نوجوانی و اوایل بزرگسالی

دانلود پایان نامه

گراف، مولیس و مولیس (2008، ص.58) نیز در باب تفاوت‎های جنسی در شکل‎گیری هویت اظهار میـ دارند که :
از نظر کروگر (2003)، تفاوت‎های جنسی در شکل‎گیری هویت در فرهنگ‎های غربی از بین رفته لکن مارسیا (1994) بر این عقیده است که تفاوت‎هایی، به‎ویژه از نظر اکتشاف حرفه‎ای، وجود دارد. مارسیا (1994) معتقد است که نوجوانان زن اغلب مشکلات بیشتری در هماهنگی خواسته‎هایشان8 برای عشق با خواسته‎هایشان برای حرفه دارند. در نتیجه، برای زنان صمیمیت بیش از هویت اولویت دارد. در صورتی که برای مردان، عکس این وضع صادق است. لوکاس1(1997) تشابهات و تفاوت‎های مردان و زنان نوجوان را از نظر تحول هویت، پیشرفت حرفه‎ای و جدایی روان‎شناختی از والدین بررسی کرد. در گروه زنان، تعهد هویت را استقلال نگرشی2به‎طور منفی پیش‎بینی می‎‎کرد. مردانی که از نظر عاطفی از والدینشان مستقل‎تر بودند، بیشتر احتمال داشت که در مرحله اکتشاف هویت به سر ببرند؛ در صورتی که مردانی که از نظر عاطفی وابسته به والدینشان بودند کمتر احتمال داشت که هویت موفق داشته باشند. کروگر (2007) نشان داده است که احساس پیوند با دیگری و استقلال اغلب هم در مردان دیده می‎شود هم در زنان، که بیشتر ناشی از تفاوت‎های فرهنگی در اجتماعی‎شدن نقش جنسیتی و کمتر ناشی از تفاوت‎های جنسی زیست‎شناختی است.
به‎رغم پژوهش‎های بسیار در باب شکل‎گیری هویت در نوجوانان، تعداد بسیار کمی از آنها به تأثیرات محیط‎های اقتصادی اجتماعی متفاوت بر هویت نوجوان پرداخته‎اند. در واقع، بازنگری پیشینه پژوهشی مبیّن آن است که مطالعاتی که فرایندهای هویت را میان افراد واجد طبقه پایین اقتصادی اجتماعی بررسی کرده‎اند، نه تنها نادرند بلکه حقیقتاً وجود ندارند. افزون بر این، پژوهش‎هایی که در سال‎های اخیر در مورد نوجوانان از نظر اقتصادی محروم انجام شده، بر اقلیت‎های قومی متمرکز بوده‎اند و تمرکز در بسیاری از این مطالعات بر مفهوم هویت به‎طور کلی نبوده بلکه بر هویت قومی آنها بوده است. رابطه فقر و هویت، توجه کمی را از سوی محققان تحول هویت دریافت کرده است، به استثنای دهان3 و مک‎‎درمید4(1996) که به این نتیجه دست یافتند که اثرات سختی اقتصادی بر پیامدهای روان‎شناختی و رفتاری غیر ‎مستقیم است. فقر با سطوح کمتر تحول هویت مرتبط است که به‎نوبهخود با پیامدهای منفی در حوزه‎های حرمت خود، افسردگی، تنهایی، مصرف مواد، بزهکاری و پیشرفت تحصیلی ارتباط پیدا می‎کند (فیلیپس5و پیتمن6، 2003).
3ـ1ـ2ـ2 هویت و فرهنگ
فرهنگ، بنا به تعریف عبارت است از شیوه سازش‎یافته زندگی اشخاص که از شش مؤلفه تشکیل می‎شود: 1) شیوه‎های مرسوم رفتار کردن؛ 2) فرض‎ها، انتظارات و هیجان‎های زیربنایی آن رفتارهای مرسوم؛ 3) مصنوعات7 یا چیزهایی که برای آن اشخاص معنادارند ؛ 4) نهادهای اقتصادی، سیاسی، مذهبی و اجتماعی؛ 5) الگوهای روابط اجتماعی و 6) چهارچوب فرهنگی داوری1 ؛ یعنی، اشخاص چگونه صحبت، احساس و فکر می‎کنند، با دیگران ارتباط دارند و برای پیشرفت تقلا می‎کنند (اگبو2، 1999، نقل از پچر3 و دامونت ـ متیو4، 2004).
