وزارت امور خارجه

دانلود پایان نامه

فصل پنجم

نتیجـــه گیــری
نتیجه گیری:
امپریالیسم تلاشی است برای کسب قدرت بیشتر و شکلی از گسترش اقتدار است که با مقهور ساختن دیگر بازیگران به وسیله ابزارهایی که در اختیار دارد (نظامی،اقتصادی و فرهنگی) به عرصه ی ظهور می رسد. و به عنوان یکی از وجوه حکومتی و قالبهای فکری در عرصه روابط بینالملل صفحات زیادی از تاریخ کشورهای جهان (اعم از پیشرفته و عقبافتاده) را بهخود اختصاص داده است. امپریالیسم در مناطق مختلف جغرافیایی متناسب با اقتضائات آنجا شکل و رنگ خاصی به خود می گرفت. در قرن بیستم «ایدئولوژی» در شکل سیاسی خود عرصه ای برای به اجرا گذاشتن سناریوهای سیاسی و رهبری برتر جهانی و تشکیل امپراتوری در صحنه ی نظام بین المللی محسوب می شود. بر طبق نظر «لنین» جنگ جهانی نتیجه ی سیاستهای امپریالیستی بوده است. این واقعیت بیش از هر موضوع دیگری نشان می دهد که از دیدگاه تاریخی و در تاریخ نظام سرمایه داری محکوم به زوال است. و ناممکن بودن چنین روندی و انقلاب سوسیالیستی از تمایلات جنگجویانه ی سرمایه داری جلو گیری می کند، به هر حال سرانجام نظام سرمایه داری در بحرانی اجتناب ناپذیر فرو می رود، بحرانی عمومی، که تمام وجوه اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک را در بر می گیرد.
بنابراین در امپریالیسم ناشی از ایدئولوژی، ایدئولوژی هنگامی ظهور و بروز عملی و قدرتمندی پیدا می کند که قشر کثیری از نیروهای اجتماعی مؤید و پشتیبان آن باشند. مانند : اهداف امپریالیستی آلمان هیتلری که بر پایه ی شعار برتری نژاد آریایی بود. و همچنین هدف خود را از تأسیس امپراتوری احتیاج به فضای حیاتی اعلام میکرد. ملاحظه می شود که ایدئولوژی فرجام یک آرمان یعنی هدف را نشان می دهد. و دامنه ی راههای مختلفی که در مقابل کارگزار متعهد وجود دارد. را تعیین می کند. چون پایگاه سیاستهای امپریالیستی ملت ـکشور است. بنابراین امکان ندارد بدون عنایت به ایدئولوژی امپریالیسم را درک بکنیم. در نتیجه سیاست امپریالیستی همیشه مستلزم ایدئولوژی است. زیرا برخلاف سیاست حفظ وضع موجود، امپریالیسم همیشه مسؤولیت اثبات را بردوش دارد. پس امپریالیسم باید ثابت کند وضع موجودی که در صدد بر اندازی آن است باید بر انداخته شود و مشروعیت اخلاقی که بسیاری از افراد برای هر آنچه وجود دارد قائل هستند باید تسلیم آن اصل برتری اخلاقی شود. که خواهان توزیع جدید قدرت است. مثلاً : «مورگنتا» ایدئولوژی را فقط محملی برای به اجرا آوردن سیاستهای امپریالیستی می داند، که یک سیاست امپریالیستی همیشه نیاز به ایدئولوژی دارد. انتساب ماهیت امپریالیسم به ایدئولوژی نیز، به خاطر پیوندی است که بین فکر و عمل وجود دارد. چونکه ایدئولوژی، آگاهی و تصوراتی است که طبقه ی حاکم از واقعیتها بنابر موقعیت و منافع خود دارند. یعنی ایدئولوژی محصول طبقات اجتماعی است . نظامهای پیچیده تفکّر خطرناک و غیر قابل اعتماد می باشند، چون از حقیقت دور افتاده اند. لذا اصول و هدفهای را تعیین کردند که یا به سرکوب جدید می انجامد و یا دست نیافتنی می باشند. سوسیالیسم و لیبرالیسم آشکارا جنبه ی ایدئولوژی دارند. سوسیالیستها، ایدئولوژی را مجموعه از عقاید می دانند که بر تضاد جامعه طبقاتی سرپوش گذاشته و موجب آگاهی کاذب و عدم تحرک سیاسی در طبقات فرو دست می شود. از این رو هر طرح ایدئولوژیک و انقلابی آشکار و نهان بر فلسفه‏ای از تاریخ استوار است. زمانی که سرمایه داری هنوز کاملاً جنبه ی صنعتی پیدا نکرده بود و سرمایه های تجاری شکل غالب سرمایه را تشکیل می داد. استعمارگری به طور عمده به صورت تصرّف سرزمینهای دیگر، غارت فلزّات گرانبها و فروش کالای تجاری ظاهر می شد. در قرن هجدهم که دیگر برای غارت در مستعمرات چیزی باقی نمانده بود، تجارت یعنی صدور کالاهای ماشینی در مقابل ورود مواد خام ارزان قیمت، شکل عمده ی رابطه اقتصادی بین مستعمرات و کشورهای متروپل را تشکیل می داد. که با اعمال قدرت نظامی و برقراری انحصار ایجاد شده بود. کانونهای تجارتی سنّتی که محور سرمایه های تجاری اروپای غربی می گشت، بدینوسیله به بازار جهانی متّصل می شدند. و شکلی از امپریالیسم ظهور می نمود.
