کشورهای نظام بین الملل

دانلود پایان نامه

رقابت و تقابل قدرتهای امپریالیستی در روابط بین الملل:
اهمیّت قدرت در روابط بین الملل با پیدایش پدیده ی دولت ملّی یا کشور دولت شناخته شد. با این با این حال در قرن بیستم بود که درباره ی ماهیّت کاربرد و ملاحظات تجریدی قدرت ملّی مطالعات گسترده ای صورت گرفت و از قدرت به عنوان وسیله ی اصلی دستیابی به هدفهای ملّی یاد شد.(روشندل،1377،87) کسانی که سیاست بین الملل را از نظر قدرت مطالعه می کنند، به میزان قابل ملاحظه ای تحت تأثیر دیدگاههای مورگنتا قرار می گیرند. وی سیاست بین الملل را به صورت کشمکش بر سر قدرت توصیف می کند. شکست در جنگ، اعمال قراردادهای تحمیلی،از دست دادن سرزمین یا تغییر سیاست خارجی بر اساس یک ایدئولوژی نوین ، انگیزه های لازم را برای تعقیب سیاست تجدید نظر طلبانه ای که طرفدار دگرگونی و تغییر وضع موجود است، فراهم می آورد. (قوام،1372،60)
هرکس به نقشه ی جهان که امپراتوری بریتانیا روی آن نشان داده شده است نگاه کند. ممکن است تصوّر کند که بریتانیا بر جهان تسلّط داشته است، اما مسلّماً واقعیّت چنین نبود. امنیت جزایر بریتانیا و امپراتوری به سه عامل زیر بستگی داشت:
1- در امریکای شمالی به روابط خوب و مسالمت آمیز.
2- در آسیای شرقی به کمک یک متحد.
3- و در اروپا به ادامه ی «موازنه ی قدرت» میان کشورهای بزرگ قارّه ی اروپا».
بستگی داشت. بریتانیا حتی با داشتن بزرگترین ناوگان، نمی توانست تنها به قدرت خود و متّحدانش تکیه کند. این احساس گسترده وجود داشت که بریتانیا تعهداتی بیش ازاندازه به گردن گرفته و ایجاد پاره ای تغییرات در روابط خارجی آن ضروری است. برخی صاحب نظران بریتانیایی در آن زمان هوادار اتّحاد با آلمان بودند. امّا آلمانیها خود را بی اعتنا نشان دادند. آنان در کمک به بریتانیا علیه روسیه هیچ سودی نمی دیدند. و صرفاً چنانچه بریتانیا بهای این همراهی را می پرداخت و آلمان را در امپراتوری خود شریک می کرد، شاید این همراهی را می پذیرفتند. درواقع هرگز چنین اتّحادی به طور جدی مطرح نبود. و گفت وگو درباره ی چنین امکانی در (سال ۱۹۰۲) پایان یافت.
در قرن جدید، بریتانیا از اصرار بر این که از منافع خود در قارّه ی امریکا با توسّل به زور ــ حتی در صورت لزوم علیه ایالات متّحده ــ دفاع کند دست بر داشت . بریتانیا رقابت امپریالیستی درازمدت با فرانسه را نیز در بسیاری از بخشهای جهان با موفقیت حل وفصل کرد.(اشلی،1377،77) «جوزف چمبرلن» وزیر مستعمرات انگلستان درسال 1903 طی نطقی چنین گفت: «هدف ما این است که بزرگترین آرمان و آرزوی همبستگی مورد نظر سیاستمداران را به حقیقت برسانیم. یعنی تأسیس یک امپراتوری، که تاکنون جهانیان به خود ندیده اند. و تصور هم نکرده اند. ما باید کشوری بر پا کنیم که تمامی اقیانوسها را احاطه کرده باشد». از آنجا که امپراتوری بریتانیا محتاج بازارهای جدیدی بود. متوجّه سرزمینهایی شد که زمینه ی مساعدی درخصوص هدف خود داشتند. که هندوستان در رأس این سرزمینها قرار داشت. بزرگترین موفقیت بریتانیا در این زمینه خارج کردن رقیبان خود از صحنه رقابت بازارهای هندوستان بود.(روریش،1372،68)
