کشورهای خاورمیانه

دانلود پایان نامه

«تئون وندایک» زبانشناس انتقادی برجسته هلندی تحقیقات زیادی راجع به مفهوم ایدئولوژی داشته‌است. وی معتقد است که ایدئولوزی بعنوان نظامی از باورها تعاریف گوناگونی را داشته ‌است اما آنچه در تمامی این تعاریف مشترک است این است که ایدئولوژی در حافظه ی جمعی افراد قرار می‌گیرد و در نتیجه ایدئولوژی جنبه‌ای «شناختی و روانی» دارد.
امپریالیسم: امپریالیسم در لغت از ریشه «امپراتوری » مشتق شده است. یعنی به معنای تشکیل امپراتوری دادن است. و در معنی وسیع هر نوع گسترش ،توسعه اراضی و سلطه جویی بر ضعیف را در بر می گیرد . واژۀ مزبور در لغت به معنای  جهان جویی، جهان‌گشایی، امپراتوری‌گرایی، سلطه‌گرایی، جهانخواری و جهانسالاری است. که از کلمه لاتین « امپریوم » به معنای « امپراتوری» گرفته شده است. لغت امپریالیسم بطورکلی، کاربرد بسیار مبهم و مطلق دارد. و فاقد یک تعریف متداول و متعارف می باشد. در معنای امروزی به معنای کنترل کشوری از سوی کشور دیگر بکار می‌رود، یعنی فرایند تحمیل اراده ی کشوری بر کشور دیگر می باشد. مثلاً: گفته شده‌است نظارت آمریکا بر کشورهای خاورمیانه امپریالیسم آمریکایی است.
ناسیونالیسم: در تعریف ناسیونالیسم باید گفت که، اولاً: نوعی آگاهی جمعی مبنی بر متعلق دانستن خویش به یک ملت که آگاهی ملی خوانده می شود. ثانیاً: به معنای وابسته بودن افراد به یک کشور از لحاظ ویژگیهای مشترکی مانند: زبان، نژاد، دین، قومیت یا جریان فکری و مرامی، گرایش به تعالی بخشیدن به ملت و گذشته ها،کیفیات، حالات، هدفها و خواسته های آن می باشد. و نوعی آگاهی جمعی است، یعنی آگاهی به تعلق به ملت که آنرا «آگاهی ملی» می‌خوانند. آگاهی ملی، اغلب پدیدآورنده ی حس وفاداری، شور، و دلبستگی افراد به عناصر تشکیل‌دهنده ی ملت (نژاد، زبان، سنتها و عادتها، ارزشهای اجتماعی، اخلاقی، و به طور کلی فرهنگ) است. و گاه موجب بزرگداشت مبالغه‌آمیز از آنها و اعتقاد به برتری این مظاهر بر مظاهر ملی دیگر ملتها می‌شود.
بطورکلی به جریان اجتماعی ـ سیاسی راست‌گرایی گفته می‌شود که می‌کوشد با نفوذ در ارکان سیاسی کشور در راه اعتلا و ارتقای اساسی باورها، آرمانها، تاریخ، هویت، حقوق و منافع ملت گام بردارد. این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطهی گردش تمامی سیاستهای خارجی و داخلی، باعث جهش های تکاملی و سرعت بخشیدن به حرکت رو به رشد ملل در رسیدن به تمدن جهانی می‌شود. ناسیونالیسم، در تضاد با باور نوینی است که جهان ‌میهنی«انترناسیونالیسم» نام دارد. و طرفدار یکی شدن همه مرزها و از میان رفتن مفهوم امروز کشور است. ناسیونالیسم با ارائه و بنیان مفاهیمی مانند «عشق به میهن» و یا «ملت‌پرستی» به جنگ با باورهای انترناسیونالیستی رفته و می‌کوشد کاستیهای پدید آمده از کارشکنیهای ناسیونالیسیستها و اشخاص «جهان‌میهن» را برطرف سازد.