یکی از ابعاد فرهنگی که به‎طور گسترده مورد بررسی قرار گرفته، بعد جمع‎نگری ـ فردنگری5 است. فردنگری در کشورهای توسعه‎یافته و غربی و جمع‎نگری در کشورهای کمتر توسعه‎یافته و شرقی، غالب است. هر چند چهارچوب فرهنگی جمع نگری ـ فردنگری هم به لحاظ نظری و هم روش‎شناختی مورد انتقاد قرار گرفته است، لکن بسیاری از پژوهشگران همچنان بر این بعد ارزشی برای تبیین تفاوت‎های بین فرهنگی در بازخوردهای فردی و رفتارها به دو دلیل عمده اتکا دارند: اول اینکه برای تبیین تشابهات و تفاوت‎ها بین نظام‎های فرهنگی گوناگون، نظریه‎های کمی وجود دارد. دوم اینکه سازه‎های جمع‎نگری و فردنگری در مشخص ساختن برخی تفاوت‎های اصلی بین فرهنگ‎هایی که در این ابعاد در حد افراطی قرار می‎گیرند (برای مثال ایالات متحده آمریکا و بسیاری از کشورهای آسیایی) مفید است (چان6، فرنچ7 و اشنایدر8، 2006).
فرهنگ‎های فردنگر، غیر‎سنتی و ناهمگون‎اند و احتمالاً در این فرهنگ‎ها اشخاص عضو چندین گروه هستند. در مقابل، فرهنگ‎های جمع‎نگر، سنتی و همگون‎اند و با احتمال بیشتر، در این فرهنگ‎ها اشخاص عضو گروه‎های بسیار محدود هستند (هینکلی9، مارش10 و مک اینرنی11، 2002). در فرهنگ‎های فرد‎نگر، به اهدف شخصی بر اهداف جمعی اولویت داده می‎شوند؛ در فرهنگ‎های جمع‎نگر، بین اهداف شخصی و جمعی هیچ تمایزی وجود ندارد یا اگر تمایزی موجود باشد، اشخاص اهداف شخصی‎ خود را فدای اهداف جمعی می‎کنند. افزون ‎بر این، در این فرهنگ‎ها نتایج اعمال اشخاص بر اعضای گروه مهم است، اشخاص تمایل دارند که منابع را با اعضای گروه، تقسیم کنند، نسبت به اعضای گروه احساس وابستگی دارند و به زندگی آنها علاقه‎مندند. در این فرهنگ‎ها بر همنوایی با استانداردهای جمعی، وفاداری به گروه و احترام به مراجع قدرت تأکید می‎شود. در جوامع فردنگر، نیازها و ویژگی‎های فردی، آزادی و استقلال شخصی، تحقق خود بسیار مورد تأکید است و اشخاص به داشتن استقلال عمل و خوداتکایی ترغیب می‎‎شوند (تریاندیس12، 1989 ،1995).
در فرهنگ‎های فردنگر و جمع‎نگر هویت بر مبنای عناصر متفاوت تعریف می‎شود. در فرهنگ‎های فردنگر معمولاً بر عناصری از هویت که منعکس‎کننده مالکیت‎اند؛ یعنی، من چه چیزهایی دارم، من چه تجربه‎هایی داشته‎ام، دستاوردهای من چیست، تأکید می‎شود. در فرهنگ‎های جمع‎نگر، هویت بیشتر بر حسب روابط تعریف می‎شود؛ یعنی، من مادر”الف”هستم، عضو”ب”هستم، و ساکن”ج”هستم. افزون‎بر این، ویژگی‎هایی که در تشکل هویت اهمیت دارند، نیز در این دو نوع فرهنگ کاملاً متفاوت‎اند. در اروپا و آمریکای شمالی منطقی، معقول، متعادل و منصف بودن از ویژگی‎های مهم تلقی می‎شوند؛ در آفریقا سبک شخصی، خودبیانگری صادقانه، پیش‎بینی‎ناپذیری و بیان هیجانی بیشتر ارج گذاشته می‎شود (تریاندیس، 1989).
