دانلود رایگان پایان نامه مدیریت با موضوع تفاوت های فرهنگی-خرید پایان نامه کامل

دانلود پایان نامه

معنای قدرت شناخت و تعریف مشکلات، همچنین خلق و انجام راه حل بالقوه و مؤثر می باشد. حل مسأله ماهیتاً چند مرحله ای است و شامل توانایی انجام این مراحل است:
– احساس وجود مشکل و داشتن کفایت و انگیزه کافی برای مقابله مؤثر با آن می باشد.
– تعریف و تدوین مشکل تا حد امکان.
– تصمیم گیری و انجام یکی از راه حل ها (بررسی دلایل موافق و مخالف هر راه حل و انتخاب بهترین مسیر برای عمل).
حل مسائل با وظیفه شناسی، منظم بودن، روش مند بودن و نظام داری در دنبال کردن و رسیدن به مشکل، مربوط است.
– واقعیت آزمایی3 : توانایی ارزیابی و مطابقت میان آنچه بطور ذهنی و آنچه بطور عینی تجربه می شود.
که شامل تحقیق درباره شواهد عینی برای تأیید توجیه و اثبات احساسات، ادراکات و اندیشه هاست. واقعیت آزمایی شامل درک موقعیت کنونی، تلاش برای فهم امور بطور صحیح و تجربه رویدادها، آنگونه که واقعاً می باشند، بدون خیالبافی و رویاپردازی بیش از اندازه است. در این جا تأکید به عمل گرایی، عینیت و دقت ادراک شخص و اثبات ایده ها و اندیشه هاست.
– انعطاف پذیری4 : به معنای توانایی منطبق ساختن عواطف، افکار و رفتار با موقعیت ها و شرایط دائماً در حال تغییر می باشد. این بعد از هوش عاطفی به توانایی کلی فرد در سازگاری با شرایط ناآشنا، غیر قابل پیش بینی و پویا بر می گردد. افراد منعطف افرادی فعال، زرنگ، همیار بوده و بدون تعصب قادر به واکنش در برابر تغییر می باشند. این افراد زمانیکه مشخص شود اشتباه کرده اند، قادرند ذهنیات خود را تغییر دهند.
اینها نسبت به ایده ها، جهت گیری ها، روش ها و اعمال مختلف و متفاوت، گشاده رو و صبورند.

د: مدیریت استرس5
– کنترل تکانه ها6 : توانایی مقاومت یا به تأخیر انداختن تکانه، سائق یا وسوسه های انجام عملی است. این توانایی شامل پذیرش تکانه های پرخاشگرانه، خوددار بودن و کنترل خشم می باشد.
– تحمل استرس7 : عبارت است از تحمل وقایع نامطلوب و موقعیت های استرس زا و ایستادگی در برابر بحران ها. از طریق سازگاری فعال و مثبت در برابر فشار. این توانایی به معنی پشت سر گذاشتن موقعیت های مشکل ساز، بدون از پا در آمدن است.
این توانایی مبتنی است بر:
– قابلیت انتخاب روش هایی برای سازگاری با فشار( یعنی چاره جو، مؤثر بودن و توانایی یافتن روش های مناسب و آگاهی از نحوه انجام آنها).
– به طور کلی تمایل خوشبینانه به تجارب و تغییرات جدید و تمایل به داشتن توانایی غلبه بر مشکل موجود( باور داشتن به توانایی خود در برخورد و مقابله با این موقعیت ها).

1- Adaptability
2- Problem Solving
3- Reality Testing
4- Flexibility
5-Stress Management
6- Impulse Control
7- Stress tolerance
– احساسی که شخص می تواند موقعیت فشار را کنترل کند یا بر آن تأثیر بگذارد ( حفظ آرامش و داشتن کنترل).

