نهج البلاغه

دانلود پایان نامه

مَجلِیَهٍ = از جَلَوَ (جَلی) از باب ن بیرون کردن از خانمان از باب افعال = از خانمان رفتن ـ بیرون کردن مُجلِیَهٍ = جلای وطن کننده
فَانبِذ = از نَبَذَ از باب ن ـ ض انداختن ـ افشردن فَانبِذ = پس بیاندازید (پیمان را)
2. 8. 2. بررسی الفاظ غریب
1. 2. 8. 2. مجلیه
«ثُمَّ خَیرْهُ بَینَ حَرْبٍ مُجْلِیهٍ أَوْ سِلْمٍ مُخْزِیه»
«مجلیه» از دیگر واژه‌های غریب به کار برده شده در نهج البلاغه است که از ریشۀ «ج ل ا» در اصل به معنای کشتی گرفتن و به خاک مالاندن است که نزدیک‌ترین واژه به این کلام واژۀ صرع می‌باشد که قاموس در بارۀ این واژه دارد که: صرع: بفتح و کسر (ص) بخاک انداختن. «صرعه صرعا: طرحه على الارض» رجل صریع یعنى مرد بخاک انداخته شده. قوم صرعى یعنى گروه بخاک انداخته شده ﴿فَتَرَى الْقَوْمَ فِیها صَرْعى‏ کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیهٍ﴾ صرعى جمع صریع است یعنى: آن گروه را بخاک افتاده مى‏بینى گویى تنه‏هاى نخل سقوط کرده‏اند. در نهج البلاغه حکمت 408 فرموده:
«مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَه‏؛
هر که با حق کشتى گیرد حق او را بخاک می‌اندازد.»
این کلمه در قرآن فقط یکبار آمده است. صرع به معنى جنون و حمله از همین است. که شخص در اثر عدم تعادل اعضاء بخاک می‌افتد.
نتیجه: با توجه به معنای لغوی مراد حضرت، جنگی برای پیروزی است همچنان که بحواهند پشت هو را بر خاک کنند.
9. 2. نامۀ 9
و من کتاب له × إلى معاویه
«فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِینَا وَ اجْتِیاحَ أَصْلِنَا وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِیلَ وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ وَ أَحْلَسُونَا الْخَوْفَ وَ اضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعْرٍ وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ وَ الرَّمْی مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ مُؤْمِنُنَا یبْغِی بِذَلِک الْأَجْرَ وَ کافِرُنَا یحَامِی عَنِ الْأَصْلِ وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَیشٍ خِلْوٌ مِمَّا نَحْنُ فِیهِ بِحِلْفٍ یمْنَعُهُ أَوْ عَشِیرَهٍ تَقُومُ دُونَهُ فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَکانِ أَمْنٍ وَ کانَ رَسُولُ اللَّهِ ( صلى الله علیه وآله ) إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ وَ أَحْجَمَ النَّاسُ قَدَّمَ أَهْلَ بَیتِهِ فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّیوفِ وَ الْأَسِنَّهِ فَقُتِلَ عُبَیدَهُ بْنُ الْحَارِثِ یوْمَ بَدْرٍ وَ قُتِلَ حَمْزَهُ یوْمَ أُحُدٍ وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ یوْمَ مُؤْتَهَ وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَکرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِی أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَهِ وَ لَکنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِیتَهُ أُجِّلَتْ فَیا عَجَباً لِلدَّهْرِ إِذْ صِرْتُ یقْرَنُ بِی مَنْ لَمْ یسْعَ بِقَدَمِی وَ لَمْ تَکنْ لَهُ کسَابِقَتِی الَّتِی لَا یدْلِی أَحَدٌ بِمِثْلِهَا إِلَّا أَنْ یدَّعِی مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ یعْرِفُهُ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى کلِّ حَالٍ وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَهِ عُثْمَانَ إِلَیک فَإِنِّی نَظَرْتُ فِی هَذَا الْأَمْرِ فَلَمْ أَرَهُ یسَعُنِی دَفْعُهُمْ إِلَیک وَ لَا إِلَى غَیرِک وَ لَعَمْرِی لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَیک وَ شِقَاقِک لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِیلٍ یطْلُبُونَک لَا یکلِّفُونَک طَلَبَهُمْ فِی بَرٍّ وَ لَا بَحْرٍ وَ لَا جَبَلٍ وَ لَا سَهْلٍ إِلَّا أَنَّهُ طَلَبٌ یسُوءُک وِجْدَانُهُ وَ زَوْرٌ لَا یسُرُّک لُقْیانُهُ وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ.»
