علامه طباطبایی

دانلود پایان نامه

د.
ب) «یَهْدُونَ» : در آیه فوق مطلق بوده و مقید به قیدی نشده است، بنابراین ائمه بنی اسرائیل فقط و فقط هدایت می‌کردند، یعنی اصلا و حتی در یک مورد ولو بسیار کوچک و جزئی هم پیش نیامده که آنها فرد یا گروهی را به لغزش و گمراهی بکشانند؛ پس فقط هدایت صورت گرفته است. اگر کسی بگوید چنین استدلالی صحیح نیست زیرا هدایت هم می‌تواند به سمت گناه باشد هم به سمت نیکی چنانکه در قرآن آمده است: مِن دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلَى صِرَاطِ الْجَحِیمِ و یا آمده است: کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَى عَذَابِ السَّعِیرِ، در جواب می‌گویم: هدایت تنها در مورد راهنمایی به راه نیک و درست اطلاق می‌شود. «هدی ، هدا و هِدایه»: در لغت به معنای راهنمایی و دلالتی است که از روی لطف و مهربانی باشد و «هَدِیَّه» از همین ریشه است زیرا نشانه لطف و محبت است. و از دیگر معانی آن «سیرت نیکو» می‌باشد. در حالی که در ظلمت و گمراهی لطف و مهربانی معنا و مفهومی نداشته و موجب پیدایش سیرت نیکو نمی‌گردد، بلکه صفتی بر خلاف این دو در آن جاری است مانند ظلم و بی مهری و بد سیرتی. همچنین «هدی» به معنای «رسیدن به حق و حقیقت» و نیز به معنای «راه راست و مسیر درست» است چنان که می‌گوید : (ضلالت بر هدی اختیار کردند و تحریف و تبدیل در صفت پیغمبر آوردند.) بنابراین بکار بردن لفظ هدایت برای راهنمایی به سمت شر و بدی درست نیست زیرا شر و بدی حق و حقیقت نیست. همچنین «هادَ یَهُودُ هوداً» : به معنای «از گمراهی بازگشت» و نیز به معنای «توبه کرد» می باشد، بنابراین اصلاً نمی‌توان چنین لفظی را برای ظلالت و گمراهی استعمال کرد و مثلاً گفت: ( آنها را به سمت گناه هدایت کرد) اگرچه عرفاً چنین می‌گویند و اگر هم ملاحضه می‌شود که خداوند متعال فرموده: «فَاهْدُوهُمْ إِلَى صِرَاطِ الْجَحِیمِ» یا فرموده: «وَیَهْدِیهِ إِلَى عَذَابِ السَّعِیرِ» از باب تهکّم و تمسخر است که مبالغه در معنا را می‌رساند چنانکه می‌فرماید: «فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ» در حالی که بشارت برای عذاب هرگز پسندیده و مناسب نیست و و اهل زبان آن را مردود می‌دانند لاکن برای تمسخر کفار و اشقیا چنین آورده است. بنابر آنچه گفته شد، از «یَهْدُونَ» معلوم می‌شود که آنها فقط مردم را به سوی درستی می‌بردند و از آن ائمه هرگز گناهی سر نزده است بنابراین معنای آیه چنین می‌شود: «و چون شکیبایی کردند و به آیات ما یقین داشتند برخی از آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را به راه حق و حقیت و راه درست و راه لطف و مهربانی و سیرت نیکو داشتن می‌بردند»
ج) عاملی که باعث شد این ائمه اهل هدایت شده و از سوی خدا برای هدایت بندگان انتخاب شوند صبر و یقین بود. «صبر به معنای کفّ نفس (بازداشتن و خوداری کردن) و حبس نفس می‌باشد. صبر یعنی نگهداری خویش از مشتهیات، امیال و خواهش های که همواره با انسان همراه می‌باشند. با توجه به عبارت لَمَّا صَبَرُوا و مقارنت آن با مسأله جعل امامت، روشن می‌گردد که صبر و کفّ نفس شرط اساسی برای دستیابی به مقام امامت است». بنابراین شخص امام باید از دو ویژگی صبر و یقین دائمی برخوردار باشد و کسی که فاقد این دو ویژگی باشد شایستگی منصب امامت را نخواهد داشت. صبر و یقین موجب عصمت شخص می‌شود زیرا