بهمن ۷, ۱۳۹۹

سایت مقالات فارسی – اثربخشی فعال سازی رفتاری کوتاه مدت بر کاهش اضطراب دانشجویان با نشانگان بالینی اضطراب- قسمت ۷

۱۱-اسهال ، یکی از اولین نشانه هایی که می تواند بصورت مزمن درآید و سیستم گوارشی فرد را دچار اشکال نماید ، اسهال است.
۱۲-دهان خشک (گزروستومی[۳۶])
۱۳-تکرر ادراربخصوس هنگام فصول سرد و نوشیدن مایعات بیشتربروز پیدا می کند.
۱۴-پارستزی به معنی احساس گزگز و مورمور و یا داغ شدن در پوست است .شایعترین علل پارستزی شامل نارسایی عروقی، فشار به اعصاب یک اندام، کمبود ویتامین، دیابت و پرکاری یا کم کاری غده تیروئید است.
۱۵-اشکال در بلع ، یکی از اختلات گوارشی شایع مربوط به اضطراب می باشد که طی آن فرد نمی تواند غذاها را بخوبی ببلعد و اکثر اوقات در سینه خود حالت گرفتگی و سوزش احساس می کند.
ب)نشانه‌های روان‌شناختی
۱-احساس وحشت که بر اثر ناامنی دایمی که فرد احساس می کند ، بروز می کند.
۲-اشکال در تمرکزکه می تواند در کشانده شدن فرد به سمت مواد یا قرص های روانگردان افزاینده تمرکز موثر باشد.
۳-گوش به زنگی[۳۷]
۴-بی‌خوابی
۵-کاهش میل جنسی
۶-احساس لقمه در گلو
۷-دلشوره و دلهره که احساس رضایتمندی فرداز زندگی را شدیدا تحت تاثیر قرار می دهد.

۲-۴-نظریه های اضطراب

۲-۴-۱- نظریه زیست شناختی:

همانطور که گفته شد نظریه های زیست شناختی در مورد اضطراب از مطالعات پیش بالینی روی مدل های حیوانی اضطراب، مطالعه روی بیمارانی که در آنها وجود عوامل زیست شناختی حتمی بود، معلومات فزاینده در مورد علوم اعصاب پایه، و اثر داروهای روان درمان بخش حاصل شده اند. یک قطب این تفکرات این فرض را مسلم می شمارد که تغییرات زیست شناختی قابل سنجش در بیماران مبتلا به اختلالات اضطرابی حاصل تعارض های روانشناختی است، قطب دیگر چنین فرض می کند که رخدادهای زیست شناختی قبل از تعارضهای روان شناختی پدید می آیند: هر دو موقعیت ممکن است در افراد خاص وجود داشته باشد، و طیفی از حساسیت های زیست شناختی ممکن است بین افرادی که علائم اختلالات اضطرابی دارند موجود باشند.( کاپلان و سادوک، جلد دوم، ۱۳۸۶)
به طور کل نظریه های فیزیولوژیک و نوروفیزیولوژیک در زمینه اضطراب بیشتر به این موضوع پرداخته اند که چه بخشهایی از دستگاه اعصاب مرکزی در هیجان ها و خصوصاً در ترس و اضطراب و وحشتزدگی در گیرند. نظریه فیزیولوژیک گری (۱۹۸۲ و ۱۹۸۷) بیشترین سهم را در توضیح اضطراب دارد. گری بر خلاف پانکسیب[۳۸] (۱۹۸۱) که نظام جنگ و گریز را مطرح می کند، نظام بازداری رفتار را به عنون پایه اضطراب در نظر می گیرد. نظام بازداری رفتار، رفتاری را سرکوب می کند که نتیجه نامطلوبی در پی خواهد داشت. وی پایه اضطراب رامنطقه سپتوهیپوکامپ در نظر می گیرد که بین شناخت و هیجان نقش میانجی دارد. وی همچنین روی فرانکنیهای این منطقه به قطعه پیشانی و ترشح منو آمینرژیکهای مرکز رسان از ساقه مغز متمرکز می شود. نظریه گری به تحقیقاتی که در زمینه داروهای ضد اضطراب انجام داده است، وابسته است. (خداپناهی، ۱۳۸۵)

