وظایف اخلاقی

دانلود پایان نامه

اصل 12: من با تمام وجود به آمدن مسیح اعتقاد دارم، اگرچه در آمدنش تأخیر داشته باشد، من هر روز منتظر آمدنش هستم. اصل 13: من با تمام وجود معتقدم زنده شدن مردگان صورت خواهد گرفت و این هنگامی رخ می‌دهد که خالق پاک و منزه اراده کند.
روشن کردن این دو اصل تعالیم آخرت‌شناسانه یهودی کلاسیک را همچون یک کل به ما ارائه خواهد شد.
موعودباوری
البته، اول از همه واضح است (به‌رغم غفلت گسترده در مجامع غیریهودی و حتی یهودی) که یهودیت کلاسیک به طور موثق اهمیت موعودباوری و هم رستاخیز مردگان را تعلیم می دهد. دوم، تا آنجا که به موعودباوری توجه داریم، چهار مورد از جزئیات قابل توجه هستند. یکی از آنها که کاملاً واضح است – اینکه بر طبق آموزه‌های یهودی مسیح هنوز نیامده است. در واقع ، یهودیان در تمام نسل‌ها این عقیده این‌میمون را در هر روزه زندگی خود از حفظ می‌خوانند،[3] همانگونه که نسل‌های آینده هم این کار را خواهند کرد، منطق این صور‌ت‌بندی شامل این مضمون می‌شود که – می‌توان اینطور گفت – در هر زمان تاریخی که لحاظ شود، هنوز مسیح نیامده است. آمدن او یا به بیان دیگر «انتظار» او است ـ نه رسیدن او ـ که از ملزومات دین یهود است. به تعبیر ابن‌میمون، «هیچ زمانی محدودیتی برای آمدن وی ایجاد نمی کند.»[4] (اسحاق آبرابانل حتی استدلالی علیه ابن‌میمون در مورد این جمله مطرح کرده است: یک «اصل دینی» نباید موقت باشد، وقتی که مسیح آمد دیگر کسی به آن «اعتقاد» ندارد و آمدنش را «انتظار» نمی‌کشد؛ لذا …)[5]
این امر مستقیماً به تعبیر نامتعارف آخرین بخش از دوازدهمین اصل منجر می‌شود از 2: 3 HabakKuk برگرفته شده است: «achakeh lo bechol yore sheyavo» و معمولاً به این صورت ترجمه شده است: «من منتظر او خواهم بود ، در هر روزی که امکان آمدنش باشد.»[6] اما اگر این جمله واقعا به این معنا باشد که ما نمی‌دانیم در چه روز خاصی او ممکن است بیاید و بنابراین ما باید در هر روزی آماده آمدن وی باشیم، زبان عبری زبانی بسیار بد قلق است. عبارت به این توضیح مجال نمی‌دهد. منظور متن این نیست که مسیح ممکن است در هر روزی بیاید، بلکه او به طور مشروط در همه روزها می‌آید. در هر زمانی مسیح می‌آید، یعنی هر روز این کار را انجام می دهد.[7] «چون امرار معاش هر روز صورت می‌گیرد بنابراین نجات و رهایی هم هر روز اتفاق می‌افتد.»[8]
اهمیت این مفهوم در اگادا تلمودی به خوبی درک شده است، در آنجا حاخام جاشوا بن لوی متوجه شد که مسیح در دروازه رم نشسته و دایم مشغول مداوای مجدد زخم‌هایش است؛ جاشوا بن لوی از وی پرسید کی «می‌آید» و مسیح جواب داد: «امروز.» (hayom؛ تحت‌اللفظی یعنی «این روز»)[9] جاشوا از این آمدن و ظهور ناگهانی مات و مبهوت شد سپس پسر داوود توضیح داد: «امروز – اگر شما دستورات خداوند را اطاعت کنید.» (یعنی، اگر همه شما اراده خدا را در جهان محقق کنید، بنابراین سبب آمدن مسیح این موارد است.)[10]
