کنترل و مالکیت

دانلود پایان نامه

تحریک جنسی در بزرگ‌سالی ممکن است برگردد به در آغوش گرفتن بدن دختر توسط مادرش، درنتیجه به او دربارۀ تهدید جدا شدن از مادر هشدار می‌دهد و تسلط یافتن دختر بر روی عملکردهای جسمی و اضطراب‌های جنسی‌اش از طریق همانندسازی و وابستگی به مادر، در تضاد با نیاز او به جدا شدن در مرحلۀ تفرد/جدایی است. میکولینسر و گودمن (2006). با توجه به کاوش کردن در اهمیت پردۀ بکارت و باکره بودن، اشاره می‌کنند که شروع تمایلات جنسی بزرگ‌سالی در دختر اغلب همراه با افکار مادر دربارۀ ممنوعیت میل جنسی او است. مادران نگران از دست دادن حمایت‌های مادرانۀ دخترشان و اتخاذ کردن نقش زن بزرگ‌سال در او می‌باشند. با ارجاع به کارهای ادبی دربارۀ شروع تمایلات میل جنسی زنان، نویسندگان نشان می‌دهند که اینکه چقدر مادران در افکار دختر زمانی که او از دست دادن بکارت خود را تجربه می‌کند، نفوذ دارند نشان‌دهندۀ اضطراب فراگیر آنها دربارۀ از دست دادن مادر در مواجه‌شدن با بیداری جنسی زن می‌باشد که همراه با جراحت بدنی، درد، از دست دادن پردۀ بکارت و خونریزی است. (نولن هوگزما، 2014).
کرنبرگ و الیس (2006) چگونگی روش جدا شدن مادر از بدن دختر و پسر را که ممکن است منجر به منع تمایلات جنسی زنان شود به‌دقت شرح می‌دهند. کرنبرگ معتقد است نوع مراقبت و در آغوش گرفتن کودک توسط مادر، تمایلات شهوانی در سطح کودکی را تسریع می‌بخشد که بعداً به‌صورت تمایلات جنسی تکامل می‌یابد. برای هر دو جنس، مراقبت و توجه مادر منجر به هیجانات اولیۀ جنسی می‌شود؛ درهرحال، برای پسران این رابطۀ شهوانی در سرتاسر رشد اولیه‌اش تعدیل می‌شود، درحالی‌که برای دختر، نپذیرفتن ناخودآگاه و نافذ مادر دربارۀ‌ اندام‌های تناسلی، تمایلات جنسی دختر کوچک را منع می‌کند. (ساکس، 2008). ممنوعیت ایجاد کردن ناخودآگاه مادر در برابر میل جنسی دخترش، در زن احساس گناه ایجاد می‌کند و او تمایلات جنسی سرکوب‌شده را در خود درونی می‌کند. برخلاف فروید که منع فعالیت‌های خودارضایی و تمایلات جنسی را به غبطۀ آلتی نسبت می‌دهد، کرنبرگ و بالبی، منع جنسی را به تعاملات اولیۀ مادر-کودک و ‌اینکه ‌این تعاملات چگونه بر بازنمایی‌های خود بدنی اثر می‌گذارد، رابط می‌دهند. (نولن هوگزما، 2014).
