ویژگیهای شخصیتی

دانلود پایان نامه

او که در جوانی برای آموزش دورهی خیاطی از شیراز به تهران آمده است، دچار عشق «حبیب آقا» میشود و این عشق او را سالها در در این شهر پایبند خود میکند. در مقابل، «حبیب» هم که در آن زمان جوانی نظامی بوده، به او علاقمند میشود؛ اما فوت پدر خانواده، امید «فروغالزمان» را به وصالی که در راه بود، از بین میبرد. «حبیب» میخواهد جای پدر بنشیند و مسند پدرسالاری خانواده را در دست بگیرد، ولی به دلایلی به این خواسته نمیرسد و خانواده به گونهای از هم میپاشد. «حبیب» برای جبران این ناکامی و سرشکستگی، تیمارداری از «مجید» را بهانه میکند و خود را از همه-ی علایق شخصی محروم میکند و «فروغالزمان» قسمت عمدهای از علایق و وابستگیهای «حبیب» است. «فروغالزمان» به امید بهتر شدن وضعیت، به مدت ده، چهارده سال در خانهی «حبیب آقا» به عنوان مستأجر ماندگار میشود؛ همراه با انتظاری جانکاه و آزاردهنده.
از نظر ویژگیهای شخصیتی «فروغالزمان»، میتوان به نکات زیر اشاره کرد:
1. او زنی معتقد است و شاید بتوان گفت صبر و امیدواری چند سالهاش از نور ایمان و اعتقاد قلبیاش به خدا و ائمهی معصومین دوام یافته است. اعتقادی که او را آرام نگه داشته و در کل داستان، حتی در هنگام درددلهایش با «حبیب آقا»، او را انسانی غمگین نمییابیم. گویی به برکت همین ایمان است که عشق او با خویشتنداری همراه میشود و خاصیت ویرانگری و عصیانخواهی طبیعی آن، در نزد او به دلخوشی و تسکین بدل شده است. با علاقه و اشتیاق فراوان به پای منبر سخنرانی عالمان دینی و روضهی ائمهی معصومین میرود. برای مثال، در صفحاتی عجله و اضطراب او را از به موقع نرسیدن به منبر «سید آقا جمال» و روضهی «موسی بن جعفر (ع)» میبینیم. حتی در نهایت که از وصال ناامید میشود ، مجاورت حرم امام رضا (ع) را به عنوان ملجا و پناهگاه روح آسیب دیدهاش برمیگزیند.
2. «فروغالزمان» زنی است پر از احساس و عاطفه که از ابراز این احساسات هیچ واهمهای ندارد؛ در خلوتهایش با «حبیب» که خودش فراهم میکند، با بیپروایی از احساسات و ضعفها و بد اقبالیهایش میگوید و سعی میکند برای رسیدن به مقصود، جملههایی که احساسات «حبیب» را تحریک کند، به کار برد. حتی برای رسیدن به وصال، در برابر معشوقش به خواهش میافتد و همهی این کارها از نظر او هیچ خفتی برای او ندارد. او کاملا زنی ابرازگر و صادق است.
* «فروغ: مراد که خودتونید، حبیب عالم. جاتون راحته، سر شب که میام جاتونو پهن کنم، درارو میبندم، پردهها رو میندازم، میام زیر لحافتون، اما تنهایی جونوم یخ میکنه، جون زنا تابستونام خنکه، اما جون مردا زمستونام داغه. کوچیک که بودم، دم صبح میرفتم تو جای آقام، میسریدم زیر لحافشون، جاشون انگار سربینهی حموم، آتیش میبارید. حالا نه تنها دم صبح، از سر شب، سرما سرمام میشه.» (مرکز:578)
* «فروغ: …از شیراز امدم تهرون دورهی خیاطی ببینم، خانوم خیاط شدم، خیاط خونه واکردم، شهر و دیار و کس و کارم از یادم رفت، مهمون چند روزه، چند ساله شد، بابا ننهم که جواب کاغذامو نمیدن، دورم انداختن، از خدا قایم نبود، از خلق خدام قایم نکردم، میگن میخوادت، میگم من باید بخوام که میخوام، خواستن او دیگه حکایت خودشه و دلش.
حبیب: دل من پیش توئه.
فروغالزمان: میگن پس چرا پا پیش نمیگذاره
حبیب: بگو یه برادر علیل داره، همه رفتن سی زندگی خودشون، بگو میمونه حبیب، حبیب هم باید قوم و خویش و یار و غار و کس و کار اون باشه، اونه که بیکسه.
فروغالزمان: اگه تو بخوای، من به خوبی تو و بدی اون میسازم، تر و خشکش میکنم، اگه بخواد سرشم میجورم، تو که یار بیکسونی، حبیب عالم، من از همه بیکسترم.
حبیب: تنهایی تو و اون توفیر داره، مثل تنهایی من و خدا، خدام تنهاست.» (مرکز:580-581)
* «فروغالزمان و حبیب در حیاط مشغول قدم زدن و صحبت هستند.
فروغ: خواستم تو خونه ببریمون گردش، بیحجاب، شونه به شونه، انگار زن و شوهرا، آخرین مد جورناله، برای شما برم کردم، …» (مرکز:604)
3. «فروغالزمان» شخصیتی است صبور، آنقدر که به امید ازدواج با «حبیب» ده، چهارده سال در آن خانه مقیم میشود؛ «مهمان چند روزه، چند ساله شد.»
4. او در برابر سرنوشت تسلیم است؛ این را علاوه بر امید و انتظار چندین سالهاش به وصال، از انس و اعتقاد فراوانش به تفال زدن از دیوان خواجهی شیراز درمییابیم. او مانند همهی انسانهای ناامید و بیدستاویز، از سر ناچاری به تفال پناه میبرد و به دنبال سخنی درخور و دلخواه از زبان »حافظ»، کتاب را میگشاید:
* «فروغ: قسم میدم، گذشتههامون که گذشته، طالع حالمونو بنما.» (مرکز:578)
و مانند همهی انسانهای ناتوان در تصمیمگیری، که برای انجام یا عدم انجام کاری یا تصمیمی، نظر «عالم غیب» را شرط میدانند، رفتار میکند.
* «فروغ: …امروز که پا شدم، دست کردم حافظو از سر بخاری ورداشتم، فال گرفتم، این غزل اومد:
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش/ بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
حافظ دروغوم نمیگه، همشهریمه، همدردومه، از وقتی قدوم به سر طاقچه رسید، سر طاقچه یه قرآن دیدم، یه حافظ…» (مرکز:605)
از نکات قابل اهمیت در مورد این شخصیت، که سبب شده آن را در ردهی شخصیتهای فرعی درجه اول به شمار آوریم، این است که با کمک آن، به شناخت کاملتر و بهتر شخصیت اصلی داستان، «حبیب» نائل میشویم. ما از گفتگوهای میان «حبیب» و «فروغالزمان» به نکاتی در مورد گذشتهی «حبیب» پی میبریم و از احساسات گذشته و حال او آگاه میشویم. هنگامی که «فروغالزمان» در مقابل «حبیب» قرار میگیرد، مدام برایش از احساسات خود و اعتراف به داشتن احساسات قوی او میگوید و جملاتی را که احساسات «حبیب» را تحریک کند، ادا میکند:
* «اتاق حبیب.
حبیب در رختخواب خود دراز کشیده. فروغالزمان با یک سینی پارچ و آب و لیوان وارد اتاق میشود و به سوی حبیب میرود.
حبیب: آب نطلبیده مراده.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.