نظام سرمایه داری

دانلود پایان نامه

برخی از ایدئولوژیها مخلوق شخصیتهای «کاریزماتیک »‌هستند. کسانی که قدرتمند و توسعه طلب بوده، دیدگاههای ساده‌ای از جهان دارند و به عنوان قدرتهای بزرگ فکری و تصوّری تلقّی می‌شوند. ایدئولوژیها به عنوان یک اعتقاد از جانب کسانی پذیرفته می‌شوند که آنرا به عنوان یک حقیقت و واقعیّت همیشگی قبول می‌نمایند. بعضی از شخصیّتها اساساً ایدئولوگ می‌باشند. چنین افرادی دائماً برای ارایه ی تصویری منظّم و آشکار از جهان و مکانی واضح و مشخّص‌هستند، همانند اینکه در هر وضعیّتی چه چیز درست و چه چیز غلط می‌باشد. آنان باید قادر باشند تا هر آنچه را که اتّفاق می‌افتد با پیشنهادات صریح، آماده و قابل اجراء (که از پیش فرضی اصولی نشأت می‌گیرد) توضیح بدهند. اشخاص دیگر تحت شرایط بحرانهای عمومی و خصوصی که مؤیّد نیاز برای جهت دادن به نظم ادراکی و اخلاقی می‌باشد، ایدئولوگ گردیده‌اند. و زمانی که بحرانها فروکش نمایند، چنین افرادی نیز کمتر ایدئولوگ می‌شوند. یک ایدئولوژی بدون وجود الگوهای عمومی اخلاقی و داوریهای پیشین ـ یعنی نظریّات و اعتقادات وابسته به آنها- نمی‌تواند به وجود آید، و یا به عبارت دیگر، نمی‌تواند یک سنّت فرهنگی را بوجود آورد. یک مذهب عقلانی شده، پیش شرطهای ایده‌آلی را برای ظهور یک ایدئولوژی (که نخستین پیش شرطها مربوط به تقدیس و ترویج آن می‌باشد) فراهم می‌آورد. این واقعیّت که یک ایدئولوژی وجود دارد. متضمّن دو نکته ی دیگر است. یکی سنّت ایدئولوژیک را شکل می‌دهد. و دیگری ایجاد حالت بسیطی از مشربهای ایدئولوژیک است که می توانند به وسیله ی رقابت تسریع شوند. این ایدئولوژیها و جهت گیریهای ایدئولوژیک در تمامی فرهنگهای بزرگ وجود دارند. آنها غالباً در فرهنگ غرب وجود داشته‌اند. تلاش دائمی سنّت آمرانه ی غیر قدیم و سنّت رستگاری مذاهب و بویژه مسیحیت، یک سری مشارب فرهنگی را بوجود آورند که در دوره ی مسیحیت در غرب بدان رجعت شد. و دنیوی شدن عصر جدید نیز تغییری در آن ایجاد ننمود. در حقیقت رشد سواد و طبقات تحصیل کرده و فرهیخته و عقلایی شدن سیاست به همراه اعتقادات ایدئولوژیک گسترش یافتند. گسترش آراء و عقاید غربی در آسیا و آفریقا (در خلال مسائل دیگر) موجب گسترش و انتشار فرهنگ ایدئولوژیک نیز گردید.(توحیدفام،19،1381)
ایدئولوژی در زبان یونانی و در « فلسفه افلاطون » معادل صورت عقلانی ازلی واحدی است که مترجمین عرب زبان آن را مثال عقلانی ، و مجموعه ی آن را « مُثُل » نامیدند . در نظر افلاطون موجودات کثیر متغیّر عالم محسوس، از روی ایده ها ساخته شده اند. (زرشناس،63،1383) افلاطون و ارسطو ایدئولوژی دولتهای کوچک ، یعنی دولت شهرها را مورد بررسی قرار داده بودند. نظرات و آرمانهای آنها نفوذ گسترده ای در سراسر دوران باستان داشت. اما خود زمینه ی تفکر سیاسی، یعنی واقعیّت سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی دستخوش تغییرات بنیادی شده بود زیرا دولت شهرها اهمیّت خود را از دست داده بودند. به جای آن دولتهای بزرگ ـ اسکندر وامپراتوری رُم ـ به مثابه ی نقطه ی عزیمت بدیهی برای تدوین ایدئولوژیهای جدید سیاسی پدید آمده بودند. (لیدمان،51،1379)
نیکلو ماکیاولی « Niccolo Machiavelli» ـ فیلسوف سیاسی ایتالیا ـ پیشرو ایدئولوژیهای مدرن به شمار می آید. تاریخ نویسانی که از ماکیاولی به عنوان یک نظریّه پرداز غیر اخلاقی یاد می کنند، براین باورهستند که او آرمان جمهوری خواهانه داشت. روسو « Jean Jacques Roussea» از کتاب«شهریار» ماکیاولی به عنوان راهنمایی برای جمهوری خواهان یاد کرد. ماکیاولی در این رؤیا به سر می برد که در ایتالیای مدرن، احیای یک جمهوری به قداست « روم » قدیم را مشاهده می کند. او پیشنهاد می کند که چنین امری فقط به وسیله ی انقلابی که توانایی از بین بردن دشمنانش را داشته باشد، میسّر است. ماکیاولی نخستین کسی بود که ایدئولوژی را به ترس و وحشت ملحق نمود. اما در شأن یک عالم سیاسی نبود که نقش یک ایدئولوگ را ایفا کند.