درحالی‌که کرنبرگ بر ممنوعیت مادر دربارۀ ‌اندام‌های تناسلی دختر اشاره دارد، الیس (2008) بر تجربۀ دختر از طرد مادر به‌عنوان از دست دادن ابژۀ اول تأکید می‌کند. الیس بحث می‌کند که در پاسخ به طرد مادر، دختر، حس شرم و بی‌کفایتی را تجربه می‌کند و این حس‌ها را به‌عنوان بخشی از هویت جنسی خود درونی می‌کند (الیس، 2008). او شرم را‌ این‌گونه تعریف می‌کند: ” شکست در تحقق بخشیدن ‌ایگوی ‌ایده‌آل فرد، شکست در نارسیسیسزم و خودبزرگ‌بینی که منجر می‌شود به تحقیر خود و احساس بی‌ارزشی. ” ازآنجایی‌که بازنمایی Self از طریق ‌ایگوی بدن رشد می‌کند، شکست در تحقق بخشیدن به خود ‌ایده آل شکست در خود بدنی است و فرد نسبت به اندام‌های تناسلی خود احساس شرم را تجربه می‌کند. هم دختران و هم پسران چنین شرمی را به دلیل شکست در تحقق خود ایده آل تجربه می‌کنند و نشأت‌گرفته از این حس است که بدن آنها کوچک‌تر از آن است که امیال شهوانی ادیپال را برآورده سازد. درهرحال، دختران دو نوع فقدان ادیپی را تجربه می‌کنند چون آنها متوجه می‌شوند که ” آلت تناسلی مردانه کلیدی است به راه یافتن به قلب زن ” (الیس، 2008). او به خاطر از دست دادن امور محبت‌آمیز با مادرش رنج می‌برد و از این شکست به‌عنوان بی‌کفایتی جسمی‌، تعبیر می‌کند (الیس، 2008). ‌این طرد شدن اغلب به دنبال از دست دادن عشق پدر در دورۀ ادیپ اتفاق می‌افتد بنابراین دختر به این نتیجه می‌رسد که بدن او پذیرفتنی و خواستنی نیست و پست و کوچک است. در واکنش به این تجربۀ شرم، دختر‌ اندام‌های تناسلی و میل جنسی خود را منع می‌کند درحالی‌که پسر در مقابل این حس بی‌کفایتی از اندام‌های تناسلی خود و جلوه دادن آنها استفاده می‌کند؛ بنابراین استراتژی دفاعی دختران منع کردن تمایلات جنسی خود از طریق ساکت کردن و خفه کردن تمایلات بدنی‌شان است. برجسته ساختن اهمیت بدن فیزیکی زنان با توجه به جنسیت و تمایلات جنسی، دل‌بستگی و نظریات روانکاوی، نشان می‌دهد که چگونه روابط اولیۀ مادر-کودک بر بازنمایی‌های درونی زن از بدن جنسی‌اش، تأثیر می‌گذارد (رایت و اکانور، 2015).
2-11-4- فاعلیت جنسی و عینیت‌بخشی به خود
هورن و گمبک (2006) با هدف فهم بخش‌های سالم و مثبت تمایلات جنسی زنان و تمرکز بر روی اواخر دورۀ نوجوانی و بزرگ‌سالی، فاعلیت جنسی را به‌عنوان پدیده‌ای چندوجهی که شامل عزت‌نفس جنسی، حق داشتن تمایلات جنسی و لذت بردن از self و دیگری و بازتاب خودِ جنسی است، مفهوم‌سازی کرده‌اند. آنها فرض کرده‌اند که فاعلیت جنسی در سلامتی عمومی و جنسی زنان و دختران نقش دارد. تولمن و همکاران (2003) نشان می‌دهدند که فاعلیت جنسی نیازمند درک و تجربۀ لذت جنسی در بدن است و در شکل‌بندی مدل سلامت جنسی بزرگ‌سالان، اشاره می‌کنند که اگر دختران تمایلات جنسی خود را به‌صورت ابژه در نظر آورند و به دیگران اجازۀ قضاوت و تعیین جذابیت جنسی‌شان را بدهند، با احتمال کمتری لذت جنسی را تجربه می‌کنند. بااین‌حال، رسانه به‌طور مداوم دختران را با تصاویری از فرم‌های قابل‌قبول و مطلوب اجتماعی که اغلب ازلحاظ جنسی و زیبایی غیرممکن است، احاطه می‌کند. شارپ و دوهمه، (2010) در یک مطالعۀ پدیدار شناختی دربارۀ نیروهایی که تمایلات جنسی زنان را شکل می‌دهد، نشان داد که زنان به علت آنچه که رسانه به‌عنوان زیبایی و خواستنی بودن انعکاس می‌دهد، خود را ناشایست و بی‌کفایت قلمداد می‌کنند. احساس بی‌کفایتی بر ادراک آنها از بدنشان غلبه می‌کند چون آنها استانداردهای غیرممکن و غیرواقع‌بینانه‌ای را در خود درونی می‌کنند (شارپ و دوهمه، 2010).
