هژمونی ایدئولوژیک

دانلود پایان نامه

ملاک سوّم، بر حسب نحوه ی عمل، ایدئولوژی را می توان به گونه های« انقلابی» و« اصلاح طلب»، بیان نمود. ایدئولوژی «اصلاح طلب»، که طرح ترقّی خواهانه ای را برای تغییر و ضعیت موجود ارائه می دهد. ایدئولوژی «انقلابی»، که به وسایل و طرق شدید ، مثل شورش و تهدید، انهدام و دگرگونی نظم و ارزشهای موجود، متوسّل می گردد.
ملاک چهارم، بر اساس محتوا می باشد، ایدئولوژیها را می توان به گونه های مختلف طبقه بندی نمود:
گونه ای از ایدئولوژی«ارتجاعی» نامیده می شود، اگر راه حلهایی را ارائه دهد که مستلزم برگشت به گذشته باشد، به عبارت دیگر، مستلزم سیر قهقرایی جامعه باشد. «محافظه کار» می گویند، اگر تنها کوشش در نگهداشتن وضع موجود نماید. «ترقّی خواه» یا «لیبرال» نامیده می شود، اگر به نفع تغییرات ضروری به ترک بعضی از سنّتها دست یازد. «رادیکال»گویند، اگر هدفش قطع رابطه کامل با وضعیت موجود باشد.
ایدئولوژیهای «چپ» یا چپگرا که تمایلات مارکسیستی، سوسیالیستی و یا گاهی فقط دموکراتیک را در بر می گیرد. ایدئولوژی «راست» یا راستگرا که تمایلات سنّت گرایی شدید، محافظه کاری و یا ارتجاع شدید را شامل می شود. البتّه دو اصطلاح چپ و راست با اینکه خود اغلب مبهم هستند، تقسیم بندیهای دیگری را در خود دارند، مانند: چپ افراطی، چپ میانه رو، میانه رو دست راستی، راست افراطی و سایر، باین وجود ایدئولوژی یک واقعیّت ساده نیست و در واقع برای تشخیص و درک هر یک از تقسیم بندیهای کلّی فوق، بایستی به تجزیه و تحلیل مفصّلی پرداخت.(روشه،1385،90)
دایره المعارف بین‌المللی علوم اجتماعی، ایدئولوژیها را به چهار نوع تقسیم نموده است:
1- ایدئولوژی کنسرواتیسم. (محافظه کار)
2- ایدئولوژی رفورمیسم. ( اصلاح طلب)
3- ایدئولوژی رویزیونیسم. ( انقلابی)
4- ضد ایدئولوژی. (ایدئولوژی در مقابل ایدئولوژی)
هر چهار نوع ایدئولوژی یک برنامه مخصوص اجتماعی را جهت کسب مشروعیت ارائه می‌دهند. ایدئولوژی محافظه کار را نباید بوسیله ارزشهایی که مطالبه کرده یا مورد حمایت قرار می‌دهد، مورد ارزیابی قرار داد. این نوع از ایدئولوژی تحت تأثیر حالتی تدافعی برای حفظ وضع موجود در زمینه‌های مختلف قرار دارد. ایدئولوژی اصلاح یا رفورم خواهان اصلاح و رفورم است. ایدئولوژی انقلابی خواهان تغییر در نظام ارزشی وضع موجود می‌باشد. ضد ایدئولوژی، ایدئولوژی‌ای است که براساس تحریف واقعیّت و گزینش، رفتارهای انحرافی ایجاد شده را توجیه می‌نماید. نمونه ی عامیانه ضد ایدئولوژی ، توسعه ی رفتارهای عامیانه و رواج آن در بین مردم می‌باشد. آنچه که در هر چهار نوع ایدئولوژی ذکر شده قابل توجّه به نظر می‌رسد این نکته است ،که ایدئولوژی در هر چهار نمونه فوق عنصری قابل تغییر است . ایدئولوژی از نقطه ی نظرهای مختلف به انواع مختلفی تقسیم شده است.که تمامی آنها به بینش خاص متفکّر سیاسی در تقسیم‌بندی مورد نظر بستگی دارد. از دیگر تقسیم‌بندی‌های ایدئولوژی می‌توان به «راست »و « چپ »و تقسیم آنها به « لیبرالیسم، سوسیالیسم، فاشیسم، آنارشیسم، ناسیونالیسم » اشاره نمود. ( توحید فام،1381،20)
