ماهیت گروه همسال در نوجوانی

دانلود پایان نامه

رش‎های نوجوان و هم بر اساس گزارش‎های والدین از رفتار مشکل‎آفرین و کنش‎وری خانوادگی صادق بود. در این پژوهش، کنش‎وری خانوادگی بر حسب دل‎مشغولی والدین در مورد زندگی نوجوان، والدگری مثبت، ارتباط والد ـ نوجوان و انسجام و حمایت کلی خانواده عملیاتی شد. برای اندازه‎گیری نشانه‎های برونی‎سازی‎ شده از سه زیر مقیاس برونی‎سازی‌‎شده”خودگزارش‎دهی نوجوان”، یعنی رفتار پرخاشگرانه، رفتار بزهکارانه و مشکلات توجه، بهره گرفته شده بود.
در ایران، فیروزصمدی (1380) در بررسی “تأثیر تعارض‎های خانوادگی در بروز اختلال‎های رفتاری”در 200 دختر دانش‎آموز دوره راهنمایی به همراه مادرانشان در 10 مدرسه با روش آماری خی دو، تی مستقل و ضریب همبستگی پیرسون به این نتیجه دست یافت که اختلال‎های رفتاری در دانش‎آموزان واجدِ تعارضات خانوادگی، بیشتر از دانش‎آموزان فاقد تعارضات خانوادگی است و بین تعارض‎های خانوادگی و پرخاشگری رابطه مثبت وجود دارد.
محمودنژاد (1380) به منظور”مقایسه جوّ روانی خانواده عادی و بزهکار”، وضع و شرایط خانوادگی خانواده 40 دختر نوجوان عادی و 40 نوجوان بزهکار (15ـ18 سال) را مقایسه کرد. او به این نتیجه دست یافت که در خانواده نوجوانان عادی، احساس آرامش و مهر و محبت، بیشتر بروز می‎کند؛ در حالی که در خانواده نوجوانان بزهکار، احساسات اضطراری بیشتر ابراز می شود. همچنین، مشارکت عاطفی در خانواده نوجوانان بزهکار ناشی از خودشیفتگی و به منظور ارضای احساس‎های خودارزشی است یا مشارکت عاطفی بیش از حد است. عملکرد عمومی این دو نوع خانواده نیز با هم متفاوت بودند.
گلچین (1381) در 800 دانش‎آموز دختر و پسر سال اول تا سوم دبیرستان، به بررسی”رابطه تمایل به پرخاشگری و عملکرد خانواده”پرداخت. بر اساس نتایج این پژوهش، تمایل به پرخاشگری در بیشتر نوجوانان در حدّ متوسط است و بین عملکرد خانواده و تمایل به پرخاشگری رابطه معنادار معکوس وجود دارد. تفاوت معناداری در دو جنس در تمایل به پرخاشگری یافت نشد.
روان‎بخش (1385) در نمونه‎ای متشکل از 592 دانش‎آموز دختر و پسر مقطع متوسطه،”رابطه خانواده و رفتار نابهنجار”را مورد مطالعه قرار داد. در این پژوهش، رفتار نابهنجار بر حسب رفتار ضد اجتماعی, ناسازگاری و رفتار ضد اخلاقی تعریف شد. یافته‎های این پژوهش نشان می‎دهد که رفتار نابهنجار با خانواده بی‎سازمان، یعنی، خانواده‎ای که اعضای آن با هم زندگی می‎کنند ولی روابط و کنش متقابل واقعی با هم ندارند، از حمایت عاطفی و احساسی یکدیگر محروم‎اند، روابط اجتماعی دچار اختلال است، ساختار و کارکرد خانواده تعادل خود را از دست داده است و اعضای خانواده، به‎خصوص والدین، نقش‎ها و وظایف خود را به درستی انجام نمی‎دهند، رابطه مثبت دارد.
همبستگی بین والدگری و رفتار مشکل‎آفرین بر حسب جنس متفاوت است. شواهد حاصل از مطالعات مقطعی مطرح می‎کنند که حمایت والدین، همبستگی قوی‎تری با رفتار مشکل‎آفرین در دختران دارد و زیرنظرگرفتن، همبستگی قوی‎تری با رفتار مشکل‎آفرین در پسران دارد (ها و دیگران، 2006).