امپریالیسم تا اوایل سده ی بیستم به عنوان یک پدیده ی تاریخی «پدیده ی ارضی» بود به طوری که در بالاترین حدّ آن انگلستان یک پنجم مساحت کل جهان را در اختیار داشت. اما امروزه امپریالیسم از منظر و چشم انداز سلطه و مفهوم کلی آن بررسی می شود. که بر اساس این منطق باید گفت: هر گونه رابطه ای که مبتنی بر تسلط باشد دلالت بر وجود روابط امپریالیستی دارد. که ویژگیهای بارز آن وجود رابطه ی نا متعادل بین کشورهای غربی«سلطه گری و کشورهای غیر غربی« سلطه پذیر» است. بنابراین کوشش برخی از کشورها برای دستیابی به موقعیت مبتنی بر سلطه بر دیگر کشورها و تداوم بخشیدن به آن خصلت همیشگی تاریخ سیاسی جهان بوده است. (دهشیار،1392،169)
در اوائل قرن بیستم، صدور سرمایه یکی از اشکال عمده ی رابطه ی اقتصادی بین کشورها را تشکیل می داد. مکاتبی که داعیه ی حکومت جهانی و فراگیر را مطرح کرده ایدئولوژی مارکسیسم و لیبرالیسم بوده است. نظریه ی انترناسیونالیستی و جهان وطنی مارکسیسم به جهانی شدن آموزه‌های سوسیالیستی و جهانگیر شدن حکومت پرولتاریا اشاره می‌کند. از دیدگاه مارکسیستهای ارتدوکس، همه ی جهان تحت حکومت واحد کمونیستی قرار خواهد گرفت. فروپاشی اتّحاد شوروی در جایگاه پرچمدار بلوک سوسیالیستی، ناکامی قطعی اندیشه ی حکومت جهانی پرولتاریا را اثبات کرد. و به تدریج این قبیل مباحث از ادبیات سیاست بین‌المللی کنار نهاده شد.
