به خود گرفت . یعنی محیطی که رقبا بتوانند اختلافاتشان را تخفیف و مشخّص نمایند، و نهایتاً از رقابت به سوی همکاری پیش بروند. نگرانی هر دو نسبت به قدرت یافتن چین ، و خطر حمله ی هسته ای که به نابودی متقابل می انجامید باعث شد، نیکسون و کیسینجر طوری پیوند را طرح بکنند، که توسعه ی روابط اقتصادی ، سیاسی و استراتژیک بین ایالات متّحده و شوروی را در یک سرنوشت مشترک به هم پیوند بزنند. در نتیجه تمام همکاری هر دو به هم وابسته می گردد. مانند: کنترل تسلیحات.(کگی،ویتکف،1382،92)
بدین ترتیب دوره تنش زدایی بین سالهای( 1963ـ 1979 ) با پایان یافتن بحران کوبا شروع شد، و با اعلامیه ی هلسینکی(امنیت و همکاری اروپا) در سال 1975 به اوج خود رسید.که با شرکت کلّیه ی کشورهای اروپایی ، شوروی، آمریکا و کانادا تشکیل شده بود.که نقش اصلی کنفرانس هلسینکی بین المللی کردن مسائل و تثبیت مرزهای اروپا بود.که زیر سلطه ی شوروی قرار داشت. و اما دوره ی جنگ سرد جدید دیگری نیز با ورود قوای شوروی به افغانستان شروع شد. که تا سال 1985 تا زمامداری گورباچف ادامه یافت. در این دوره مهمترین مسائل دو امپریالیسم، مسائل نظامی موشکهای اروپایی یا «ارومیسل» و ابتکار دفاع استراتژیک یا «جنگ ستارگان» آمریکا بود. که نشان می داد اساس اختلاف دو امپریالیسم فقط مسائل نظامی می باشد.
با ظهور قدرت جهان سوم در قالب «جنبش عدم تعهد» در دهه های شصت و هفتاد، رقابت و کشمکش بین دو اردوگاه در قالب مسائل نظامی ، و گسترش مناطق نفوذ در کشورهای جهان سوم بود. (نقیب زاده،1384،265-277) کشورهای جهان سوم، گرفتار برنامه‌های توسعه‌ای تجویزی از سوی مراکز – توسعه از بالا- شدند و قدرتهای سابق اروپایی نیز در پی بازیابی توان سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی پیشین برآمدند. بر اثر بسترسازیهای ساختاری استعمارگران جدید برای اعمال مداخله و سلطه در مناطق مختلف جهان، مفاهیمی از قبیل همکاری، وابستگی و نظارت، به لحاظ مفهومی و مصداقی دچار تغییر شدند.(عیوضی ،1385، 44)
نظام دو قطبی جهانی، ابعاد سیاسی مهمّی نیز دارد. در شرایطی که جهان ظاهراً بطور مساوی میان دو مرکز اصلی قدرت تقسیم شده است، هر تغییر کوچک به نفع یکی از طرفین که مثلاً ناشی از دگرگون شدن وفاداری یک کشور ثالث باشد، اهمیّت نمادین قابل توجهی را خواهد یافت. هر نمونه از این دستاوردها ممکن است طرف ذینفع را به تلاش بیشتر در سایر مناطق تشویق کند. شاید دیگر دولتهای مرتبط با قدرت ضعیفتر به این نتیجه برسند که داشتن چنین پیوندهایی نا بخردانه بوده است. و باید با طرف بالنده مصالحه کنند. هر دو ابر قدرت از تأثیر «دومینو» در هراس می باشند. یعنی وحشت دارند که از دست دادن یک موضع ، مسلسل وار به از دست دادن سایر مواضع را به دنبال داشته باشد. حوادثی که می تواند باعث بروز جریاناتی شود که