در مورد تفاوت‎های جنسی در رابطه بین کیفیت تعاملات والد ـ کودک و رفتارهای مشکل‎آفرین در اوایل نوجوانی مطالعات کمی وجود دارد (اسپات و دیگران، 2006). در باب تفاوت‎های جنسی در پیشینه پژوهشی مرتبط با رابطه بین رفتار مشکل‎آفرین و روابط خانوادگی در دوره کودکی، یافته‎های بسیار مغایری مشاهده می‎شود اما در مطالعات نوجوانان یافته‎های همگن‎تری وجود دارد. بر اساس این یافته‎ها دختران مستعد آن هستند که در مواجهه با ناملایمات خانوادگی طیّ نوجوانی به رفتارهای مشکل‎آفرین مبادرت ورزند (ورنر1و سیلبریزن2، 2003). دیویس3و ویندل (1997، نقل از ورنر و سیلبریزن، 2003) گزارش کردند که افسردگی مادر، رویدادهای منفی زندگی، صمیمیت کم خانوادگی، اختلال در والدگری و ناسازگاری‎های زناشویی، مصرف الکل و شرکت در رفتار بزهکارانه را شش ماه بعد در زنان پیش‎بینی می‎کند. ارتباط معنادار کمی بین اندازه‎های روابط خانوادگی و رفتار مشکل‎آفرین در پسران ظاهر شد. ویندل (1992، نقل از ورنر و سیلبریزن، 2003) به این نتیجه دست یافت که گزارش دختران از حمایت خانوادگی، و نه گزارش پسران، با مشکلات الکل و بزهکاری در یک سال بعد، مرتبط است.
اسکاراملا4، کانگر5و سیمونز6(1999) در نمونه‎ای طولی متشکل از 319 نوجوان (168 دختر، 151 پسر) با میانگین سنی 61,12 سال آمریکایی در اولین سال سنجش، به این نتیجه دست یافتند که شیوه‎های منفی والدگری (یعنی صمیمیت کم، مهارت کم مدیریت، و خصومت زیاد) رفتارهای برونیسازی‎شده دختران را خیلی زیادتر از پسران پیش‎بینی می‎کند. با توجه به آنکه رفتارهای مشکل‎آفرین دختران نوعاً طیّ دوره نوجوانی شروع می‎شوند، این یافته‎ها مطرح‎کننده این نکته‎اند که تجربه‎ها در بافت خانوادگی در ظهور رفتار مشکل‎آفرین در دختران نقش اصلی بازی می‎کند.
بر اساس نظریه تشدید جنسیت7(هیل8و لینچ9، 1983، نقل از ورنر و سیلبریزن، 2003) در اوایل نوجوانی،
فرایندهای جامعه‎پذیری متمایز‎کننده جنسیتی آغاز می‎شود که کنش آن شکل دادن به رفتار متناسب با نقش‎های جنسیتی پسران و دختران است. به خصوص استدلال شده است که دختران تشویق می‎شوند که پیوندهای نزدیکی را با دیگران ایجاد و حفظ کنند؛ در صورتی که استقلال و اکتشاف پسران در دنیای غیر خانواده، نقش جنسیتی مردان را بهتر مشخص می‎سازد. گرچه طی نوجوانی، هم پسران و هم دختران زمان زیادی را با همسالان صرف می‎کنند، اتکای مداوم به اعضای خانواده برای حمایت، با نقش جنسیتی زنان هماهنگ‎تر است تا مردان. در نتیجه، روابط خانوادگی متعارض احتمالاً در دختران بسیار تنیدگی‎زا ادراک می‎شود که به‎نوبه‎خود به ناسازگاری منجر می‎گردد.
همان‎طور که پژوهش‎های گزارش‎شده نشان می‎دهند، کنش‎وری خانوادگی (والدگری و روابط خانوادگی) با رفتار برونی‎سازی‎‎شده رابطه منفی دارد.

2ـ3ـ2 گروه همسال
یکی از چشمگیرترین جنبه‎های تحول روان‎اجتماعی نوجوان این است که وقت بیشتری را خارج از خانه و با گروه همسال می‎گذراند. روابط با همسالان (و به‎خصوص دوستی‎ها) طیّ دوره نوجوانی از اهمیت منحصر به فردی برخوردار است. دوستان برای نوجوان همنشینی، حمایت اجتماعی و عاطفی فراهم می‎آورند (کیسنر1، کر، استاتین، 2004 ؛ گلداشتاین و دیگران، 2005). پژوهش‎ها نشان داده‎اند که ترکیب شبکه اجتماعی با سن تغییر می‎کند؛ یعنی، کودکان در حدود 10 سالگی حمایت بیشتری را از اعضای خانواده دریافت می‎کنند؛ در صورتی که نوجوانان حمایت بیشتری را از سوی دوستان گزارش می‎دهند (نقل از کلاروسی2 و اکلز، 2000).