انگلستان سده ی هفدهم جایگاه خاصی را درتاریخ ایدئولوژی بخود اختصاص می دهد. هر چند ایدئولوژیها از استعداد کامل به مفهوم محدود آن یعنی اندیشه ی سیاسی برخوردار نبودند، امّا با این حال فراهم آوردن خصوصیّات و ویژگیهای ایدئولوژیک را آغاز نموده اند. پیشرفت سریع نیروهای انقلابی در خلال سده ی هفدهم، تقاضاهایی را برای این نظریّات بوجود آورد تا اعمال افراطی را که در اغلب موارد رخ می نمود، توصیف و توجیه کنند. کتاب دو رساله درباره ی حکومت جان لاک نمونه ی بارزی از ادبیّات مدوّن جهت توصیف حقوق فرد در مقابل مطلق گرایی و یا به عبارتی استبداد بود. رشد نظریّه انتزاعی ـ تمایلی فزاینده در ایجاد سیستمها و سیاستهای مباحثه گر برحسب اصول ـ در سده ی هفدهم ، ظهورشیوه های ایدئولوژیک را نشان می دهد. مقولات ایدئولوژیک در مباحث و گفتمانهای سیاسی، به طور معمول با رشد استفاده ی مفاهیمی همچون حق و آزادی،وآرمانهایی که بر حسب سیاستهای عملی و واقعی مورد قضاوت قرار می گیرند همراه هستند. همانگونه که اشاره شد، اصطلاح ایدئولوژی برای نخستین بار در انقلاب فرانسه توسّط دوتراسی به عنوان تعریف مجملی برای آنچه که او دانش آرا و عقاید، می نامید بکار رفت. او این طرز تفکّر را از شناخت شناسی فیلسوفانی هچون لاک « Lock» و کندیاک « Condillac » وام گرفت. در نظر این فلاسفه دانش انسانی همان « دانش آرا و عقاید » بود. اندیشه ی دوتراسی بیش از همه مدیون فیلسوف انگلیسی فرانسیس بیکن « Francis Bacon »است. که معتقد بود: وظیفه علم تنها توسعه ی گسترش معلومات و دانش بشری نیست، بلکه بهبود و اصلاح زندگی انسان در زمین است. «دانش آرا و عقاید» رسالت ویژه ای داشت و آن خدمت به انسان از طریق نجات وی بوسیله ی رها کردن او از افکـارمغرضانه و تبعیض آمیز و آماده کردن او برای حاکمیّت عقل بود. دوتراسی و دیگر یاران وی یک سیستم آموزش ملّی بوجود آوردند و معتقد بودند که این سنّت، فرانسه را به یک جامعه ی عقلایی و علمی مبدّل خواهد ساخت. آموزش این عدّه با اعتقادی شدید به آزادی فرد و برنامه ای دولتی ،همراه شد. تا اینکه تحت حکومت دیرکتوار- شورایی – « Directory » 99-1795 به دکترین رسمی جمهوری فرانسه تبدیل شد.