ﻫ : عادت عمومی1
– شادمانی2 : این توانایی به معنای احساس رضایت از زندگی خویشتن و شاد کردن خود و دیگران می باشد.
همچنین شامل رضایت از خود، خشنودی و لذت بردن از زندگی است. افراد شادمان اغلب احساس خوبی و راحتی، چه در محیط کار و چه در اوقات فراغت دارند. شخصی که در این عامل ضعیف است، ممکن است نشانه های نوعی افسردگی از قبیل نگرانی، عدم اطمینان به آینده، کناره گیری اجتماعی، احساس گناه و در موارد شدیدتر، افکار و رفتار خودکشی، داشته باشد.
– خوش بینی3 : توانایی نگاه به جنبه های روشن زندگی وحفظ نگرش مثبت حتی در مواجهه با ناملایمات یا بد اقبالی است. خوش بینی نشان دهنده امید و رویکردی مثبت به زندگی روزمره و عکس بدبینی، که یکی از نشانه های رایج افسردگی است، می باشد( دهشیری و احمدی ،1381).

2-6- هوش فرهنگی
مفهوم هوش فرهنگی برای نخستین بار توسط ایرلی دانگ از محققان مدرسه کسب و کار لندن مطرح شد.این دو، هوش فرهنگی را با قابلیت یادگیری الگوهای جدید در تعاملات فرهنگی و ارائه پاسخ های رفتاری صحیح به این الگو ها تعریف کرده اند (ایرلی، 2003).
آنها معتقد بودند در مواجهه با موقعیت های فرهنگی جدید، به زحمت می توان علائم و نشانه های آشنایی یافت که بتوان از آنها در برقراری ارتباط سود جست.در این موارد، فرد باید با توجه به اطلاعات موجود یک چارچوب شناختی مشترک تدوین کند،حتی اگر چارچوب درک کافی از رفتارها و هنجارهای محلی نداشته باشد. تدوین چنین چارچوبی تنها از عهده کسانی بر می آید که از هوش فرهنگی بالایی برخوردار باشند( عباسعلی زاده، 1386).