تئوری مارکسیستی ایدئولوژی :
مارکس و انگلس در کتاب « ایدئولوژی آلمانی » استدلال کرده اند که اندیشه های طبقه ی حاکم در هر عصر اندیشه های حاکم است. بنابر این هنگامی که طبقه ای تسلّط می یابد، منافع خود را بصورت منافع مشترک همه ی اعضای جامعه یا به صورت آرمانی ارائه و بیان می کند. این طبقه ناچار است به اندیشه های خود شکل عام بدهد. و آنها را به عنوان تنها اندیشه های عقلانی و دارای اعتبار عام ارائه کند. این تز ایدئولوژی مسلّط است. اما دیدگاه مارکسیستی پیچیده تر از آن است که استدلال کند که آگاهی دروغین یا تحریفی از واقعیت ، تناقضهای ذاتی در جامعه را می پوشاند. رابطه ی بین شیوه های تولید و اندیشه های رایج در جامعه از نظر مفهوم ساده است، امّا در عمل پیچیده است، چون شامل آگاهی و ادراک فردی می گردد. شیوه ی تولید حیات مادی فرایند کلی زندگی اجتماعی، سیاسی و فکری را تعیین می کند. این آگاهی انسانها نیست که وجود آنها را تعیین میکند بلکه وجود اجتماعی آنها است که آگاهی آنها را مشخص می کند. البته ایدئولوژی آلمانی تا ( سال 1927) منتشر نشده بود. و بنابراین در دست مارکسیستهای اوّلیه از جمله لنین نبود. دیدگاه مارکس و انگلس در باره ی ایدئولوژی اساساً منفی است، اگر چه در برخی از نوشته هایشان نشانه هایی مثبت وجود دارد. لنین با تصدیق اینکه ایدئولوژی در ابتدا از منافع طبقه ی مسلّط ناشی می شود به مفهوم ایدئولوژی جنبه ی مثبتی داد. اما وی سپس استدلال کرد که هر گونه انتقاد از ایدئولوژی باید از منافع طبقه ی زیر سلطه ناشی باشد. بنابراین به نظر لنین می توان از یک « ایدئولوژی بورژوازی » و یک «‌ ایدئولوژی پرولتاریایی » سخن گفت، به این مفهوم ایدئولوژی محصول آگاهی سیاسی طبقات می شود و گرامشی را وا می دارد که ایدئولوژی را مفهومی از جهان که به طور ضمنی در هنر، در قانون، در فعالیّتهای اقتصادی و در همه ی تجلیّات زندگی فردی آشکار است، تعریف کرد. امّا با وجود این ، ایدئولوژی چیزی بیش از یک نظام اندیشه هاست، و زمینی است که انسانها روی آن حرکت و آگاهی از موقعیّت خود را کسب می کند.
«آلتوسر» بر آنست که ایدئولوژی « سیمان نامرئی » به هم پیوستگی اجتماعی است ، دیدگاهی که بی شباهت به نظریه « پارسونز » نیست. از این جهت که آلتوسر یک نقش «‌ شبه کارکردی » به ایدئولوژی می دهد. از بسیاری جهات « گرامشی » و آلتوسر نظریه هایی دارند که چندان تفاوتی با دیدگاه غیر مارکسیستی ندارد، جر اینکه غیر مارکسیستها ، خود مارکسیسم را یک ایدئولوژی تلقی می کنند. در واقع با در نظر گرفتن پذیرش گسترده این امر، که ایدئولوژی یک دیدگاه محدود یا تحریف شده در باره ی جامعه است ، تفاوت میان مفاهیم مارکسیستی و غیر مارکسیستی ایدئولوژی آنگونه که به نظر ممکن است برسد زیاد نیست.