بنابر این در دهه‌های پایانی قرن نوزدهم، رژیمهای لیبرالیستی و اقتصادهای سرمایه‌سالارانه وارد فاز جدیدی شدند. که مبتنی بر اقتصاد متّکی بر انحصارات غول آسا بود. و آنرا «امپریالیسم» نامیده‌اند. کشمکش استعماری دیرین قدرتهای بزرگ اروپایی اینک بصورت رقابت میان امپریالیستها درآمده بود و تدریجاً به نقطه ی انفجار نزدیک می‌شد. انفجاری که در دهه ی دوم قرن بیستم و در هیأت یک جنگ جهانی عینیّت یافت. در دهه‌های پایانی قرن نوزدهم، حضور دول امپریالیستی در کشور ما – که از ابتدای قرن نوزدهم صورت مستمر و غالب یافته بود- شدیدتر از قبل گردید و با تشکیل و گسترش فعالیت لژهای فراماسونری و محافل روشنفکری و نیز نفوذ در ساختار قدرت سلسله ی قاجاریه، عملاً پروسه غارت و چپاول ایران و نفی استقلال سیاسی آن را شدت بخشیدند. امپریالیسم انگلستان غیر از ایران در بسیاری مناطق دیگر نظیر جنوب آفریقا و به ویژه هند فعّالتر شده بود.(زرشناس،1383،164)
دولتـهـاى اروپـایـى ، پـس از رنـسـانـس و انـقـلابـهـاى صـنـعـتـى ، بـه اسـتـعـمـارگـرانـى تـبـدیـل شـده بودندکه، با هجوم و اشغال سرزمینهاى آمریکایى ، آسیایى و آفریقایى ، به غارت و چـپـاول آنـهـا پـرداخـتـنـد. رقابت دولتهاى استعمارى براى تصرف این سرزمینها، خود زمینه اى براى بروز اختلافات و منازعات بین آنها شد. سرزمینهاى مستعمراتى به عنوان بازار فروش مـحـصـولات و کالاهاى صنعتى ، محل مناسب سرمایه گذارى ، تهیّه ی مواد خام و اولیه ی ارزان قیمت و در نـهـایـت کـارگـران بـا دسـتـمـزد پـایین ، همواره مورد طمع و رقابت بین استعمارگران بود. کـشـورهـاى انـگـلسـتـان و فـرانـسه ، بیش از سایر اروپاییان در سده ی هیجدهم و نوزدهم در امور مـسـتـعـمـراتـى پیشرفت داشتند. دولت تازه صنعتى شده ی آلمان از قافله ی استعمارگران عقب مانده بـود. چـنـین تضاد منافع با وجود شرایط خصومت آمیز سیاسى و نظامى بین آنها، بستر مساعدى براى آغاز جنگ بود.(پالمر،1375،266) تهدیدهای آلمان علیه فرانسه در(سال ۱۹۰۵ ) و پس از آن، این سازش را به صورتی که وعده ی حمایت بریتانیا را علیه آلمان دربرداشت، درآورد. گرچه این موضوع شامل اتحاد در زمان صلح نبود. روابط صمیمانه روزافزون میان فرانسه و بریتانیا نیز به «توافق دوستانه» مشهور شد. اما کوشش بریتانیا برای رسیدن به توافقی با مهمترین حریف خود در صحنه ی جهان، یعنی روسیه، موفقیت بسیار کمتری داشت. اشغال منچوری در چین توسط روسیه در (سال ۱۹۰۰) ، دولت بریتانیا را به هراس افکند. بازار چین برای رفاه آینده ی بریتانیا حیاتی تلقی می شد. و بریتانیا که نمی توانست مانع از پیشروی روسیه شود. یا به آن کشور اعتماد کند، در (سال ۱۹۰۲) با ژاپن اتحاد برقرار کرد. این اتحاد، نشانه ی شروع یک مرحله ی مهم در تاریخ امپریالیسم غرب بود. قدرتهای اروپایی برای تقسیم امپراتوری، با یکدیگر در رقابت و رویارویی قرار داشتند. و از نیمه ی قرن نوزدهم به بعد، این رقابت به جنگ انجامید.(اشلی،1377،77)