روزنتال (2012) در پژوهشی دربارۀ ادراک جنسی خود بر روی نوجوانان استرالیایی نشان داد که افرادی که خود را ازلحاظ جنسی شایسته می‌دانستند در مقایسه با کسانی که خود را نابالغ در نظر می‌گرفتند، اعتمادبه‌نفس بیشتری در ظاهر جنسی خود داشتند. نویسنده این پژوهش نتیجه گرفت که جذابیت درک شده جنبه‌ای از مفهوم‌سازی تمایلات جنسی فرد را شکل می‌دهد. به این طریق، فاعلیت جنسی که شامل عزت‌نفس بدنی جنسی، حقِ داشتن تمایلات جنسی و لذت بردن از خود و دیگری، خود کارآمدی جنسی و بازتاب جنسی خود، به‌طور مثبتی با سلامت روانی و عملکردهای روانی-اجتماعی و همین‌طور سطوح بالاتر میل جنسی در زنان، مرتبط است. تعداد بسیاری از پژوهش‌های تجربی و نظری در مورد فاعلیت جنسی که به تمایلات جنسی ‌اشاره می‌کنند، فشارهای اجتماعی را که با دست یافتنِ دختر به فاعلیت جنسی تداخل می‌کند به‌عنوان عامل بروز پیامدهای منفی شامل نادیده گرفتن تمایلات یا فقدان آنها می‌شود. (رزنتال، 2012).
2-11-5- تصویر بدنی و تصویر تناسلی self در ادبیات تجربی
در پژوهش‌های تجربی در مورد تمایلات جنسی، تصویر بدنی عامل مؤثر و مهمی در عملکرد جنسی زنان است. تصویر بدنی ساختار چندوجهی است که اشاره می‌کند به بعد عاطفی (حس شرم یا بی‌قراری)، شناختی (میل به تغییر و نارضایتی) و بٌعد رفتاری (اجتناب و پنهان شدن) و واکنش فرد نسبت به ادراک فیزیکی‌اش. شیوع نارضایتی تصویر بدنی در میان زنان جوان بسیار بالا است. 90 درصد از دانشجویان کالج اعلام نارضایتی از ظاهر بدنی خود داشتند (هارتلی، 2006). در خصوص سلامت جنسی، خودآگاهی تصویر بدنی در طول رابطۀ جنسی و عزت‌نفس جنسی، دو ساختاری هستند که به تصویر بدنی منفی مرتبط می‌باشند (ویدرمن، 2000). ویدرمن (2000) خودآگاهی تصویر بدنی را به‌اینصورت تعریف می‌کنند: ” حسی از هوشیاری و آگاهی نسبت به اینکه فرد در نگاه شریک جنسی‌اش در طول رابطۀ جنسی، چگونه به نظر می‌رسد “. چنین اشتغال ذهنی شناختی با ظاهر خود که به‌اصطلاح “تماشاگر” نامیده می‌شود، منجر به جدا شدن و قطع شدن از لحظه و کاهش تجربۀ تمایلات و لذت جنسی می‌شود. عزت‌نفس جنسی ‌اشاره می‌کند به ” توجه مثبت و اعتمادبه‌نفس در مورد ظرفیت تجربۀ تمایلات جنسی فرد به طریقی لذت‌بخش و ارضاکننده ” (اسکنتیلینگ، 1990؛ سوشینسکی و لالومیره، 2012).
عزت‌نفس جنسی به‌عنوان ارزیابی فرد از خودش در ارتباط با دیگری یا تمرکز بر روی جنبه‌های تمایلات جنسی خود در نظر گرفته می‌شود. دیدگاه منفی زن در مورد ظاهرش، در طول رابطۀ جنسی ممکن است با کیفیت تجربۀ جنسی او تداخل کند و عزت‌نفس جنسی او را کاهش دهد. ویدرمن (2000) نشان داد که خودآگاهی تصویر بدنی در طول فعالیت جنسی به‌طور منفی با عزت‌نفس جنسی مرتبط است (استفنسن و همکاران، 2013؛ ون لنکولد و ترکولی، 2009؛ ویدرمن، 2000).
