نهج البلاغه

دانلود پایان نامه

«الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ وَ الْمُرَوِّی فِیهَا مُدَاهِن»
«مداهن» از دیگر واژه‌های غریب به کار برده شده در نهج البلاغه است که از ریشۀ «د ه ن» در اصل به معنای نرمی، سهولت و قلت و نیزبه معنای روغن و همچنین به معنای منافق و ریاکار و دورویی استعمال شده است و نیز مشتقات آن به معانی إِدْهَاناً [دهن‏] هُ: او را فریب داد و خلاف آنچه را که در باطن دارد اظهار نمود،ـ علیه: آن را ابقا کرد «ما ادْهَنْتَ إلّا على نَفْسِک» هر چه که بود براى خود نگهداشتى. ادِّهَاناً [دهن‏]: خود را با روغن چرب کرد. تَدَهُّناً [دهن‏]: به خود روغن مالید. [دهن‏]: فریب دادن، اظهارات خلاف بر آنچه در باطن است.
مُدَاهنَهً [دهن‏] هُ: او را نیرنگ و فریب داد و خلاف آنچه که در دل داشت آشکار کرد. الإِدْهانُ: الغِش: تقلب. دَهَن الرجلُ إذا نافق: منافق. و المُدْهُن مُسْتَنْقَع الماء: نقره‌ای که محل اجتماع آب باران می‌باشد و یا گودالی که محل اجتماع آب از هر سنخی است. و فحل دَهِین: آنچه را با استفاده از انجام کارهای اضافی، از حالت اولیه‌اش خارج کرده طوری که نتوان اصل آن را به خوبی تشخیص داد. و المُداهَنه و الإِدْهان کالمُصانعه: به این معنی است که یک چیز را بسازند به این معنی که در عالم مصداق حقیقت خارجی نداشته باشد.
﴿وَ شَجَرَهً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَینٰاءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآکلِینَ﴾ شجره معطوف است به «جَنّٰاتٍ» در آیۀ سابق و مراد از آن درخت زیتون است. «تَنْبُتُ» بضمّ اوّل و فتح آن از باب افعال و نصر ینصر هر دو خوانده شده است، صبغ به معنى خورش است یعنى به وسیلۀ آب باران درختى به وجود آوردیم که در طور سینا می‌روید و روغن و براى خورندگان خورش می‌رویاند و آن اشاره باستفادۀ گوناگون از روغن زیتون است. ﴿فَلٰا تُطِعِ الْمُکذِّبِینَ وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنُونَ﴾؛ ادهان در اصل مثل تدهین به معنى روغن مالى کردن است ولى از آن مدارا و نرمى اراده می‌شود (راغب) یعنى تکذیب کنندگان را اطاعت مکن که آرزو دارند نرمى کنى و نرمى کنند و آن‌ها در تکذیبشان و در دشمنى خدا و رسول باشند ولى با تو خوش باشند و تو هم با آنها خوش باشى تو روغن مالى کنى و آن‌ها روغن مالى کنند و حق نا دیده گرفته شود. ﴿فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّمٰاءُ فَکٰانَتْ وَرْدَهً کالدِّهٰانِ﴾ ورده واحد ورد و آن بمعنى مطلق گل است طبرسى فرموده: «اسب ورد آن است که رنگش سفید مایل بسرخى یا زردى باشد و گفته شده گل و آن هر چند مختلف است ولى اغلب سرخ رنگ می‌باشد.» دهان بر وزن کتاب معناى اوّلى آن بنا بر آنچه صحاح و قاموس و اقرب گفته، چرم سرخ است در مجمع و مصباح آن را جمع دهن به معنى روغن دانسته است و نیز به معنى ته ماندۀ روغن جوشان آمده است. نا گفته نماند بنظر میآید که مراد از ورده گل سرخ و از دهان ته ماندۀ روغن جوشان باشد و آسمان در اثر شکافته شدن و تخلیۀ نیروها سرخ و مانند ته ماندۀ روغن، داغ باشد. در آیات دیگر آمده ﴿یوْمَ تَکونُ السَّمٰاءُ کالْمُهْلِ﴾ مهل بمعنى مس یا آهن گداخته و مذاب و ته ماندۀ روغن جوشان و غیره آمده است.