این دو بسان دو بال هستند که شخص را به سوی کمال و تعالی پرواز می‌دهد. نکته‌ای که باید بدان توجه داشت این است که نباید به اشتباه تصور کرد که صبر تنها در برابر گناه عینیت پیدا می‌کند بلکه به گفته رسول خدا صبر در سه موضع لازم است، «الصَّبْرُ ثَلَاثَهٌ صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِیبَهِ وَ صَبْرٌ عَلَى الطَّاعَهِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِیَه» صبر دائمی موجب عصمت شخص می‌شود زیرا وقتی امری بر خلاف رضای الهی و مطابق با خواسته های نفسانی در برابر انسان صابر قرار گرفت او صبر کرده و از انجام آن خود داری می‌کند و چون در کنار این صبرِ همیشگیِ خود دارای یقین دائمی نسبت به عواقب آن عمل می‌باشد لذا مرتکب آن نمی‌گردد. علاوه بر صبر در برابر گناه، باید بر سختی و مشقت اطاعت و عبادت خداوند متعال نیز صبر نماید چنان که خود می‌فرماید: فَاعْبُدْهُ وَاصْطَبِرْ لِعِبَادَتِهِ
ثبات قدم در اطاعت پروردگار و انجام واجبات و مستحبات و عدم ترک آنها امری به شدت دشوار و طاقت فرساست و هر کسی قادر به انجام عبادت و اطاعت خداوند متعال بطور کامل نیست؛ همچنین صبر در برابر مصیبت‌ها از هر دوی آنها دشوارتر است و به همین علت رسول خدا آن را اول ذکر فرموده‌اند، باید توجه داشت که اصلاً خود گناه و معصیت نوعی بلا و امتحان است و دیگر مشقات و حوادث زندگی همه امتحان الهی است که صبر در برابر آنها اعظم عبادات است زیرا وقتی شخص در برابر مصیبات بی تابی کند و دچار تشویش خاطر گردد مسلماً قلب و روح و روان او برای توجه به خدا و عبادت وی آمادگی ندارد و نمی‌تواند به عبادت پروردگار خویش مشغول باشد. مثلاً وقتی فرزند شخصی فوت می‌کند، اگر او در برابر این مصیبت مقاوم و صبور نباشد با آن حال زار و پریشان چگونه می‌تواند با حضور قلب در برابر پروردگار خویش به نماز بایستد؟ پس چنین شخصی که با یک مصیبت دچار تشویش خاطر گردیده، آن گونه که پرودگار خود را فراموش می‌کند و یا احتمالاً در اثر فشار وارده کفر می‌گوید چنان که بارها دیده‌ایم و تجربه کرده‌ایم، نمی‌تواند لایق منصب امامت باشد. آنچه تا این جا بیان کردیم صبر جوارحی بود زیرا «غیر از کنترل اعضا و جوارح پای کنترل ذهن و روان نیز در میان است؛ در این مرحله انسان باید توانایی کنترل فکر و خیال خود را دارا باشد، به عبارت دیگر در مقابل فکر و اندیشه گناه باید کفّ نفس داشته باشد. مثلاً یکی از معاصی ذهنی «سوء ظن» است چنان که خداوند می‌فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ممکن است کسی به هیچ گناهی تظاهر نکند اما در ذهن نسبت به برادر دینی خود بد گمان باشد، این بد گمانی و داشتن ذهنیت منفی نسبت به دیگران یکی از گرفتاریهای انسان است. این مسأله علی رغم کوچکی ظاهر، زمینه ساز گناهان بسیاری می‌باشد. در خصوص پاک نگه داشتن ذهن و آلوده نساختن آن به گناه حضرت عیسی به حوارییون می‌فرماید:»
إِنَّ مُوسَى نَبِیَّ اللَّهِ أَمَرَکُمْ أَنْ لَا تَزْنُوا وَ أَنَا آمُرُکُمْ أَنْ لَا تُحَدِّثُوا أَنْفُسَکُمْ‏ بِالزِّنَا
دستور موسی به شما این بود که زنا نکنید اما دستور من به شما آن است که فکر زنا هم نکنید