«یورگه لارن» در مطالعه مفهومی می گوید: که ایدئولوژی را می توان به چندین صورت در نظر گرفت، به عنوان « تحریف واقعیت، به عنوان جهان بینی یک طبقه اجتماعی ، به عنوان اندیشه های خاص افراد، طبقات یا احزاب و در انطباق بر جامعه به طور کلی یا تنها بر بخشی از آن ». علاوه بر این لارن استدلال می کند، که ایدئولوژی ممکن است شکلهای متعددی به خود بگیرد، برای مثال: در جامعه فئودالی ایدئولوژی برای توجیه سلطهّ طبقاتی، به مذهب متوسل می گردید. و یاد آور می شود که هم «ماکیاولی » و هم « هابز » بر اهمیّت مذهب در اعمال قدرت و اقتدار تأکید می ورزیدند. البته علم نیز از این ایدئولوژی مصون نیست. تعیین اجتماعی معرفت علمی آن را به ایدئولوژی تبدیل نمی کند ، اما راه نفوذ ایدئولوژیک را می گشاید. علم خود ایدئولوژیک نیست اما ممکن است برای اینکه ادعا کند چنین است ایدئولوژیک می باشد.(راش،1377،205) ایدئولوژی، به طور خلاصه از این دیدگاه بازتاب منافع طبقاتی و عملکرد آن و در حقیقت کمک به حفظ ساختار طبقاتی موجود است. بدین ترتیب مارکس و انگلس به گونه‏ای نظام یافته نظریّه‏ای را پدید آورند که با روابط سیاسی، مذهبی، فکری و معلومات حقوقی خاص ساختارهای اجتماعی ارتباط می‏یابد. ماکس وبر ایدئولوژی را کمی نزدیک به مارکسیستی دانست. کارل مانهایم نیز عقیده داشت که ایدئولوژی دارای منشأ طبقاتی است. وی در کتاب ایدئولوژی ویوتوپیا، اصول نقد ایدئولوژی مارکس و انگلس را تصحیح کرده و بسط می‏دهد. و به تمایز دو دسته از اندیشه‏ها، یعنی ایدئولوژیها (عقایدی که جهت حفظ نظم اجتماعی موجود عمل می‏کنند) و عقاید یوتوپیایی که شامل نظرات مختلف در باب نظم اجتماعی و نقد نظم موجود باشد،می پردازد. مانهایم همچنین پیشنهاد می‏کند که تفکّرات ایدئولوژیک، طبقه ی حاکم را محدود نمی‏سازند، امّا تمامی طبقات یک هستی مخصوص به خود، یک پرسپکتیو(چشم انداز) اجتماعی مخصوص و مجموعه‏ای از منافع را دارا هستند. بنابراین عقایدی که به وسیله ی تمام طبقات به وجود می‏آیند، ضرورتاً ایدئولوژیک هستند.
کاربرد واژه ی ایدئولوژی به مفهوم « توهین‏آمیز » وجدان کاذب نه تنها در اندیشه ی مارکس، بلکه در اندیشه ی دیگر حامیان « جامعه‏شناسی معرفت » ـ شامل جامعه‏شناسان آلمانی از قبیل « ماکس وبر و کارل مانهایم » و تعدادی دیگر ـ نیز ایجاد شد. تعداد کمی از این نویسندگان بر کاربرد این واژه اصرار کامل داشتند. امّا آنچه که می‏باید به عنوان خصیصه رهیافتی این عدّه از آن نام برد، روش لحاظ نظامهای فکری به عنوان حاصل یا تجلّی منافع معیّن است. ایدئولوژی نظامهای فکری، این واژه را برای پنهان کردن طبیعت پاک به کار می‏برند. آنها وظیفه تحقیقات جامعه‏شناسی را توضیح آنچه که مانهایم آن را «شرایط زندگی» می‏نامد، می دانند. به اعتقاد مانهایم، این شرایط زندگی است که ایدئولوژیها را به وجود می‏آورد. از این نقطه نظر، علم اقتصاد « آدام اسمیت» به عنوان یک ساختار فکری مستقل، قابل فهم نبود، یا حتّی با واژه‏هایی نظیر درستی، ثبات یا نظم نیز قابل دفاع نبود، بلکه تجلّی منافع بورژوازی به عنوان قسمتی از « ایدئولوژی کاپیتالیسم » به شمار می‏آمد. جامعه‏شناسی معرفت در بیشتر دستورات و قواعد اخیرش در جستجوی راههایی برای حمایت از «‌ فلسفه فروید » مفاهیم ضمیر ناخودآگاه و عقلایی شدن است تا اینکه بگوید ایدئولوژیها، عقلایی شدن ناخودآگاه منافع طبقات هستند. این روش جامعه‏شناسان را قادر ساخت تا نظریّات خود را از ناسازگاری و عنصر ناآگاهی برهانند و بعدها آدام اسمیت را به عنوان قهرمان عادات و رسوم بورژوازی معرّفی کنند. با این حال هم‏ اکنون از وی به عنوان سخنگوی ناآگاه کاپیتالیسم یاد می‏شود.