بنابراین ما می‌توانیم آن را در زمان استمراری بهتر بفهمیم – Achakeh. معمولا این به «منتظر» ترجمه می‌شود، اما برای این مفهوم چندین واژه عبری وجود دارد. معنای Lechakkot در کاربرد عامیانه با عبارت «لم دادن و منتظر پیشرفت بودن» فرق می‌کند. این فعلی معلوم و بدون هرگونه معانی ضمنی است. هنگامی که کسی Mechakkeh، یعنی کاری را بسیار با انرژی انجام می‌دهد. مقایسه کنید با شروع کار دونده در خط استارت. او هنوز شروع به دویدن نکرده و ساکن به نظر می‌رسد، با وجود این در واقع تمام عضلات و اعصاب او به شدت منقبض شده‌اند: بنابراین وی می‌تواند در لحظه شلیک تفنگ سریع‌ترین شروع ممکن را داشته باشد. بنابراین واژه «پیش‌بینی» (anticipate) شاید در انگلیسی به مفهوم اصلی این کلمه نزدیک‌تر باشد. پیش‌بینی عملی و نشاط‌آور، نظیر کسی که تمهیدات عملی و عاطفی را برای بازگشت همسرش که در سفر طولانی بوده انجام می‌دهد، به تعبیر ابن‌میمون، «این همانند کاری است که فردی که منتظر آمدن عزیزترین کس خود است و ساعت‌ها و حتی لحظه‌ها را می‌شمارد انجام می‌دهد.»[11]
در نهایت، نظر به مباحث لغوی، دلالت قاطع و خطاب قرار دادن هر کسی توسط جمله آغازین اصل سیزدهم است – ‘ani ma’ameen be’emunali slilemah. نمی‌توانیم به آسانی آن را این‌گونه به انگلیسی ترجمه کنیم: «من با تمام ایمانم معتقدم» یا «من با تمام ایمانم، ایمان دارم،» اما این دقیقاً همان است که جمله عبیری می‌گوید. بهتر است به جای کلمه «تمام» (full) از واژه‌ای مانند «اساسی» (integral) یا چیزی مانند آن استفاده کنیم. گذشته از اینها، همان‌گونه که مارتین بوبر به نسل‌ها آموخته است، Emunah با Pistis متفاوت است.[12] بوبر تمایل دارد به جای آنکه از واژه‌های «اعتقاد» یا «ایمان» برای آن استفاده نماید، این واژه را به «اطمینان» ترجمه کند؛ «ارتباط متقابل و فعالانه بین حداقل دو گروه» ممکن است بتواند مفهوم کامل‌تری از این واژه را بیان کند.
پس ما چگونه می‌توانیم بهترین ترجمه را برای اصل دوازدهم انجام دهیم، گرچه ممکن است این ترجمه به اطناب هم منجر شود؟ «من به طور کلی و فعالانه، به این اصل که در مورد آمدن مسیح سخن می‌گوید متعهد و پایبند هستم و اگر چه او همیشه آمدنش را به تاخیر می اندازد، من نیز همواره از هر کوششی برای آمدن او دریغ نمی کنم، چون او در راهی است که هر روز را به جاودانگی می‌برد.» قدرت دینی این گزاره‌ها را یک‌بار دیگر، و به طرز فراموش‌نشدنی، این توضیح می‌دهد که وقتی یهودیان در اردوگاه‌های متمرکز و نابودکننده در ورشو به سر می‌بردند، اصل دوازدهم ابن‌میمون در میان پارتیزان‌ها و بازماندگان سرود جمعی آنها مبدل شده بود.[13]
باید لحظه‌ای دیگر به تصریح قبلی من برگردیم که، از نظر یهود، مسیح نه تنها نیامده است، بلکه هرگز نخواهد آمد – یعنی او همواره در حال آمدن است. البته این تصریح مسلماً تصریحی رادیکال است. من باید مسیحیت را رسوا کنم، چون با استفاده از اصل دینی مرکزی مبنی بر آمدن مسیح، حداقل آمدن اولیه‌اش، پرچم خود را به اهتزاز در آورده اند.[14] (در اینجا مسئله اساسی‌تر درباره خداسازی شخص مسیح را کنار می‌گذارم.) آینده‌بودنِ ازلی مسیح، به بیان قابل استفاده، بیان می‌کند که کوچک‌ترین واحد زمان یا کوچک‌ترین واحد مکان در این جهان هنوز رهایی نیافته‌اند یا رهایی نخواهند یافت. در واقع آنچه در اینجا تصریح شده این است که تا آنجه که به ما و شاید فراتر از توان ما مربوط می‌شود، جهان همیشه با آنچه خدا انتظار دارد و در نتیجه با آنچه که ما باید بسازیم متفاوت است.
