کشورهای آفریقایی

دانلود پایان نامه

فصل سوم
بیان تاریخی تحقیق
خاستگاه ، سیر تاریخی، تکامل و
بررسی تحولات ایدئولوژی و امپریالیسم در قرن نوزدهم
فصل سوم
تاریخ تحولات ایدئولوژی و امپریالیسم
در قرن نوزدهم
بررسی سیر تاریخی امپریالیسم:
وقتی از امپریالیسم سخن گفته می شود، منظور سیاستهای سلطه گری یک دولت در کشور یا سرزمین دیگر است. بنابراین مبحث امپریالیسم در حوزه ی سیاست خارجی و روابط بین‌الملل قرار می گیرد. امپریالیسم جهانی در قرن شانزدهم به صورت استعمارگری اروپا آغاز شد.(الهی،26،1383) از قرن پانزده تا اواسط قرن هیجده ، افکار « مرکانتلیستی » اساس سیاست اقتصادی دولتهای مقتدر اروپا بود. و مرکانتلیستها برای تمرکز قدرت ، دولتها را به ثروتمند شدن و زراندوزی و رشد بورژوازی تجاری تشویق می کردند. این عصر همان دوران ابتدائی سرمایه داری به عنوان دوره ی سوداگری یا مرکانتلیستی خوانده می شود.که طرز فکر جامعه اروپایی متحوّل گشت. و علاقه مندی به مادّیات و گرد آوری ثروت هدف فعالیّتهای اقتصادی قرار گرفت. (بخشی،351،1379)
در یک نگاه تاریخی، فتواهایی که از طرف پاپ به پادشاه پرتغال در 1453 اعطا شد. از اقدامات توسعه طلبانه حمایت می کرد، ومورد استفاده قرار می گرفت. پاپ به پادشاه پرتغال اجازه ی حمله و فتح و فرمانبردار کردن اعراب مسلمان، غیر مومنین به مسیحیت و بی ایمانانی که خصم مسیح بودند می داد، که کالاها و اراضی شان را تصاحب کند، افراد آنها را به بردگان واقعی تقلیل دهد و سرزمینها و داراییهایشان را به پادشاه پرتغال انتقال دهد. فتاوای مشابه به پادشاهان اسپانیا، فردیناند و ایزابل داده شد. و این وقایع قبل از آن بود که کلمب رهسپار شود. چنین واژگانی در منشور اعطایی« هانری هفتم» انگلستان به «جان کابوت» در 1482 قبل از آغاز سفرهایش که به اکتشاف امریکای شمالی منجر شد نیز وجود داشت. که مبنایی شد برای تمام ادّعاهای بعدی انگلستان نسبت به آن چه که بعدها ایالات متحده نامیده شد.کابوت اجازه یافت در مناطقی که کشف و تصرّف می کرد، علائم و پرچم های پادشاهی را بر پا دارد. هر شهر ، قلعه، جزیره و جای دیگری در شرق، غرب یا شمال دریا متعلّق به کفّار وحشی و بی دینان، هر جای کره خاکی که برای مسیحیان ناشناخته بود. این حُکم به آنان اختیار فتح، اشغال و تصرف تمام مناطق را، به شرط پرداخت یک پنجم تمام سود به شاه می داد. تلاش پیگیر و مستمر ملل اروپایی برای کشف قلمروی جدید برخاسته از حس کنجکاوی علمی نبود. پاسخ عملی بود به مشکلی قدیمی، مشکل ژئوپلیتیکی که هویّت اروپایی را شکل می داد. و معنایی اروپایی از مأموریت را توسعه می داد. (سردار19،1391)
اروپاییان با لشکرکشیهای خود به سرزمینهای نو آنها را یکی پس از دیگری از دست بومیان خارج و به امپراتوری خود ضمیمه می کردند. ابتدا مهمترین انگیزه و هدف آنها دستیابی به ثروتهای موجود در آن سرزمینها از جمله جواهرات بود. اما به تدریج انگیزه ی وسیع اقتصادی به ترتیب نظیر تجارت، انتقال مواد معدنی و کشاورزی به کشورهای اروپایی و فروش کالاهای مصنوع و رو به افزایش کشورهای اروپایی ، به فعالیّتها و رقابتهای استعماری وسعت بخشید.(ساعی،1384،46)