انگلستان پس از کسب قدرت بیشتر به سمت آمریکای لاتین روی گرداند. و بر آن شد تا آخرین قدرت استعماری اسپانیا را در آن منطقه از میان ببرد. پس از فروپاشی قدرت اسپانیا، انگلستان به عنوان یک قدرت بلامنازعه در آمریکای لاتین ظهور کرد. به سبب نفوذ بیش از اندازه ی شرکتهای تجاری و ماجراجویان نظامی در دهه ی 1890 در احزاب سیاسی و حکومت بریتانیا ، و نیز تحت تأثیر انگیزه های رقابتی با فرانسه و آلمان ، دولت بریتانیا مستعمرات زیادی در مناطقی چون آفریقا به دست آورد که این امر به تدریج توسعه و گسترش امپراتوری را به یک هدف رسمی سیاسی دولت بریتانیا درآورد.(قوام1372،،141) امپریالیسم فرانسه که داغ شکست جنگ واترلو- بین ناپلئون و انگلیس،هلند،پروس،در سال1815- را هنوز بر پیشانی داشت، به دلیل رقابت بر سر مناطق نفوذ با امپریالیسم آلمان درگیر جنگی سهمگین شد و در آن شکست خورد.(۱۸۷۱، 187۰) و دولت نیمه فئودالی ـ نیمه مدرن روسیه علیرغم همه ی ضعفها و سستی ذاتی و با این که هنوز به اندازه ی رقیبان اروپاییش انگلیس ، فرانسه و آلمان مدرن نشده بود، خود را از تکاپو باز نمی‌داشت و به ویژه در ایران و حوزه سرزمین‌های بالکان، سیاستهای استیلاجویی مبتنی بر چپاول و تجاوز را دنبال میکرد. (زرشناس،1383،77) در کمتر از پانزده سال از ابتدای قرن بیستم، راهکار جنگ در دستور کاراین قدرتها قرار گرفت.درواقع روی دادن جنگ جهانی اول در (سال ۱۹۱۴) نه رویداد ناگهانی و تصادفی بلکه نمودی آشکار از تغییرات پیوسته و سریع در عرصه های مختلف بود. ناپایداری اوضاع در سالهای بین ( ۱۸۷۱، ۱۹۱۴ ) دوره ی صلح مسلّح برای آگاهان به امور سیاسی واقعیتّی قابل لمس بود. در این دوران، بحران مادیگرایی و قدرت طلبی، جایی برای تعقّل و مهار نفس باقی نگذاشته بود. و جو فکری در کشور آغازگر جنگ آلمان، واقعیت گسیختگی در جوامع مدرن را به خوبی نشان می داد. آلمانیها کمر به اجرای تعالیم نیچه بسته بودند. و می خواستند با اقدام یک تنه، نخستین رزم آوران و اژدهاشکنانی باشند که دعوت فیلسوف آلمانی را برای تأسیس « رایش جوانان » پذیرفته اند. آنها «سرمست از احساس آزادی جسمی و روحی، سازمانهای جدید، جوانان را عرصه ی شیفتگی تشکیلاتی خویش ساخته بودند.
در اکتبر(سال ۱۹۱۳) ده ماه پیش از شعله ورشدن آتش جنگ، نمایندگان جوانان آزاد آلمان، در مرکز آن کشور بر فراز تپه «هوهن ماسیز» گردهم آمدند. و در مراسمی نمایش گونه پیمان بستند که در هر شرایط در راه نیل به آزادی درونی، متفقاً دست به اقدام بزنند. (هیوز،1373،303) آلمان در دهه ی سی قرن بیستم، با روی کار آمدن رژیم فاشیستی «نازیها» از توانایی‌ویژه‌ای برخوردار گردید. و تلاش کرد با استفاده از ضعف رقیبانش به ویژه فرانسه و انگلیس، شرایط سختی را که پس از جنگ جهانی اول برای اهداف توسعه طلبانه‌اش پدید آمده بود به نفع خود تغییر دهد. در واقع قدرتهای سرمایه‌داری مدرنی مثل: انگلیس و فرانسه در رقابت با سرمایه‌داران آلمانی و به دلیل پیروزی در جنگ جهانی اول، شرایط سختی را بر آلمان شکست خورده اعمال کرده و سرمایه‌داران آن کشور را به نفع منافع سرمایه‌داران فرانسوی، انگلیسی و آمریکایی تحت فشار شدید قرار داده بودند. سرمایه‌داری انحصاری آلمان به رهبری هیتلر و پیروان فاشیست او، تلاش کرد تا تحت لوای شعار «فضای حیاتی برای آلمان» در واقع رقبا را وادار سازد که در پروسه ی غارت جهان در نظام بین‌المللی، سهم بیشتری را برای سرمایه‌داری آلمان در نظر بگیرند. هیتلر با بازسازی ارتش آلمان تلاش کرد. که خواست بورژواهای آلمانی را به رقیبان تحمیل نماید. و این امر، دلیل اصلی وقوع جنگ جهانی دوم بود.