اما بیان رادیکال من اکثر یهودیان را نیز رسوا می‌کند. اکثر یهودیان معتقدند گرچه مسیح هنوز نیامده است، یک روز و «در پایان دوران» (به‌ تعبیر درست‌تر: be’acharit haymim – یعنی «در پس-از-زمان») او خواهد آمد. فرانس روزنویج، در بحثی که با هرمن کوهن داشته است، تا حدی به این تناقض کلاسیک قرن‌ها که من جرات بیان آن را داشته‌ام اشاره کرده است. کوهن به صورت فلسفی و دینی آموزه تاخیر جاودانه ظهور را صورت‌بندی کرده است.[15] در مقابل ، روزنویج اعلام می‌دارد که هر چیزی که در جاودانگی رخ می‌دهد، هرگز رخ نخواهد داد.[16] در تفسیر زیبایی که روزنویج از شعر موعود باور یهودا هلوی دارد، می‌گوید تمام انسان‌ها (یا دست‌کم یهودیان) به دو دسته تقسیم می‌شوند، آنها که اعتقادشان از امیدشان بیشتر است و بر این باورند که مسیح به زودی ظهور می‌کند و دسته دوم آنهایی که امیدشان از اعتقادشان بیشتر است و بر این باورند که تا پایان دوران راه زیادی مانده است.[17] روزنویج می‌گوید تا کنون همواره گروه دوم راست گفته‌اند، اما روزی «آن روز» آنها اشتباه خواهد کرد. بنابراین باید بسیار هوشیار باشید.
به نظر من، به‌رغم تصویرسازی شاعرانه‌ای که روزنویج با هلوی در آن مشترک است، روزنویج دچار اشتباه شده است. جاودانگی «فاصله» پیشا-مسیح ضروری است، به دو دلیل که کوهن به درستی آنها را تشخیص داده است: این جاودانگی از افسانه‌پردازی جلوگیری می‌کند که مسیحیان بیش از همه در دام آن می‌افتند، و همچنین این موضوع وظایف اخلاقی (و همچنین علمی) را به عنوان یک الزام موقت بیان نمی‌کند، بلکه آنها را به سرنوشت مداوم (اگر خو‌ش می‌دارید، متافیزیکی) بدل می‌سازد.
اجازه دهید تا تعمقی فراتاریخی داشته باشم. یکی از ویژگی‌های بسیاری از مسیحیان معتقد به سلطنت هزار ساله مسیح دارای ویژگی محصور شده‌ای هستند که همیشه در تجرد به سر می‌برند و از ازدواج امتناع می‌ورزند. گذشته از اینها، پایان دوران نزدیک است و داشتن فرزند در چنین شرایطی بهترین کار است. من هیچ یهودی مجردی را نمی‌شناسم که با این موضوع موافق باشد![18] انتظار نمی‌رود که تاریخ به این راحتی خاتمه یابد.
تلاش اخلاقی همیشگی که به وسیله تاخیر ابدی در ظهور مسیح ایجاد می شود می‌تواند به دو صورت خلاصه شود. زمانی اکیبا ارسنت سیمون نوشت: «بعد از اینکه به راحتی به هوا دعایی در مورد رهایی که به ما پیشنهاد شده جواب رد دادیم، ما راه طولانی خود را رفته‌ایم، شریعتی که بر روی شانه‌ها و پشت ما سنگینی می‌کند، بنابراین با آن محبوبان باقی می‌مانیم و بار خود را در این جهان رهایی نیافته تحمل می‌کنیم – مردم رهایی‌نیافته و گواهان آمدن وی.»[19] عنوان کامل اثر نورا لونیس نیز همین ماجرا را می‌گوید: هنگامی که مسیح تاخیر می‌کند: جنبشهای سوسیالیست مسیحی 1917- 1871.[20]
رستاخیز
بیایید به آخرین اصل‌ از اصول ابن‌میمون بپردازیم.[21] مهمترین ویژگی صورت‌بندی آیینی آموزه رستاخیز این است که این آموزه منحصراً بر فعل الاهی و اقامه اراده او تأکید دارد. این موضوع به طور کامل در ارتباط با تعالیم نظام‌مند ابن‌میمون نیز است. سپس باید نگاهی به بحث او درباره مبانی رستاخیز داشته باشیم.