با کشف قارّه ی آمریکا نیز دولتهای بزرگ اروپایی مانند: اسپانیا، پرتقال، فرانسه، انگلستان و هلند، برانگیخته شدند که به تصرّف سرزمینهای تازه یافته قارّه ی آمریکا بپردازند. و این سرا آغاز استعمار جدید و تشکیل امپراتوریها بود.(آشوری،1378،28) دولتهای اروپایی به این نتیجه رسیدند، که مزایای مالی و بازرگانی را می‌توان غالباً از راههای غیر رسمی به دست آورد. سقوط سریع استعمار، سبب شد که کشورهای قدرتمند در جستجوی راههای دیگری باشند، که تسلّط آنها رابه منابع تأمین کند. گسترش امپراتوری غیررسمی، به عنوان جانشینی برای حکومت استعماری رسمی و ایجاد مکانیسمهای جدید کنترل، پس از جنگ جهانی دوم، به قدری غالب بود، که سبب پیدایش اصطلاح « استعمار نو » گردید. در هر صورت واقعیّت این است، که دوره ی عصر امپریالیسم پیچیده‌تر از آن است، که بتوان آن را با یک فرمول ساده توضیح داد. تکنولوژی جدید، بیش از تکنولوژی قدیم، از نظر حوزه ی عمل، بین‌المللی است. به همین دلیل دارای اثرات ویژه ای برای عملکرد امپریالیستی است. ( الهی، 28،1383) امپریالیسم جهانی در قرن شانزدهم به صورت استعمارگری اروپا آغاز شد. هر چند بحث و بررسیهای مربوط به آن صرفاً در قرن نوزدهم شروع شد. با پیدایش اصطلاح استعمارنو ،اندیشه های مبنای آن مورد مناقشه است، تحلیل تاریخی نشان می دهد که گسترش امپریالیستی در « سده ۱۹» و اوایل « سده ۲۰ » شرط لازمی برای توسعه ی سرمایه داری نبود، هرچند شاید رشد آن را و ایجاد یک سیستم اقتصادی بین المللی چندجانبه را تا حد قابل ملاحظه ای سرعت بخشید.امپریالیسم بیش از هر چیز نتیجه ی انرژی لبریز جوامع اروپایی در رشته های اقتصادی، سیاسی و ارتشی بود. امپریالیسم نیاز ذاتی سیستم اجتماعی ـ اقتصادی این جوامع نبود. تفسیرهای اخیر غربی شمار بزرگی از نویسندگان وجود دارند که امپریالیسم نوین را اساساً فرآورده ی جنبشهای ملی گرایانه توده ای « سده ۱۹ » تعریف می کنند، که در مسیر رشد و تکامل جامعه های غربی، منجر به تباهی جامعه از آزادیخواهی به خودکامگی دموکراتیک شد. البتّه این سیاستمداران بودند نه بازرگانان و بانکداران که با وزش باد همراه شدند و اجازه دادند رفتارشان را افکار عمومی تعیین کند. سرمایه داران با سرمایه گذاری در طرحهای مطمئن اقتصادی، بدون توجه به اینکه آنها در کشورهای سنّتی صنعتی باشند، یا در دیگر سوی اقیانوسها و سرزمینهای دور دست، همفکر و همدل بودنند. (مومسن،161،1387)
صنعتی شدن، امپریالیسم را وارد مرحله ی جدید کرد. ضمن ترکیب تولید کالا و تجارت، هر دو روش را با سرمایه مالی و سایر وسایل کمکی مانند: بیمه، حمل و نقل و دیگر منابع جذب سود از بازارهای خارجی مورد حمایت قرار داد. تحت فشار جنبش‌های ضد امپریالیستی ملّی‌گرایان و سوسیالیستها، رژیمهای تحت نفوذ امپراتوریهای استعمارگر، به تدریج به رژیمهای ملّی تغییر نمودند. برخی از این رژیمهای جدید، اقتصاد خود را بازسازی کردند و به نظامهای تولیدی و شرکای تجاری خود تنوّع بخشیدند. در برخی از موارد نیز بر آنها اجبارهایی تحمیل می‌شد که زودتر صنعتی شوند. امپریالیسم صنعتی، در ابتدا رژیمهای ملّی را به وسیله‌ی دست ‌نشانده های خود تحت فشار قرار می‌داد تا رهبران ملّی طرفدار صنعتی‌شدن را برکنار کنند. هدف از این اقدام، حفظ یا احیای  «تقسیم کار استعماری» بود. که امپریالیستهای استعمارگر، کالاهای ابتدایی را می‌گرفتند و پس از انجام عملیّات تکمیلی، کالای کامل را دوباره به کشور صادر کننده با قیمت گزاف می‌فروختند. در یک سوّم آخر قرن بیستم، امپریالیستهای صنعتی با اقداماتی از قبیل دور زدن مالیات و عوارض و سرمایه‌گذاری در تولید کالاهای ابتدایی و محصولاتی که نیازمند تکنولوژی