از نظر آدامز و مارشال (1996) ارتباطات بین شخصی، فرهنگ، اقتصاد، سیاست و طبقه اجتماعی همگی بر تشکل هویت از خلال ارزش‎ها و ایدئولوژی‎های مشترک تأثیر می‎گذارد. از نظر بامیستر1(1986، نقل از سولومونتس ـ کاونتوری و هاری، 2008) جوامع متفاوت یا یک جامعه در زمان‎های متفاوت، سطوح متفاوت انتخاب را در بنای هویت فراهم می‎آورد. بر همین منوال، چهارچوب فرهنگ ـ هویت پیشنهاد شده است (کوت،1996؛ کوت و لوین، 2002) که در آن پایگاه‎های هویت از نظر ساختار اجتماعی متفاوت‎اند. در جوامع پیش‎مدرن2، انتظار می‎رود که افراد به واسطه پذیرش انتطارات اشخاص دیگر در پایگاه بازداشته باشند. در جوامع مدرن اولیه (اوایل مدرن3) انتظار می‎رود که افراد سبک شخصی متمایزشان را دنبال کنند و بدین ترتیب، در پایگاه موفق باشند. در جوامع اواخر مدرن4، پایگاه‎های پراکنده و معوق ظهور می‎یابند.
شوارتز، زامبونگا5، و ویسکرچ6(2008) اظهار می‎دارند که عاملیّت برای تحول هویت شخصی در جوامع غربی اساسی است؛ زیرا جوانان در قبال رشد مسیرهای زندگی خود مسئولیت زیادی دارند. آنها در ادامه مطرح می‎کنند که :
شوارتز (2007) در چهارچوب مفهوم تثبیت هویت7، تعداد زیادی از ویژگی‎های هویت شخصی را که با کنش‎وری موفقیت‎آمیز در جامعه بدون ساخت پسا صنعتی8 مرتبط‎اند، معرفی کرده است. ویژگی‎های یاد شده شامل این مواردند: تعهد در برابر مجموعه اهداف، ارزش‎ها و باورها، دارا بودن یک احساس درونی باثبات و تلفیق‎یافته از خود، و توانا بودن برای استفاده از این احساس عاملیت و انسجام خود برای استفاده مؤثر از منابع اجتماعی. تثبیت هویت بیشتر در بافت‎های فرهنگی غربی، بسیار فردنگر و پساصنعتی سازشی است که در آن انتخاب فرد بر اجبارهای خانوادگی و جامعه محلی اولویت دارد. در بافت‎های غیرغربی، که اجبارهای دیگران بر استقلال عمل فردی مقدم است، خود عامل که ثبات در موقعیت‎ها را ارتقا می‎دهد، ممکن است کمتر سازشی باشد. بدین ترتیب، ممکن است هویت شخصی در بافت‎های جمع‎نگر غیرغربی متفاوت عمل کند. در بافت‎های جمع‎نگر، الگوهای هویت شخصی که از آرمان‎های گروهی و ساختارهای نقش اجتماعی استخراج می‎شوند، ممکن است از الگوهای مبتنی بر عاملیت هویت شخصی مناسب‎تر باشند اما این سؤال مهم باقی است که آیا جهانی‎شدن نیاز به کنش‎وری عامل را در چنین بافت‎هایی افزایش داده است یا اجبارهای گروهی همچنان بر انتخاب فرد و تحول او مقدم‎اند. (صص.641ـ645)
از نظر شوارتز و پانتن (2006) در بافت‎های جمع‎نگر شاید سازوکارهای دیگری چون تقلید و همسان ـ سازی، جانشین عاملیّت به منزله وسیله‎ای برای تحول احساس هویت شود و احساس هویتی که از خلال فرایندهای همسان‎سازی تحول یافته است، تبادلات مثبت و مولد با محیط اجتماعی را تسهیل می‎کند و بنابر این، چنین هویتی سازشی تلقّی ‎شود.