گروهی از پژوهشگران به پیروی از ماکس وبر ملت را بزرگترین گروهبندی مردم معتقد به دارای نیای مشترک تعریف کرده‌اند. ملتها بر اساس گستره سرزمینی نیز تعریف شده‌اند. در انسان‌شناسی بررسی هویت قومی مردم نه تنها به فرهنگ بلکه به محیط فیزیکی پدید آورنده آن فرهنگ در طی قرنها یا حتی هزاران سال پیش توجه می‌شود. «مونتسکیو» اصل جغرافیا را برای تعریف خود از فرهنگ مورد استفاده قرار می‌داد. شرایط ژئوفیزیکی و اقلیم به شدت بر راه و روش معیشت مردمان و راه و رسم زندگانی شان تأثیر گذار بوده‌اند. این عوامل حتی در «فلکلور» و روانشناسی مردم نیز موثر بوده‌اند. واژه ناسیونالیسم گاهی به نهضتی که از آزادی و استقلال یک ملت در برابر تجاوز خارجی حمایت می کند و گاهی اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملتهای دیگر اطلاق می شود.
ناسیونال سوسیالیسم: دکترین یکه تاز و جهانخوار آلمان که توسط هیتلر و یارانش از سال 1923 بسط یافت و تا پایان جنگ جهانی دوم به عنوان حزب و آیین قدرتمند نظام سیاسی آلمان شناخته می شد. حزب نازی سوسیالیسم را به این علت بکار برد که تا احزاب سوسیال دموکراتیک و کمونیست آلمان را در هم بشکند. اصولاً فاشیسم آلمان ناسیونالیست نبود، چون طرفدار یک نژاد بود و نه یک ملت، سوسیالیسم هم نبود چونکه مالکیت خصوصی و ابزار تولید را از بین نبرد و عدالت اجتماعی در آلمان برقرار نکرد. حزب ناسیونال سوسیالیسم کارگران آلمانی همان حزب نازی اصطلاح سوسیالیسم را به این منظور بکار برد که وانمود کند مقابل فقرا در مقابل اغنیا می باشد.استفاده از واژه ناسیونال نیز القای این نظر بود که حزب نازی هیتلر می خواهد از آلمان در برابر دشمنان خارجی دفاع بکند، و سر افکندگی ناشی از شکست در جنگ جهانی اول را جبران نماید. نازیسم خلاصه عبارت ناسیونال سوسیالیسم است که به مجموعه ایدئولوژیهای حزب نازی اطلاق می‌شود. نازیسم را می‌توان شکلی از فاشیسم دانست که نژادپرستی نیز به اصول آن افزوده شده‌است.
انترناسیونالیسم: مفهومی کلی است که بر عقاید و سیاستهای منجر به منافع مشترک اقوام و ملتها، تکیه دارد. این عقیده، با ناسیونالیسم پرخاشگر مخالفت دارد. اینترناسیونالیست ‌ها برآن هستند که در صورت امکان ‌نداشتن همکاری میان حکومتها، این مساعدت بین ملتها قاعدتاً امکان پذیر است. این مکتب بر آن است که بشر را به این آگاهی برساند که هر فرد متعلق به یک جامعه جهانی است .این باور همچنین تمایل به واگذاری درجه‌ای از حاکمیت ملی – از کمترین تا بیشترین ـ به موسسات بین‌المللی است. هواداران کمترین میزان واگذاری حاکمیت، آن را تا جایی می‌دانند که لازمه حفظ و تقویت امنیت بین‌المللی است و هواداران بیشترین میزان واگذاری، از نوعی حکومت جهانی پشتیبانی می‌کنند و بین این دو نیز طیفهای گوناگونی وجود دارد.
همچنین انتر ناسیونالیسم مربوط به روابط بین ملتها با قوانین و رسوم مورد قبول ملل دنیا می باشد. به سازمانهای جهانی کارگری که در اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم تشکیل گردید اطلاق می شود. که الهام بخش تشکیل آنها آموزش مارکسیسم و اساس آن همبستگی و هماهنگی بین المللی کارگران بود. مارکسیسم برداشت خاصی از بین‌الملل‌گرایی دارد. به عقیده‌ی مارکس، بورژوازی به کمک ماشین و داد و ستد آزاد جهانی مرزهای ملی را در هم شکسته و یک نظام اقتصادی جهانی پدید آورده است و این نظام میان طبقات محروم، به ویژه میان پرولتاریای کشورها همبستگی جهانی پدید می‌آورد که در اصطلاح به آن «بین‌المللی‌گرایی پرولتاریایی» گفته می‌شود. و این جریان یک شورش سراسری در جهان علیه بورژوازی پدید خواهد آورد که به ایجاد جامعه‌ی سوسیالیستی جهانی می‌انجامد. از این رو، مارکسیستها به همبستگی جهانی طبقات محروم باور دارند و شعار معروف «زحمتکشان جهان متحد شوید»، شعار بین‌الملل‌گرایی پرولتاریایی است. پس از به وجود آمدن اتحاد جماهیر شوروری، و به ویژه در دوران استالین، این کشور مدعی بود که مرکز بین‌الملل‌گرایی پرولتاریایی است و عنوان «ستاد زحمتکشان جهان» به خود می داد. استالین در تفسیری از مفهوم بین‌الملل گرایی پرولتاریایی، آن را پیروی بی چون چرا از اتحاد جماهیر شوروری می‌دانست.