بنابراین صبر در برابر خواطر آلوده و افکار پلید و شیطانی نیز برای لایق منصب امامت شدن لازم و ضروری است و صد البته امری بس دشوار بوده و برای هر کس چنین صبری مقدور نمی‌باشد و لذا هر کسی شایسته منصب امامت نیست، آن گونه که اهل سنت می‌گویند و بر خلاف قرآن و عقل هر فاسق و فاجری را شایسته این مقام می‌دانند. باید اضافه نمود که صبر در این امورات بخصوص صبر ذهنی را احدی جز خدا باخبر نیست؛ پس احدی جز خداوند متعال نمی‌تواند امام را تعیین نماید و با اجماع و انتخاب و زور نمی‌توان کسی را امام کرد. «علت این که می‌گوییم در آیه مورد بحث صبر و یقینِ «دائمی» مراد است و آن را متصف به دائمی بودن کردیم این است که «کانَ» بصورت ماضی و خبرش مضارع آمده است و وقتی بخواهند استقرار شخص را در صفت اثبات کنند از کلمه «کان» استفاده می‌کنند و وقتی هم بخواهند آن صفت را بیان کنند خبرش را مضارع می آورند»، بنابراین معنای آیه چنین می‌شود «چون ائمه بنی اسرائیل همیشه دارای صفت صبر بودند و دائماً به آیات الهی یقین داشتند و این یقین و صبر مستمر بوده است ما آنها را ائمه قرار دادیم تا مردم را به امر ما به راه حق و حقیقت هدایت کنند.
آیه 35 یونس
أَفَمَن یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن یُتَّبَعَ أَمَّن إِلاَّ أَن یُهْدَى فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ
ذیل آیه فوق نشان می‌دهد شخصی که شامل صدر آیه می‌شود حتماً معصوم است، چرا که او نیاز به هدایت شدن از جانب شخصی دیگر را ندارد، به علت آن که خود هدایت یافته و از مسیر گمراهی و ضلالت بیرون و در نتیجه معصوم است. علامه طباطبایی در این باره می‌گوید:
«در این آیه قرائتى که رایج است کلمه «لاَّ یَهِدِّی»- با تشدید «دال»- است که اصل آن «یهتدى» بوده، و ظاهر جمله «لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدى‏» که در آن متعلقات فعل حذف شده، و نفرموده که به چه چیز هدایت مى‏شود و چه کسى او را هدایت کرده این است که به خودى خود هدایت نمى‏شود، بلکه به وسیله غیر خود هدایت مى‏شود، چون این کلام یعنى جمله «یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ» در مقابل جمله «أَمَّنْ لا یَهِدِّی» قرار گرفته، با اینکه جمله «به سوى حق هدایت مى‏کند» باید در مقابلش جمله «به سوى حق هدایت نمى‏کند» قرار بگیرد، نه جمله «لا یهدى- به سوى حق هدایت نمى‏شود»، و همچنین جمله «به سوى حق هدایت نمى‏شود» در مقابل جمله: «به سوى حق هدایت مى‏شود» است، و لازمه این چنین مقابله این است که بین «راه یافتن بوسیله غیر» و «هدایت نکردن به سوى حق»، و همچنین بین «هدایت کردن به سوى حق» با «راه یافتن بالذات» ملازمه باشد. پس، کسى که به سوى حق هدایت مى‏کند، باید خودش بالذات- و نه بوسیله غیر- راه یافته باشد، و نیز کسى که خودش بوسیله غیر راه یافته ابدا به سوى حق هدایت نمى‏کند. این آن نکته‏اى است که آیه شریفه به حسب ظاهرى که دارد بر آن دلالت مى‏کند، و جاى هیچ تردیدى در این دلالت نیست، و این خود عادل ترین گواه است بر اینکه در این کلام مجازگویى نشده، و اساس آنکه مثل همه موارد مجازگویى که خود ما اهل عرف داریم بر مساهله نیست، بلکه کلامى است جدى و بر اساس حقیقت ما اهل عرف همین که ببینیم کسى کلمه حقى گفت و ما را به سوى آن دعوت کرد مى‏گوئیم: «او هادى به سوى حق است» و او را به چنین صفتى توصیف مى‏کنیم، هر چند که خود او بدانچه مى‏گوید معتقد نباشد، و یا اگر تا حدودى معتقد به گفته خویش هست به آن عمل نکند، و یا اگر عمل مى‏کند معناى واقعى کلمه حق را تحقق ندهد بلکه تنها