ثبوتی باشد؛ باید تعینات در ماهیت تعین بودن مساوی باشند و باید هر کدام از آنها مباین با دیگری باشد به تشخصش۷۸ پس نتیجه این میشود که تعین امر زائدی است و تسلسل لازم میآید.
۲- اگر تعین، امر زائد بر ماهیت متعینه باشد؛ به تحقیق اختصاص ماهیت متعینه به آن زائد (یعنی تعین) متوقف است بر تمیز و تعینش پس اگر تمیز و تعینش به خاطر آن زائد باشد تسلسل لازم میآید (تعینِ تعین نیاز به تعین دارد و این سلسله تا بینهایت ادامه مییابد)
۳- اگر تعین امری زائد (بر ماهیت متعینه) باشد؛ به تحقیق هر کدام از آن دو (ماهیت و تعین) غیر از دیگری است. پس آن تعین واحد دیگر واحد نخواهد بود، بلکه دو تعین میشوند سپس برای هر کدام از آن دو تعینی است که چهار تعین شکل میگیرد و همین طور ادامه مییابد و لازم میآید که تعین واحد، واحد نخواهد بود بلکه تعینات بینهایت خواهند بود. [پس چون ثابت شد که تعین وصف ثبوتی نیست و امر زائد نمیباشد ثابت میشود که اختلاف دو واجب الوجود در تعین منجر به وقوع کثرت در ذات آن دو نمیشود؛ زیرا اختلاف در امور سلبی موجب کثرت نیست]
[۳-۶ . رد دو فرض مذکور و اثبات ثبوتی بودن مفهوم وجوب]
جواب: وجوب دو معنا دارد: اول: عدم نیاز به غیر طبق این معنا وجوب امر عدمی و دارای معنای سلبی است. دوم: بودن حقیقت و واقعیت برای آنچه مقتضی وجود است.۷۹
و ما ادعا میکنیم که مفهوم وجوب امر وجودی است و سه دلیل بر این مطلب دلالت دارند:
۱- به درستی که وجوب، تأکید و قوت وجود است. پس اگر وجوب امر عدمی باشد تأکید و قوت شی به واسطه نقیض آن خواهد بود و این محال است.
۲- نقیض وجوب لا وجوب است که بر ممتنع الوجودی حمل میشود که معدوم بودن شایسته اوست و بر ممکن خاص حمل میشود که گاهی معدوم است پس هر آنچه بر معدوم حمل میشود معدوم است (چون معدوم نفی محض است و چیزی نیست که بتواند موضوع واقع شود بنابراین اگر چیزی بر او حمل شد خود محمول هم معدوم خواهد بود) پس لا وجوب، که حمل بر ممتنع میشود معدوم است بنابراین وجوب، ثبوتِ ضروری بودن یکی از ۲ نقیض است یعنی معنای ثبوتی است نه سلبی (وجوب یعنی بودن یکی از دو طرف نقیضی ضرورت دارد)
۳- اقتضاء وجود، (توسط وجوب) نقیض لا اقتضاء است و شکی نیست که لا اقتضاء، عدم است پس ان اقتضاء (وجوب برای وجود) امر وجودی خواهد بود.
[۴-۶ . پاسخ به اشکالات مذکور]
– و سخن اشکال کننده را که گفته بود: «ثبوت امتناع بر ممتنع واجب است» اینگونه پاسخ میدهیم:
معنی ممتنع بودن این است که وجودش قابل تصور نیست بنابراین هنگامی که شما از این نوع تصور تعبیر به وجوب میآورید توهم میشود که اینجا میتوان اشکال کرد.
– سخن اشکال کننده که گفته بود: «تسلسل در وجوبات لازم میآید» را اینگونه پاسخ میدهیم که چه استبعادی برای تسلسل در امور اضافیه است؟ (تسلسل در امور اضافی جایز است)
– سخن اشکال کننده که گفته بود: «چرا جایز نباشد که وجوب، امر خارج از ماهیت باشد یا به عنوان لازم ماهیت یا ملزوم ماهیت» را اینگونه پاسخ میدهیم که وجوب نمیتواند لازم ماهیت باشد؛ زیرا لازم نیازمند و ممکن و واجب بالغیر است پس در نتیجه باید وجوب قبل از وجوب باشد. اما اگر وجوب تعین را در پی داشته باشد پس هر واجبی همان متعین است بنابراین واجب الوجود واحد است فهو المطلوب.
