نظریه روانکاوی

دانلود پایان نامه

6. بنابراین آزادی به معنای استماع یک حرفه است که من به تنهایی در خصوص آن قادر به پاسخگویی هستم. حتی به معنای قابلیت جواب‌دهی صحیح در آنجا که از من خواسته شده نیز است.
7. ایده‌هایی که در این صفحات پایانی ارائه شد، جدیدا از «Dla conscien cealaville» برگرفته شده است.
16
قطعات مقدس: بازیابی الاهیات برای یهودیان مدرن
نیل گیلمن
اسطوره یهودی
این حلقه را یک دور کامل زدیم. بحث وحی را با توجه به سه زیرموضوع – اصول، حقایق، و محتوای وحی – که به هم مرتبط هستند آغاز کردیم، به نحوی که بحث درباره هر کدام از این سه موضع ما را در قبال دیگری نیز مشخص می‌کند. بررسی تلاش‌های مختلف برای نشان دادن محتوای وحی نشان داد که دست‌کم از نظر سه تن از متفکران ما – کاپلان، روزنتسوایگ و هشل – تنها راه رسیدن به همه این سئوالات رد تفسیر کتاب‌مقدسی تحت اللفظی وحی است و اینکه هیچ توصیف انسان از خدا و فعالیت او را نمیتوان به لحاظ عینی درست دانست. بلکه همه این توصیفات را باید به صورت استعاره دانست که برای فهم اموری فراتر از طیف تجربه انسانی هستند.
استعاره اصلی تورات، استعاره‌ای که تورات به آن متکی است، این ادعا است که خدا در سینا با موسی و فرزندان اسرائیل «سخن گفت.» تصدیق ماهیت استعاری این سخن باعث می‌شود باز تعریف تورات می‌شود، به این صورت که تا حدی حاصل اجتماع انسانی است. این نکته‌ای است که کاپلان، روزنتسوایگ و هگل کردند، ولی هرکدام به روشی مجزا عمل نمودند. هرکدام از آنها سعی کردند خصلت بی‌نظیر و حجیت تورات را توضیح دهند. ولی ما نباید از اهمیت کاری که این متفکران کرده‌اند بکاهیم. فاصله میان این سه موضع و مواضع سنتی زیاد است.
هنوز تقریر سوم موضع میانه – موضعی که میخواهد میان خدا و جامعه انسانی در شکل دادن محتوای وحی تعدیل برقرار کند – از اشتغالات امروزی درباره زبان الاهیاتی و مفهوم‌سازی نشأت میگردد. بیان اولیه این موضع را می‌توان در نوشتههای فیلسوف/الاهیدانان پروتستان، پل تیلیش (1886-1965) یافت که معتقد بود همه زبانهای دینی را باید «سمبلیک» و «اسطوره‌ای» شناخت. این تعبیر به دو معنای خیالی و غیرواقعی («اسطوره» شکست‌ناپذیری نیویورک) و حکایات افسانه‌ای [قدیم] (مانند «اسطوره» ادیپ) فهم می‌شود. ولی محققان و عالمان علوم اجتماعی از این کلمه به صورتهای متفاوت استفاده می کنند.
افسانه ساختاری است که از طریق آن جامعه انسانی تجربه خود را سامان‌دهی می‌کند و شکل میدهد. جهان «آن بیرون» به خودی خود به‌نحو کاملاً عینی بر ما معلوم نمی‌شود و از الگوهای معنادار خاصی پیروی نمی‌کند. تجربه ما از دنیا معامله پیچیده بین چیزی است که از «خدا» به ما میآید و شیوه‌ای است که ما آن را میسازیم یا آن را این‌گونه «خوانش می‌کنیم.» اسطوره‌ها به ما امکان مشاهده نظم و ترتیب میدهند. آنها ابتدا با «خوانش» سرگذشت جوامع خلق میشوند و با تلاشهای اولیه برای شکل دادن توضیح دادن یا معنا گرفتن از تجربه طبیعت و تاریخ شروع میشوند. به تدریج هرچه ساختار اسطوره تکمیل شود و با تجربه جاری ما تأیید شود اصلاح میشود و به نسلهای آینده منتقل میشود. در متون رسمی «شرعی یا قانونی» تجسم می‌یابند و برای آنها حجیت فرض می‌شود. در شکل نهاییاش نیمه مشهود میشود و راه مواجه شدن با دنیا میشود.
مثلاً اسطوره و افسانه روان انسان در قلب نظریه روان‌کاوی فروید جای دارد. قبل از فروید دانشجویان عملکردهای انسان با سیلی از رفتارهای انسان مواجه شدند که هیچ ایدهای از نحوه ارتباط آنها و طرح‌ و معنای آنها نداشتند و نمیدانستند کدام رفتار نشانه بیداری است وکدام رفتار نرمال است و چرا مردم این‌گونه رفتار میکنند. دانشمندان رفتار انسان نمیدانستند دنبال چه چیزی باشند، چه داده‌هایی ارزش دارند، و چه داده‌هایی بی ربط هستند. یا چه «واقعیت‌هایی» به تفسیر نیاز دارند.