ناپلئون در ابتدا از دوتراسی و یارانش حمایت کرد ولی با مخالفت این گروه از فیلسوفان با بلند پروازیهای امپراتوری وی، از روی نکوهش و اهانت به آنها لقب «ایدئولوگ» داد. و حتّی تا به آنجا پیش رفت که در دسامبر1812 علّت شکستهای نظامی فرانسه را به نفوذ و تأثیر ایدئولوژیستها نسبت داد.(توحید فام ، 48،1381 ) ناپلئون که در آغاز در هدفها و مقاصد انستیتوی فرانسه و ایدئولوژیها سهیم بود، نخستین کسی بود که با هوشیاری کافی اصطلاح ایدئولوژی را در مفهومی منفی به کار برد. ناپلئون از دوستان اوّلیه اش که نمی توانستند افراط کاری های مستبد افرادش را بپذیرند، سرخورده شد، و به آنان بر چسب ایدئولوژیست زد. با این معنی توهین آمیز که آنان روشنفکران غیر واقع بین و نظریه پردازی هستند که از عمل سیاسی غافل می باشند. (لارین،25،1385)
به قول کارل مانهایم، از آن پس کلمه ی «ایدئولوژیست» معنایی توهین آمیز به خود گرفت. با وجود اینکه دوتراسی قصد داشت ایدئولوژی را واژه ی خشک و تکنیکی معرّفی نماید، امّا وابستگیهای درونی و احساسی وی به دانش آرا و عقاید و ارزشها و اهداف اخلاقی تا به اندازه ای بود که واژه ی ایدئولوژی در نهایت موجبات تحسین و تمجید از وی را فراهم آورد. از این لحظه به بعد بود که ایدئولوژی نقش دوگانه ای را به عنوان واژه ای دو پهلو ـ تمجید و توهین ـ نه تنها در فرانسه بلکه در آلمان، انگلستان، ایتالیا وتمام زبانهای دنیا که این واژه به آن زبانها ترجمه شده بود ایفا کرد. برخی از تاریخ نویسان فلسفه، سده ی نوزدهم را عصر ایدئولوژی نام نهاده اند، البته نه به دلیل استفاده گسترده واژهی مزبور در این دوره، بلکه بدین علّت که بسیاری از اندیشه های هر عصر به لحاظ ویژگیهایی که دارند از اندیشه های غالب سده های قبلی متمایز می باشند، به گونه ای که هم اینک می توان آنها را ایدئولوژیک نامید. موضوع ایدئولوژی همواره یکی از مباحث جدال برانگیز بوده است. می توان استدلال کرد که قسمتی از این جدال ناشی از عدم توافقی است که در تعریف واژه ی ایدئولوژی میان اندیشمندان وجود دارد. ( توحید فام،1381،48)
تکامل ایدئولوژیهای سیاسی در قرن نوزدهم:
درقرن نوزدهم ایدئولوژیهای سیاسی مدرن، لیبرالیسم، کنسرواتیسم، و سوسیالیسم تکامل یافتند. البته ریشه های فاشیسم و نازیسم نیز در قرن نوزدهم است. تکامل این ایدئولوژیها در این قرن به این معنا نیست که تفکّر سیاسی کاملاً جدیدی در این عصر شکل گرفت. کنسرواتیسم را می توان به میزان زیادی واکنشی در برابر فلسفه ی روشنگری قرن هیجدهم دانست. لیبرالیسم را می توان ادامه ی سنّت فکری لاک از یک طرف و آدام اسمیت از طرف دیگر ارزیابی کرد. و پیشینه ی سوسیالیسم نیز به سنّتهای فکری در سده های گذشته باز می گردد. این ایدئولوژیها در این قرن به موازات هم تکامل می یابند. در مقابل نظریه ی دولت کنسرواتیسم ، نظریه ی فرد باوری لیبرالیسم شکل می گیرد. در مقابل خواست کار آیی لیبرالیسم، سوسیالیسم رفاه وکنسرواتیسم پدید می آید، و در مقابل نظریه ی مبارزه طبقاتی سوسیالیسم نظریه ی هماهنگی طبقاتی تحت هدایت دولت شکل می گیرد.