۲-۴-۲- نظریه روان تحلیل گری

نظریه روان تحلیل گری با کارهای فروید شروع می شود و از زمان او تا به حال تحول بسیاری نداشته است. با این حال نظریه وی مخصوصاً در موقعیتهای بالینی و کاربردی هنوز مفید به نظر می رسد. فروید دو نظریه در مورد اضطراب مطرح کرده است. در هر دو نظریه اضطراب را یک پدیده روزمره و راهی برای توضیح روان آزردگی قلمداد می کند. اضطراب روزانه، اضطراب واقعی است که از موضع های عینی سرچشمه می گیرد. این نوع اضطراب همان ترس است، اضطراب روان آزرده وار ممکن است به شکل اضطراب شناور، هراس یا حملات وحشتزدگی بروز یابد. فروید در نخستین نظریه خویش اضطراب را به عنوان لیبیدوی تغییر شکل یافته در نظر گرفت، تغییر شکلی که از طریق سرکوبی حاصل می شود. بنابراین اگر فرد با سرکوبی از ارضای برخی غرایز منع می شود، این سرکوبی اضطراب را در پی خواهد داشت. در دومین نظریه، فروید رابطه اضطراب سرکوبی را معکوس می کند و تجربه اضطراب را به عنوان علت سرکوبی مطرح می کند. در این نظریه اضطراب یا ناشی از یک خطر بالقوه است یا ناشی از برداشتی است که من با در نظر گرفتن واقعیت به آن می رسد. تهدید نامطلوبی که من استنباط می کند به اضطرابی منجر می شود که سرکوبی را در پی خواهد داشت و در واقع سرکوبی راهی برای کاهش اضطراب مقابله با خطر است.( استرونگمن، ۲۰۰۳، به نقل از خداپناهی، ۱۳۸۵)
وقایعی که فروید آنها را در به وجود آوردن اضطراب نخستین مهم تلقی می کند، عبارت اند از: ضربه به هنگام تولد، فقدان یا ترک احتمالی مادر، تکانه ها یا تهدیدهای غیر قابل مهار و اضطراب اختگی همه موارد مذکور ممکن است نظام روانی فرد را بر هم بزند و نهایتاً فرد درمانده و منفعل شود و در پی آن به طور خود کار اضطراب را تجربه کند. بنابراین در مفهوم سازی فروید، اضطراب هم ارثی است و هم هنگام تولد آموخته می شود. دیگر انواع اضطراب مثل ترس تنها در منبع اضطراب یا اضطراب نخستین فرق دارند. در بافت روان تحلیل گری اضطراب جنبه معناداری است که ممکن است با محیط تهدید آمیز دستکاری شود و برای تحول رفتارهای روان آزرده وار ضروری است. روان تحلیل گران دیگر مانند سالیوان[۳۹] (۱۹۵۳) به جای جدایی نخستین بر محیط اجتماعی تأکید می کنند، اما از جهات دیگر نظریه سالیوان به نظریه فروید[۴۰] شباهت دارد. ولی اضطراب را یک پدیده اجتماعی بین فردی تلقی می کند تا یک پدیده درون روانی، بالبی[۴۱] (۱۹۷۳) نیز در حوزه روان تحلیل گری به روابط و ارتباطات مادر و کودک تأکید می کند. (خداپناهی، ۱۳۸۵)
امروزه بسیاری از نوروبیولوژیست ها به اثبات بسیاری از عقاید و نظریه های فروید ادامه می دهند. یک نمونه نقش آمیگدال است که بدون هیچ گونه مراجعه به حافظه خود آگاه به بروز پاسخ ترس کمک می کند و مفهوم فروید را در مورد سیستم حافظه ناخودآگاه برای پاسخ های اضطرابی مورد تأکید قرار می دهد. یکی از پیامدهای تأسف آور تلقی نمودن علامت اضطراب به عنوان اختلال تا هشدار این است که ریشه های پنهان اضطراب احتمالاً نادیده باقی می ماند. (کاپلان و سادوک، ج۲، ۱۳۸۶)