لیبرالیسم: در معنای لغوی به معنی آزادی خواهی می‌باشد و به آرایه وسیعی از ایده‌ها و تئوریهای مرتبط دولت اطلاق می‌شود که آزادی شخصی را مهم‌ترین هدف سیاسی می‌داند. لیبرالیسم مدرن در عصر روشنگری ریشه دارد. به صورت کلی، لیبرالیسم بر حقوق افراد و برابری فرصت تأکید دارد. شاخه‌های مختلف لیبرالیسم ممکن است سیاستهای متفاوتی را پیشنهاد کنند، اما همه آنها به صورت عمومی توسط چند قاعده متحد هستند، از جمله گسترش آزادی اندیشه و آزادی بیان، محدود کردن قدرت دولتها، نقش قانون، تبادل آزاد ایده‌ها، اقتصاد بازاری یا اقتصاد مختلط و یک سیستم شفاف دولتی. همه لیبرالها و بعضی از هواداران ایدئولوژیهای سیاسی دیگر از چند فرم مختلف دولت که به آن لیبرال دموکراسی اطلاق می‌شود، با انتخابات آزاد و حقوق یکسان همه شهروندان توسط قانون، حمایت می‌کنند.
لیبرالیسم به صورت یک اصطلاح اندیشه سیاسی، معانی زیادی داشته است، اما هرگز از اصل لاتین کلمه «لیبر» به معنی آزاد، جدا نبوده است. این اصطلاح دلالت دارد بر دیدگاه یا خط مشی‌های کسانی که گرایش اولیه ی‌شان در سیاست و حکومت کسب یا حفظ میزان معینی آزادی از قید نظارت یا هدایت دولت یا عوامل دیگری است که ممکن است برای اراده انسانی نامطلوب به شمار آید. لیبرالیسم به طور سنتی جنبشی بوده است برای تأمین این نظر که مردم به طور کلی تابع حکومت خودکامه نیستند، بلکه در زندگی خصوصی شان مورد حمایت قانون قرار می‌گیرند و در امور عمومی بتوانند قوه مجرب حکومت را از طریق یک هیأت قانونگذاری که آزادانه انتخاب شده باشند کنترل کنند. لیبرالیسم در زمینه نظریه ناب متمایل به پیروی از «جان لاک» فیلسوف انگلیسی بوده است که به وضعیت طبیعی و قانون طبیعت اعتقاد داشت. بر این اساس این نظر تصدیق می‌شد که هیچ کس نباید به سلامتی، زندگی، و اموال دیگران آسیبی برساند. لیبرالیسم از سویی به یک جریان سیاسی بورژوازی اطلاق می‌شد که در عصر مترقی بودن آن یعنی در زمانی که سرمایه‌داری صنعتی علیه اشرافیت فئودالی مبارزه می‌کرد و درصدد گرفتن قدرت بود، به وجود آمد و رشد کرد. لیبرالها در آن زمان بیانگر منافع و مدافع طبقه‌ای در حال رشد و بالنده بودند. آزادی از قید و بندهای اقتصادی و اجتماعی دوران فئودالیسم را طلب می‌کردند، می‌خواستند که قدرت مطلقه سلطنت محدود شود، در مجلس عناصر لیبرال راه یابند و حق رأی آزاد و سایر حقوق سیاسی در محدوده خاص آن دوران و به مفهوم بورژوایی آن به رسمیت شناخته شود. در قاموس مارکسیستی، مفهوم سیاسی لیبرالیسم به یک روش لاقیدانه و درویش مسلکانه در داخل حزب طبقه کارگر نسبت به دشمن طبقاتی اطلاق می‌شود. لیبرالیسم در این مفهوم از نمودهای فرصت‌طلبی و فردگرایی است.