در پاره‏ای موارد جامعه‏شناسان معتقدند؛ که روان‏شناسی «فروید» از شکل ایدئولوژیک که در علم اقتصاد اسمیت موجود است، دست کمی ندارد. روش روانکاوی فروید ضرورتاً تکنیکی برای وفق دادن افکار سرکش و متمرّد با خواستها و فشارهای جامعه بورژوایی است. منتقدان جامعه‏شناسی معرفت معتقدند؛ که اگر تمام فلسفه‏ها ایدئولوژی باشند، پس جامعه‏شناسی هم باید یک ایدئولوژی همانند هر نظام فکری دیگر و عاری از اعتبار مستقل باشد. و اگر تمام حقایق ظاهری در پس منافع عقلانی مستور شده باشند، پس جامعه‏شناسی معرفت نمی‏تواند درست باشد. هر چند، وبر و مانهایم قسمت اعظم اندیشه‏های خود را از جامعه‏شناسی معرفت الهام گرفته‏اند، شاید نوشته‏های آنان از این انتقاد مستثنا و معاف باشد، ولو اینکه تنها در این زمینه هیچ کدام از آنها نظریّه ثابتی از ایدئولوژی را پیشنهاد نمی‏کنند. هردوی این اندیشه‏وران واژه ی ایدئولوژی را در مواقع مختلف و به طرق مختلف به کار برده‏اند. وبر نظریّه مارکس را در این مورد که تمام نظامهای فکری حاصل ساختار اقتصادی هستند، با اثبات این مطلب که برخی ساختارهای اقتصادی حاصل نظامهای فکری می‏باشند ـ به عنوان نمونه «‌ پروتستانیسم، کاپیتالیسم » را به وجود آورد. اما کاپیتالیسم، پروتستانیسم را نقض می‏کند. مانهایم نیز سعی دارد تا عقاید مارکس را به نحوی اعاده و اصلاح کند، تا اثبات نماید که ایدئولوژیها محصول ساختارهای اجتماعی هستند. امّا تحلیل مانهایم نامفهوم می‏باشد، زیرا او معتقد است ؛که واژه ی ایدئولوژی در نظامهای فکریی که کم و بیش «‌ محافظه‏کار» هستند، نهفته است. و واژه ی یوتوپیا در نظامهای فکری با خصلت «‌‌‌ انقلابی » و هزاره‏ای جلوه‏گر می‏شود. در هر صورت مانهایم به این تعریف قراردادی حتّی در ایدئولوژی و یوتوپیای خود نیز معتقد نیست. مانهایم از مفهوم این دکترین که نظامهای فکری دارای یک اساس طبقاتی و یک تمایل طبقاتی هستند، به خوبی آگاه بود. او با احتمال بی‏طبقگی روشنفکران آزاد و مستقل مواجه شد. او معتقد بود ؛که چون روشنفکران دارای وابستگیها و منافع طبقاتی نیستند، لذا قادرهستند مستقل بیندیشند. چنین گروه جداگانه‏ای باید امیدوار باشد که به دانش و معرفتی دست یابد که سوای از ایدئولوژی باشد. پاره‏ای اوقات به دلیل دیدگاه ظهور یک الیت کوچک برتر با افکار برتر فوق اسطوره‏ای معمول جامعه، شاید چنین به نظر آید که مانهایم بیش از مارکس به افلاطون نزدیکتر بوده است و شک و تردیدهایی که او در جامعه‏شناسی وارد کرد، موجبات طرح این بحثها را در قالبهای علمی فراهم آورده است. ( توحید فام، 1381، 28 )