– این سخن اشکال کننده که گفته بود: «چراجایز نیست که تعین عبارت باشد از اینکه این تعین، آن دیگری نباشد؟» (و از اینجا استدلال کرده بود که تعین معنای سلبی است) را اینگونه پاسخ میدهیم که اولاً: هر موجودی با توجه به خود و باصرفنظر از دیگری، موجود است و هویت (که به تعین است) جزئی از مفهوم آن است پس جزء امر ثابت (یعنی جزء وجود یعنی تعین) خود ثابت است۸۰ (پس تعین امر ثبوتی است) ثانیاً: به تحقیق این هویت۸۱ اگر عبارت باشد از عدم آن هویت پس اگر آن هویت دیگر عدمی باشد این هویت عدم العدم میشود یعنی ثبوت و اگر آن هویت دیگر ثبوتی باشد و این هویت با آن هویت دیگر در ماهیت بودن شریک
باشند پس این هویت نیز باید ثبوتی باشد.۸۲
– و این سخن اشکال کننده که «لازم میآید برای هر تعینی، تعین دیگر باشد تا بینهایت» را اینگونه پاسخ میدهیم که: چرا جایز نباشد که گفته شود: ماهیت تعین آنگاه که مثلاً به ماهیت سیاسی اضافه میشود پس تعین هر کدام همان تعین آن دیگری باشد۸۳ و از این راه تسلسل منقطع میشود. این همان جواب از دور است که هر تعینی متوقف بر غیر نبودن باشد) و از وجه سوم که ذکر کرده بودند:
پس با آنچه گفتیم نتیجه این شد که: باید یک وجود واجب باشد و هر آنچه غیر اوست ممکن است که نیازمند به آن واجب است این قاعده یک اصل است. کمک و توفیق از جانب خدا است.
[مسأله هفتم : صفات واجب الوجود]
اشاره: واجب الوجود، از آن جهت که واجب الوجود است، احکامی دارد:
۱- عرض نیست؛ زیرا هر عرضی نیاز به محل دارد و واجب بالذات هرگز محتاج نیست.
۲- ماده و صورت ندارد؛ زیرا هرکدام از این ماده و صورت دیگری محتاج است و هرگز واجب فقیر و نیازمند نیست.
۳- تغیر را نمیپذیرد؛ زیرا واجب الوجود، با توجه به ذاتش اگر در ثبوت یا عدم شیی کافی باشد باید آن ثبوت یا عدم به واسطه دوام ذات واجب ادامه یابد و اگر کافی نباشد پس باید یک غیر در اینجا باشد پس در این هنگام ذات واجب الوجود از وجود و عدم آن غیر جدا نمیشود وجود و عدمی که نیاز به وجود و عدم امر سومی دارند و آنچه که متوقف و وابسته به چیزی است که متوقف به غیر است ممکن الوجود بالذات خواهد بود و هر آنچه که در چیزی از صفاتش تغییرپذیر باشد ممکن الوجود بالذات است و واجب الوجود بالذات هرگز ممکن الوجود بالذات نیست بنابراین هر آنچه که در چیزی از صفاتش تغییرپذیر باشد ممکن الوجود بالذات است پس واجب الوجود بالذات ممکن الوجود بالذات نیست بنابراین اگر تغییر در چیزی از صفاتش راه پیدا کند دیگر واجب الوجود بالذات نیست.
۴- ازلی و ابدی است۸۴ زیرا واجب الوجود با توجه به ذاتش، موجود است بنابراین موجود ابدی میباشد (دلیل بر ازلی بودن) و به خاطر اینکه اگر عدم را پذیرا باشد حتماً وجودش متوقف میشود بر عدم سبب عدم پس متوقف بر غیر خواهد شد. ( و این محال است)
۵- در ذاتش فرد است؛ زیرا اگر مرکب باشد نیاز به جزئش دارد و جزئش غیر اوست پس اگر مرکب باشد نیاز به غیر دارد در نتیجه ممکن خواهد بود.
اما اگر اشکال شود که: واجب الوجود موجود لا فی موضوع است پس جوهر میباشد پس تحت یک جنس قرار میگیرد بنابراین مرکب است.
اینگونه جواب میدهیم: جوهریت از مقولات نیست؛ زیرا جوهریت عبارت است از عدم نیاز به موضوع و عدم نمیتواند مقوّم باشد (بنابراین از چنین صفتی نمیتوان نیازمندی و در نتیجه ممکن بودن را برداشت کرد).
[۱-۷ . اموری که بر صفت فرد بودن متفرع می شوند]
سپس بر این اصل یعنی فرد بودن واجب الوجود اموری متفرع میشود:
الف) واجب الوجود واحد است؛ زیرا اگر بیش از یکی باشد باید مشترک در وجوب و متباین در تعین باشند و هر کدام از دو واجب الوجود مفروض، مرکب باشند نه فرد.