خساراتی بسیار بهمراه دارد. هنری کیسنجر با اشاره به مداخله ی شوروی در آنگولا در سال 1975 چنین استدلال کرد که آمریکا پاسخ خویش به معارضات شوروی را محدود به مناطق حیاتی سازد. این نوع اقدامات شوروی نوعی وضعیت بین المللی بوجود خواهد آورد که در آن موازنه به ضرر آمریکا رقم خواهد خورد. و یا بزرگترین زورآزمایی را ایجاب کرده وآمریکا را به یک پادگان نظامی تبدیل خواهدکرد. (مکفرلن،1393،35) سیاست شوروی مبنی بر حمله به نقاط ضعف امپریالیسم آمریکا یعنی رژیمهای دست نشانده ی آمریکا در کشورهای جهان سوّم که در بیانات سال 1976 برژنف در بیست و پنجمین کنگره ی حزب کمونیست شوروی متبلور یافت. به «دکترین برژنف» مشهور شد.که کشورهای جهان سوم را صحنه ی کشمکشهای آینده آمریکا و شوروی قرار می داد. شوروی بر آن بود که از طریق روی آوردن رژیمهای سوسیالیستی در کشورهایی که چه به دلیل وجود حزب کمونیست مانند: «افغانستان»، و چه به دلیل وجود نیروهای انقلابی پیشرو مانند: آنگولا،یمن جنوبی، و یا به دلیل وجود فرهنگ انقیاد پذیری مثل: «حبشه». زمینه های مناسب و مساعدی وجود دارد که شوروی تفکّرات سوسیالیستی را در جهان افزایش دهد.(همان،278)
در سالهای 1950 به بعد خسارات و مصائب ناشی از درگیری اتمی بین مسکو و واشنگتن بحدّی بود که هیچ کدام قادر به تحمل آن نبودند.- که بعدها در دوران گورباچف طرح پروستریکای وی به دلیل عدم بودجه ی کافی ناشی از تحمیلات تسلیحات اتمی با شکست مواجه شد. البته مخارج سنگین اتمی، یکی از دلیلهای شکست طرح گورباچف بود.- و اقدام به هر نوع درگیری به معنای خودکشی محسوب می شد. و این امر باعث شد که هر دو ابر قدرت با کنترل درگیریها و از گسترش آن به صحنه ی بین المللی جلو گیری بکنند. بدین ترتیب از محیط آکنده به دشمنی به میزان قابل ملاحظه ای ثبات به چشم می خورد.(جباری،بیتا،168)
سرانجام اصلاحات اقتصادی و سیاسی و همچنین کاهش بودجه ی نظامی ، از سیاست گذاریهایی بود که گورباچف در عرصه ی داخلی و خارجی انجام داد. که باعث گفتگو ها میان بلوک غرب و شرق بر سر توافقی مبنی بر کنترل تسلیحات نظامی گردید. همچنین روش گورباچف برای حفظ منافع بلوک شرق تشکیل خانه ی مشترک اروپایی ، ایجاد ائتلاف میان کشورهای اروپای شرقی و غربی در برابر آتلانتیک گرایی و پیمان ناتو بود. نتیجه ی این اقدام توافق ریگان و گورباچف بر سر کاهش پنجاه در صدی نیرهای هسته ای استراتژیک هر یک ، از طریق یا کاهش نیروهای هسته ای میان برد بود. که در مذاکرات ژنو حاصل شد. به دنبال خروج نیروی نظامی شوروی از افغانستان در بهار همان سال وزیران دفاع کشور های عضو ناتو حاظر شدند به استقبال تغییر آئین نظامی روسیه بروند. چند روز بعد از خروج نیروهای روس از افغانستان گورباچف مبادرت به امضای توافق نامه ای دو جانبه آزمایش های هسته ای کردند. ( الهه کولایی 1368، ۳۸ )