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

۲-۴-۳- نظریه رفتاری

طبق نظریه های رفتاری، اضطراب یک واکنش شرطی در مقابل محرک محیطی خاص است. در یک مدل شرطی سازی کلاسیک، مثلا کسی که هیچ نوع حساسیت غذایی ندارد، پیش از خوردن حلزون صدفدار در یک رستوران دچار ناراحتی شدید می گردد. مواجه شدن بعدی با حلزون ممکن است سبب شود که شخص احساس ناراحتی کند. امکان دارد که چنین فردی از طریق تعمیم نسبت به هر غذایی که خودش آماده نکرده باشد حساسیت و سوء ظن پیدا کند. یک احتمال دیگر در سبب شناسی این است که شخص با تقلید واکنش های اضطرابی والدین خود، ممکن است واکنش درونی اضطراب را یاد بگیرد. (کاپلان و سادوک، ج۲، ۱۳۸۶)
نظریه های اضطرابی که در زیر بنای این حوزه قرار می گیرند ریشه در کارهای واتسون و پاولف دارند. فعالیت اصلی آنان تلاش برای توضیح تنبیه بود. به طور ساده، بحث این است که ارگانیزم از طریق بعضی مکانیزمهای واسطه ای می آموزد که از محرکهای مضر اجتناب کند. این محرک میانجی معمولاً ترس یا اضطراب نامیده می شود. در این نوع نظریه های، تنها زمانی تهدید، فزون تحریکی یا افزایش کشاننده نخستین به اضطراب منجر می شود که این موارد مؤلفه های خود مختار داشته باشند. از این دیدگاه ترس یا اضطراب به عنوان یک کشاننده ثانویه موجب رفتار جدیدی برای کاهش آن می شود. افزون بر این پاسخ هیجانی شرطی با رفتارهای موجود فرد تداخل می کند. در این جا شباهتی بین این نظریه باروان تحلیل گری وجود دارد مبنی بر این که اضطراب با دیگر رفتارها سازش نایافته است. نظریه های ماور[۴۲](۱۹۵۳)، دولار و میلر[۴۳](۱۹۵۰) باعث تحول در این دیدگاه شد. آنان پیشنهاد کردند که کاهش کشاننده بعد از پاسخ رخ می دهد، پاسخ را تقویت و احتمال وقوع آن را در آینده افزایش می دهد. در این میان همان گونه که توصیف شد، ترس یک کشاننده ثانویه است. از دیدگاه ماور اضطراب نوعی ترس است که منبع آن مبهم و یا سرکوب شده است. اضطراب از طریق تعارض روان آزرده وار حاصل می شود. این اضطراب منبعی مبهم و یا ناهشیار دارد. در این جا نیز تعارضهای روان آزرده وار در دوران کودکی به وقوع می پیوندند. به طور خلاصه از این دیدگاه، اضطراب آموخته شده رفتارهای سازش نایافته را بر می انگیزد. استاتس و ایفرت[۴۴] (۱۹۹۰) در همین راستا، اضطراب را در چهار چوب نظریه رفتاری چند سطحی خود مورد بررسی قرار دادند. آنان بر دو مقوله اصلی تأکید کردند:
۱- زیربنای اضطراب یک پاسخ هیجانی مرکزی است.
۲- اضطراب ممکن است از طریق شرطی سازی بیزاری و به گونه ای نمادی از طریق زبان آموخته شود.
از دید آنان تجربه ضربه و آسیب لازمه هراس نیست. استاتس و ایفرت نوعی خود شرطی سازی را توصیف می کنند. نظریه دیگری که در حوزه رفتاری مطرح است، نظریه آیزنک است، نظریه یادگیری وی درباره اضطراب نظریه معروف وی درباره شخصیت است. به نظر وی فرد روان آزرده به ویژه اضطراب آور حساس است و این حساسیت ریشه در دستگاه عصبی خود مختار دارد. بنابراین از این دیدگاه آمادگی برای اضطراب به ارث می رسد. با وجود این اضطراب ممکن است اکتسابی باشد به گونه ای که یک محرک جدید پاسخ اضطرابی سازش نایافته را فراخونی کند، در این جا اضطراب همان ترس شرطی است. طبق نظر آیزنک روند دیگری نیز ممکن است اضطراب را شکل دهد، بدین ترتیب نظام تحریکی بازدری نامتوازن را به ارث می برد. اگر این بی تعادلی فرد را در خطر تأثیرات یادگیری اجتماعی قرار دهد، فرد استعداد بیشتری برای اضطراب و هیجانهای دیگر چون احساس گناه می یابد. بنابراین آیزنک اضطراب را هم تا حدودی ارثی و هم اکتسابی می داند. (خداپناهی، ۱۳۸۵)