مارکس در نوشته های نخستین خویش ، زمینه ای را ایجاد کرد که بر مبنای آن ، برخورد او با ایدئولوژی ظاهر شد . وی در ابتدا علاقه داشت که نقاب از چهره برخی مفاهیم دینی و مفهوم ُمغلَق دولت که توسط استاد پیشین او ، هگل تشریح شده بود، بردارد. در هر دو موضوع مزبور دو فرایند خویشاوند دست اندر کار بودند.اوّل : عقاید یک راست به سمت واقعیت مادی حرکت می کرد. به جای آنکه حرکت معکوس آن صورت گرد. دوّم: این فرایند « وارونه » ، نه غیر طبیعی، ماهیّت واقعی امور را پنهان میکرد. دین نتوانسته بود پی ببرد که بشر سازنده دین است، نه این که دین سازنده بشر است. مارکس به پیروی از « فویر باخ »( فیلسوف مادیگرای آلمانی که به مخالفت با فلسفه ی هگل برخاست ، عقاید او تأثیر زیادی در بینش ماتریالیستسی مارکس داشت) مدّعی شد که اعتقاد به وجود خدا، چیزی جز یک « فرافکنی » آمال بشری نیست. تا زمانی که خدا به عنوان خالق جهان به شمار می آمد و بشر نیز برای طرحهای خدا متّکی بود، ماهیّت حقیقی افراد بشر که سرنوشتشان را خودشان رقم می زنند و خالق خویش هستند توان ابراز وجود را نداشت. اما تنها به این دلیل نبود که دین جنبه ی ایده الیستی داشت، بلکه دین ریشه هایش را در یک واقعیت ناقص می یافت، که ضمناً به دین کمک می کرد تا نقاب بر چهره بگذارد . بدین سان بود که مارکس صحنه را برای ارائه نظریه اش در باره ایدئولوژی، آماده کرده بود. مفاهیم به غلط درک شده ی دین و سیاست که مارکس از آن انتقاد می کرد فقط خطاهای محض نبودند، بلکه این مفاهیمِ وارونه شده ،شالوده خود را در یک دنیای اجتماعی واقعی می یافتند. به قدری در باره ی آن درکِ نادرست وجود داشت که توانسته بود مولّد این خیالات واهی باشد. از این رو ، گام بعدی همانا تحقیق درباره ی این دنیای اجتماعی، و نتیجه ی آن نیزهمان چیزی بود که مارکس آن را مفهوم « ماتریالیستی تاریخ » نامید. مارکس این موضوع را در اثر بزرگ خود به نام ایدئولوژی آلمانی تشریح کرد. مارکس در این اثر به انتقاد از ایده الیستهای آلمانی معاصر می پردازد. و منزلت والایی را به ایدئولوژی میدهد، و تنها اثر مارکس است که بنیانگر تفصیلی عقاید عمومی او در باب جامعه و تاریخ می باشد.از اینرو ، از دیدگاه مارکس ایدئولوژی به ناچار بایستی بر مبنای « عمل مادی » تبیین شود. ( مک للان، 1385 ، 28 )
نئو مارکسیستها و هژمونی ایدئولوژیکی:
«آنتونیو گرامشی» و «لوئی آلتوسر» به خاطر نفوذی که بر پسا مارکسیسم داشتند. مهمترین «نئو مارکسیسم» به شمار میروند. گرامشی با خلق آثار خود در دهه 1920 اوّلین مارکسیستی بود که رو بناهای ایدئولوژیک و سیاسی را عواملی نسبتاً مستقل از زیر بنای اقتصادی قلمداد کرد. به همین ترتیب او تأثیرات مهمّی را بر نئو مارکسیستها از جمله آلتوسر و بعداً بر پسا مارکسیسم بر جای گذاشت. اصطلاح کلیدی وی نیز «هژمونی» می باشد. اما ابتکار گرامشی در مارکسیسم این است که دولت را نهادی تلقی نمی کند که سیاست در آن شکل می گیرد. بلکه به اعتقاد او «هژمونی» اوّل از همه در جامعه ی مدنی ایجاد می شود.