ب) واجب الوجود مکانمند نیست؛ زیرا هر آنچه مکانی را اشغال کرده به حسب کمیت و مقدار تقسیم میشود بر طبق آن‌چه که در مسأله نفی جزء یتجزا ثابت شده است۸۵ و به حسب ماهیت تقسیم میشود: به ماده و صورت (یعنی در تقسیم عقلی) و هیچ امری که تقسیم شده فرد نخواهد بود و به دلیل این‌که اگر واجب الوجود جسم باشد با سایر اجسام در جسمیت مساوی خواهد بود و اگر از سایر اجسام با فصل ذاتی جدا نشود حکم واجب الوجود همان حکم سایر اجسام میشود و اگر با فصل ذاتی از سایر اجسام جدا شود مرکب خواهد بود. (که محال بودن ترکیب در خدا اثبات شد).
بدان که مکانمند نبودن مستلزم دو امر است:
۱- واجب الوجود در جهت نباشد.
۲- واجب الوجود مجرد باشد پس هم عاقل است و هم معقول.
جـ) تعریف واجب الوجود ممکن نیست؛ زیرا تعریف شی به خودش محال است؛ زیرا ممکن نیست که علم به شی مقدم بر علم به شی باشد۸۶ تعریف به جزء هم ممکن نیست؛ زیرا امری که فرد است جزء ندارد پس تعریف به جزء هم ممکن نیست تعریف به امر خارجی هم ممکن نیست؛ زیرا وصف خارجی به لحاظ خودش محال نیست که ماهیات مختلفه در آن مشترک باشند پس وصف خارجی با لحاظ خودش نمیتواند برای تعریف ماهیت معین واجب تعالی مفید واقع شود مگر اینکه به بداهت یا برهان اختصاص ماهیت به آن وصف خارجی معلوم شود اما علم به این اختصاص متوقف است به شناخت ماهیت پس اگر شناخت ماهیت از راه آن اختصاص استفاده شود دور لازم میآید.
سپس میگوئیم: آن‌چه که الان برای ما از واجب الوجود معلوم است، چیزی نیست جز این‌که واجب الوجود اینچنین و آنچنین نیست و این‌که واجب الوجود مبدأ برای این و آن و سلبها و اضافاتی است که مغایر با آن ماهیتی هستند که محکوم به آن سلبها و اضافات شده است (مراد از ماهیت، ماهیت واجب تعالی است) پس حقیقت واجب الوجود الان برای ما غیر معلوم است.
آیا ممکن است برای نفس قوه ادراکیه۸۷ ایجاد شود که نسبتش به آن حقیقت مخصوصه (واجب تعالی) نسبت بینایی به نور و شنوایی به صوت باشد؟ این جایز است پس اگر حاصل شود همان رؤیت خداست.۸۸
[فخر رازی، در عبارت زیر در پی اثبات مدعای خود است که وجود خدا عارض بر ماهیتش است؛ برخلاف نظر شیخ.]
د) ماهیت تعین یافته واجب الوجود, نفس وجود نیست۸۹ (بلکه عارض بر وجود است)؛ زیرا اگر وجود از آن جهت که وجود است اقتضا کند که عارض بر ماهیت باشد همه موجودات چنین هستند (بنابراین گفتن این سخن که وجود، در حق تعالی عارض ماهیت نیست خطاست، یعنی وجود عارض به هیچ یک از ماهیات نباشد)، باید هر موجودی چنین باشد. بنابراین ممکن یا موجود نیست و یا اگر موجود است موجودیتش نفس ماهیتش خواهد بود و این خلف است (زیرا فرض، این است که وجود ممکنات عارض بر ماهیت‌شان است).
اگر هیچکدام از این دو (عروض بر ماهیت، عدم عروض بر ماهیت) را اقتضا نکند متصف به هیچ یک از این دو نمیشود مگر با یک علت مغایر (علت منفصل و خارجی) در نتیجه واجب الوجود واجب الوجود نمیگردد مگر به واسطه غیرش (سبب خارجی) و این خلف است.
(دلیل دوم بر اینکه وجود واجب قائم به نفس خویش نیست، بلکه عارض بر ماهیت واجب الوجود است) و به خاطر اینکه واجب الوجود در آن حال که وجودش شناخته شده و معلوم است ماهیتش غیر معلوم و ناشناخته است پس اینجا مغایرت بین حقیقت و ماهیت حق تعالی با وجودش پیش میآید. (همین دلیل برای زائد بودن ماهیت بر وجود در ممکنات هم گفته شده؛ وجود روح و حقیقت روح.
[دلیل سوم بر ردّ قول ابن سینا و اثبات نظر خویش] و به خاطر این‌که واجب الوجود مصدر و ریشه هر آنچه غیر

Written by 

دیدگاهتان را بنویسید