ویژگیهای شخصیتی

دانلود پایان نامه

مرگ «مجید» باعث گره گشایی داستان فیلمنامه میشود.
«شخصیتپردازی»
در فیلمنامهی «سوته دلان» 24 شخصیت حضور فیزیکی دارند، از میان اینها، دو تن شخصیتهای اصلی و شش تن شخصیتهای فرعی داستان به شمار میروند.
«حبیب» و «مجید» شخصیتهای اصلی داستان به شمار میروند.
شخصیتهای فرعی داستان را میتوان به سه گروه جداگانه تقسیم نمود:
1. شخصیتهای فرعی درجه یک: شخصیتهایی که در حوادث نقشی موثر و چشمگیر دارند و به شناخت کاملتر شخصیتهای اصلی کمک میکنند. این شخصیتها عبارتند از: «اقدس»، «فروغالزمان»، «دکتر» و «دواچی» هستند.
2. شخصیتهای فرعی درجه دو: شخصیتهایی که نسبت به شخصیتهای فرعی درجه اول نقش کمرنگتری دارند، اما حضورشان در روند حوادث داستان تأثیر و اهمیت دارد و حادثه میآفرینند. این اشخاص اینهایند: «کریم»، «زینت»، «آقا زاده خانم»و «دختر بلیط فروش».
3. شخصیتهای فرعی درجه سه: شخصیتهایی که بیشتر سیاهی لشکر هستند و نقشهای آنان تاثیر خاصی در روند حوادث داستان ندارند و در حد اشخاصی هستند که هر آدمی در زندگی روزمره ممکن است با آنها برخورد کند. این اشخاص در داستان عبارتند از: مشتریهای دکان «حبیب آقا»، «فروشنده، بلیطچی، کنترل چی، پاسبان، آژان، لبویی، مجری، خواننده، مهمان و پسربچه».
علاوه بر موارد فوق، در فیلمنامه با اسامی دیگری مواجه میشویم که نام آنها تنها بر زبان دیگر شخصیتهای داستان آن هم برای ذکر یاد و خاطرهای برده میشود. این شخصیتها به طور مستقیم در داستان حضور و فعالیت ندارند. این اشخاص اینهایند: پدر مجید، برادر مرحوم مشتری دوم، مرد آلمانی، تاجر فرش، میناسیگاری، هما اپلی، آقایدالله کتابچی و… .
دربارهی شخصیتها و شیوههای شخصیتپردازی در فیلمنامهی «سوته دلان» نکات زیر قابل توجه است:
1. همهی شخصیتهای فیلمنامه به غیر از «اقدس» از ویژگی ایستایی برخوردارند. «اقدس» به دلیل انقلابی که در شیوهی زندگیاش ایجاد کرد، دارای ویژگی پویایی است. دیگر شخصیتها شخصیتهای ایستا هستند، زیرا شیوهی زندگی و عقایدشان همواره به یک صورت باقی میماند. تصمیم «فروغالزمان» که پس از سالها دلبستگی به «حبیب آقا» و انتظار ترک تهران و مجاورت حرم امام رضا (ع) را اختیار میکند، دلیل پویایی شخصیت او نمیشود. این تصمیم از روی ناچاری و تسلیم گرفته میشود که از ویژگیهای شخصیتی دائمی اوست.
2. نکتهی قابل توجه در این فیلمنامه این است که شخصیتهای منفی به آن صورت که در اغلب داستانها حضور دارند، به چشم نمیآیند. شخصیتهای مثبت فیلمنامه عبارتند از: «حبیب آقا»، «مجید»، «فروغالزمان» و «دواچی».«دکتر» تنها شخصیت منفی در فیلمنامه است. «کریم» و «زینت» و «آقازاده خانم» را نمیتوان تنها به این دلیل که شخصیت اصلی داستان، یعنی «مجید» نظر خوب و خوشایندی نسبت به آنها ندارد، شخصیت منفی به حساب آورد.
شخصیت «اقدس» به دو چهرهی قبل و بعد از آشنایی با «مجید» تقسیم میشود؛ شخصیت قبلی او در گروه شخصیتهای منفی است و شخصیت پاک ومطهر شدهی او بعد از آشنایی با «مجید» در زمرهی شحصیتهای مثبت داستان قرار میگیرد.
به طور کلی نکتهی مورد توجه و اهمیت این است که نویسنده در فیلمنامهاش، قصد تقسیمبندی آدمها به خوب و بد را نداشته است؛ آنچه قصد اوست نمایش انسانهایی است محکوم دردهایی که زائیدهی نابسامانیهای اجتماع و روزگار آنها است. نویسنده حتی به تنها شخصیت منفی داستان «دکتر» به نوعی حق میدهد و در جایی به او مجال میدهد از خود در برابر خواننده دفاع کند و برای این چنین شخصیتی «احساس» که از فضایل اخلاقی هر انسانی است، تدارک میبیند. در قسمتی از فیلمنامه، «اقدس» تصمیم میگیرد زندگی سابقش را ترک گوید و با «مجید» ازدواج کند، مشغول در آوردن النگوهایش است تا به دکتر تحویل دهد؛
* «دکتر: وقتی زن طلاشو بده خیلی حرفه٬ عقل کردی. کلام خداست، خدا میگه بهترین زینت واسهی زن نجابته، دکتر که دکتر شیطان نیست، حالا اگه یه روز ایشاالله به شادی، بچه بغل، با شوهرت تو خیابون دکتررو دیدی، هول نکن، دکتر آشنایی نمیده، دکتر دستش خیلی سبکه، خیلیها رو فرستاده خونه شوهر، تو اولی نیستی، دلمون واست تنگ میشه، بهت عادت کردیم، به اخم تخمات، الدرم بلدرمات، سگ سولگیات، اما گور پدر دل ما، دل تو شاد.» (مرکز: 598)
به طور کلی، شخصیتهای فیلمنامه انسانهایی هستند که در هر دو حالت خوب یا بد بودن، قربانی نابسامانیهای زمانهی خود هستند.
3. خصوصیات ظاهری شخصیتها: نویسنده هیچ جا به طور مستقیم، به توصیف چهرهی شخصیتهای داستانش نپرداخته است. تنها در مورد «مجید» است که از خلال صحبتهای خود و اطرافیانش به یک ویژگی ظاهری او پی میبریم، آن هم شکل سر اوست. در جایی که «مجید» در دل خودش «حبیب» را خطاب قرار میدهد:
* «کلهی شماها شد عینهو نون تافتون گرد و قلمبه، کلهی ما شد عینهو نون سنگک. خوب شد که بربری نشدیم …» (مرکز: 576)
در جایی دیگر که یادی از پدر مرحومش میکند، میگوید:
* «حالا نیس که ببینه بچه مزلفا داد میزنن، مجید دیوونه، ا،ُ ا،ُ کله خربزه، هو، هو… .» (مرکز: 577)
و یا آنجایی که به خاطر کلک زدن «اقدس» در بازی گل و پوچ، سیلی محکمی به صورت او میزند، «اقدس» میگوید:
* «… ایشالله که به دو دست بریدهاش، جفت دستات از بیخ قلم شه، مرتیکهی کله خربزهی مخبط» (مرکز: 594)
اینها اشارهی نویسنده به شکل ظاهری «مجید» است که آن نه به صورت مستقیم، بلکه از خلال صحبتهای دیگران به آن پی میبریم.
همچنین در اواخر داستان، وقتی «حبیب» نوید ازدواج را به « فروغالزمان» میدهد، خواننده درمییابد که «حبیب آقا» مردی میانسال است.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.