3ـ1ـ2ـ2 اندازه گیری هویت
پیش از این، به برخی سوابق تجربی در قلمرو هویت اشاره شد. در اینجا برخی از یافته‌های پیشینه ای را که به اندازه‎گیری هویت شخصی پرداخته‎اند، مرور می‌کنیم.
به‎طور عمده، دو نوع اندازه‎گیری در مورد هویت به کار گرفته شده است: مصاحبه و پرسشنامه (شوارتز، 2001).
مارسیا (1966) با توسل به مصاحبه نیمه ساخت‎دار، افراد را در یکی از پایگاه‎های چهارگانه هویت قرار داد. قلمروهایِ مورد آزمون شامل شغل، مذهب، و سیاست بود.
گروتوانت و دیگران (1982، نقل از آلیسون و شولتز،2001)، استدلال کردند که هویت صرفاً به مؤلفه ـ های ایدئولوژیکی یا قلمروهای شغل، مذهب، و سیاست محدود نمی شود. این پژوهشگران اظهار داشتند که مهم است فرایند اکتشاف و تعهد را در روابط بین شخصی در چهار قلمروِ دوستی، روابط با غیرهمجنس، نقش جنسی، و تفریح مشخص کرد.
آرچـر (1982)، فلوم(1994)، میلمان2(1979) از این که قلمرو ایدئولوژیکی برای اندازه‎گیری هویت در اوایل دوره نوجوانی به کار رود، انتقاد کردند. از نظر این مؤلفان، هویت روابط بین شخصی در این دوره مهم است (آلیسون و شولتز،2001).
برزونسکی (1989) بر اساس الگوی سبک هویت، مقیاس خودگزارش‎دهی را تدوین کرده است (فهرست سبک هویت1) که مشتمل بر چهار مقیاس است که سه مقیاس این فهرست، سه سبک هویتی را اندازه‎گیری
می‎کنند. مقیاس مستقل چهارم، مقیاس تعهد است.
آدامز (آدامز، بنیون2، و هاه3، 1989، آدامز، 1998)، بر مبنای چهارچوب اریکسونی، مقیاسی (مقیاس عینیِ پایگاه هویتِ من4ـ OMEIS) را برای اندازه گیری چهار مقوله، هویت موفق، معوق، بازداشته و پراکنده، در سه قلمرو ایدئولوژیکی (شغل، مذهب، و سیاست) ساخت، که در نسخه تجدیدنظرشده ((OMEIS-II قلمروهای بین شخصی (دوستی، رابطه با غیرهمجنس، نقش‎های جنسی، و تفریح) بدان افزوده شد. نسخه تجدید نظرشده از 24 سؤال به 64 سؤال تبدیل شد که هم هویت ایدئولوژیکی و هم هویت بین شخصی را اندازه‎گیری می کند.
بالسیترری5(بالسیترری، بوش ـ راسناگل6و گیسینگر7، 1995)، مقیاس 32 ماده‎ای را فراهم کرد (پرسشنامه فرایندِ هویت من8ـ EIPQ) که ابعاد اکتشاف و تعهد را در هشت قلمرو حرفه، سیاست، مذهب، ارزش‎ها، خانواده، دوستی، رابطه با جنس مخالف، و نقش‎های جنسی اندازه گیری می‎کند. مقیاس نمره‎های جداگانه ای برای اکتشاف هویت و تعهد هویت به‎ دست می دهد.