جنگ جهانی دوم خشونت‌بارترین جنگ تاریخ حیات آدمی بوده است. خشونت رژیمهای لیبرال ـ دموکرات فرانسه و انگلیس در جنگ، هم پایه ی بربریّت و میلیتاریسم فاشیستهای آلمانی و متّحدین آنها بود. اما چون آلمان و ژاپن بازندگان جنگ بودند، فاتحان آمریکایی ـ انگلیسی با ارائه ی تصویری اهورایی از خود، هرچه جنایت و شقاوت بود به رقیبان منسوب داشتند. البته منظور، انکار ماهیّت جنایت کارانه ی فاشیسم آلمانی نیست، بلکه تأکید مجدد بر این نکته است، که فاشیسم آن روی سکه ی لیبرالیسم و هر دو مظاهری از عقل مدرن بوده و به لحاظ خشونت، ترور ‌و سرکوبگری به طور قابل ملاحظه ای همانندو شبیه یکدیگر می باشند.
بدین ترتیب، اروپاییان برای جلوگیری از برخوردهای چند جانبه میان خود به مذاکرات پنهان روی آوردند. و هر یک به تنهایی بر آن شدند تا مخفیانه با برخی دولتهای اروپایی به توافق برسند. با تمامی این اوصاف آنها نتوانستند از بروز بحرانهای عظیم جلوگیری کنند. این بحرانها فقط به خاطر مسایل اقتصادی به وجود نیامده بود، بلکه «حفظ مناسبات سیاسی» و «تثبیت قدرت» در مناطق مختلف خود عامل مهمی در بروز چنین بحران هایی به حساب می آمد. و بدین ترتیب بود که دامنه ی اختلافات بسیار بالا گرفت. و جنگهای بین المللی را به راه انداختند. جنگ جهانی اول به دلیل «رقابت گسترده ی میان امپریالیسم» نوظهور و مهاجم آلمان با امپریالیسم انگلیس و مؤتلفین آن رخ داد . و در نهایت جز طمع‌ورزی و حرص شدید قدرتهای سرمایه‌داری اروپا انگیزه ی دیگری نداشت. با وقوع جنگ جهانی اول، سه تغییر اساسی در «آرایش سیاسی جهان» اتفاق افتاد.
اوّل اینکه رژیم تزاری که هنوز مایه‌های پررنگی از میراث فئودالیسم روسی را با خود داشت. منهدم و یک دولت سرمایه‌سالار از نوع سوسیالیسم بوروکراتیک مارکسیستی جانشین آن گردید. این دولت سوسیالیستی، روسیه را که دیگر «جمهوری شوروی» نامیده می‌شد، به یک قدرت امپریالیستی جهانخوار و بسیار نیرومندتر از رژیم‌تزاری تبدیل کرد.
دوّم اینکه در آلمان،پس از شکست این کشور در جنگ جهانی اول، برای مقطع کوتاهی یک رژیم لیبرال به حکومت رسید اما فشار بحرانهای سرمایه‌داری جهانی به حدی بود که نهایتاً موجب روی کار آمدن یک دولت سرمایه‌داری فاشیستی در آن کشور گردید. توسعه‌طلبیهای شدید دولت مدرن فاشیستی آلمان از عوامل شکل‌گیری جنگ جهانی دوم بود.
سوّمین تغییر مهم، ظهور فعال امپریالیسم آمریکا به عنوان یک قدرت جها‌نخوار توسعه طلب تازه نفس در عرصه ی تعاملات سیاسی جهان بود. امپریالیسم آمریکا به نفع ائتلاف فرانسه و انگلیس وارد جنگ شد. و کفّه ی آنها را سنگین تر نمود. پس از پایان جنگ، از طریق برنامه ی صلح «ویلسون» رییس جمهور وقت، تلاش کرد تا یک نظام جهانی با مدیریت خود بر پایه مدل لیبرال دموکراسی پدید آورد.(همان،140)
جـنـگ جـهـانـى دوم در مـقـایـسـه بـا جـنـگ بـزرگ (جـنـگ جـهـانـى اوّل)، جـنـگـى بـمـراتـب فـراگیرتر، مخرّبتر و هولناکتر بود. میدان نبرد، به حقیقت ، میدانى جـهـانى بود. و قدرتهاى بزرگ بین المللى در آن درگیر بودند. این بار نیز، اروپاییان به جان هم افـتـاده بـودنـد و صـحـنـه ی اصـلى جـنـگ را قـارّه ی اروپـا تـشـکـیـل مى داد. این جنگ نیز، بیش از همه ، بدین علت آغاز شد که آلمان بر اثر سالها تلاش در زمینه های (سیاسی و اقتصادی و نژادی) به عنوان قـدرت غـالب و عـنـصـر تـعـیـیـن کـنـنـده در نـظـام قـارّه و بـیـن المـلل مـطـرح گردید.