کم و کار یدی فراوان بودند، شروع به انطباق خود با شرایط جدید نمودند. کارخانه‌داران امپریالیست، برای تأسیس کارخانه‌های کالاهای مصرفی ساده مانند: پارچه، کفش و دستگاههای الکترونیکی و سایر، قرار داد می بستند. تغییرات بنیادی که در ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشورهای امپریالیستی و مستعمرات قدیمی که اکنون مستقل شده بودند به وجود آمد که به روشهای مختلف ساخت امپریالیسم منجر شد. و در نتیجه انواع مختلف توسعه در هر دو منطقه شکل گرفت. سرمایه مالی انگلیسی ـ آمریکایی بر قدرت صنعت پیشی گرفت. و در  بخشهای پر ریسک و مخاطره‌آمیز تکنولوژی، مستغلات و اوراق بهادار به شدّت سرمایه‌گذاری نمودند. امپراتوریهای آلمان و ژاپن به ارتقاء صنایع صادراتی متّکی شدند، تا بازارهای خارجی خود را حفظ نمایند. در نتیجه بازارهای جدید به خصوص در کشورهای جنوب اروپا، آسیا و آمریکای لاتین پیدا کردند. برخی از کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره ی سابق، به سوی تولید کالاهای پیشرفته‌تر حرکت کردند. در کنار کالاهای مصرفی، کالای سرمایه‌ای و واسطه‌ای تولید کردند، و به این وسیله تفوّق امپریالیستی غرب را به چالش کشیدند.(پتراس،1389،27)
محقّقان معتقدند: از آنجا که امپریالیسم از نظر تاریخی با جهان سوّم در آمیخته است. اما پایان حکومت رسمی مستعمراتی در جهان سوّم، تأثیر چندان بر روح امپریالیستی قدرتمندان جهان نداشته است. زیرا با وجود رژیم‌های فاسد، وابسته و مرتجع در این کشورها، آن نوع از استقلال سیاسی که کسب شده، به پدیده‌ای ساختگی تبدیل می‌شود. گروه هیأت حاکمه ی جدید با هیأت حاکمه ی قدیم پیوند می‌خورد و طبقات سرمایه دار تحت پشتیبانی امپریالیسم، کلیه ی امکانات خود را برای خفه کردن جنبشهای مردمی- که برای استقلال ملی و اجتماعی پیکار می‌کنند- به کار می‌برند. و چپاول مواد خام در کشورهای عقب‌ مانده توسط سرمایه‌ی خارجی به شکل گذشته همچنان ادامه دارد. (مومسن،161،1387)
تحوّلات اندیشه ی امپریالیسم در اروپا:
اروپا طی تنها نیم قرن یعنی بین ۱۸۹۰ تا ۱۹۴۵ شاهد تحوّلات عظیم اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بود. و روند این جایگزینیها و دگردیسیها بسیار پرشتاب و غیرقابل تصوّر می نمود. در طی این سالها اروپا شاهد بروز جنبشهایی بس بزرگ و سرنوشت ساز بود. در این سالها غول وحشت انگیز «امپریالیسم نو» به ناگاه ظهور کرد. و باعث شد تا مناسبات میان ملل به خصوص روابط دول اروپایی با سایر کشورهای جهان دگرگون شود. و در این میان برنده ی اصلی اروپا بود. اروپا توانست با شکل و شمایل جدیدی پا به میدان بگذارد، و رقبای اصلی خود را کنار بزند. در طی این سالها اروپاییان بی محابا خون ملّتهای ضعیف را مکیدند. و لاجرم برخوردهایی در صحنه ی بین الملل میان ملل اروپایی در گرفت که سرانجام منجر به بروز جنگهای جهانی اوّل و دوّم شد. در آن دوران اروپاییان اساس و بنیان اقتصادی کشورهای خود را بر «طلا» بنا نهاده بودند. و بدین سان رابطه ی دوسویه ای میان «طلا» و امپریالیسم نوین ایجاد گشت. از سویی دیگر توسعه ی اروپا با توسعه ی اقتصادی سرمایه داری در جهان مصادف بود. در حقیقت نظام اقتصادی بین الملل در دوران یاد شده خواسته یا ناخواسته توانست بر جریانهای سیاسی جاری تأثیرگذار باشد، و باعث رشد روزافزون امپریالیسم گردد. جالب اینست که استعمارگران اروپایی از سال ۱۸۷۰ به بعد توانستند