پیچیدگی

دانلود پایان نامه

2. حبیب:
دیگر شخصیت اصلی داستان «حبیب»، برادر بزرگ «مجید» است.
«حبیب آقا ظروفچی» فرزند ارشد حاجی ظروفچی که پس از پدر شغل او را اختیار کرده و به همراه برادرانش مغازهی پدر را میگرداند.
«حبیب آقا» با «مجید» نسبت برادری ناتنی دارد و زندگی خود را وقف نگهداری از وی کرده است؛ تا جایی که تن به ازدواج با دختر مورد علاقهاش «فروغالزمان» نمیدهد و از خواستهی قلبی خود به خاطر برادرش میگذرد. این دلسوزی و دلواپسی مثال زدنی را در گفتگوی «حبیب» و «فروغالزمان»، وقتی «فروغالزمان» شکایت و ناخرسندی خود را از شرایط عشق و زندگیاش بازگو میکند، به وضوح درمییابیم.
* «فروغالزمان: میگن پس چرا پا پیش نمیگذاره.
حبیب: بگو یه برادر علیل داره، همه رفتن سی زندگی خودشون، بگو میمونه حبیب، حبیب هم باید قوم و خویش و یار و غار و کس و کار اون باشه، اونه که بیکسه.
فروغالزمان: اگه تو بخوای، من به خوبی تو و بدی اون میسازم، تر و خشکش میکنم، اگه بخواد سرشم میجورم، تو که یار بیکسونی، حبیب عالم، من از همه بیکسترم.
حبیب: تنهایی تو و اون توفیر داره، مثل تنهایی من و خدا، خدام تنهاست.» (مرکز:580-581)
او به علایق «مجید» احترام میگذارد، به حرفهای او با صبوری گوش میدهد و تقریبا ناامیدانه برای آسایش و بهبودی او هر کاری میکند؛ او را به منظور شفا یافتن به « امامزاده داوود» میبرد، حتی توصیهی دکتر دوافروش نسبت به آوردن زن در خانهی «مجید» را انجام میدهد.
در قسمتی از فیلمنامه، «حبیب» در برابر پراکندهگوییهای «مجید» این گونه اظهار ناتوانی میکند:
* «داداشت دیگه پشم پیلیش ریخته، اینقد که دل بسته به معجزه.» (مرکز:585)
نکتهای دیگر از زوایای شخصیتی «حبیب» که تنها در یک پاراگراف، آن هم از زبان «دواچی» بیان میشود، فعالیت سیاسی او در گذشته است.
* «… کجایی یار موافق، شلاقخور پوست کلفت بند باسواتا، یار موافق کمپیدایی. آخیش، اگه کلات باد نداشت، سال سرهنگیت بود امسال، بعد از اون تو دهنی که خوردیم همهمون، طبورها کردم.” (مرکز:586)
اما به غیر از این اشاره، توضیح دیگری در مورد نحوه و گروه این فعالیت سیاسی، از زبان نویسنده یا دیگر شخصیتهای فیلمنامه داده نشده است. آنچه واضح است حکایت تو دهنیای است که باعث کنارهگیری «حبیب» از سیاست و فعالیتهای دولتی و اختیار نمودن شغل کرایهی ظروف مجالس شده است.
«حبیب» پس از درگذشت پدرش، مسئول خانواده و اعضای آن میشود و به عنوان مرد خانواده، زمام امور آن را بر عهده میگیرد؛ ولی به دلایلی نامعلوم موفق نمیشود. شاید حبس ناشی از فعالیت سیاسیاش را بتوان از دلایل مهم این ناکامی دانست.
در قسمتی از فیلمنامه که «حبیب» به همراه «فروغالزمان» در حال قدم زدن و یاد خاطرات گذشته است، چنین میگوید:
* «پیرمرد قوز کرده بود تو پوستینش، نون ریز میکرد برای گنجیشکا، یه مشت استخون بود، اما سر نخ همهمون دست او بود. من میخواستم جای باباههرو بگیرم، میخواستم مرد خونه باشم، هه، همهرو خونه خراب کردم، هی، هی، هی… میخواستم اینجارو واسه خودمون درست کنم، واسه تو.» (مرکز:605)
و برای جبران این ناکامی و عدم موفقیت، مسئولیت دشوار تیمارداری «مجید» را بر عهده میگیرد و خود را از لذتهای طبیعی زندگیاش محروم میکند.
در جایی دیگر، از خلال سخنهای «مجید»، «حبیب» را مردی خویشتندار و تودار و در عین حال احساساتی درمییابیم؛
* «… داداش حبیب اهل روضه نیست، فقط سر خاک آقام دستمال گرفته بود دستش، میزد تو پیشونیش… شب چهلم، عینک زده بود چشاشو کسی نبینه گریه کرده، بعد آقام نشست پای روضهی منو غم منو خورد، من بدبخت سرسخت …» (مرکز:588)
از نظر نوع شخصیتی، «حبیب» شخصیتی «ایستا» و «همه جانبه» است؛ «ایستا» از این بابت که در طول داستان، شخصیتش دچار تغییر و تحول قابل توجهی نمیشود و «همه جانبه» به این دلیل که در شخصیت و اعمال او دشواری و پیچیدگی دیده میشود.
شخصیتهای فرعی
1. فروغالزمان
«فروغالزمان» یکی از شخصیتهای اصلی درجه اول داستان است که حضورش در داستان، از اهمیت ویژهای برخوردار است.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.