« بدین ترتیب ایدئولوژیهای متفاوت از هم تأثیر می پذیرند. لذا نمی توان هر یک را جداگانه مطالعه کرد، زیرا یک نظریه به مثابه ی پاسخی بر نظریه ی دیگری ممکن است واقع شود. » ایدئولوژیهای (قرن 19) در اروپا تکامل می یابد، کاملترین و همگون ترین شکل لیبرالیسم در انگلستان شکل می گیرد. بزرگترین اندیشمند « کنسرواتیسم »، « هگل » از آلمان می باشد، در حالی که سوسیالیسم اوّلین نمایندگان خود را در فرانسه و انگلستان می یابد. تفاوت میان انگلستان، آلمان و فرانسه در زمینه ی صنعتی ، تکامل اجتماعی ، سنّتهای سیاسی و فلسفی اندک نبود. اما این اختلاف زیاد هم نبود که گرایشهای اصلی ایدئولوژیک نتوانند در کشورهای متفاوت نمایندگان خود را بیابند. انگلستان به لحاظ اقتصادی از فرانسه و به میزان بیشتری از آلمان پیشرفته تر بود. صنعتی شدن در انگلستان در «قرن 18» در فرانسه چند دهه بعد در « قرن 19» و در ایالات متفاوت آلمان از این هم دیرتر آغاز شد. انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789، آن حادثه سیاسی است که بطور کامل بر بحثهای سیاسی متفکّرین آغاز قرن نوزدهم سایه افکنده است. کنسرواتیسم مدرن، حرکت و تحول انقلاب به سوی حکومت وحشت و حکومت مطلقه ناپلئون را دلیلی محکم برای اثبات این تز می داند. که یک ملّت نمی تواند با شورش و انقلاب گذشته ی خود را به دور بریزد. امّا متفکّرین محافظه کار مانند: هگل، از نمایندگان ارتجاع بدین صورت متمایز می شوند که خواستار بازگشت به شرایط سیاسی قبل از ( سال 1789) نیستند. کنسرواتیسم مدرن همانند: لیبرالیسم وسوسیالیسم سرشار از اندیشه های پیشرفت و تحوّل خواهی است. برای لیبرالیسم انقلاب نتیجه ی طبیعی حکومت استبدادی و آن نظامی است که طبقات بالا در از امتیازات ویژه برخوردارند. لیبرالیسم در تلاش نیل به بازار آزاد و آزادی بیان است . و ایده ال سیاسی خود را در « پارلمانتاریسم » انگلستان می بیند. بدین جهت لیبرالیسم در انگلیستان به طور کلّی نیرویی هوادار بقای نظام جامعه ، ولی در قارّه ی اروپا ،نیرویی انقلابی می شود. سوسیالیستها « انقلاب فرانسه» را نخستین نمونه ی یک انقلاب بورژوازی و در واقع مدل واره ی انقلابهای سوسیالیستی آینده می بیند. ایدئولوژیهای « قرن 19» صرفاً بر پایه مناسبات اساسی اجتماعی و اقتصادی یا بر پایه پیچیدگیهای فرا گیر سیاسی شکل نگرفته اند. اندیشه های متخاصم که فضای فکری قرن نوزدهم را می ساختند. مُهر خود را بر شکل گیری این ایدئولوژی زدند. یعنی تضاد بین آنها موجب تکوین ایدئولوژیهای سیاسی شد. ( لیدمان،1379،190)
لیبرالیسم یک نیروی قدرتمند انقلابی به شمار می آید، « ناپلئون » در جریان تدوین قوانین فرانسه به اصل برابری مدنی پایبند ماند. « اشرافیّت » عنوان خود را حفظ کرد، اما اغلب امتیازات سیاسی و اقتصادی خود را از دست داد. با آنکه ناپلئون به احیای دوباره مذهب کاتولیک به عنوان دین رسمی فرانسه اقدام نمود ، آزادی عبادت را برای کلیمی ها و پروتستانها به رسمیّت شناخت. حتّی اروپائیان از اینکه ناپلئون با فتح کشورهایشان آنها را از نظم اجتماعی « آریستوکراسی » نجات داد، ابراز خشنودی می کردند. برای مثال: پیروزی ناپلئون بر کشور پروس در ( سال 1806 ) سبب بروز اصلاحات گوناگون در پروس شد. که از آن می توان به منسوخ شدن سرواژ « servage » در این سرزمین اشاره نمود. درشروع سالهای1800، امپراتوری بریتانیا هنوز در حال گسترش بود. مستعمرات سیزده گانه ی آمریکا به استقلال رسیده بودند. امّا بریتانیا، همچنان هند، کانادا و استرالیا را در کنترل خود داشت و دیری نگذشت که سرزمینهای وسیعی در قارّه ی آفریقا هم به تصرّف انگلیسیها در آمد. «انقلاب صنعتی» هم سبب شد که انگلستان بزرگترین قدرت صنعتی جهان شود. در حدود (سال 