عزت‌نفس جنسی با جنبه‌های رفتاری و روان‌شناختی متعددی از عملکرد جنسی که شامل سلامتی جنسی و رضایت است، مرتبط می‌باشد. ساختار مربوط به تصویر بدنی که اختصاصاً به تمایلات جنسی زن مربوط می‌شود، تصویر تناسلی self است که به ادراک زن از اندام‌های تناسلی بیرونی‌اش اشاره دارد. برمن و همکارانش (2003) که اولین بار رابطۀ بین تصویر تناسلی self و عملکرد جنسی را بررسی کردند نشان دادند که بین این دو رابطه وجود دارد. علاوه بر این، تصویر بدنیِ تناسلی مثبت با تعداد دفعات خودارضایی و برقراری رابطۀ جنسی ارتباط مثبت دارد. به‌طورکلی، احساسات و باورهای زنان دربارۀ ‌اندام‌های تناسلی‌شان با گرایش‌های آنان نسبت به تمایلات جنسی و علاقه‌مندی و رفتارهای آنها که دربرگیرندۀ ارتباط نزدیک با ‌اندام‌های تناسلی است، ارتباط دارد. به این طریق، تصویر تناسلی در مقایسه با رضایت ظاهری، تعیین‌کنندۀ مناسب‌تری در عزت‌نفس جنسی زنان و درنتیجه عملکرد جنسی آنها است (استفنسن و مزتون، 2012(
نظریه‌هایی که در قسمت‌های بالا بررسی شد، توضیح دقیقی از اینکه چرا زنان تمایلات جنسی خود را منع می‌کنند ارائه دادند. درحالی‌که 40 درصد از زنان تمایل کم و یا فقدان آن را گزارش دادند، 60 درصد از آنها تمایلات مناسب و بالایی را نشان دادند. به نظر می‌رسد که این زنان نسبت به تمایلات خود و لذت بردن کنترل و مالکیت دارند. آنها برای زندگی جنسی و تجربه‌های جنسی خود ارزش بسیاری قائل هستند. پژوهش‌ها به‌اندازۀ کافی نشان دادند که تجربۀ درونی زنان از خود جنسی‌شان – بدن، تمایلات جنسی، آگاهی و مالکیت نسبت به امیال جنسی‌شان- به طرز معناداری با عملکرد جنسی آنها مرتبط می‌باشد. نکتۀ مهم دیگر این است که چگونگی درک زن و تجربۀ او از بدنش ناشی از رابطۀ اولیۀ او با مراقبش که اغلب مادر است، می‌باشد. ‌این تجربه‌های دونفرۀ متقابل همراه با نگرش‌های فرهنگی به تمایلات جنسی، احتمالاً در منع تمایلات جنسی زنان نقش مهمی ‌دارد. با‌اینکه پژوهش‌ها عناصر این فرآیند را بررسی کرده‌اند و نشان داده‌اند که فاعلیت جنسی، عینیت‌بخشی به خود و تصویر بدنی ضعیف که شامل تصویر تناسلی می‌شود ممکن است در عملکرد جنسی بهینه تداخل کند؛ اما این مطالعات به فرآیندهای روانی اولیه و اساسی که در رشد خود پندارۀ جنسی زنان در بزرگ‌سالی تأثیر می‌گذارد اشاره‌ای نکرده‌اند (اسکنتلینگ، 1990؛ ویدرمن، 2000؛ آنجل، 2012).
2-11-6- میل جنسی و هیجانات خاص
عشق به‌عنوان هجمه‌ای از عواطف، شناخت‌ها و رفتارهای مرتبط با تمایل به وارد شدن و حفظ یک رابطه نزدیک با فردی خاص تعریف شده است. عشق پرشور و رمانتیک حالتی از فریفتگی قوی در دیگری است؛ عشق به مفهوم کلی آن مهر و علاقه است که فرد در خود نسبت به کسانی که زندگی‌اش با آنها عجین است حس می‌کند (کاپلان، 1974؛ بک و همکاران، 1991؛ لنوین، 2003؛ گیلز، 2008). عشق پرشور و احساس و رمانتیک برای برخی افراد الزاماً همان میل شدید جنسی نیست، گرچه هر دو بسیار به یکدیگر ارتباط دارند و معمولاً عشق پرشور و رمانتیک اغلب منجر به ارتباط قوی جنسی می‌شود (هازان و شیور، 1987؛ شولتز، 2003؛ گانزاگا و همکاران، 2006). عشق به همنوعان ممکن است در ابراز جنسی کمتر و ضعیف‌تر باشد (برهم، 1985؛ دلاماتر، 2005). تجربه عشق پرشور و رمانتیک و ارتباط آن با میل و ابراز جنسی به‌شدت از عوامل فرهنگی تأثیر می‌پذیرد؛ که در بعضی جوامع ازجمله جوامع اروپایی و آمریکایی بیشتر یافت می‌شود (گراهام و همکاران، 2004؛ گیل، 2008؛ بروتو، 2011).