۲-۴-۴- نظریه پدیدار شناختی و وجودی:

نظریه اضطراب در این حوزه ریشه در ۱۵۰ سال قبل در نظریه کریکگارد[۴۵] (۱۸۴۴) دارد و اضطراب به عنوان یک رویداد طبیعی زندگی در نظر گرفته می شود. با این نگرش که تحول وابسته به آزادی و شناختی است که افراد از امکانات خود دارند، لذا انتخاب اضطراب گریزناپذیر است. رشد و رشد یافتگی که آزادی آفرین باشد، مستلزم مقابله و حل این اضطراب است. در واقع مقابله با اضطراب، اضطرابی که غیر قابل اجتناب است، لازمه رسیدن به خود شکوفایی است.
کریکگارد نیز بین ترس و اضطراب تمایز قایل می شود. ترس به یک موضوع خاص بر می گردد در حالی که اضطراب از هر موضوعی مستقل است و در عوض در موقعیتهایی که با ضرورت انتخاب مواجه ایم. فرد ترسو از موضوع ترس می گریزد در حالی که فرد مضطرب در تعارض و بی اطمینانی قرار دارد. (خداپناهی، ۱۳۸۵)
نظریه های وجودی اضطراب مدل هائی برای اختلال اضطراب منتشر به وجود آورده است که در آن ها محرک قابل شناسائی خاصی برای احساس اضطراب مزمن وجود ندارد. مفهوم مرکزی نظریه وجودی این است که شخص از «پوچی» عمیق در زندگی خود آگاه می گردد، که ممکن است حتی از پذیرش مرگ غیر قابل اجتناب خود نیز برای او دردناکتر باشد. اضطراب واکنش شخص به این پوچی وسیع وجود و معنا است. گفته شده است که پس از کشف سلاح های هسته ای و بیوترورسیم نگرانی های وجودی افزایش یافته است. (کاپلان و سادوک، ج۲، ۱۳۸۶)
فیشر[۴۶] (۱۹۷۰) برای فهم بیشتر اضطراب نظریه پدیدار شناختی ارائه داد. وی تلاش کرد همه نظریه های قبلی را با هم ترکیب کند، ولی در نهایت نتوانست به یک نظریه منسجم دست یابد. وی هر آنچه را که مربوط به تجربه اضطراب بود گردهم آورد که در برگیرنده پنج مؤلفه است:
۱- هویتی مانند یک نیروی محرکه در فرد وجود دارد که وی را در مسیر زندگی هدایت می کند. هر مانعی که این نیرو را تهدید کند در فرد اضطراب به وجود می آورد.
۲- جهان شبکه ای از روابط و مبادلات است، بنابراین هر آنچه این روابط را تهدید کند موجب اضطراب خواهد شد.
۳- انگیزه ای وجود دارد که در آن هویت و دنیای فرد جاودانه می شود.
۴- فعالیتی برای دستیابی وقایع زندگی و جلوه های هستی آن وجود دارد.
۵- نهایتاً، ارزیابی از شایستگی موجود صورت می گیرد.
برای فیشر، اضطراب هم شامل تجربه آن درفرد و هم شامل تجربه آن در دیگری است.(استرونگمن[۴۷]، ۲۰۰۳، به نقل از خداپناهی، ۱۳۸۵)

۲-۴-۵-نظریه درمان عقلانی ـ عاطفی (الیس)