این سیزده اصل، که به این نام هم معروف شده‌اند، به وسیله ابن‌میمون در پایان مقدمه تفسیرش بر بخش 10/11 (perek chelek) سنهدرین میشنا صورت‌بندی شده است. این در آغاز کار او بود (1168). غرض از صورت‌بندی چنان عقایدی (که در آن زمان انقلابی محسوب می‌شد و در آیین یهود باقی ماند)[22] این بوده که تا این امکان را برای توده مردم ایجاد کند تا اعتقاداتی داشته باشند که در واقع نتیجه مطالعات پیچیده و رمزگونه فلسفی می‌باشند اما heilsnotwendig هستند، یعنی مقدمه ارتباط «عقل اکتسابی انسان» ([به معنای] نوافلاطونی/ارسطویی) با «عقل فعال» خدا است که فقط از طریق آن جاودانگی حاصل می شود.»[23] بنابراین، در بررسی دیدگاه‌های نظام‌مند ابن‌میمون نوعی رابطه‌ متناقض چشمگیر میان آموزه رستاخیز و آموزه جاودانگی وجود دارد، یعنی شما مجبورید که به رستاخیز اعتقاد داشته باشید تا بتوانید به جاودانگی دست پیدا کنید. گرچه این اصل فلسفی ممکن است عجیب باشد، در واقع بیان دقیق و کامل مجدد متون میشنایی است که او آنها را در اینجا تشریح کرده است تا هر کسی که به رستاخیز مردگان اعتقاد ندارد و یا هر کسی که دارد اما آن را جزء آموزه‌های کتب مقدس نمی‌داند،[24] از رسیدن به جاودانگی («سهم وی از جهانی که قرار است بیاید») باز ماند.
ابن‌میمون در اثری با عنوان راهنمایی برای سرگشتگان حتی آموزه رستاخیز را طرح نکرده است. (بنابراین در اصول سیزده‌گانه، که تفسیر عمومی او است، به جاودانگی اشاره نشده است. همچنین در راهنمای وی که جزء تفاسیر فنی او است، به آن اشاره نشده است.) با وجود این، این موضوع از هیچ طریقی با موضوعی که او در تفسیر میشنا دارد، ناسازگاری ندارد. چون صحبت نکردن درباره رستاخیز لزوماً به معنای عدم اعتقاد به آن نیست و در هر حالتی می‌بینیم که، از نظر او، رستاخیز یا دست‌کم اعتقاد به رستاخیز پیش فرض جاودانگی است. او در راهنمای خود به جاودانگی، به همان معنایی که دیدیم از آن مراد می‌کند، می‌پردازد.[25]
با این حال ابن‌میمون با معاصران خود مشکلات فراوانی داشت.[26] او به دلیل تعلیم ندادن رستاخیز به کفر و ارتداد متهم شد. درخواستی رسمی که برای او ارسال شد به فرصتی برای نوشتن رساله درباب رستاخیز تبدیل شد. وی در این رساله موضع خود را کاملاً واضح بیان کرد، اگرچه او هیچ چیز را هم از نظر سبک و هم از نظر محتوا فاش نکرده است. او از یک سو به طور علنی اعتقاد به رستاخیز را تأیید کرد و از سوی دیگر حرکتی الاهیاتی را بنیان نهاد که به ندرت مورد توجه قرار می‌گیرد: وی دو نوع جاودانگی را وضع کرد که اولین آنها بین مرگ فرد و رستاخیز او و دومی بعد از مرگ بدن دوباره زنده شده و به سوی جاودانگی است. به بیان دیگر، همچنان رستاخیز مرحله‌ای بلافاصله به‌سوی جاودانگی است.[27]
باید این نکته را در ذهن داشت که مشکلی که ما به آن می نگریم، مشکلی نیست که با فلسفه ابن‌میمون که حد اعلای فلسفه مدرسی است در ارتباط باشد. ابن‌میمون در اینجا و تقریباً در همه جا، به درستی، آموزه موثق، کلاسیک و حاخامی را صورت‌بندی می‌کند.