افسردگی، خشم و دشمنی، بازدارنده‌های شناخته‌شده میل جنسی هستند (دلاماتر 1991؛ اشمیت، 2005؛ دیوی، 2008؛ لاندو، 2014). اثرات منفی کشمکش‌های درونی فرد می‌تواند مانع میل جنسی شوند (کاپلان، 1974؛ برادفورد، 2007؛ رایت و کانر، 2015). تصور می‌شود که تأثیرات افسردگی بر چرخه پاسخ جنسی هم از طریق پردازش شناختی و هم از طریق فیزیولوژی غدد درون‌ریز و نوروترنسمیترها انجام آشکار می‌شود (روزن 2000؛ مورای و همکاران، 2012). از طرفی دیگر، تأثیرات استرس و اضطراب بر تحریک و میل جنسی متغیر است، چنانچه برخی افراد به نظر می‌رسد تحریک و میل جنسی بالایی را در زمان استرس و اضطراب تجربه می‌کنند درحالی‌که در دیگران نقش بازدارنده دارند (اسبروکو و بارلو، 1996؛ فابر و اسمیت، 2012). مواردی که منجر به اضطراب می‌شود و بر میل جنسی ممکن است تأثیرگذارند (اما محدود به همین موارد نمی‌شوند) شامل ‌تردید نسبت به قصد شریک جنسی، انتظارات او، ترس از شایستگی جنسی، ‌ترس از ایجاد رابطه، نگرانی نسبت به میزان تعهد شریک جنسی به رابطه فی‌مابین، کمبود اعتمادبه‌نفس جنسی و انتظارات شریک جنسی هستند (دلاماتر 1991، لومن و همکاران، 2005). یک هیجان خاص می‌تواند در برخی شرایط شهوانی باشد و سایر شرایط خیر، نسبت هیجانات به شهوت، بر تحریک و میل جنسی تأثیر می‌گذارد (گانزاگا، 2006؛ دلاماتر، 2012). بروتو (2010) مطرح کرد که درک نامناسب هیجانات جنسی می‌تواند عاملی در کاهش میل جنسی در برخی از افراد باشد (گیلز، 2008؛ بروتو، 2010). احساسات جنسی‌ای که همایند با پیام‌های جنسی منفی، انتظارات و تجربیات آزاردهنده ازجمله آسیب‌های جنسی، باشند، نشان داده‌شده که موجب میل جنسی پایین در زنان می‌شوند (جان، 2004؛ مونتگومری، 2008). بااین‌وجود، سوءاستفاده جنسی در برخی موارد دیده‌شده که می‌تواند میل جنسی را به‌صورت پاتولوژیک افزایش دهد اما در اکثر موارد باعث کاهش میل جنسی می‌شود (هیمن 1998، میشل، 2008؛ استولن‌بورگ و همکاران، 2011).