لیبرالیسم به عنوان یک جنبش سیاسی در چهار قرن اخیر سیطره داشته است، گرچه واژه لیبرالیسم به عنوان ارجاع به این مکتب تا قرن نوزدهم رسمیت نیافته بود. شاید اولین دولت مدرنی که بر پایه اصول لیبرالی بنیان نهاده شد، ایالات متحده آمریکا بود که در اعلامیه استقلال خود اعلام کرد؛ تمام انسانها برابر آفریده شده‌اند و توسط خالقشان از یک سری حقوق بهره مند شده‌اند، از جمله این حقوق، زندگی، آزادی و پی گیری سعادت و خوشبختی است. که یادآور عبارات«زندگی، آزادی و مالکیت» جان لاک است که از اهمیت بالایی در نظریه‌های وی برخوردار بودند.
لیبرالیسم هم در معنای سیاسی فعلی و هم در معنای سنت فکری خویش تقریباً یک پدیده مدرن به حساب می‌آید که از قرن هفدهم شروع شد، گرچه برخی از فیلسوفان لیبرال اعتقاد دارند که ریشه‌های لیبرالیسم به دوران باستان و به ویژه به یونان باستان باز می‌گردد. امپراتور «رومی، مارکوس اورلئوس» از این ایده به شدت دفاع می‌کرد که سیاست باید با توجه به حقوق برابر و آزادی برابر در بیان اداره شود، و یک پادشاهی که صاحب حکومت است باید به تمام آزادیها در قلمرو خویش احترام گذارد. دانشمندان هم چنین تشخیص داده‌اند که تعدادی از اصول معاصر لیبرالیسم در تشابه و اشتراک با عقاید متعدد بعضی از فیلسوفان سوفیسم است. فلسفه لیبرال سمبل یک سری از سنتهای فکری است که توسط مهمترین و مناقشه برانگیز ترین اصول فکری در دنیای مدرن به بوته آزمایش گذاشته شده‌اند. در این مسیر تمام مشخصه‌ها و ویژگیهای این مفهوم توسط دانشمندان و دانشگاهیان مورد تبیین قرار گرفت و از یک تعریف دقیق و مشخص برخوردار شد.
کمونیسم: یک ایدئولوژی است که می‌کوشد بر اساس مالکیّت مشترک روشها و ابزارهای تولید و در غیاب مالکیت خصوصی یک سازمان اجتماعی ضد دولت‌گرایی فاقد طبقه‌های اجتماعی را ترسیم کند. کمونیسم را شاخه‌ای از مکتب سوسیالیسم می‌دانند. در برخی کشور ها که شامل «چین و خاور جنوبی» هستند کمونیسم را دین و مذهبی نو پایه می دانند. کمونیسم یک ساختار اجتماعی ـ اقتصادی است، که تأسیس یک جامعه بدون طبقه، بدون دولت «هیئت حاکمه» بر اساس مالکیت اشتراکی بر ابزار تولید را ترویج می‌کند. معمولاً کمونیسم به عنوان شاخه‌ای از جنبشی بزرگتر به نام سوسیالیسم مطرح می‌شود که خط مشی جنبشهای سیاسی و روشنفکری گوناگونی است که خاستگاه خود را به آثار مارکس بر می‌گردانند. مخالفان می‌گویند که کمونیسم یک ایدئولوژی است در حالی که مروجان کاملاً برعکس می‌گویند که کمونیسم تنها نظام سیاسی بدون ایدئولوژی است، چرا که نتیجه منطقی ماتریالیسم تاریخی و انقلاب پرولتاریا است. کمونیستها از یکسو، در عمل پیشرفته‌ترین و استوارترین بخش احزاب طبقه کارگر هر کشور را تشکیل می‌دهند، و درواقع محرک آن بخش می باشند، و از سوی دیگر، یعنی از دیدگاه نظری آنان نسبت به توده عظیم پرولتاریا این امتیاز را دارند که به روشنی مسیر حرکت، شرایط و نتایج نهایی نهضت پرولتاریا را درک می‌کنند. هدف فوری پرولتاریا همان است که همه احزاب پرولتاریایی دیگر نیز دارند. «متشکل کردن پرولتاریا در قالب یک طبقه، سرنگون کردن حاکمیت بورژوازی و تسخیر قدرت سیاسی به وسیله پرولتاریا» نتیجه گیریهای نظری کمونیستها به هیچ وجه مبتنی بر عقاید و اصولی نیست که خود را مصلح جهان معرفی کند. اشکال اولیه سازمان‌های اجتماعی انسانی در مکتب مارکسیسم به کمون اولیه مشهور است. با این وجود، کمونیسم یک نوع سازمان اجتماعی را ترسیم می‌کند. در میان کمونیستها مکتبهای جدیدی شکل گرفته‌است که می‌توان به «مائوئیسم، تروتئیسم، کمونیسم مشورتی، لوگزامبورگیسم، کمونیسم آنارشیست، کمونیسم مسیحی» و در نهایت انواع جریانهای کمونیسم چپ اشاره کرد که دارای تنوع فراوانی است. با این وجود، بقایای مختلف اتحاد جماهیر شوروی که منتقدان آن را استالینیسم می‌نامند و تفسیر مائویی مارکسیسم- لنینیسم شاخه مکتب جدیدی از کمونیسم را تشکیل داده‌اند که در قرن بیستم ابزار قدرت اصلی کمونیسم در روابط بین‌الملل محسوب می‌شد .