1750 ) اختراع ماشین آلات جدید، کشف نیروی بخار و شکل گیری خط مونتاژ و سایر روشهای تولید انبوه، نیروی تولیدی را افزایش فراوان داد. در این شرایط بازرگانان انگلیسی می توانستند مواد خام از قبیل پنبه را وارد کشور کنند. و محصولات تهیه شده از آنها را ، در داخل و خارج از کشور به فروش برسانند، که این کار سود هنگفتی را عاید انگلیسیها کرد. بریتانیای کبیر با ترکیبی از امپراتوری و صنعت ، تبدیل به کارگاه جهانی شد تا در ( قرن 19 ) بزرگترین قدرت امپریالیستی جهان شود. (بال،داگر،1384،108) برخی از تاریخ گزاران فلسفه ، قرن نوزدهم را عصر ایدئولوژی نامیده اند. و علّت آن پراکندگی اندیشه هایی است که می توان آنها را ایدئولوژیک نامید. زیرا جهت عمل و تأکید بر عمل در آنها قویتر از نظر آزماییهای فلسفی ناب است.(آشوری،1378،53)
سیر تاریخی ایدئولوژی لیبرالیسم :
اندیشه ی لیبرالیستی در روند تاریخی خود بسیار کند رشد یافت ، امّا آنگاه که اندیشه ی قدیمی دولت اقتدار گرا را پشت سر گذاشت ، به ایدئولوژی مسلّط سده ی نوزدهم و قرن بیستم تبدیل شد. در چهار چوب ایدئولوژی لیبرالیسم، آزادی فردی در برابر قدرت دولت قرار گرفت و در راه ایجاد محدودیتهای قانونی بر حوزه ی عملکرد دولت و جلوگیری از دخالتهای آن به کار رفت. البتّه در چهار چوب شعارهای حزبی، ممکن است لیبرالیسم با گذشت زمان منسجم و قویتر شود.(ویلفرد،1375:261) لیبرالیسم ، اصلی ترین ، پردوام ترین و مهمترین ایدئولوژی عصر مدرن و نظام سرمایه داری است. لیبرالیسم ایدئولوژی ای است که در یک سیر تدریجی از حدود قرن هفدهم به بعد در اروپا تکوین یافته است. و عملاً رهبری انقلابهایی نظیر جنگهای استقلال آمریکا به ( سال 1776 ) میلادی و انقلاب فرانسه به ( سال 1789) میلادی را بر عهده گرفته است. (زرشناس،1383،213)
لیبرالیسم از ابتدای تکوین خود نظریه‌ای بوده است علیه آمریت‌طلبی «authoritarianism » بنابراین، در دوره‌ی قدیم کلیسا و حکومتهای خودکامه و در دوره‌ی جدید فاشیسم و کمونیسم و به‌تازگی اهل شریعت (به تعبیر غربیها- بنیادگرایان) از دشمنان طبیعی آن محسوب می‌شوند. اربابان کلیسا «لیبرالها» را طرفدار «بی‌بند و باری جنسی» و کمونیستها و فاشیستها آنان را طرفدار «سرمایه‌داری» و «دشمن مردم» قلمداد می‌کردند. لیبرالها نیز در مقابل مخالفان خود را مرتجع و دشمن آزادی قلمداد می‌کنند. اما واقعیّت این است که لیبرالیسم، گذشته از دشمنان طبیعی و به دور از مناقشات ایدئولوژیکی، ناقدانی دارد که فاشیست نیستند. و آنان را فاشیست نیز نمی‌توان گفت. (البته این مخالفان یا ناقدان بیشتر متفکّر هستند تا وابسته به احزاب سیاسی.)
یکی دانستن «لیبرالیسم» با «سرمایه‌داری» (اگر چیز بدی باشد) نیز بطور منطقی صحیح نیست، گرچه سرمایه‌داری بزرگترین پشتیبان معنوی و فکری خود را در لیبرالیسم می‌یابد. ظهور این دو مقارن با یکدیگر بوده است. متفکّرانی که اندیشه‌های آنان درباره ی آزادی، ایدئولوژی سیاسی لیبرالیسم را قوام بخشیده اند، عبارت‌ هستند از: جان لاک (۱۷۰۴– ۱۶۳۲)، ایمانوئل کانت (۱۸۰۴– ۱۷۲۴)، بنجامین کنستان (۱۸۳۰– ۱۷۶۷)، ویلهلم فون هومبولت (۱۸۳۵– ۱۷۶۷)، جان استوارت میل(۷۳– ۱۸۰۶)، تامس هیل گرین (۸۲– ۱۸۳۶)، لئونارد ترلاونی هابهاوس (۱۹۲۹– ۱۸۶۴) و در نیمه‌ی دوم قرن بیستم، آیزایا برلین (۹۸– ۱۹۰۹)، هربرت لایونل آدولفوس هارت (۹۲– ۱۹۰۷)، جان راولز و رانلد دورکین. «ژان ژاک روسو» را با آنکه باید قهرمان دفاع از آزادی محسوب کرد به دشواری می‌توان لیبرال گفت. در خصوص هگل نیز شک و تردید وجود دارد که او را بتوان  لیبرال گفت، گرچه می‌توان قرائتی لیبرال از فلسفه ی او به دست آورد. در این میان بزرگترین ناق

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.