یک ردیف از مقیاس‎ها، هویت من را به‎طور کلی می‎سنجند (برای مثال، تان و دیگران، 1977). برخی دیگر مقیاس‎هایی هستند که تحول روان‎اجتماعی را بر اساس نظریه اریکسون می‎سنجند و زیرمقیاس هویت را با خود دارند (برای مثال، روزنتال و دیگران، 1981).
در باب اندازه گیری هویت در اوایل نوجوانی باید خاطر نشان ساخت که گرچه الگوی پایگاه هویت(مارسیا، 1966) تاکنون پراستفاده‎ترین بسط تجربی نظریه اریکسون بوده است اما بهره‎گیری از این الگو در اوایل نوجوانی مناسب نیست؛ زیرا نوجوانان فرایند تحول هویت را تازه آغاز می‎کنند (آرچر، 1982) و بر اساس هیچ شیوه نظامداری که توسط یک مقیاس پایگاه هویت تشخیص داده شود، به اکتشاف نمی‎پردازند و احتمال ندارد که تعهدات هویتی بادوامی در آنها تحول پیدا کرده باشد. مطالعات مربوط به پایگاه هویت در بررسی فرایند تثبیت هویت در اواخر نوجوانی و بزرگسالی موفق بوده است و مقیاس‎های پایگاه هویت تعدادی از حیطه‎های محتوایی مرتبط با اواخر نوجوانی و بزرگسالی همچون ترجیحات سیاسی، باورهای مذهبی، انتخاب‎های حرفه‎ای و سبک‎های رابطه را می‎سنجند اما مرتبط بودن این حیطه‏ها با اوایل نوجوانی مورد سؤال قرار گرفته است (برای مثال، آرچر و واترمن1، 1983، نقل از شوارتز و دیگران، 2009). برای مثال، در مطالعه‎ای که آرچر (1982) در نمونه‎ای از نوجوانان دوره راهنمایی و دبیرستان انجام داد، به این نتیجه دست یافت که بیشتر شرکت‎کنندگان (خصوصاً نوجوانان کم سن‎تر) فعّالیّت هویتی کمی از خود نشان می‎دهند.
آلیسون21و شولتز2(2001) در بازنگری یافته‎های آرچر مشاهده کردند که حیطه‎های محتوایی که در مقیاس‎های پایگاه هویت سنجیده می‎شوند، همچون انتخاب حرفه‎ای، باورهای مذهبی و ارزش‎های شخصی، احتمالاً برای نوجوانان در اوایل نوجوانی مناسب نیستند. مقیاس‎هایی که انسجام و سردرگمی کلّی هویت را می‎سنجند، برای بررسی فعّالیّت هویتی در اوایل نوجوانی مناسب‎ترند (شوارتز و دیگران، 2005). چنین مقیاس‎هایی شاخص‎هایی از انسجام هویت و سردرگمی هویت را فراهم می‎آورند و بنابراین، بررسی میزان غلبه انسجام هویت را بر سردرگمی هویت امکان‎پذیر می‎کنند و بیشتر منعکس‎کننده دیدگاه اریکسون هستند تا پایگاه هویت (شوارتز و دیگران، 2009). اگرچه مقیاس‎های اریکسونی و پایگاه هویت در اواخر نوجوانی و اوایل بزرگسالی ارتباط تنگاتنگی دارند (شوارتز، 2007)، مقیاس‎های اریکسونی به‎طور منحصر به فردی برای اندازه‎گیری وهله‎های اولیه فعّالیّت هویتی در اوایل نوجوانی مناسب‎اند. اتکا به مقیاس‎های پایگاه هویت که برای نوجوانان بزرگ‎تر و بزرگسالان بیشتر مناسب‎اند، تا حدودی موجب این فرض بوده است که فعّالیّت در حیطه تحول هویت در اوایل نوجوانی به‎وقوع نمی‎پیوندد (نقل از شوارتز و دیگران، 2009). با توجه به مطالب مطرح شده، در پژوهش کنونی از یک مقیاس کلّی هویت برای سنجش متغیرهای انسجام و سردرگمی هویت سود جسته‎ایم.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.