«به معاویه پس مردم ما ـ قریش ـ خواستند پیامبرمان را بکشند و ریشه ما را بکنند، و درباره ما اندیشه‌ها کردند و کارها راندند. از زندگی گوارامان بازداشتند و در بیم و نگرانی گذاشتند، و ناچارمان کردند تا به کوهی دشوار گذار بر شویم، و آتش جنگ را برای ما برافروختند. اما خدا خواست تا ما پاسدار شریعتش باشیم و نگاهدار حرمتش. مؤمن ما از این کار خواهان مزد بود، و کافر ما از تبار خویش حمایت می‌نمود. از قریش آن که مسلمان گردید، آزاری که ما را بود، بدو نمی‌رسید، چه یا هم سوگندی داشت که پاس او را می‌داشت یا خویشاوندی که به یاری وی همت می‌گماشت، پس او از کشته شدن در امان بود ـ و از گزند نانگران ـ. و رسول خدا ’ چون کارزار دشوار می‌شد و مردم پای پس می‌نهادند، کسان خود را فراز می‌داشت و بدانان یارانش را از سوزش نیزه‌ها و شمشیرها باز می‌داشت، چنان‌که عبیده پسر حارث در نبرد بدر، و حمزه در احد، و جعفر در موته، شهید گردید، و آن‌که اگر خواهم نام او بگویم، خواست تا چون آنان فیض شهادت یابد لیکن اجل‌های آنان پیش افتاد و در مرگ او تأخیر رخ داد. شگفتا! از روزگار که کار بدانجا کشید تا مرا در پایه کسی درآرند که چون من پای پیش ننهاد ـ و دستی به جهاد نگشاد ـ نه چون من اسلامش دیرینه است و نه او را چنین پیشینه، جز آن‌که کسی از روی ادعا چیزی را گوید که نه من می شناسم و نه خدا، و سپاس خدا را در هر حال و هر جا.
اما خواست تو در سپرده کشندگان عثمان، من در این کار نگریستم و دیدم بر سپردن آنان به تو یا جز تو توانا نیستم. و به جانم سوگند، اگر از گمراهی دست باز نداری و دور جدایی خواهی را به سر نیاری به زودی بینی که آنان در پی تواند، و رنج جستن شان را در بیابان و دریا و کوه و صحرا بر تو نمی نهند، لیکن آن خواستنی است تو را ناخوشایند و دیداری نادلپسند، و سلام بر آنان که در خور سلامند.»
1. 9. 2. ترکیب واژه‌ها
وَ مِن کِتَابٍ لَهُ × إِلَی مُعاویَهَ:
فاراد: (ف) اسنثناف، ف م ب (ـَـ)؛ قومنا: فاعل، (انا) مضاف إ؛ قتل: م. به؛ نبینا: مضاف إ، (انا) مضاف إ؛ واجیاح: (و). عطف، معطوف؛ لصلنا: مضاف إ، (انا) مضاف إ
و هموا: (و). عطف، ف م ب (ـَـ)، (و) فاعل؛ بنا: جار ومجرور؛ الهموم: م. به؛ وفعلوا: (و) عطف، ف م ب (ـَـ)، (و) فاعل؛ بنا: جار و مجرور؛ الافاعیل: م. به؛ ومنعونا: (و) عطف، ف م ب (ـُـ)، (و) فاعل (نا)، م. یه
العذب: م. به تان؛ واحلسونا: (و) عطف، ف م ب (ـُـ)، (و) فاعل، (نا) م. به؛ الخوف: م. به تان؛ وضطرونا: (و) عطف، ف م ب (ـَـ)، (و) فاعل، (نا) م. به؛ الی: ح. جرّ
جبل: مجرور؛ وعرٍ: نعت؛ و اوقدوا: (و) عطف، ف م ب (ـَـ)، (و) فاعل؛ لنا: (نا) مبه؛ نار: م. به تان؛ الخرب: (و) عطف، ف م ب (ـَـ)؛ فعزم: (و) فاعل؛ اللهُ: (نا) م. به؛ لنا: جار و مجرور
علی: ح. جرّ؛ الذب: مجرور؛ عن: ح. جرّ؛ حوزته: مجرور، (ه) مضاف إ؛ والرمی: (و) عطف، معطوف؛ من: مبتدأ؛ وراء: مجرور؛ حرمته: مضاف إ، (ه) مضاف إ؛ مؤمننا: مبتدأ، (نا) مضاف إ

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.