که ایدئولوژی به شیوه ای در اشکال عمومی زندگی تجلّی می یابد. که برای مردم به یک حس عمومی مسلم و بدیهی تبدیل می شود. گرامشی مانند آلتوسر ایدئولوژی را برنامه ای می داند که به «سوژه ها» شکل می دهد. از نظر هر دو متفکّر تجربیات ما و رابطه ی مان با جهان از طریق واسطه ی ایدئولوژی انجام می گیرد. امّا در نگرش گرامشی سوژه ها لزوماً سوژه های طبقاتی نیستند. بلکه بیشتر امیال سیاسی جمعی می باشند. که از طریق طرح ایده ها و ارزشها در ترکیبهای متفاوت و به منظور کشاندن گروههای مختلف به درون پروژه ی هژمونی ایجاد می شوند. گرامشی همچون یک مارکسیست به این اعتقاد متعهد بود که، در هر تشکّل هژمونیک همواره باید یک اصل وحدت بخش واحد وجود داشته باشد.که این اصل بوسیله یک طبقه ی اقتصادی اساسی می تواند ارائه شود. در حقیقت مهمترین جنبه ی آثار آلتوسر اهمیّتی بود که او برای موضوعات ایدئولوژی و سوژگی قائل بود. آلتوسر معتقد بود؛ که دولت نه تنها از طریق نهادهای سرکوبگر پلیس و ارتش، بلکه از طریق ایدئولوژی نیز، که در نهادهای دولتی جای گرفته است عمل می کند. (نش،1388،25) راههای و ابزار های انجام این عمل شناخته شده اند، آمووزش و پرورش به روند تلقین ایدئولوژیک تقلیل می یابد، رسانه های جمعی به ماشین تبلیغاتی تبدیل می شوند، عقاید غیر قابل اعتماد به شدّت سانسور می شوند، مخالفت سیاسی را با وحشیگری از بین می برند.(مارکسیسم لنینیسم در شوروی). بنا براین ایدئولوژیها دروغ، فریب و پیچیده سازی را تبلیغ می کنند. ایدئولوژیها از راه آشتی دادن استثمار شدگان با استثمارگران خود به نظام طبقاتی ، ثبات و استحکام می بخشند. بدین ترتیب ایدئولوژی در خدمت منافع حاکم است. و روند تولید فکری را همانند روند تولید مادی کنترل می کند. گرامشی به برتری سلطه ی اندیشه های بورژوایی در همه ی حوزه های زندگی توجه کرد. پیامدهای سلطه ی ایدئولوژیک روشن بودند. پرولتاریا که فریب نظریه ها و فلسفه های بورژوازی را خورده است نمی تواند به آگاهی طبقاتی- که از کانال ایدئولوژی عبور می کند- دست یابد. و هرگز نمی تواند توان انقلابی آن را تشخیص دهد. و همیشه بصورت طبقه در خود می ماند. بدین ترتیب اندیشه های گرامشی، همان « سلطه ی هژمون از طریق جامعه ی مدنی» در میان مارکسیستهای نو، تأثیر گذار بوده است. وبه آنها کمک کرد که توضیح دهند چرا نظام سرمایه داری ، با وجود سرکوبی طبقاتی، باقی مانده است.( هیوود،1388،217)
از نظر «آلتوسر» ایدئولوژی از تبدیل افراد به سوژه هایی که با وضعیّتهایی که بوسیله ی این ساختارها ارائه شده، انطباق خواهند داشت. اگر چه ایدئولوژی به عنوان در بر دارنده ی تصاویر ذهنی (تجلّیات، افسانه ها، ایده ها یا مفاهیم) توصیف شده است. امّا از طریق ذهن خود آگاه عمل نمی کند. بلکه در یک رابطه ناخود آگاه با جهانی که کردارهای اجتماعی، نظیر اعمال مذهبی، میتینگهای سیاسی و غیره آنرا فرا گرفته اند. عمل می نماید. نظریه آلتوسر در مورد ایدئولوژی از دام عقیده ی مارکسیستی آگاهی کاذب که به موجب آن مردم، ساده لوحان نظام سرمایه