بقیه ی جهان دست نخورده را تصاحب کنند. مورّخین مدّعی هستند که اروپا در سال ۱۹۰۰ میلادی بر تمام آفریقا و آسیای شرقی احاطه یافت. حربه ی جدید اروپاییان در کشورهای تحت سیطره ، تکنولوژی جدید بود. آنها با بهره بردن از تکنولوژی به دست آمده، به سرعت به آمال شوم خود رسیدند. آنها همچنین با ایجاد بازار رقابتی شدید در جامعه های سیاسی توانستند جریان هایی را به راه اندازند و به طور غیرمستقیم بر مرکب ملل تحت سیطره سوار شوند و تاریخ ملل ضعیف را رقم بزنند.
اروپاییان همچنین با سلاح تأثیرگذار تبلیغات چنین وانمود می کردند که حضورشان در سایر کشورها دلسوزانه بوده و آنها حاملان آزادی، امنیت و تکنولوژی برتر هستند. براین اساس مستشاران، تاجران و مبلّغین مذهبی دسته- دسته عازم کشورهای آفریقایی و آسیایی شدند. و بالطبع فعالیّتشان بی ثمر نبود. اروپاییان خوب می دانستند ورود دین مسیحیت می توانست شرایط مناسبی را برای تحوّلات عظیم فرهنگی و اجتماعی فراهم سازد و کاری کند تا ملل تحت سیطره یاز فرهنگ و تمدن اصیل خود روی گردانند. که به افزایش سلطه منجر می شود. از سویی دیگر اروپاییان برای ایجاد شرایط مناسب جهت استعمار کشورهای یاد شده به شناسایی و پژوهش پیرامون آیین، باورها و اعتقادات مردم بومی روی آوردند. انگلستان و فرانسه در این ارتباط بیش از سایر کشورهای اروپایی توانستند موفق باشند و جهان سوم را به یغما ببرند. (آفتاب، 42918،1393) به عنوان مثال: استانلی یک جهانگرد انگلیسی پس از بازگشت از گنگوی بلژیک، گفته بود: که اگر بومیان را وا داریم برای احترام به کلیسا، فقط روز یکشنبه لباس بپوشند. یک دست لباس برای یکشنبه به ازای هر یک نفر گنگویی سالی دویست میلیون یارد پارچه پنبه ای منچستر می شود.(ملکوتی،بیتا،8)
از ابتدای سلطنت الیزابت اوّل در انگلستان همیشه سعی و کوشش دولت بریتانیا بر این بود که از بوجود آمدن یک قدرت کامل در هر یک از کشورهای اروپایی جلوگیری بعمل آورد و اگر چنین قدرتی بوجود می آمد دولت انگلستان خود را مؤظّف می دانست که باز در سر نیزه ، این قدرت را سرکوب کند.به همین جهت به محض اینکه دولتهای اروپایی با قدرت خود بایکدیگر رقابت می کردند، وسائلی ـ برحسب مکان و زمان ـ بوجود می آمد که در هم کوبیده شوند. وقتی مستعمرات انگلیس در آمریکای شمالی از انگلستان جدا شدند این دولت خود را ناچار دید که قوای از دست رفته ی خود را در اروپا جبران کند. به همین دلیل بود که وقتی اسپانیا و هند سیادت دریایی خود را از دست دادند، دولت انگلستان تمام قوای خود را بر علیه مراکز حسّاس فرانسه متمرکز ساخت . تا این که با سقوط ناپلئون اوّل بزرگترین قدرتی که ممکن بود یک روز سدّ راهش قرار گیرد از بین ببرد.(هیتلر،1383،469)
انگلستان با اجرای سیاست «تجارت آزاد امپریالیستی» موفّق شد قدرت امپراتوری خود را از راههای غیر رسمی گسترش دهد، و به یک حاکمیّت مستقیم در جهان مستعمره دست یابد. از قرن هیجدهم به بعد رهبران کشورهای اروپایی از همین دیدگاه ـ بازرگانی- به جهان می نگریستند.از زمانی که کشورهای اروپایی در یافتند، سیادت بر سرزمینهای بیگانه، از یک طرف باعث افزایش امکان فروش محصولات داخلی می شود و از طرف دیگر مواد خام ضروری را برای کارخانجات داخلی تضمین می کند، رابطه ی رقابتی چند جانبه بین آنها شدّت یافت. که این رابطه ی رقابتی، از مشخصات بارز و ذاتی استعماری و امپریالیستی بود.(روریش،1372،64)