اندیشه ی حکومت جهانی در اندیشه ی طرفداران لیبرالیسم از دیربازدر دوران نظام دو قطبی وجود داشته است. امّا با فروپاشی بلوک سوسیالیستی، جان تازه یافت. نظریات لیبرالیستی و مارکسیستی هر دو به جهانی شدن سرمایه داری به عنوان بخش اقتصادی لیبرالسیم توجه کرده اند. ولی لیبرالها کار آمدی این نظام و سودمندی آن را برای تمام بشریّت و جهانی شدن را دری مطلوب می دانند. بر آیند تحلیل لیبرال ضرورت استقبال از جهانی شدن سرمایه داری و برآیند تحلیل مارکسیستی لزوم مقابله با چنین فرآیندی است . ( آلوین، 220:1378) سه نتیجه مهم در خصوص ایدئولوژیهای حاکم در قرن بیستم وجد دارد. اوّل اینکه، این ایدئولوژیها همگی زائیده تفکّر غرب است پس نمی تواند نسخه ای تمام عیار برای دیگر نقاط جهان باشد. دوّم این که این مکاتب فکری همگی زائیده ی فکر بشری است و هیچ کدام بواسطه ی نقص نسبی دانش بشری نمی تواند کامل و جامع باشد . نکته آخر اینکه هیچکدام از این مکاتب فکری علی رغم ادعاهای خود نتوانستند سعادت بشری را تضمین نمایند. و وعده هایی که این مکاتب فکری در خصوص جامعه وفور و اشتراکی بودن منابع داده بودند هیچکدام محقّق نگردید و چنان که می بینیم جامعه ی جهانی هنوز که هنوز است با این مکاتب و اثرات آن دست به گریبان است. که همانا بحران و رکود اقتصادی فعلی در غرب،خود شاهدی بر این مدعاست. (قادری ،1380،48)
با توجه به تحولاتی که طی چند قرن گذشته حادث شد، به تدریج مشخص شد که ساختار امپریالیستی بازیگران دیگر امکان پذیر نیست و امروزه کمتر به موردی بر می خوریم که بازیگر نظام بین الملل امپراتوری باشد. مفصل بندی و ساختار گرفتن نظام دولت کشوری به مقتضای ارضی و همچنین آگاهی افراد در جوامع مختلف و اینکه نقش دولتها به عنوان بازیگران اصلی در نظام بین الملل در حال کاهش است. مانع از این موضوع شده است.(ساختار امپریالیستی)
آنچه در آغاز هزاره سوم به وضوح مشاهده می‏شود، این واقعیت است که ساختار نظام بین‌الملل از خصلتی برخوردار است که آمریکا را در جایگاه ممتازی در مقام مقایسه با دیگر قدرتهای برتر نظام بین‌الملل قرار داده است. این خواست و نیت کشورها نیست که جایگاه جهانی آنها را مشخص می‌سازد. بلکه واقعیت ماهیّت قدرت کشورهاست که سلسله مراتب را هستی می‌بخشد. از آنجا که جهان شاهد فروپاشی ایدئولوژیهای بزرگ تغییرطلب مانند: کمونیسم، فاشیسم وسوسیالیسم بوده است . بنابراین دنیای کنونی هرگز خالی ازایدئولوژی و امپریالیسم نخواهد بود، (بخشایشی ،61،1382) اینکه «آیا ایدئولوژی به امپریالیسم تبدیل می شود؟باید گفت: که اقدامات توسعه طلبی رهبران مکاتب و ایدئولوژیها (با ترکیب فکر و عمل) سبب گردید که تبدیل ایدئولوژی به امپریالیسم در قرن بیستم به عنوان- فرضیه – مباحثی جدید در سیاست مورد توجّه قرار بگیرد. اکنون با وجود ایدئولوژیهای متفاوت در نظام بین الملل هیچ کدام توانایی تبدیل شدن به امپریالیسم و رهبری جهانی را ندارند. امروزه رهبران سیاسی ، در تبدیل کردن ایدئولوژی به امپریالیسم در صحنه ی داخلی شاید موفق باشند، امّا در نظام بین الملل بنظر غیر ممکن می باشد.
  پایان
قادر توکلی کردلَر
بهار 1393
فهرست منـــا بـع
کتاب:
اخترشهر ، رجبعلی (1383) ارتباط ایران و آمریکا، تهران: انتشارات ، کانون اندیشه جوان.
ازغندی ، علیرضا (1388) جنگ و صلح، تهران: نشر سمت.
ازغندی ، علیرضا و روشندل جلیل(1372) مسائل نظامی و استراتژیک معاصر، تهران: نشر سمت.
ازکیا ، مصطفی و غفاری ، غلامرضا(1386) جامعه شناسی توسعه، تهران: نشر کیهان.
اسمیت ، آنتونی(1364) ژئوپلتیک اطلاعات، ترجمه فریدون شیروانی، تهران: نشر سروش.
اسمیت ، برایان کلاو(1380) فهم سیاست جهان سوم، ترجمه محمد سعید قائنی نجفی وامیر محمد حاج یوسفی،تهران: نشر وزارت امور خارجه.
اسمیت ، دنیس. مک(1373) موسولینی، ترجمه محمود ریاضی، تهران: نشر تیراژه.
امیدوار نیا ، محمد جواد(1369) چین و خاورمیانه ، تهران : دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.