داری تلقی می شوند دوری نموده است. چرا که او ایدئولوژی را به هیچ وجه آگاهی تلقی نمی کند. از نظر او ایدئولوژی خود یک ماده است که تجربیات موجود در کردارهای اجتماعی واقعی را در بر دارد. امّا ایدئولوژی حاوی میزانی از رمز گونگی نیز می باشد. چرا که سوژه ها لاجرم رابطه خیالی با شرایط واقعی هستی شان زندگی می کنند. آلتوسر معتقد بود؛ که مارکسیسم یک مکتب علمی است. به این دلیل که ، مسائل آن را نه از دل نظریه ی اقتصادی بلکه از دل سیاست و عمل بیرون می کشد. مارکسیسم باز و مخالف شناخت شهودی و غیر استدلالی است.(نش،1388،26)
مارکسیستهای قبل از گرامشی معتقد بودند: نظم محصول زور ، سرکوب یا سلطه ی بسیار قدرتمند ایدئولوژی بورژوایی است. به عنوان مثال: مارکس و انگلس در کتاب «ایدئولوژی آلمانی» چنین استدلال کردند؛ که ایده ها و اندیشه های طبقه ی حاکم در هر مقطع تاریخی ، اندیشه های مسلّط بوده است، و طبقه که نیروهای مادی حاکم در جامعه است، به طور همزمان نیروی معنوی حاکم بر جامعه نیز می باشد.در بسط مفهوم هژمونی ، موضع گرامشی از موضع مارکس و انگلس، از دو جنبه ی مهم متمایز می شود. اوّل اینکه گرامشی بر اهمیّت زیاد روبناهای ایدئولوژیک در مقابل زیر بنای اقتصادی – استقلال دولت- تأکید می کند. دوّم اینکه نظرات گرامشی درمورد استیلا و هژمونی، تأکید زیادی بر مسئله رضایت در جامعه دارد، بر خلاف مارکس و انگلس که بر مسئله استفاده از زور خالص توسط دولت تأکید می نماید.مطابق نظر گرامشی ، حاکمیّت یک طبقه ی خاص بر اساس دوجنبه ی جداگانه اجبار – سلطه – و رهبری اخلاقی و اجتماعی ممکن می گردد. از این رو «هژمونی» به شیوه ای از حاکمیّت اشاره دارد که سلطه ی طبقاتی صرفاً بر مبنای اجبار نبوده، بلکه بر اساس پذیرش فرهنگی و ایدئولوژیک توسط طبقات فرودست نیز می باشد. (مارش، استوکر،1388،389)
بنابراین استیلای سیاسی صرفاً از طریق زور یا رضایت ، حاصل نمی شود. بلکه محصول هر دو امر می باشد. مفهوم استیلا در چهار چوب تئوریک گرامشی نقش محوری دارد. زیرا هدفش این است که ماهیّت قدرت در جامعه مدرن را تعریفی دوباره نماید. و اهمیّت بیشتری برای مبارزه ای که در سطوح ایدئولوژیک، سیاسی و فرهنگی اتفاق می افتد، قائل شود. اما هر چند گرامشی می خواست بر استقلال روبنا تأکید نماید، ولی می پذیرفت که رو بنا به نحو ذاتی با روابط تولید مر تبط است. بدین ترتیب، هر چند استیلا امری سیاسی ـ اخلاقی است، اما باید اقتصادی نیز باشد. یعنی باید ضرورتاً بر مبنای کار ویژه ی اصلی گروه پیشرو در هسته ی مرکزی فعالیّت اقتصادی باشد. پس نکته ی اصلی در آثار گرامشی این بود که اهمیّت سوژه را در اندیشه ی مارکسیسم احیاء نماید. به همین دلیل، آثار او پر از مباحث مربوط به اهمیّت نقش ایدئولوژی، دولت سرمایه داری و انکار تئوری انتزاعی می باشد.(همان،390)

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.