هابسون در تألیف کتاب خود راجع به امپریالیسم، دوران 1884 تا1900 را به مثابه ی دوران تشدید توسعه طلبی – توسعه اراضی – کشورهای عمده ی اروپا را متمایز می کند. بر طبق محاسبه هابسون انگلستان طی این مدت 7/3 میلیون میل مربع با 57 میلیون جمعیّت بدست آورده است. فرانسه6/3 میلیون میل مربع با جمعیّت 5/36 میلیون نفر، آلمان یک میلیون مربع با 7/14 میلیون نفر جمعیّت ، بلژیک با 900 هزار میل مربّع با 30 میلیون نفر، و پرتقال 800 هزار میل مربع با 9 میلیون نفر جمعیّت، را به ترتیب بدست آورده اند. تقلّای تمام دول سرمایه داری کشورهای اروپایی برای تحصیل مستعمرات در پایان قرن نوزدهم و بویژه از سال 1880 به بعد، یکی از واقعیّات تاریخ دیپلماسی و سیاست خارجی در تاریخ روابط بین الملل می باشد.(لنین،1390،95) در آن سالها نوعی رقابت شدید میان اروپاییان ظهور کرده بود، به گونه ای که هیچ کشوری حاضر نبود در این مسابقه عقب بماند. از اینرو بازار رقابت به تدریج به بازار پرتنشی مبدّل گشت که لاجرم عواقب نامطلوبی را به همراه داشت. از میان کشورهای اروپایی به ترتیب انگلستان، فرانسه، آلمان، هلند، ایتالیا، بلژیک و روسیه در این عرصه نبرد بزرگ حضوری دایمی داشتند. بروز درگیری های اجتناب ناپذیر میان شرکت کنندگان مسابقه ی یاد شده با طرح مسأله ی ناسیونالیسم و ملّی گرایی به اوج خود رسید. ناسیونالیسم خود عاملی بود تا ماجرای نژادپرستیها و هرج و مرج های بی سرانجام رشد و نمو کند. همین مسأله باعث گردید تا توان نظامی اروپاییان روز به روز بالا برود و لاجرم تقابل نیروها افزایش یابد.( (آفتاب، 42918،1393) به این صورت میتوان گفت: که چون استعمارگران غربی خود را برتر از سایر ملل و اقوام می دانستند.چنانکه هگل میگوید: انگلستان اربابان هند هستند. و این تقدیر است که امپراتوریهای آسیایی مطیع اروپاییان باشند.(راسخی،1386،113)
بنابراین با درایت و تدبیر بیشتر، استعمارگران به مسأله ی تصاحب منابع اوّلیه سوخت و سایر منابع موجود در معادن می اندیشیدند. آنها می دانستند که کارخانه ها نیازمند مواد اوّلیه هستند. از سویی آنها می دانستند که هزینه ی تولید در کشورهای تحت سیطره بسیار اندک خواهد بود، از اینرو در گام بعدی بر آن شدند تا کارخانه ها و شرکتهای خود را به آن کشورها منتقل سازند. نحوه ی شرایط و سیاست استعمارگران در مستعمره ها بدین ترتیب بود که در بدو امر مستشرقین و جهانگردان و مبلّغین مذهبی به نواحی مختلف وارد می شدند. وظیفه ی اصلی آنها شناسایی مناطق و دادن اطلاعات لازم به اروپاییان بود. آنها همچنین وظیفه ی طرح فرهنگ و تمدن اروپایی را در چنین کشورهایی برعهده داشتند. در پی آن بازرگانان و صاحبان قدرت و نظامیان پا به میدان می نهادند تا شرایط مناسب برای حضور افرادی که در پی کسب امتیاز بودند را فراهم سازند. و از مردم بومی به عنوان نیروی کارگر ارزان قیمت سود برند. برای انگلستان سرزمین پهناور هند مهمترین منبع مواد خام سرمایه های کلان بود. تا آن جا که لرد کُرزن به صراحت عنوان داشت که «تا هند وجود دارد انگلستان در اوج قدرت است».آنها برای کسب درآمد بیشتر مجبور شدند تا در هند سرمایه گذاری هنگفتی کنند. و در ظاهر در جهت بالا بردن سطح رفاهی اقدام ورزند. ایجاد شبکه های آبیاری، احداث خطوط راه آهن، ایجاد پست منظم، تأسیس مراکز خدماتی و درمان از جمله اقدامات آنها بود. آنچنان که در ایران در دوره ی رضاشاه نیز همین شگرد به کارگرفته شد.