[28] مجموعه نیایش مهم هجده دعا، که یهودیان آن را سه بار در روز می‌خوانند، به دوران میشنایی بر می‌گردد و همیشه این دعای دوم در آن خوانده می‌شود که می‌گوید: «ای خدای من، قدرتمند جاودانه‌ای – مردگان را زنده می‌کنی. تو بزرگ و نجات‌بخشی. تو زندگی را با موهبت خود حفظ کرده‌ای و به سبب رحمت بی‌منتها‌یت مردگان را زنده می‌کنی، … و اوست که وفاداریش را به آنان که در خاک آرامیده‌اند ابراز می‌کند. آنان که تو را دوست دارند، ای خدا قادر … اوست پادشاهی که مردگان را زنده می‌کند و روح‌ها را به رستگاری می‌رساند … تویی که قدرت زنده کردن دوباره مردگان را داری. حمد و سپاس مخصوص توست، ای خدایی که مردگان را زنده می کنی.» «اولین تفسیر جامع تلمود» اثر چانافل چوبیل (فوت پس از 1053) نیز اعتقاد به مسیح و جهانی که با حضور او است را با عنوان «بنیان‌های عظیم» (pinnot) مورد توجه قرار داده است.[29] در اینجا نیز به وضوح تأکید الاهیاتی بر این فرضیه است که رستاخیز در نتیجه قوانینی طبیعی یا الاهی و حتی اخلاقی نیست، بلکه به خاطر لطف بی‌دلیل خدا است. به این دلیل است که، در متون یهودی مربوطه، جملات مربوط به رستاخیز همواره با اشاره به قدرت، رحمت و مهربانی(chesed verachamim) خدا همراه هستند.[30]
آنچه که در متون دینی با عنوان لطف خدا یاد شده همان است که ابن‌میمون از آن به «اراده» تعبیر می‌کند.[31] این زبان فلسفی به جای زبان الاهیاتی، به ابن‌میمون اجازه می‌دهد از سلسله‌ای حرکات پیچیده را انجام دهد: در ابتدا «اراده خدا» همان‌گونه که حاخام‌ها آن را مد نظر دارند ممکن است به درستی انتخاب شده باشد تا به معنای الزامی فراتر از قانون طبیعی و عقلی باشد؛ هرچند در وهله دوم، اهل خرد خواهند فهمید که در نهایت «اراده» نیز در نظر ابن‌میمون عقلانی‌ می‌شود: این هویت مدرسی اراده و عقل در خدا را نشان می‌دهد، و بنابراین به معنایی است که کانت آن را «تقدم عقل عملی» می‌خواند. (به این دلیل است که ابن‌میمون به نحو نظام‌مند همه دعاوی معجزه را رد می‌کند، حتی آنها که در کتب مقدس و در مکاشفه صحرای سینا ذکر شده‌اند، اما با این حال احتمال وقوع معجزه را ممکن می‌داند – آن را صورت‌بندی نهایی «اراده» می‌پندارد = اخلاق در جهان.) به عبارت دیگر ابن‌میمون می‌خواهد هر دو حالت این معما را حفظ کند. وجود فیزیکی در هر شکلی محدود (و بنابراین فانی) است، در عین حال پیش‌شرطش تلاش نامحدود، انسانی و اخلاقی است (بنابراین الزاماً قابل احیا است)؛ با این وصف، طبق تعلیمات وی، اولین رستاخیز موقت بر روی زمین و دومین رستاخیز در «بدن معنوی» است که به سوی جاودانگی می‌رود. (که در واقع از بقای شخصی قابل تمییز نیست).[32] وی همچنین در دستورالعمل حقوقی خود (که چیزی بین تفسیر میشنا و راهنمای او است) در آخرین پاراگراف که به اوج بحث رسیده، به دقت این آموزه را بیان می‌کند: در عصر مسیحایی تمام بشر (یهودی و غیر یهودی، چه آنان که زنده‌اند و چه آنان که دوباره زنده شده‌اند) به زندگی طولانی خود ادامه می‌دهد و از نظر مادی در رفاه خواهند بود – بنابراین قادر خواهند بود تورات را به طور کامل مطالعه کنند و به این بند برسند که می‌گوید «در آن زمان، تکامل به صورت گسترده رخ خواهد داد، به این دلیل که انسان شایستگی زندگی در جهان موعود را پیدا می‌کند.»[33] در چند پاراگراف قبل از پاراگراف ذکرشده ابن‌میمون می‌گوید: «مردم نباید هرگز خود را با افسانه‌ها و بحث‌هایی که مربوط به میدراشیم هستند و بر این موضوعات [جزئیات عصر مسیحایی] و سایر موضوعات مشابه دلالت می‌کند مشغول کنند، و آنها نباید خود را بنیادگرا بدانند، چون نه باعث ترس و نه موجب عشق می‌شوند» (دو مقوله اصلیِ دینی در نظر ابن‌میمون)[34] آخرین عبارت به طور قاطع اظهار می‌کند که طبق نظر ابن‌میمون، آخرت‌شناسی باید منحصراً از طریق کارکرد مکاشفه‌ای انسانی انجام شود.