«کارل مارکس » معتقد است برای تبدیل یک جامعه از وضعیت تولید سرمایه داری به حالت تولید کمونیسم، می‌بایست دوران گذاری را طی کرد و این امر به یکباره امکان پذیر نیست، مارکس این دوران گذار را دیکتاتوری پرولتاریا انقلاب کمونیست می‌نامد. جامعه کمونیستی مورد نظر مارکس که از کاپیتالیسم برمی‌خیزد هرگز در عمل تحقق نیافته و به صورت نظری باقی‌مانده است. و در واقع مارکس درباره خصوصیات جامعه کمونیستی صحبت زیادی نکرده‌است. با این وجود، اصطلاح «کمونیسم»، مخصوصاً وقتی با کاپیتالیسم همراه شود بیشتر به رژیمهای سیاسی و اقتصادی تحت سلطه احزاب کمونیست اشاره می‌کند که مدعی هستند نماینده دیکتاتوری پرولتاریا می‌باشند. در اواخر قرن نوزدهم، نظریات مارکس احزاب سوسیالیست را در سراسر اروپا به طور گسترده‌ای فعال کرد اما در نهایت سیاستهای این احزاب در جهت براندازی آن بوجود نیامده است بلکه در مسیر کاپیتالیسم «اصلاحی» شکل گرفت،. تنها استثنا در این مورد حزب کارگر سوسیال دموکرات روسیه بود. یکی از شاخه‌های این حزب که به بولشویک معروف است لنین بود، پس از سرنگون کردن دولت موقت روسیه در انقلاب اکتبر۱۹۱۷ روسیه به قدرت رسید. و در سال ۱۹۱۸، نام این حزب به حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی تغییر کرد که این عمل موجب اختلاف میان کمونیسم و دیگر شاخه‌های سوسیالیسم گردید.
پس از پیروزی انقلاب اکتبر در امپراتوری روسیه بسیاری از احزاب سوسیالیست در اکثر کشورهای جهان به احزاب کمونیست تبدیل شدند که درجه اطاعت‌پذیری آنها از حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروری متفاوت بود. پس از جنگ جهانی دوم، کمونیستها در اروپای شرقی به قدرت رسیدند و در سال ۱۹۴۹، حزب کمونیست چین (CPC) توسط مائو تسه دونگ در جمهوری خلق چین تأسیس شد، این حزب در ادامه، مسیر ایدئولوژیکی رشد کمونیستی خود را به گونه‌ای متفاوت طی کرد. در میان کشورهای جهان سوم که دولتهای طرفدار مکتب کمونیسم تشکیل دادند می‌توان به دولتهای کشورهای «کوبا، کره شمالی، ویتنام شمالی، لائوس، آنگولا، و موزامبیک» اشاره کرد.