2-6-1- تعریف هوش فرهنگی
در رابطه با هوش فرهنگی تعریف های مختلفی از سوی صاحب نظران ارائه شده است که به چند مورد اشاره می گردد:
1- هوش فرهنگی یک قابلیت فردی برای درک، تغییر و اقدام اثر بخش در موقعیت هایی تعریف شده است که از تنوع فرهنگی برخوردارند و با آن دسته از مفاهیم مرتبط با هوش سازگار است که هوش را بیشتر یک توانایی شناختی می دانند(پیترسون4، 2004).
2- هوش فرهنگی، توانایی افراد برای رشد شخصی از طریق تداوم یادگیری و شناخت بهتر میراث های فرهنگی، آداب و رسوم و ارزش های گوناگون و رفتار مؤثر با افرادی با پیشینه فرهنگی و ادراک متفاوت است.(فیاضی ،1385).
3- هوش فرهنگی، سیستم ارتباط دانش و مهارت ها که با استراتژی های فرهنگی پیوند خورده و به افراد اجازه می دهد تا با جنبه های فرهنگی محیطی شان تطبیق پیدا کند.( توماس و همکاران5، 2008).
1- General mood
2- Happiness
3- Optimism
4- Peterson
5- Thomas et al
2-6-2- ابعاد هوش فرهنگی
ایرلی و ما سکوسکی1 هوش فره
نگی را مشتمل بر سه جزء می دانند :
شناختی- فیزیکی و احساس- انگیزشی. به عبارت دیگر باید هوش فرهنگی را در بدن، سر و قلب جستجو کرد. اگرچه اغلب مدیران در هر سه زمینه به یک اندازه توانمند نیستند، اما هر قابلیت بدون دو قابلیت دیگر به طور جدی با مانع مواجه می شود (ایرلی، ماسکوسکی، 2004).
1- عنصر شناختی(ذهن) به مهارت های تفکر عمومی اشاره دارد که افراد به منظور شناخت چگونگی و چرایی فعالیت در محیط های جدید از آن استفاده می کنند. این شناخت علاوه بر عقاید و ارزش های افراد، روش ها و رویه هایی را که دیگران برای انجام کار استفاده می کنند را نیز در بر می گیرد. برای بسیاری از مردم یافتن روزنه ای به فرهنگ های بیگانه دشوار است، اما فردی که از جنبه های ذهنی و شناختی دارای هوش فرهنگی نیرومندی باشد، مفاهیم مشترک را زود پیدا می کند. شناخت تفاوت های فردی ممکن است پرسیدن سؤالی درباره برانگیزاننده افراد در فرهنگ های گوناگون باشد. یادگیری مفاهیم فرهنگ دیگران به درک و شناخت رفتار های آنان کمک می کند.
2- عنصر روانی و انگیزشی(قلب- دل) به افراد کمک می کند در مقابل موانع پایدار باشند تا بتوانند خود را با فرهنگ دیگران سازگار سازند.این بخش ممکن است مشکل ترین یا مبهم ترین جزء از هوش فرهنگی باشد. ورود به دنیای فرهنگ بیگانه مستلزم غلبه بر یک سری موانع خاص است. داشتن انگیزه و پشتکار و باور قوی در این راه بسیار مؤثر است. فرهنگ ها در بسیاری از موارد با همدیگر متفاوت هستند. به عنوان مثال شیوه دست دادن و نشستن در ملاقات های کاری از کشوری به کشور دیگر تفاوت دارد. نادیده گرفتن این تفاوت ها به مخدوش شدن ارتباطات منجر می شود. گاهی تعامل افرادی با فرهنگ های متفاوت مثل نزدیک شدن دو آهن ربا با قطب های یکسان است. بدون داشتن انگیزه کافی، هوش فرهنگی بی مفهوم است. این عنصر توانایی همدل شدن را مد نظر قرار می دهد. تمایل به برقراری ارتباط و استمرار در راه رسیدن به هدف، بزرگترین شکاف های فرهنگی را پوشش می دهد.
3- عنصر فیزیکی و رفتاری(جسم) هوش فرهنگی به توانایی فرد برای انجام واکنش مناسب اشاره دارد. رفتار و سلوک فرد باید نشان دهد که به فرهنگ طرف مقابل علاقه دارد و سعی می کند مؤلفه های فرهنگی آنها را بپذیرد و به آن احترام بگذارد. بسیاری از تفاوت های فرهنگی، توسط اعمال فیزیکی قابل مشاهده و انعکاس است. شناختن و انگیزه بدون انجام یک واکنش مؤثر و مناسب ارزش خود را از دست می دهند به همین دلیل، هوش فرهنگی باید در برگیرنده توانائی ها و مهارت های لازم برای نشان دادن واکنش مناسب با آن فرهنگ باشد( ایرلی و ماسکوسکی، 2004).
2-6-3- اجزای هوش فرهنگی
براساس تقسیم بندی مرکز مطالعات هوش فرهنگی، هوش فرهنگی به چهار بخش استراتژی، انگیزه،
دانش و رفتار فرهنگی تقسیم می شود( مرکز هوش فرهنگی2، 2005) .
1- دانش هوش فرهنگی: دانشی است که بیانگر درک فرد از تشابهات و تفاوت های فرهنگی است و دانش عمومی و نقشه های ذهنی و شناختی فرد از فرهنگ های دیگر را نشان می دهد. این جنبه مبتنی بر شناخت سیستم های اقتصادی و قانونی، هنجارهای موجود در تعاملات اجتماعی، عقاید مذهبی، ارزش های زیبایی شناختی و زبان فرهنگ های دیگر می باشد.
2- انگیزش هوش فرهنگی: میزان تمایل فرد به تجربه نمودن فرهنگ های دیگر و ارتباط با افراد مختلف در سایر فرهنگ ها را نشان می دهد. این انگیزه شامل ارزش درونی افراد برای تعاملات چند فرهنگی و اعتماد به نفسی است که به فرد اجازه می دهد که در موقعیت های فرهنگی مختلف به صورتی اثر بخش عمل کند.