انگلستان پس از کسب قدرت بیشتر به سمت آمریکای لاتین روی گردانید. و بر آن شد تا آخرین قدرت استعماری اسپانیا را در آن منطقه از میان ببرد. پس از فروپاشی قدرت اسپانیا، انگلستان به عنوان یک قدرت بلامنازعه در آمریکای لاتین ظهور کرد. در آن شرایط استعمارگران برای تصاحب سرزمین های آمریکای لاتین تلاش نکردند، بلکه به بانکهای خود فرمان دادند تا وامهای هنگفتی در اختیار آن ملل قرار دهند تا شرایط مناسب برای استعمار و مکیدن خون ملل امریکای لاتین فراهم یابد. البته انگلستان تنها قدرت استعماری در آن زمان در آن منطقه نبود، بلکه فرانسه نیز در منطقه صاحب نفوذ بود و در مناطقی چون کارائیب و هائیتی به تولید نیشکر و برنج مبادرت می ورزید. سیاست اروپاییان در تمامی سرزمینهای مستعمره منوط به دریافت مواد اوّلیه و صادر کردن کالاهای تولیدی به آن مناطق بود و این سیاست همچنان ادامه یافت. در این راستا انگلستان بیشتر می پسندید تا با دو کشور آلمان و فرانسه بساط شراکت به راه بیندازد. این کشورها سعی می کردند تا اجناس تولیدی خود را با یکدیگر مبادله و در بازارهای یکدیگر به فروش برسانند. با این حال انگلستان بزرگترین پایگاه سرمایه داری به حساب می آمد. و در روابط بازرگانی با سایر کشورها همیشه دچار کسری موازنه بود.تا پیش از وقوع جنگ جهانی اوّل می توانست کسری بودجه خود را جبران کند. با این اوصاف استعمارگران در مدّت طولانی که در اختیار داشتند، توانستند تغییرات عمده ای را در مناطق مختلف به وجود آورند. آنها حتی به مرزبندی ملل پرداختند، و به کرّات مرز کشورهای مختلف را تغییر دادند. آنها عملاً مناطق در اختیار خود را به مناطقی برای تهیّه و تولید مواد اوّلیه صنایع خود مبدّل ساختند. اعطای وامهای کلان به کشورهای مختلف از جمله ایالات متّحده بیشتر برای کشورهای وام دهنده مفید بود. و عاملی برای کسب درآمد هنگفت به حساب می آمد. استفاده از نیروی ارزان قیمت به تدریج مردم بومی را وامی داشت تا کاملاً در اختیار قدرتمندان قرار گیرند. (آفتاب، 42918،1393)
از زمان انعقاد قرارداد وستفالیا ـ صرف نظر از یک دوره ی کوتاه ـ تا جنگ جهانی اوّل، نظام حاکم بر روابط بین‌الملل، بر پایه نظام موازنه ی قوا قرار داشت. این سیستم بدان معنا بود که قدرت موجود در سطح جهان، میان دولتهای قدرتمند اروپایی، به‌وسیله ی پیوستن یا جدا شدن از هم به صورت متوازن تقسیم می‌شد. و همین امر، توازن قدرت میان کشورها را ایجاد می‌کرد که نتیجه ی آن، جلوگیری از سلطه ی یک دولت بر دولتهای دیگر بود. این سیستم توانست با همه ی مشکلات خود و با تقسیم سرزمینهای دیگر جهان با عنوان استعمار، بر سلطه‌ ی ظالمانه خود به مدّت دویست و پنجاه سال تداوم بخشد، ولی زیاده‌ خواهی برخی از این دولتها (مانند آلمان) سبب گردید که زمینه‌های سقوط این سیستم و ظهور سیستم جدیدی را فراهم شود.