از اوایل دهه ۱۹۷۰، اصطلاح« یوروکمونیسم» وارد عرصه سیاست شده که به آن دسته از سیاستهای احزاب کمونیست در اروپای غربی اشاره می‌کرد که به دنبال سنت شکنی و نقد حمایت بی قید و شرط از اتحاد جماهیر شوروی بود. این احزاب در ایتالیا و فرانسه فعالیت سیاسی زیادی داشتند و وزنه‌های انتخاباتی مهمی محسوب می‌شدند.یک گرایش ضد کمونیسم و ضد جنگ سرد در ایالات متحده وجود دارد. با این وجود در بسیاری از مناطق آفریقای جنوبی و آمریکای مرکزی احزاب کمونیست و حرکتهای کمونیستی مختلف قدرت زیادی دارند. در اواخر دهه ۱۹۸۰، با زوال دول کمونیستی و اروپای شرقی و با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در هشت دسامبر ۱۹۹۱ قدرت کمونیسم در اروپا کاهش چشمگیری داشت. با این وجود هنوز حدود یک چهارم جمعیت جهان در کشورهای کمونیستی و بخصوص جمهوری خلق چین زندگی می‌کنند.
فاشیسم: یک نظریه سیاسی و نوعی نظام حکومتی خودکامه ملی‌گراست که نخست بین سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۵ در ایتالیا و به وسیله موسولینی رهبری شد. فاشیسم را می‌توان به چشم نیروی سومی نگاه کرد که میان سرمایه داری و کمونیسم قرار گرفته است. فاشیسم و نازیسم اشکال مختلف دیکتاتوری است که در شرایط بحران حاد (اقتصادی) برای حفظ حکومت از به قدرت رسیدن سایر بخشهای جامعه در جامعه حاکم می‌شود. این واژه بعدها در مفهوم گسترده‌تری به کار رفت و به دیگر رژیمهای نظامی و مذهبی که دارای ویژگیهای مشابهی بودند، اطلاق شد.
فاشیسم، از لحاظ نظری محصول توسعه نظری نژادباوری و امپریالیسم اروپایی بود، و از نظر اجتماعی محصول بحرانهای اقتصادی و اجتماعی پس از جنگ جهانی اول. ولی با شکست کلی متحدین در جنگ جهانی دوم، از اعتبار افتاد. پس از جنگ، برخی حزبهای نوفاشیست در اروپا پدید آمدند. «از جمله حزب نوفاشیست ایتالیا» ولی توفیقی چندان بدست نیاوردند. در قاره‌های دیگر نیز رژیمهایی با ایدئولوژی فاشیستی پدید آمدند، مانند: «پرونیسم» در آرژانتین به رهبری خوان پرون که در سالهای ۱۹۴۵ ـ ۱۹۵۰ دیکتاتور آرژانتین بود. اما پرونیسم آرژانتین با فاشیسم ایتالیا تفاوتهای مهمی داشت، از جمله اینکه سیاست خارجی تجاوزگرانه نداشت.
واژۀ فاشیسم برگرفته از «فاشیس Fasces» به معنی «تبرپوش» است. در روم باستان محافظان همراه حکم گذاران تبرپوش را بعنوان نشان اختیار از دولت مرکزی حمل می‌نمودند و تبرپوش عبارت بود از تعدادی چوب که به دور یک تبر فلزی نوارپیچ شده بود. مورخان، دانشمندان علوم سیاسی و دیگر پژوهشگران مدتهاست که در مورد ماهیت دقیق فاشیسم به بحث پرداخته‌اند. هر دید از فاشیسم متمایز از دیگری است و بسیاری از تعاریف یا بیش از حد گسترده و یا بسیار محدود عنوان شده است. از نظر گونه‌ای دانش سیاسی و طبق برخی دیدگاهها، هدف فاشیسم حفظ نظام دیکتاتوری است در هنگامی که حکومت به شیوه‌های متعارف امکان‌پذیر نباشد. حکومت فاشیستی کلیه حقوق و آزادیهای دموکراتیک را در کشور از بین می‌برد و سیاست خود را معمولاً در کلامهایی از تئوریها و تبلیغات مبتنی بر تعصب ملی، نژادی، ایدئولوژیک یا مذهبی می‌پوشاند. فاشیسم در مرحله‌ای از مبارزه شدید طبقاتی میان پرولتاریا و بورژوازی پدید می‌گردد که بورژوازی دیگر قادر نیست سلطه خود را از طریق پارلمانی حفظ کند و لذا به استبداد و ترور، سرکوب خونین جنبش کارگری و هر جنبش دموکراتیک دیگر و نیز به عوام فریبی‌های گزافه گویانه متوسل می‌شود. فاشیسم سیاست داخلی خود را به ممنوع کردن سندیکاها و سایر سازمانهای مترقی الغای آزادیهای دموکراتیک و نظامی کردن دستگاه دولتی و همه حیات اجتماعی کشور مبتنی می‌سازد. فاشیسم برای اجرای این مقاصد از گروههای ضربتی خاص نظیر «اس اس» ‌ها در آلمان هیتلری و پیراهن سیاهان در ایتالیای موسولینی استفاده می‌کنند. نژادپرستی و شوونیسم تئوریهای نظیر آن حربه‌های اساسی ایدئولوژیک فاشیسم را تشکیل می‌دهند.