به هر حال با روی کار آمدن گورباچف عادی سازی روابط آمریکا و شوروی با سرعتی تند پیش می رفت. جنگ سردی که در اروپا آغاز شده بود در همانجا به پایان رسید. تمامی حکومتهای کمونیست بلوک شرق- شوروی در اروپای شرقی انتخابات دموکراتیک را اجازه دادند. اصول بازار آزاد سرمایه داری جای سوسیالیسم را گرفت. دیوار برلین فرو ریخت و آلمانیها وحدت یافتند. پیمان ورشو پایان پذیرفت. و شورویها خودشان نیز اصلاحات را به منظور بر قراری دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد شدت بخشیدند.(کگی،ویتکف،1382،97)
لازم به ذکر است که تمایل به سوی بازار جهانی ،از زمان لنین با روابط تجاری و اعطای امتیازات به روشهای سرمایه داری، با تکنولوژی پیشرفته و پیچیده ای وجود داشت. تا شوروی بتواند به وسایل و ابزار تولیدی پیشرفته ای دست یابد.(روریش،1372،252) شورویها به همکاری با کشورهای غربی و حمایت اقتصادی آنها چشم دوختند. در همان سال با پایان یافتن جنگ خلیج فارس که با رضایت شوروی نیز انجام گرفته بود، جورج بوش اعلام کرد: که ما می توانیم جهان تازه ای را در افق دیدمان مشاهده نماییم. و یک جهان تک قطبی را رهبری بکنیم. (کگی،ویتکف،1382،97) با این همه نظریه پردازانی مانند: «مایکل هارت» و «آنتونیو نگری» برای نامیدن نظام کنونی- پس از اضمحلال نظام سوسیالیستی- واژه ی امپراتوری را برگذیدند.(سمیر، 1385،40)
تفکّر نئو مارکسیستها در قرن بیستم:(مکتب فرانکفورت)
می توان شکل گیری این مکتب را به مثابه ی پاسخی در برابر احساس نیاز روشنفکران جناح چپ به ارزیابی مجدد نظریه ی مارکسیستی به ویژه رابطه بین نظریه و عمل در شرایط جدید دانست. مؤسسه فرانکفورت بخشی از یک جنبش فکری وسیعتر موسوم به مارکسیسم غربی به شمار می‌رفت. که خصیصه ‌های اصلی آن از یکسو ارائه تفاسیر مجدد عمدتاً فلسفی و هگلی از نظریه مارکسیستی درباره جوامع سرمایه داری پیشرفته و از سوی دیگر ارائه دیدگاهی کاملاً انتقادی نسبت به تحوّلات جامعه و دولت در جمهوری سوسیالیستی شوروی بود. (باتومور، ۱۳۷۰، 12)
این مکتب بر خلاف مارکسیسم راست کیش، بر اقتصاد سیاسی و نقش رهایی بخش طبقه ی کارگر ، و بر جامعه شناسی ، روانشناسی سیاسی و نظریه ی فرهنگ تأکید دارد. اما با روی کار آمدن نازیها در آلمان اعضای آن به ایلات متحده رفتند. ( مشیر زاده،1390،214) فیلسوفانی چون (ماکس هورکهایمر، تئودور آدور نو ، هربرت مارکوزه، اریش فروم، والتر بنیامین، یورگن هابرماس ) پیروان مارکسیسم نو یا مکتب فرانکفورت می باشند. (آشوری،1378،295)
مکتب فرانکفورت را از جمله به دلایل زیر، نئو مارکسیستی و ریویزیونیستی خوانده اند.
1- انتقاد کردن از نظریه جبر اقتصادی.
2- تحلیل روانشناختی فرویدی در نظریات اجتماعی مارکس.
3- عدم اعتقاد به امکان براندازی انقلابی نظام سرمایه داری از طریق مبارزات طبقه ی کارگر.