نقش فروید سامان‌دهی به این داده‌ها در قالب الگوها بود. او واقعیت‌های علمی را شناسایی کرد و نشان داد چگونه این رفتارهای مختلف شکلهای قابل پیش‌بینی به خود میگیرند. سرانجام فروید با تصویرش از روان انسان به اید، اگو و سوپراگو، و همچنین خودآگاه و ناخودآگاه، محرک ادیپ و غیره اشاره کرد و توضیح داد که چگونه و چرا مردم این‌گونه رفتار میکنند. تا امروز با همه اصلاحاتی که انجام شده است، ما هنوز از اسطوره فرویدی برای «خوانش» و شناخت رفتار انسان استفاده میکنیم.
برای لحظهای تفاوتی بین شیوه عملیات افسانه در علم و دین را کنار بگذارید. نمونه فروید سازنده است. اسطوره تجربه را نظم میدهد و توضیح میدهد چگونه شکلها و فرمها طرحهای معنادار خاص را نشان میدهد. به طور کلی تجربه آشکار را با آشکار کردن دنیای نهفته در تجربه معمولی نشان میدهد – به این دلیل است که افسانه ذهنی یا تخیلی به نظر می‌آیند. آیا واقعاً اید یا اگو وجود دارند؟ آیا ناخودآگاه بخشی از روان است؟ خلاصه، آیا فروید این مفاهیم را کشف کرد؟
در حقیقت او هر دو کار را کرد. او توانست بعضی طرحهای رفتار انسان را مشاهده کند چون آنها در جایگاه اول قرار داشتند و در کنار الگوهای دیگری قرار داشتند که با هیچ الگوی آشکار دیگری تناسب نداشتند. ولی ذهن خلاق، تصوری و مبتکر او توانست این الگوها را شناسایی و انتخاب کند که مهم بودند و نشان دهد آنها با یکدیگر ارتباط دارند تا کل معناداری تشکیل دهند.
هرچه اسطوره جهانی‌تر باشد – سعی در توضیح امور بیشتری دارد – خلاقانه‌تر و ابداعی‌تر است، و بنابراین خیالی‌تر به نظر میرسد. ولی هرچند افسانه ویژگی ذهنی و شخصی دارد، اصلاً نمیتوان آن را با واقعیتی که نشان میدهد قیاس کرد و دقیقاً نمیتوان گفت صحیح است یا غلط – این‌ها درباره امور خیالی صدق نمی‌کند. ما اصلاً نمیتوانیم خارج از اسطوره باشیم و ربط آن را با واقعیت ارزیابی کنیم. مسئله اصلی این نیست که افسانه وجود ندارد، بلکه این است که اسطوره چیست، زیرا بدون اسطوره تجربه ما بی‌معنا خواهد بود. ولی هر اسطورهای با تجربه معلوم میشود، هر چند تجربه را شکل میدهد.
افسانهها خاص جوامع هستند. در حقیقت، افسانهها جامعه را میسازند. وقتی آنها را در شکل روایتی می‌بینیم، «ماجرای» جامعه را نشان می‌دهند، نحوه شکلگیری جوامع را نشان میدهند و نشان میدهند با سایر جوامع چه تفاوتی دارند و چگونه تاریخچه متمایز و سرنوشت خود را میشناسند و چه چیزی سیستم ارزش را بوجود آورده است. افسانه حیث متمایز و خاص هر جامعه را می‌سازد.
افسانههای دینی برای جوامع دینی اینگونه عمل میکنند. آنها پاسخهای خاص جوامع را به سئوالهای نهایی انسان میرسانند: چرا من اینجا هستم؟ معنا یا هدف تجربه من چیست؟ چگونه از پس گناه، درد، میل، جنسیت، و روابط بین فردی برآیم؟ وقتی من بمیرم چه اتفاقی میافتد؟ افسانهها با جوامع صادق هستند و رفتار مردم را تحریک می‌کنند و حس تعلق و دوستی به وجود میآورند. چون آنها از بیشتر لایههای وجودمان برخواستهاند، پس آنها می‌توانند به هر روشی ما را تحریک کنند. مردم به خاطر افسانههای خود می‌میرند، پس قهراً به آنها وابسته‌اند.
افسانههای دینی در متون آمدهاند، در کتابهای مقدس که تقریرهای دارای حجیت اسطوره‌های عام را در خود دارند و آزمون ارتباط با نسلهای بعدی هستند. آنها افسانهها را نشان میدهند و رویدادهای مهم زندگی انسان را نشان می‌دهند. آنها آداب و آیینهایی را طرح می‌کنند. آداب و آیین برای تولید آداب دینی خاص هستند که افسانه را به واقعیت میآورند و آن را وارد زندگی انسان میکنند، مثل passovev seder و مراسمهای یهودی.
اگر افسانهها ذهنی و متأثر از ساختار [وجودی] انسان هستند، پس به چه معنا «درست و حقیقی» اند؟ چرا یکی را به دیگری ترجیح میدهیم؟ آیا پاسخ سادهای برای این سئوالات وجود دارد؟ افسانهها ذهنی نیستند، چون آنها تا حدی با واقعیت جور درمیآیند. ما تصویر مستقلی از واقعیت نداریم و ما میتوانیم دنیا را فقط از طریق اسطوره‌های‌مان تجربه کنیم.