مارکسیسم: مکتبی سیاسی و اجتماعی است که تحت نام «کارل مارکس»، فیلسوف انقلابی آلمانی در اواخر قرن نوزدهم پیدا شد. فردریش انگلس نیز از شکل‌دهندگان مهم به اندیشه مارکسیسم بوده‌است و مارکسیستها با اصول کلی اندیشه او نیز موافق هستند .اساس مارکسیسم آن طور که در «مانیفست کمونیست» نوشته «مارکس و انگلس» بیان شده‌است بر این باور استوار است که تاریخ جوامع تاکنون تاریخ مبارزه طبقاتی بوده‌است و در دنیای حاضر دو طبقه، بورژوازی و پرولتاریا وجود دارند که کشاکش این دو تاریخ را رقم خواهد زد. میان مارکسیستهای مختلف، برداشتهای بسیار متفاوتی از مارکسیسم و تحلیل مسائل جهان با آن موجود است اما موضوعی که تقریباً همه در آن توافق دارند. واژگونی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و لغو کار مزدی و ایجاد جامعه‌ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان ازخودبیگانگی انسان است. که کمونیستها معتقدند در جهان سرمایه‌داری ناگزیر است.
مارکس و انگلس همانند بقیه سوسیالیستها، تلاش کردند تا به کاپیتالیسم و سیستمهایی که در جهت به خدمت گرفتن کارگران پایه ریزی شده بودند خاتمه دهند. در حالی که سوسیالیستها در آغاز راه به دنبال اصلاحات اجتماعی بلند مدت بودند، مارکس و انگلس معتقد بودند که انقلاب اجتناب‌ناپذیر بوده و تنها مسیر ممکن به سوی سوسیالیسم و کمونیسم است. مطابق نظرات مارکسیستها در مورد کمونیسم، مهمترین ویژگی زندگی انسانها در یک جامعه طبقاتی از خود بیگانگی است و کمونیسم به این دلیل که آزادی انسانها را به طور کامل به رسمیت می‌شناسد مکتبی مطلوب است. مارکس مطابق نظر «ویلهلم فردریش هگل» آزادی را فراتر از حذف محدودیتها و عملی با محتوای اخلاقی می‌داند. آنها اعتقاد دارند که کمونیسم به مردم اجازه می‌دهد که هر کاری را که دوست دارند انجام دهند اما در عین حال مردم را در شرایطی قرار می‌دهند که نیاز به خدمت گرفتن همنوعشان را احساس نمی‌کنند. در حالی که هگل اعتقاد دارد که با پرده برداشتن از این نوع زندگی اخلاقی به حیطه افکار انسانها می‌رسیم، مارکس کمونیسم را نشأت گرفته از مادیات و به خصوص رشد ابزارهای تولید می‌داند. مارکسیسم اعلام می‌کند که تضاد طبقاتی و جنگجویی انقلابی در نهایت به پیروزی پرولتاریا و تشکیل جامعه‌ای می‌انجامد که در آن مالکیت خصوصی برچیده شده و ابزارهای تولید و اموال به جامعه تعلق دارد. مارکس در مورد زندگی در جامعه کمونیستی سخن زیادی نمی‌گوید. واضح است که در چنین جامعه‌ای برای پروژه‌های قابل اجرا توسط بشر محدودیت اندکی وجود دارد. جنبش کمونیسم در شعار اصلی خود، مکتبش را جهانی معرفی می‌کند که در آن هر فرد مطابق توانایی‌هایش تولید می‌کند و مطابق نیازهایش دریافت می‌کند.