2-11-7- جوانب شناختی میل جنسی
زمانی که میل جنسی آگاهانه انتخاب می‌شود، شامل ارزیابی شناختی (ارزیابی یک موقعیت، تفکر، یا محرک دیگر) به‌عنوان یک جزء اصلی می‌باشد (دلاماتر، 1991، 2012). فعالیت شناختی می‌تواند پاسخ جنسی را تقویت کند یا مانع آن شود (والن، 1980؛ لومن و همکاران، 2005؛ بروتو، 2012). دو فعالیت شناختی که بر پاسخ جنسی اثرگذار هستند، درک و ارزیابی ‌می‌باشند. درک، فرایندی از جمع‌آوری اطلاعات است که شامل کشف محرک و عنوان دادن یا دسته‌بندی کردن محرک است. ارزیابی شامل نتیجه‌گیری و توضیحی برای درک است و یا درجه‌بندی آن از مثبت/خوب به منفی/بد. پاسخ جنسی می‌تواند زمانی که محرک منفی ارزیابی‌ می‌شود، بازدارنده باشد، خطا در هر یک از این فرایندها می‌تواند تأثیری منفی بر پاسخ جنسی داشته باشد (والن، 1980؛ به نقل از باسون، 2010). به‌طور مثال، درک و تعبیر ناخوشایند زن از لغزندگی واژن خود از تحریک جنسی می‌تواند میل جنسی او را منع کند و پاسخ جنسی او را قطع کند. مخرب‌ترین ارزیابی‌ها، آنها هستند که فاجعه‌آمیز هستند و اغلب چرخه‌ای قوی از اضطراب یا احساس گناه را به وجود می‌آورد و سپس موجب منع پاسخ جنسی می‌شود همچنین والن معتقد است که عنصر اصلی در تمام اختلالات عملکردی، ناآرامی شدید احساسی به وجود آمده از خطاهای شناختی در درک و ارزیابی است. آرون و همکاران،(2009) تمایلات جنسی را به‌عنوان مجموعه‌ای از احساسات، عواطف و شناخت تعریف می‌کنند که فرد آنها را با تحریک جنسی فیزیولوژیکی پیوند میزند که در کل موجب میل و رفتار جنسی می‌شود و معتقدند خلق افراد، حالت عاطفی- هیجانی و میل جنسی افراد به‌طور پیچیده‌ای به هم وابسته‌اند. شناسایی جزء میل-تحریک در چرخه پاسخ جنسی اصولاً” بر مرحله تحریک تمرکز دارد؛ بااین‌حال، با توجه به وابستگی میل و تحریک، محققان میل-تحریک را یک واحد محسوب می‌کنند. مشابه آنها، محققین دیگری نیز این پیوستگی و رابطه متقابل بین جوانب هیجانی و شناختی میل جنسی زنان را مطرح کرده‌اند (رودا و همکاران، 2004؛ دجانگ، 2009). ذهن انسان برای خود مفاهیم و معنا ایجاد می‌کند؛ وقایع را به‌طور شناختی ارزیابی ‌می‌کنند و متعاقب آن به این ارزیابی‌ها پاسخ هیجانی می‌دهد (بک، 1996؛ رایان و همکاران، 2005؛ گروهول، 2014). پاسخ هیجانی مستلزم ارزیابی شناختی است، دلاماتر (2012) بخش هیجانی میل جنسی را ترکیبی ‌از پاسخ فیزیولوژیکی و تجربه ذهنی می‌داند که معنایش تحت تأثیر ارزیابی شناختی قرار می‌گیرد. به‌طور مشابه، نظریه دوعاملی اسکاتر نیز، تجربیات عاطفی را متشکل از تحریک و شناخت بیان می‌کند. بنا بر عقیده اسکاتر، دو عنصر برای تجربه جنسی ضروری هستند: (1) تحریک ارادی و قابل‌درک و (2) محرک‌های محیطی که برای تحریک، هیجانی هستند. میل و تحریک جنسی مانند خشم، ناراحتی و ترس، از احساسات پایه و اولیه نیستند. در عوض، میل جنسی،‌ ترکیبی ‌از درجات متغیر احساسات دیگر (مانند عشق، شور و اشتیاق، میل به پیوستگی عاطفی، میل به خشنودی فیزیکی و حتی حسادت) در نظر گرفته می‌شود (برینبام و همکاران، 2007). نظریه‌پردازان هیجانات، هیجانات جنسی را متشکل از سه جزء می‌دانند: جزء نوروفیزیولوژی، جزء رفتاری و جزء روان‌شناختی و احساسات. موادی در بدن هستند ازجمله کورتیکواستروییدها، دوپامین، سروتونین، مونوآمین، نوراپی‌نفرین و اسیدهای گاما آمینو بوتریک اسید که در بسیاری از هیجانات درگیر هستند، اگرچه شواهد اندکی وجود دارد که هورمون‌های خاصی را با هیجانات خاص مرتبط می‌کند (برینبام و همکاران، 2007؛ اوری، 2010). ابراز احساسات جنسی متأثر از مهارهای اجتماعی نیز است. افراد هنجارهای هیجانی پذیرفته‌شده، عقاید راجع به هیجانات جنسی و واژگان هیجانات جنسی را از فرهنگشان می‌آموزند (روف و همکاران، 2007). علاوه بر این، رسانه جمعی بر قوانین حاکم بر ابراز احساسات و رفتار جنسی تأثیر می‌گذارد، ترسیم روش‌هایی که افراد صمیمیت جنسی را تجربه می‌کنند در فیلم‌ها، برنامه‌های تلویزیونی و موزیک ویدیوها به‌طور مستمر نشان داده می‌شوند (دیاموند، 2003؛ بروتو، 2011).