عملى انجام بدهد ولى عملش مغز و معنا نداشته باشد. و نیز ما او را به این صفت توصیف مى‏کنیم، چه اینکه خودش به خودى خود به آن کلمه حق راه یافته باشد، و یا اینکه دیگران او را بدان هدایت کرده باشند، در حالى که از نظر واقع و حقیقت چنین نیست، بلکه هدایت به سوى حق یعنى رساندن افراد به حق صریح و به متن واقع، و این تنها کار خداى سبحان و یا کار کسانى است که خود راه یافته باشند، یعنى خداى تعالى آنان را بدون واسطه کسى بلکه خودش هدایت کرده باشد و آنان بوسیله خداى تعالى راه را یافته باشند و از سوى او مامور شده باشند که دیگران را هدایت کنند. و ما پاره‏اى مطالب در این باب در معناى آیه شریفه «وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ» ایراد کرده‏ایم. پس، از آنچه در معناى آیه گفتیم چند امر روشن گردید:
یکى اینکه منظور از هدایت به سوى حق صرف ارائه طریق و نشان دادن راه راست نیست، بلکه منظور از آن ایصال به مطلوب است، چون این معنا مسلم و بدیهى است که هر کسى مى‏تواند بگوید راه حق کدام است، چه اینکه خود گوینده بوسیله غیر و یا بالذات راه حق را یافته باشد و یا نیافته باشد، و آیه شریفه سخن از هدایتى دارد که کار هر کس نیست پس معلوم مى‏شود منظور از آن صرف نشان دادن راه حق نیست.
دوم اینکه منظور از جمله: «أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدى‏» کسى است که به خودى خود راه را نمى‏یابد، و این دو طایفه را شامل مى‏شود، یکى آن کسانى را که اگر هدایت مى‏شوند بوسیله غیر خود مى‏شوند و یکى آن کسانى که اصلا هدایت نمى‏شوند، نه به خودى خود و نه به وسیله غیر نظیر بت‏ها و خدایان دروغین که قابلیت هدایت به وسیله غیر را ندارند، چون جمله«إِلَّا أَنْ یُهْدى‏» استثناء از جمله: «أَمَّنْ لا یَهِدِّی» است، و این جمله باید دو طائفه را شامل بشود، تا طایفه هدایت پذیر به وسیله غیر از آن استثناء شود. و در جمله: «ان یهدى» فعلى آمده که حرف «أن» مصدرى بر سرش درآمده، که کارش این است که به فعل معناى مصدرى مى‏دهد، و جمله فعلیه‏اى که این چنین تاویل به مصدر برود دلالتى بر تحقق ندارد، به خلاف خود مصدر که به معمولش اضافه شود، پس به حکم این قاعده بین دو جمله زیر فرق هست، یکى اینکه بگوییم: «أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ» و یا بگوییم «إِنْ کُنَّا عَنْ عِبادَتِکُمْ لَغافِلِینَ» زیرا جمله اولى هیچ دلالتى ندارد بر اینکه روزه‏اى واقع شده، ولى عبارت دوم، یعنى مصدر مضاف بر معمولش (عبادتکم) دلالت دارد بر اینکه عبادت واقع شده. در محاورات روزمره خود نیز یک بار مى‏گوییم: «ضربک زیدا عجیب- زدن تو زید را عجیب و خارج از انتظار بود»، که این تعبیر دلالت دارد بر اینکه مخاطب به این کلام زید را زده است، و یک بار هم مى‏گوییم: «و ان تضرب زیدا عجیب- و اینکه تو زید را بزنى عجیب و خارج از انتظار است»، که این عبارت را به کسى مى‏گوییم که هنوز زید را نزده، لیکن تصمیم گرفته است بزند. پس اینکه فرمود: «أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدى‏» معنایش این است که نباید پیروى کرد کسى را که هدایتش از خودش نیست، مگر آنکه هدایت از ناحیه غیر به او برسد. و معلوم است که وقتى هدایت از ناحیه غیر به او مى‏رسد که بر حسب طبیعتش قابل هدایت باشد، و اما اگر قابل هدایت نباشد صفت «لا یهدى» همواره با او خواهد بود- دقت بفرمائید.»