ولی افسانهها ابداعات هوسبازانه نیستند. آنها از تجربههای طبیعی و الگوهای قدیمی ما نشأت میگیرند. آنها این الگوهای خاص را انتخاب و شناسایی و ساماندهی می‌کنند، ولی آنها همه این کارها را انجام میدهند چون در وهله اول الگوها دیده و انتخاب و ساماندهی میشوند. سپس میتوان آنها را طبق تجربه ما از دنیا مشاهدهکرد. مثلاً خیلی از ما انسانها نمیخواهیم به مرگ شش میلیون یهودی در هلوکاست نازی فکر کنیم، بنابراین آن را تنبیه خدا به خاطر گناهان‌شان تصویر می‌کنیم. نادرستی این تبیین معلوم شده است؛ چنین تبیینی با تجربه ما جور نمی‌آید. این توضیح تبیین کافی فراهم نمی‌آورد. ما نمیتوانیم توضیح بهتری بدهیم ولی میدانیم این توضیح درست نیست.
نشان دادن نادرستی اسطوره امر کاملاً متفاوتی از تأیید یا تصدیق آن است. هر چند هیچ تک‌ادعای اسطوره‌ای تمام واقعیت را برای همه کس در بر نمی‌گیرد، بعضی ادعاها درستتر از بقیه هستند. دوباره مثالی میزنیم: تفاوت آشکاری بین توضیحات یهودیان و مسیحیان از اینکه چرا انسانها مثل شیطان رفتار میکنند وجود ندارد. مسیحیان فکر میکنند انسان همواره دستخوش آن «گناه جبلی» که ناشی از خروج آدم و حوا از بهشت است و نسل به نسل منتقل می‌شود. برعکس، یهودیان انسان را صحنه کشمکش و اختلاف بین دو جنبش میدانند یکی خیر و دیگری شر و افراد مسئول تعیین سرنوشت خود هستند. این توضیح درست و کامل نیست ولی نشان میدهد چگونه دو جامعه دو توضیح متفاوت برای انسان دارند. انکار سازوار آموزه گناه جبلی از سوی یهودیان نشانگر شهود مستمری که می‌گوید تبیین آنها به واقعیت امور نزدیکتر است.
فراتر از این اسطوره‌ها آزمون عملی هستند که تعیین میکنند آیا آنها کارایی دارند و آیا کارایی که باید انجام دهند را میدهند: تبیین، انگیزش، تولید، صداقت، وفاداری، تولید هویت و غیره. آزمون عملی غالباً اسطوره‌های علمی را به بررسی می‌خواند. برای مثال، نظریه روانکاوی فروید تا آن‌جا درست است که رفتار انسان را پیش‌بینی کند و بیماریهای رفتاری را درمان نماید. اگر گزینه بهتری بیابیم که مؤثرتر عمل می‌کند جایگزین آن خواهد شد.
سرانجام، افسانهها را میتوان تأیید کرد. حقیقت اگزیستانسیال شخصی و ذهنی است. هر چه ادعای اسطوره‌ای شخصیتر باشد کمتر می‌توان گفت «به طور کلی درست،» «برای همه درست،» و «به طور عینی درست» – در عوض باید گفت «برای من درست» یا «برای ما درست.» حقیقت ریاضی در مجموعه خاصی از بدیهیات عینی است و برای هرکس واقعی است. ولی ما به سمت مسائلی میرویم که به افراد انسانی مربوط هستند و حقایق ما شخصیتر و ذهنیتر میشوند. در حقیقت ما این ادعاهای اگزیستانسیال را میسازیم و با آنها زندگی میکنیم. با تعهد به آنها و با به خطر انداختن زندگی خود به خاطر آنها.
وحی در اسطوره تورات
تلاش فروید برای شناختن بخشی کوچک از تجربه ما از دنیا یعنی رفتار انسان بود. در اولین دوره تجربیات جامعه کتاب‌مقدسی به عنوان مردم، کوشیدند کاری بیش از این کنند: سعی کردند دنیا را و جایگاه خود در دنیا را کاملاً بشناسند. افسانه کلاسیک تورات که در کتاب مقدس آمدهاست نتیجه این تلاش و پژوهش است. تنها راه شناخت نیاکانمان این است که بدانیم آنها دنیا را چگونه تجربه کردند. چون آنها برای خود خدای شخصی داشتند و او را وارد زندگیشان کردند. او مردم را از بردگی نجات داد و مردم او را مقدس کردند و گناه مردم را مجازات کرد و کار خوب مردم را پاداش داد و آنها را از بیابان به سرزمین قسم خورده هدایت کرد. این ساختار کلاسیک افسانهای که در هر نسل اصلاح شدهاست – به ویژه با افزودن دیدگاه‌های تازه و کامل کردن امیدهای جامعه و انسانیت – تا امروز پا برجاست.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.