پر واضح است که ما، از طریق ابن‌میمون، خود را دقیقاً در مرکز یک طوفان میابیم که این طوفان با شدت تمام تا امروز تداوم داشته، طوفانی میان دوگانه آموزه یهودی/کتاب‌مقدسی رستاخیز در مقابل آموزه جاودانگی یونانی است.[35]
به نظر من، بررسی دقیقی از تاریخ آخرت‌شناسی یهود مشخص خواهد کرد که این‌گونه تناقض‌ها، قبل از ابن‌میمون و در زمان وی و همچنین در زمان ما، همگی به دلیل کمبودهای مدامی است که در مواجهه با این موضوع وجود دارد. برای مثال، آنچه ابن‌میمون در خصوص صفات الاهی (انسان‌واری و غیره)[36] – تحلیل دقیق واژگان آخرت‌شناسانه یهودی (نظیر Olam Haba، («جهان آینده»)، Lavo Atid («آینده موعود»)، Acharit Hayamim («پس-از-زمان»)، Geulah («رستگاری»)، Yeshuah («نجات،» «کمک»)،Yemot Hamashiach(«روز مسیح»)، Malchut Shamayim («سلطنت آسمانی») و غیره)، به همراه بازسازی مفهومی بر اساس تحلیل‌های زبان‌شناسانه، [37] و آنچه او در دستورالعمل به نحو نامناسب‌تری نسبت به واژگان آخرت‌شناسی انجام داد.[38] به تعبیر کارلز راشنر، آنچه لازم است «هرمنوتیک تصریحات آخرت‌شناسانه» به نحو کامل است.[39] در اینجا فقط می‌توانم، حتی به نحو نموداری، خلاصه نتیجه چنان کاری را بگویم.
انسان در جهان مادی قرار دارد. او با اخلاقی کردن زندگی خود به طرز رو‌به‌رشدی خود را روحانی کرده و بنابراین به روحانیت (اخلاقیِ) جهان خدا (یعنی «جهانی که می‌آید»)، که همیشه در حال «آمدن» است، نزدیک می‌شود.[40] با وجود این، او نمی‌تواند در این جهان مادی توسط خودش به آن جهان نامحدود (از نظر اخلاقی و معنوی) دست یابد، بنابراین در پایان دوران زندگی هر فرد، توانایی‌های بالقوه نامحدود انسانی وی («نفس») به وسیله تعدادی از شرایط جاودانه می‌شود، این اراده مرحمت‌آمیز خدا است، چه آن فرد یهودی باشد («همه بنی اسرائیل از جهانی آینده سهمی دارند»)[41] و چه آن فرد یک انسان غیر یهود صالح باشد («تمام صالحین ملل مختلف دنیا سهمی در جهان آینده دارند»)[42] و غیره. این چیزی است که «جاودانگی» خوانده می‌شود. تلاش به سوی جاودانگی کلی انسان در روی زمین («حکومت مسیحایی») در ورای زندگی هر و همه انسانی ادامه دارد. ین همان چیزی است که «تاریخ» نام دارد و شامل معنوی کردن نامحدود و بنابراین ناکامل جهان انسان می‌شود. تکامل وضع‌شده به طور منظم بر این فرآیند تاریخی معنوی کردن رخ می‌دهد آن چیزی است که «آمدن مسیح» نام دارد.[43] در اینجا، نوع جدیدی از تاریخ بر می‌آید – آن را تاریخ پسا تاریخی یا تاریخ دوران مسیحایی بنامید، یا چنانکه کارل مارکس گفت، به جای تاریخ جانوری، تاریخ انسانی: در این تاریخ همه نوع رخدادی همچنان اتفاق می‌افتد (جنگ بین یاجوج و ماجوج که یکی دیگر از وقایع دوران مسیحایی است، تاسیس مجدد شریعت پاک و آنچه این شریعت برای آن تاسیس شده و غیره).