گروه‎های همسال، به‎ویژه طیّ اوایل نوجوانی بسیار اهمیت دارند؛ زیرا برجسته‎ترین بافت این مرحله می‎شوند. با ورود به دوره نوجوانی، وقتی که با همسالان صرف می‎شود، در مقایسه با وقتی که نوجوان با والدین یا دیگر بزرگسالان سپری می‎کند، افزایش می‎یابد. روابط با همسالان شدیدتر، صمیمی‎تر و تأثیرگذار‎تر از روابطی است که طی دوران کودکی شکل می‎گیرد. در چندین مطالعه نشان داده شده است (برنت3، 1979؛ استاینبرگ و سیلوربرگ4، 1986، نقل از رایان5، 2001) که نیاز به همنوایی در اوایل نوجوانی افزایش می‎یابد و به‎دنبال آن، به‎طور تدریجی در اواخر نوجوانی کاهش پیدا می‎کند. بنابر این، نوجوانان به خصوص در اوایل نوجوانی مستعد تأثیرگرفتن از گروه همسال‎اند. پیشنهاد شده است که اوج تأثیر همسال بین سنین 11 تا 13 سالگی است (موراگ 1و ویندل، 2009).
از نظر جاف (1998)، در دسترس‎بودن، مجاورت، ترجیحات و رغبت‎های مشترک، تشابه نژادی، جنسی و قومی، و تماس مکرر خوشایند، از عوامل تأثیرگذار بر شکل‎گیری گروه همسال محسوب می‎شوند.
برخی از نظریه‎پردازان (هریس، 1995، نقل از استاینبرگ، 2005) مطرح ساخته‎اند که گروه‎های همسال بدون درنظرگرفتن این که چگونه بر رفتار نوجوان تأثیر دارند، پیامد جانبی اجتناب‎ناپذیر و ضروری نوگرایی هستند و برای انتقال اطلاعات فرهنگی اساسی‎اند. در جوامع کمتر صنعتی، نهادهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حول و حوش خانواده قرار دارد. با پیشرفت فناوری جامعه، نوجوانان نقش ارزشمندی در آماده‎سازی یکدیگر برای بزرگسالی بازی می‎کنند. طبق دیدگاه مارگارت مید2 (1928، نقل از استاینبرگ، 2005)، مردم شناس، شیوه‎ای که نوجوانان برای بزرگسالی به بهترین نحو اجتماعی می‎شوند، به این بستگی دارد که جامعه‎شان با چه سرعتی تغییر می‎کند. در برخی فرهنگ‎ها تغییر فرهنگی آن قدر آهسته است که آنچه یک کودک نیاز دارد در بزرگسالی بداند، طی زمان خیلی کم تغییر می‎کند. مید، این فرهنگ‎ها را پسا استعاری3 نامیده است. آنها کودکان را تقریباً به‎طور انحصاری از خلال تماس با بزرگ‎ترهای فرهنگ، اجتماعی می‎کنند؛ زیرا شیوه‎ای که نسل‎های پیشین زندگی کرده‎اند، تقریباً شبیه به شیوه‎ای است که نسل‎های بعد زندگی خواهند کرد.
طی 100 سال گذشته، جوامع معاصر از فرهـنگ‎های پسا استعاری دور شده‎اند و فرهـنگ‎های استعاری4
حاکم شده‎اند. در این فرهنگ‎ها، جامعه‎پذیری جوانان صرفاً از خلال تماس کودکان و بزرگ‎ترها تحقق نمی‎یابد بلکه از طریق تماس بین اشخاص هم سن تحقق پیدا می‎کند. در این فرهنگ‎ها، جامعه به‎قدری سریع تغییر می‎یابد که بیشتر آنچه والدین می‎توانند به کودکانشان یاد دهند، تا زمانی که کودکانشان بزرگسال شوند، تاریخ‎گذشته می‎شود. در این فرهنگ‎ها همسالان، الگوهای نقش برای نوجوانان می‎شوند و به اندازه والدین، پدربزرگ‎ها و مادربزرگ‎ها اهمیت پیدا می‎کنند. در نتیجه چنین تغییر سریعی، نوجوانان به‎طور فزاینده‎ای باید به اعضای نسل خودشان برای نصیحت شدن، راهنمایی گرفتن و گردآوری اطلاعات رجوع کنند. مید بر این باور بود که ضمن تغییر سریع فرهنگ‎های استعاری، این فرهنگ‎ها ممکن است جانشین فرهنگ‎های پیش‎استعاری5 شوند که در آنها اشخاص جوان، معلمانِ بزرگسالان می‎شوند. بدین ترتیب، به جای اینکه مثلاً والدین بپرسند که چرا فرزندشان نمی‎تواند بخواند، نوجوانان می‎پرسند که چرا مادر
و پدر نمی‎دانند چطور سی‎دی‎هایشان را رایت کنند (استاینبرگ، 2005).
1ـ2ـ3ـ2 ماهیت گروه همسال در نوجوانی
پیش از نوجوانی گروه‎های همسال وجود دارند ولی طیّ نوجوانی این گروه‎های همسال از نظر اهمیت و ساختار تغییر می‎کنند. براون(2004) چهار تحول خاص را مشخص ساخته است:

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.