4- تأکید بر اهمیّت فرهنگ به جای تأکید بر اهمیّت عوامل اقتصادی.(بخشی،1379،221)
از فیلسوفان مکتب فرانکفورت اشاره ای مختصر به نظرات «هربرت مارکوزه» و «یورگن هابر ماس» می شود. «هربرت مارکوزه» نقدی از سوسیالیسم شوروی انجام می دهد و این نظر را مطرح می کند که در اتحاد شوروی واقعیّات اجتماعی با مارکسیسم نظری انطباق وارده نشده است. بلکه بر عکس این مارکسیسم بوده که با واقعیت شوروی منطبق شده است . و مارکسیسم در روسیه از شکل انقلابی به محافظه کارانه تغییر شکل داده است . بوروکراسی دولتی در شوروی به عنوان نماینده ی منافع اقتصادی گروه های خاصی بود، به نظر مارکوزه مارکسیسم نمی تواند مسؤلیّت همه تحوّلاتی را که در اتحاد شوروی پیش آمده بود بپذیرد. به عقیده ی او بویژه در شرایط گذار و انتقال و انقلاب ، از اهمیّت عوامل زیر بنایی و روبنایی و اقتصادی و ساختاری در تعیین مسیر تحوّلات کاسته می شود. و بر عکس بر وزن و اهمیّت عوامل روبنایی ذهنی و ارادی فزونی می گیرد. (بشیریه،1376،222)
«مارکوزه» در کتاب «انسان تک ساحتی» اظهار کرده است. دو طبقه ی اصلی جامعه سرمایه داری یعنی بورژوازی و کارگران صنعتی چون کارگذاری موثر در جامعه، ناپدید شده اند. و هیچ نوع خاص تسلّط طبقاتی و جود ندارد. در عوض سلطه از طریق قدرت غیرشخصی – عقلانیّت علمی تکنولوژیکی- که جریان تولید را مطرح می کند، اعمال می شود. از نظر وی تسلّط بر طبیعت از طریق دانش و تکنولوژی، شکل جدیدی از تسلّط بر بشریّت را ضروری می کند. جامعه ی جدید خود به خود در اثر تکنولوژیکی شدن امور و روابط که به بهره بری مادی بیشتر انسان می انجامد، توسعه می یابد. به عبارت دیگر جامعه سازی در نزاعی برای زنده ماندن و استثمار انسان و عقلانیّت علمی و طبیعی صورت می گیرد. انسان تک ساحتی انسانی است که پیشرفت فنی، چون به صورت نظامی تام از تسلّط و هماهنگ سازی در می آید، صورتی از قدرت و زندگی پدید می آید. که ظاهراً نیروهای مخالف نظام را با خودِ نظام سازگار می کند. و هر گونه اعتراضی را که بنام امیدهای تاریخی آزادی از رنج تسلّط صورت گیرد، شکست می دهد. یا باطل می کند. پیشرفت فنّی و تکنولوژی در جامعه ی جدید بجای آنکه به آزادی و تسلّط انسان بر طبیعت بینجامد، عاملی در بهره کشی بیشتر انسانها شده است.
از نظر «مارکوزه» تکنولوژی، تعیین کننده ی ساختار جامعه است. از رهگذر تکنولوژی، فرایندهای فرهنگ، سیاست و اقتصاد در هم می آمیزند. و سیستمی بوجود می‌آورند که با دخالت در شئون زندگی شأن انسان را می بلعد. و هر جهشی را واپس می زند. از نظر او سیطره تکنولوژی به حاکمیت و نفوذ سیاسی مبدّل می شود. از طرفی رفاه و مصرف گرایی در جامعه ی صنعتی عاملی در فرمانبری و رام کردن طبقه ی کارگر و جنبش کارگری و در نتیجه، نفی تضاد طبقاتی شده است
از نظر مارکوزه انسان دارای بعد ماشینی شده است. و ابعاد دیگر شخصیت او از بین رفته است. اخلاق، زبان، فرهنگ، هنر و عواطف همه از حاکمیّت تکنولوژی متأثر شده اند. و در نتیجه تفکّر تک ساحتی، در جامعه ی تک ساحت ایجاد شده است. نتیجه ی تفکّر تک ساحتی، انسان تک ساحتی و جامعه تک ساحتی است.که تکنولوژی عامل مسلّط در آن می باشد. (ارمکی، ۱۳۷۶، 149)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.