[44] پس ما در اینجا درباره چیزی صحبت می‌کنیم که با جاودانگی بی‌تفاوت‌شده بسیار تفاوت دارد. در زمانی که تمام این وقایع مربوط به دوران مسیحایی رخ دهند ، دوگانگی میان ماده و روح و همچنین بدن و نفس بر طرف خواهد شد (یعنی جسم به روح و روح به جسم تبدیل خواهد شد). انسان‌ها «بدن‌های روحانی‌شده» یا «نفس‌های شبه‌مادی» خواهند شد (gufot ruchaniyot – مقایسه کنید با Soma PenuMatikos که پل می‌گفت)[45] – و این چیزی است که «رستاخیز» نام دارد.[46] (تا این زمان یعنی زمانی که هم «تاریخ متعارف» و هم تاریخ پسامسیحی سپری شده‌اند، تنها جاودانگی نفس فراهم شده است [به‌رغم آموزه بنیادی مسیحیت] که یک رستاخیز واحد نیست.)[47] در این نقطه پایانی، جهان آینده خدا به واقع خواهد آمد، حتی هنگامی که نفوس جاودان و بدن‌های رستاخیزشده دارای ماهیت مشابهی باشند. بنابراین، سعدیا گائون معتقد بود طی یک دوره چهارصد ساله یا پانصد ساله که حکومت مسیح تداوم خواهد داشت، انسان‌ها به حدی به معنویت می‌رسند که خواهند توانست به جهان جاودان آینده راه پیدا کنند.[48]
البته تمام این ترکیب رادیکال رقیقی میان رستاخیز و جاودانگی است. نمی‌تواند به صورت نامشخص باقی بماند. مسیحی سابق مارانس همانند آریل داکستا و اسپیونزا، همگی رستاخیز در طبیعت را که آموزه مسیحییت بود انکار کرده‌اند و در نتیجه رستاخیز یهودی را نیز انکار کرده‌اند. از نظر آنها حقیقت دینی کاملاً معقول بود و در نتیجه از «اطلاق» ممانعت می‌کند – نه تنها تاریخ ، بلکه گذرا بودن نیز بدین گونه است: پایان عصر همانند زمان حال است. آنچه می‌توانست مورد آرزو قرار گیرد آن بود که در قرون وسطا آن را تقارن می‌نامیدند، یعنی جذب افراد عاقل در بی‌نهایتی جوهر الاهی. (گرچه باید به یاد آوریم که که از نظر اسپینوزا آن عنصر هم فکر و هم امتداد – نفس و بدن، بنابراین «جاودانگی» برای او یکسره غیرمادی نیست.)[49] مومی مندلسون، تحت تأثیر اسپیونزا و لیبنیز، اولین نمونه عظیم از تفکر یهودی متأثر از مدرنیسم را ارائه کرد، سپس مفهومی خاصِ ضد و نقیضی را بسط داد. عقل‌گرایی متافیزیکی متوجه نوعی ناعدالتی در باور شد، یعنی اینکه مردمی که در آینده و در دوران مسیح زندگی می‌کنند از مردمی که پیش از آنها زیسته‌اند، صرف نظر از شایستگی‌های اخلاقی آنها (همان‌طور که فهم دوستش لسینگ از تاریخ به مثابه تربیت نژاد انسان چنین چیزی را القا می‌کرد)[50] و بنابراین مندلسون تعهد یهودی را از پیشرفت مسیحایی، رستاخیز، و سایر موارد خلاص نمود، و به ترجمه‌اش از سیزدهمین اصل ابن‌میمون، مواردی افزود، از جمله اصل جاودانگی.[51] از سوی دیگر، الاهیات لبینیزی او، به وی اجازه داد که ادعا کند نفس جاودان نوعی «شبه جسم» نیز خواهد داشت.[52] به ویژه بعد از کانت، این‌گونه ابهامات ناگزیر متلاشی شدند و بنابراین «لیبرالیسم» دینی یهودی در قرون نوزدهم و بیستم رستاخیز را رها کرد و در عوض، بنا به مبانی علمی و عقلی، جانب جاودانگی را گرفت.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.