جـنـگ جـهـانـى دوم ، ابـتـدا بـیـن دولتهاى فاشیست و توتالیتر با دولتهاى مبتنى بر نهادهاى دمـوکراسى جریان داشت. و آنگاه ، پس از یورش آلمان به شوروى ، رنگ ایدئولوژیک به خود گـرفـت. و کـمـونـیست نیز به صف جنگجویان پیوست . این جنگ به مثابه رقابت ، رویارویى و تلاش براى پیروزى در میان ایدئولوژیهاى فاشیسم ، کمونیسم و لیبرالیسم قلمداد مى شود. هـر یک از آنان مى خواستند طرحى خاص براى سلطه ی خود بر جهان به مرحله اجرا درآورند. تا از ایـن طـریـق هـم نـظـم بـیـن المـللى را پى ریزى بکنند. و هم رهبری و هژمونی خود را بر سایر کشورهای نظام بین الملل تحمیل بنمایند.(گانسهوف،1372،14)
عملکرد امپریالیستی ایدئولوژی نازیسم در نظام بین الملل:
امپریالیسم هیتلر آخرین بازتاب امپریالیسم اروپایی قرن نوزدهم بود که در آن توان نظامی و پیشرفتهای تکنولوژیک تلویحاً فرض برتری فکری اروپائیان را مطرح کرد. و نهایتاً موجب پدید آمدن احساس حق تحت سلطه در آوردن مردم دیگر کشورها شد.امپریالیسم هیتلری دارای خصایصی است که عمدتاً از مفاهیم سیستماتیک نژاد و سیاست و شمولیت آن به نژاد سفید ناشی می شود. که این نوع از امپریالیسم نوعی روحیه ی انتقام را به کشور عرضه می داشت.هیتلر ناسیونال ـ سوسیالیسم را نوعی ایدئولوژی اقدام به حساب می آورد که در آن تئوری و عمل در شخص وی مجسم می شد. در افکار هیتلر سه رگه فکری وجود دارد .که مستقیماً به امپریالیسم ارتباط دارد.«خون، ملت، فضا».در تئوری هیتلر مفهوم برتری نژادی توجیه کننده ی تفوق آلمان بر دیگر نژادها بود. دلیل اینکه هیتلر در دوران اولیه رهبری خود کمتر به این امر توجه میکرد قابل درک بود.وی در آلمان آن زمان با دو مشکل تثبیت موقعیت خود به عنوان پیشوا و پیشی گرفتن بر دیگر کشورهای اروپایی به منظور لغو قراردادهای «ورسای» و «لوکارنو» که لازمه ی تشکیل رایش بزرگ آلمان بود، روبرو بود. طبیعتاً یک کشور نژادی نیازمند فضا بود. هیتلر مفهوم جدایی ناپذیر طبقه بندی« انواع »را به نوعی به «داروینیسم اجتماعی» ربط داد. در دیدگاه وی، اولین وظیفه ی سیاست آنست که بقای کشور نژادی را تضمین کتد. هیتلر توفیق در این امر را تنها از طریق تصفیه ی نژاد داخل یک کشور و اعمال سیاستهای تهاجمی علیه دیگر کشورها ممکن می دانست.بنابراین ذات سیاست جنگ است. جنگ دو خاصیت دارد و ضمن آنکه نژاد را تصفیه می کند بقای آن را تضمین میکند.به قول «کلاوزویتس» هرگاه ابزارهای دیگر سیاست کارایی نداشته باشد جنگ مؤثر می افتد. بار ها هیتلر می گفت: که امپراتوری بریتانیا از طریق زور و سبعیت به دست آمده بود. چون راهی دیگر برای تأسیس امپراتوری وجود ندارد.تاریخ هیچگاه درباره ی روش کار قضاوت نمی کند بلکه به سعادتی می اندیشد که راههای مزبور ایجاد کرده اند. بنابراین تشکیل امپراتوری شرط لازم برای ایجاد کشور نژادی است. ضرورت امپراتوری از آنجا ناشی می شود که فضا هم لازمه و هم نتیجه ی بقا است.