﴿أَ فَبِهٰذَا الْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ﴾ «مُدْهِنُونَ» بنظر میآید به معنى بى‌اعتنایان است که بى‌اعتنائى نوعى از نرمى و روغن مالى و جدّى نگرفتن است یعنى آیا باین قرآن بى‌اعتنائید و آن را جدّى تلقى نمی‌کنید؟
چنان‌که تفسیر جلالین آن را «متهاونون» گفته است.
نتیجه: باتوجه به سیاق کلام مراد حضرت، منافق و دورو است.
8. 2. نامۀ 8
و من کتاب له × إلى جریر بن عبد الله البجلی لما أرسله إلى معاویه:
«أَمَّا بَعْدُ فَإِذَا أَتَاک کتَابِی فَاحْمِلْ مُعَاوِیهَ عَلَى الْفَصْلِ وَ خُذْهُ بِالْأَمْرِ الْجَزْمِ ثُمَّ خَیرْهُ بَینَ حَرْبٍ مُجْلِیهٍ أَوْ سِلْمٍ مُخْزِیهٍ فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَیهِ وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَیعَتَهُ وَ السَّلَامُ.»
به جریر بن عبدالله البجلی:
«به جریر، پسر عبدالله بجلی، هنگامی که او را نزد معاویه فرستاده بود اما بعد! چون نامه من به تو رسد، معاویه را وادار تا کار را یکسره نماید. دودلی را بگذارد و به یکسو گراید. سپس او را آزاد گذار در پذیرفتن جنگی که مردم ـ شکست خورده ـ را از خانه هاشان برون اندازد، یا آشتیی که ـ وی را ـ خوار سازد. اگر جنگ را پذیرفت بیا! و ماندن نزد او را نپذیر، و اگر آشتی را قبول کرد، از او بیعت بگیر، والسلام.»
1. 8. 2. ترکیب واژه‌ها
وَ مِن کِتَابٍ لَهُ × إِلی جَرِیر بن عبدالله البخلی لما إَرسلَهُ إِلَی مُعَاوِیَهَ:
أما: ح. شرط؛ بعد: م. فیه؛ فاذا: (ف) رابطه، م. فیه؛ اتاک: ف م ب [ـَـ]، (ک). م.؛ کتابی: فاعل، (ی) مضاف إ؛ فاحمل: (ف) رابطه، ف إب ()؛ مُعَآویه: فاعل [إنت]، م. به
علی: ح. جرّ؛ الفضل: مجرور؛ وخذهُ: (و). عطف، ف إ م. (ـَـ)، (ه). م. به؛ بالامر: فاعل [أنت]، جار و مجرور؛ الجزم: نعت؛ ثم: ح. عطف؛ خیره: ف أب (ـَـ)، (ه) م. به، فاعل [أنت]
بین: م. فیه؛ حرب: مضاف إ؛ مجلیه: نعت؛ أَو: ح. عطف؛ سلمٍ: معطوف؛ محزیه: نعت؛ فأن: (ف) عطف، ح. شرط جازم؛ اختار: ف م ب (ـَـ)، فاعل [هو]؛ الحرب: م. به، (الف). رابطه
فانفذ: ف إب (ـُـ)، فاعل [أنت]؛ إلیه: جار و مجرور؛ و إن: (و). عطف، ح. شرط جازم؛ اختار: ف م ب (ـَـ)، فاعل [هو]؛ السلم: م. به؛ فخذ: (ف). رابطه، ف إب (ـَـ)؛ بیعته: فاعل [أنت]، م. به، (ه) مضاف إ،
والسلام: (و) استثناف، مبتدأ، خبر [م]، معطوف، نعت، (ف) عطف، ح. شرط جازم، ف م ب (ـَـ)، فاعل [هو]، م. به، (الف). رابطه
مَرَوِّی = از رَوَیَ (رَوی) از باب ن نقل کردن ـ تافتن از باب تفعیل = سیراب کردن ـ اندیشه کردن مَرَوِی = اندیشه کننده ـ تأمل کننده
مُداهِنُ = از دَهَنَ با باب ن چربی کردن ـ نفاق کردن از باب افعال = خلاف کردن ـ روغن مالی کردن مُداهِنُ = منافق ـ روغن مالی کننده
جَزمِ = از جَزَمَ زا باب ض بریدن ـ قطع کردن ـ یک سو کردن کا جَزم = یک سو کردن کار ـ قطع شده ـ جدا شده

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.