«ایدئولوژی آلمانی» ۱۸۴۵ ، یکی از اندک نوشته‌های مارکس در مورد آینده کمونیسم است.در جامعه کمونیستی، که «دایره آزادی» هر «فرد» بیش از همیشه ‌است و وی می‌تواند در رشته مورد علاقه به موفقیت دست پیدا کند، جامعه فرایند تولید را کنترل می‌کند و بنابراین هر فرد می‌تواند امروز کاری انجام دهدو فردا کار دیگری، صبح شکار کند، بعداز ظهر ماهیگیری کند، شب گله را به چرا ببرد، بعد از شام هم به انتقاد بپردازد، همان چیزی که در ذهنش است را اجرا کند بدون آنکه شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا نقاد باشد. دیدگاه نهایی مارکس افزودن این دیدگاه به یک نظریه علمی در مورد نحوه حرکت جامعه در یک مسیر قانون مدار به سمت کمونیسم و با کمی کشمکش، یک نظریه سیاسی، در مورد لزوم استفاده از یک جنبش انقلابی برای رسیدن به هدف است.
در اواخر قرن نوزدهم دو کلمه «سوسیالیسم» و «کمونیسم» در معنای واحدی به کار می‌رفتند. با این وجود، مارکس و انگلس استدلال کردند که کمونیسم در یک فرایند تک مرحله‌ای از دل کاپیتالیسم بیرون نمی‌آید و باید از مرحله اولیه‌ای عبور کند که در آن مالک اغلب کالاهای تولیدی جامعه ‌است. اما در عین حال هنوز ردپایی از تضاد طبقاتی دیده می‌شود. مرحله راه را برای رسیدن به مرحله بالاتر هموار می‌کند که در این مرحله تضاد طبقاتی برچیده شده و نیاز به دولت حس نمی‌شود. لنین بارها از اصطلاح «سوسیالیسم» برای اشاره به مفهوم مرحله اول کمونیسم که توسط مارکس و انگلس ارائه شد استفاده کرد و «کمونیسم» شاخه (لنینیسم) را مرحله بالاتر کمونیسم مارکس و انگلس می‌دانست. مطالبی که عنوان شد وآنچه لنین گفت راه را برای تشکیل حزبهای کمونیستی در قرن بیستم هموار کرد. بعدها نویسندگانی چون «لوئیس آلتوسر و نیکوس پولانزاس» دیدگاه مارکس را اصلاح کردند و در فرایند رشد جوامع، مرکزیتی را برای دولت قائل شدند، با این استدلال که برای رسیدن به کمونیسم کامل، سوسیالیسم می‌بایست یک مرحله گذر طولانی مدت را طی کند.
برخی از هم عصران مارکس، مانند «میخائیل باکونین» همین تفکرات را مطرح کردند با این تفاوت که در مورد نحوه رسیدن به یک جامعه هماهنگ در غیاب طبقات اجتماعی نظر دیگری داشتند. همواره در جنبش کارگری بین کمونیستها و آنارشیستها شکافی وجود داشته‌است. آنارشیستها مخالف هر سازمان سلسله مراتبی دولت هستند. در میان آنها کمونیستهای آنارشیست مانند: «پیتر کروپوتکین» از گذر ناگهانی به جامعه بدون سطوح طبقاتی تحت اقتصاد هدیه‌ای سخن می‌گویند در حالی که اتحادیه گرایان آنارشیست اعتقاد دارند که اتحادیه‌های کارگری برخلاف احزاب کمونیست سازمان‌هایی هستند که در ایجاد تغییرات در جامعه نقش دارند.
ادبیات تحقیق:
در رابطه با امپریالیسم تئوریهای بسیار از روشنفکران و متفکّرین برجسته ارائه شده است.که به برخی از آنها اشاره می شود. مثلاً: «ولادیمر ایلیچ لنین » در کتاب «امپریالیسم بالاترین مرحله ی سرمایه داری» که ادامه و گسترش احکام و اندیشه هایی است که مارکس در اثر فنا ناپذیر خود «سرمایه» بیان داشته است.(لنین،1390) به اقتصاد امپریالیستی توجه کرده و به نوعی اقتصاد سیاسی خود را بیان کرده است. در واقع این کتاب، به نوعی پاسخ به کائوتسکی نیز می باشد . لنین می گوید: رقابت آزاد در نظام سرمایه داری قابل دفاع نیست چرا که این رقابت، به انحصار منجر می شود و نهایتاً این انحصار است که امپریالیسم را شکل می دهد. لنین امپریالیسم را گذر از سرمایه داری رقابتی به سرمایه داری انحصاری توضیح داد و این مرحله را به نوبه خود با انقلاب سوسیالیستی پیوند زد.

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.