ویژگی‌های شریک جنسی و رابطه نیز درک و ارزیابی ‌می‌شوند؛ در این صورت، این‌ها عوامل شناختی در میل جنسی محسوب می‌شوند. جذابیت فیزیکی نیز یک ویژگی مهم و تأییدشده در میل جنسی است، باث و همکاران در تحقیق خود دریافتند که درک قدرت بدنی بالا عامل شناختی مهم در جذابیت مرد، هم برای زنان و هم برای مردان است. ویژگی‌های مرتبط با وزن نیز عاملی مهم و تعیین‌کننده در جذابیت زن برای هر دو جنسیت به‌حساب می‌آید، فقدان جذابیت برای یکی از همسران غالباً” ممکن است به دلیل افزایش سن و تغییراتی که در طی زمان رخ‌داده است باشد، با میل جنسی پایین ارتباط دارد (باث و همکاران، 2004).
ادراک و رفتارهای درون فردی شناخت‌هایی هستند که بر میل جنسی زن تأثیر می‌گذارند. میل جنسی زن ممکن است به‌طور منفی تحت تأثیر خیانت، تنفر، یا ‌ترس از شریک جنسی قرار گیرد. ‌ترس از عمل جنسی یا عواقب آن (به‌طور مثال، بارداری، عفونت‌های مقاربتی، یا درد در حین رابطه جنسی) نیز کاهش میل جنسی را تقویت می‌کند، همچنین میل جنسی می‌تواند تحت تأثیر سبک دل‌بستگی افراد و‌ ترس از طرد شدن و ‌ترس از صمیمیت قرار بگیرد. نظریه دل‌بستگی می‌گوید که کیفیت روابط اولیه نوزاد-پرستار بر سبک کلی روابط آتی فرد تأثیر می‌گذارد (براسارد و همکاران، 2007). اگر اولین مراقبین کودک، طردکننده یا بی‌ثبات باشند، ممکن است تعمیم‌های شناختی کودک از دل‌بستگی به شکل ناسازگار رشد کند و متعاقب آن تعمیم‌های شناختی از خود، به شکل دوست‌داشتنی نبودن و بی‌ارزش بودن شکل گیرد (براسارد و همکاران، 2007). شناخت حقوق فردی (به‌طور مثال، احساساتی که فرد حق دارد تجربه کند) می‌تواند میل جنسی را برانگیزد بعلاوه، میزان علاقه یک زن به همسرش و پذیرش خصوصیات همسرش می‌تواند بر میل جنسی تأثیر گذارد. مشکلات شناختی در این زمینه می‌تواند ناشی از مشکلات شخصیتی باشد که به‌سادگی برای یک زن یا دیگران قابل درک نیست (ویدیگر و همکاران، 2012). نظریه تکاملی ثابت می‌کند که درک و ارزیابی منابع و موقعیت اجتماعی مرد بر میل جنسی زن تأثیر می‌گذارد. مطالعات روی حیوانات نشان داده که پرهیز و محرومیت از رابطه جنسی، میل جنسی را زیاد می‌کند در برخی از زنانی، شواهد حاکی از آن است که این نظریه بر انسان نیز صادق است. بنا بر عقیده رگان و برچید (1999) بعد از یک پرهیز طولانی از رابطه جنسی با یک همسر گرم و صمیمی، میل به رابطه جنسی بیشتر می‌شود، دقت شود که صرف پرهیز نمی‌تواند باعث افزایش میل جنسی بشود و کیفیت رابطه قبل از پرهیز نیز مهم است (لوین، 2002؛ جرالدی، 2013).
2-12- واسطه‌های غدد درون‌ریز عصبی و میل جنسی زن

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.