با پایان جنگ سرد و فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی در دوره ی گذار، جهان شاهد نوعی آرایش تازه میان بازیگران اصلی در صحنه ی جهان و دولتها بر اساس قدرت و انگیزه‌های قدرتهای بزرگ است. می‌توان مدّعی شد که رهبری نظام سلطه در این دوران با دولتهای حاکم بر ایالات متحده آمریکا است. که هم قدرت سخت‌افزاری غالب و هم انگیزه ی لازم برای استقرار در چنین جایگاهی را دارند. و دیگر بازیگران اصلی نیز برخلاف اختلافات جدّی خود با امریکا، این شرایط را پذیرفته و رضایت داده‌اند. که دولت آمریکا در برخورد با سلطه‌ستیزان در خط مقدم قرار گیرد و هزینه‌های لازم را در این مناقشه جدید بپردازد. بویژه آنکه اگر دولت آمریکا نخواهد یا نتواند رهبری این حرکت را در تقابل با این پروسه ی جدید برعهده بگیرد، قدرت دیگری این مسئولیت را نمی‌پذیرد. و دولت آمریکا نیز در صورت اعتراف به ناتوانی یا نپذیرفتن این مسئولیت موجبات از هم‌گسیختگی اردوگاه سلطه‌گران و برانگیختن و تقویت فزاینده ی اردوگاه سلطه‌ستیزان را فراهم خواهد آورد. در حلقه ی دوّم اردوگاه سلطه‌گران، دولتهای عضو اتّحادیه اروپا بویژه قدرتهای صاحب حق وتو مانند: انگلیس، فرانسه و تا حدودی آلمان قرار گرفته‌اند. اروپا که در قرن نوزدهم به‌عنوان مرکز ثقل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان بشمار می‌آمد، در دوران جدید نیز درصدد دستیابی به هویّت واحدی برای تبدیل شدن به یک مجموعه پویا و فعّال بین‌المللی است. این روند در دهه ی 1990یعنی پس از فروپـاشی اتّحاد جماهیر شوروی سبب گسترش تعامل منطقه‌ای در اروپا شده است. و از سوی دیگر با توجّه به این واقعیّت که ضرورتهای دسته‌بندی دوران جنگ سرد نیز به پایان راه خود رسیده، حضور اروپا به‌عنوان بازیگری مستقل اهمیّت بیشتری یافته است.(محمدی1386،16)
خاستگاه و پیدایش ایدئولوژی :
ایدئولوژی محصول نیاز انسان جهت تحمیل نظام عقلانی بر جهان است. ضرورت ایدئولوژی‌ که نیاز به یک نقشه ی اخلاقی و ادراکی از جهان را تشدید می‌کند. (هرچند به طور نابرابر توزیع شده باشد)، یکی از تمایلات اساسی انسانها است. ایدئولوژیها در شرایط بحران و در بخشهایی از جامعه که تاکنون تسلّط نظریات، پذیرش آن را غیر قابل قبول نموده بود، ظهور یافتند. ایدئولوژی بدین علّت بوجود آمدکه نیاز‌های احساسی قوی که به وسیله ی نظریات غالب ارضاء نشده بودند، برای توصیف تجارب مهم، تثبیت الگوهای رفتاری و دفاعی اساسی یا مشروعیّت ارزش و شأن اشخاصی که چنین نیازهایی را احساس می‌کردند، وجود داشت. برای پیدایش یک ایدئولوژی، وجود دیدگاهی به همراه آلترناتیوی مثبت در جهت الگوهای موجود جامعه و فرهنگ آن جامعه و قابلیّت عقلایی برای تفسیر آن دیدگاه، به عنوان قسمتی از نظم جهانی ضرورت دارد.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.