از آنجا که خودکفایی لازمه ی بقای نژادی است، هیتلر معتقد بود: که کشور باید از لحاظ اقتصادی مستقل باشد.و نباید در اقتصاد بین المللی متقابلاً وابسته یا در سرمایه گذاری خارجی مشارکت داشته باشد. همچنین وابستگی متقابل اقتصادی دارای منطقی متضاد با منطق جنگ است . و زمینه ی مداخله قدرتهای خارجی را در امور داخلی فراهم می آورد. از پیدایش توان و کاربرد زور در صحنه بین المللی جلو گیری می کند. اگر نتوان با منابع داخلی به خود کفایی اقتصادی دست یافت. باید ضرورتاً از طریق توسعه ارضی آن را تأمین کرد. سیاست خود کفایی و استقلال اقتصادی حتماً سیاست توسعه طلبی ارضی را به دنبال خواهد داشت. باید با کشورهایی که مانع دستیابی نژاد آریایی به فضای لازم و حقّه اش می شوند، جنگید. حقانیّت این جنگ را خشونت پیروزمندانه تعیین می کند.(رینولدز،1383،163)
هیتلر آرزو داشت که با تغییر نقشه ی اروپا ، واحد جدیدی را خلق کند که در آن کشور نژادی آلمان مستعمرات وسیعی در شرق داشته باشد. احتمالاً با خلق چنین کشوری، هویت ملی همه ی کشورهای کوچک و مخالف ، متّحد و بی طرف از بین می رفت. تنها ایتالیا، فرانسه، بریتانیا و اسپانیا از کشورهای قدیم قرار بود به حیات سیاسی خود ادامه بدهند. از این میان بریتانیا قدرتی غیر اروپایی محسوب می شد. فرانسه باید بسیاری از قلمرو خود را از دست می داد.و به صورتی واحد کوچکتر در می آمد.اما وضعیت در مورد ایتالیا و اسپانیا فرق می کرد. این دو کشور از شرکای کوچکتر فاشیسم بودند، و لذا تشویق می شدند تا برای کسب غنایم به خارج از اروپا روی آورند.(رینولدز،1383،205)
اصول مقدماتی تفوق نژادی ، سلطه ی امپریالیستی آنها بر نژادهای تابع را توجیه می کرد. به تعبیر هیتلر ناسیونال ـ سوسیالیسم ضرورتاً یک ایدئولوژی امپریالیستی بود.به نظر وی ایدئولوژی مستلزم اقدام است. کشور نژادی ذاتاً مجبور بود برای تأمین فضای حیاتی مناسب خود بر دنیای هرج و مرج طلب مخاطره آمیز حاکم شود. بسیاری از سیاستمداران از جمله «چرچیل» ـ که بعدها دشمن سر سخت هیتلر شد ـ نسبت به روابط بین الملل واقع گرا بود. به نظر وی «زور» داور نهایی بود. امپراتوریها با همان سلاحی که حفظ می شدند بدست می آمدند.دستور العملهای کتاب نبرد من هیتلر را برای اقدام وا می داشت. و اصول ایدئولوژیک آن به سیاستهای وی جهت میداد و دست وی را برای اقدام باز می گذاشت. که این اصول باید به یک برنامه امپریالیستی منجر می شد. هیتلر آگاه بود که تا چه حد تبدیل اصول ایدئولوژیک به عمل مشکل خواهد بود. وی بیشتر به تعیین هدف، و نه وسیله ی دستیابی به آن می اندیشید. هدفهای هیتلر عمدتاً شامل آن دسته از بیانات وی می شود که قبل از آنکه قدرت اجرایی را به دست گیرد، اظهار داشته است. که همگی تا حدی نشان دهنده ی اشتیاقات وی هستند. و ربطی به محیط عملیاتی ندارند.که بدینسان به گفتۀ «رینولدز» چهار اشتغال فکری از این بیانات را می توان استنباط کرد:

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.