همچنین آیه بیانگر آن است که شخصی که شامل صدر آیه می‌شود در جامعه زمان نزول این آیه موجود بوده است زیرا اگر وجود خارجی نداشت بیان چنین سخنی از جانب خداوند متعال بیهوده می‌نمود. فعل «یهدی» نیز آنچه را که گفتیم مبنی بر این که آن شخص هادی که نیاز به هدایت شدن از سوی احدی را هم نداشته و ندارد در میان خلق موجود بوده و هست؛ زیرا فعل «یهدی» مضارع است؛ پس اکنون آن شخص موجود است (زمان نزول و زمان حاضر) و اکنون قدرت بر هدایت دارد و به آن نیز مشغول است، پس اینکه فخر رازی در ذیل آیه 59 نساء می‌گوید: «منظور از اولی الامر یا عموم امت است یا بعض امت، فرض دوم درست نیست زیرا ما به بعض امت که معصوم باشند دسترسی نداریم» سخنی بس اشتباه است، زیرا خداوند متعال می‌فرماید: چنین شخصی در حال حاضر در جامعه موجود است و مشغول به هدایت می‌باشد و اگر کسی بگوید فخر رازی زمان خود و بعد از خود را لحاظ کرده (چنان که ظاهرا نیز چنین است) می‌گویم: آیا آیه در زمان فخر رازی نازل شده است یا در زمان رسول خدا؟ پس فخر رازی باید زمان رسول خدا را لحاظ کند نه زمان خویش را و در آن زمان جستجو کند که چه کسی معصوم بوده که خداوند درباره وی چنین فرموده است و هر وقت او را شناخت هادی زمان حال نیز بر او مکشوف خواهد شد.
با توجه به آنچه که در باب فلسفه وجود امام و ویژگی های امام بیان کردیم دو نتیجه حاصل می‌آید. نتیجه اول اینکه شخص امام باید معصوم باشد تا فوائدی را که بر وجود امام مترتب است به سرانجام برساند نتیجه دوم اینکه امامت جزو اصول دین است نه فروع دین؛ زیرا اولاً داشتن معجزه امری است که از طرف خدا محقق می‌شود. یعنی هیچ کس نمی‌تواند دارای معجزه باشد مگر آن که خداوند متعال به او چنین امتیازی را داده باشد؛ پس قطعاً انتخاب شخص امام از جانب خداوند متعال صورت می‌گیرد نه خلق او ثانیاً احدی به افضلیت افراد در جمیع جهات و به ویژه عصمت افراد واقف نیست و تنها کسی که از این دو مقوله آگاه است خداوند متعال می‌باشد بنابراین انتخاب امام قطعاً از جانبه خداوند متعال است نه خلق او.
در بخش دوم به چگونگی انتخاب امام بیشتر می‌پردازیم
بخش دوم: اثبات ولایت بلافصل علی بن ابیطالب
جایگاه امام و چگونگی نصب آن
اثبات ولایت بلافصل علی بن ابیطالب با توجه به آیات قرآن
3-2- اثبات ولایت علی بن ابیطالب با توجه به آیات قرآن
3-2-1- جایگاه امام و چگونگی نصب آن

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.