Earley & Mosakowfski 1-
-Cultural Intelligence Center 2005 2
3- رفتار هوش فرهنگی:این امر قابلیت فرد را در سازگاری با رفتارهای کلامی و غیر کلامی که برای برخورد با فرهنگ های مختلف مناسب هستند را نشان می دهد. رفتار هوش فرهنگی مجموعه ای از پاسخ های رفتاری منطقی را که در موقعیت های مختلف به کار می آیند و متناسب با یک تعامل خاص با موقعیت ویژه از قابلیت اصلاح و تعدیل برخوردارند را شامل می شود.
4- استراتژی هوش فرهنگی: بدین معناست که فرد چگونه تجربیات میان فرهنگی را درک می کند. این استراتژی بیانگر فرایند هایی است که افراد برای کسب و درک دانستن فرهنگی به کار می برند. این امر زمانی اتفاق می افتد که افراد در مورد فرایند های فکری خود و دیگران قضاوت می کنند. استراتژی هوش فرهنگی شامل تدوین استراتژی بیش از برخورد میان فرهنگی، بررسی مفروضات در حین برخورد و تعدیل نقشه های ذهنی در صورت متفاوت بودن تجارب واقعی از انتظارات پیشین می باشد. (ایرلی و پیترسون، 2004).

2-7- هوش عاطفی
مفهوم هوش عاطفی چیز جدیدی نیست بلکه استفاده از این اصطلاح در نوع خود جدید می باشد. شاید ارسطو اولین کسی باشد که به اهمیت احساسات در تعاملات انسانی توجه نمود. ارسطو می گوید: عصبانی شدن آسان است، همه می توانند عصبانی شوند، اما عصبانی شدن در مقابل شخص صحیح، به میزان صحیح، در زمان صحیح، به دلیل صحیح و طریق صحیح آسان نیست ( گولمن، 1382). در سال 1982 یک دانشجوی مقطع دکتری در رشته هنر در یکی از دانشگاه های آمریکا پایان نامه ای را به اتمام رساند که در آن از واژه هوش عاطفی استفاده شده بود. این چنین به نظر می رسد که این اولین استفاده علمی و آکادمیک از واژه هوش عاطفی می باشد. (خائف الهی و دوستار،1382).

در سال 1990سالووی و مایر با آگاهی از کارهای انجام شده در زمینه جنبه های غیر شناختی هوش، اصطلاح هوش عاطفی را به کار بردند. آنها اصطلاح هوش عاطفی را به
عنوان شکلی از هوش اجتماعی1 که شامل توانایی در کنترل احساسات و عواطف خود و دیگران و توانایی تمایز قائل شدن بین آنها و استفاده از اطلاعات به عنوان راهنمایی برای فکر و عمل فرد به کار برند(چرنیس2 ، 2005).
این دو دانشمند بیان داشتند که هوش عاطفی این امکان را برای ما فراهم می کند که به صورت خلاقانه تری بیاندیشیم و از عواطف و احساسات خود در حل مسائل و مشکلات استفاده کنیم. این دو دانشمند با ادامه تحقیقات خود در زمینه اندازه گیری و سنجش هوش عاطفی بیان داشتند که هوش عاطفی تا حدی با هوش عمومی همپوشانی دارد و شخصی که دارای هوش عاطفی باشد، باید چهار مهارت زیر را داشته باشد: 1- تشخیص عواطف3
2- استفاده از احساسات و عواطف4
3- فهم عواطف5
4- تنظیم و کنترل عواطف6 (چرنیس، 2005)
به جای کسانی که برای اولین بار اصطلاح هوش عاطفی را به کار بردند، دانیل گولمن کسی است که

1-Social Intelligence
2- Cherniss
3- Identifying Emotions
4- Using Emotions
5- Understanding Emotions
6- Regulating Emotions
بیشتر از همه نامش با عنوان هوش عاطفی گره خورده است (هین، 2004). وی که خبرنگار روزنامه نیویورک تایمز بود، رشته روانشناسی را در هاروارد1 به پایان رساند و مدتی نیز با مک کللند2 و دیگران کار کرد. گروه مک کللند می خواستند بدانند که چرا آزمون های هوش نمی تواندمشخص کند که افراد در زندگی خود موفق می شوند یا نه( چرنیس،2005). گولمن در سال 1995 کتابی تحت عنوان هوش عاطفی نشر کرد که این کتاب پرفروشترین کتاب سال شد و تلویزیون آمریکا با مصاحبه های گسترده ای که با وی در زمینه هوش عاطفی داشت موجب معروف شدن وی در سطح جهان گردید . در صفحه بعد به فعالیت های روانشناسی از سال 1900میلادی تا کنون و نحوه پیدایش مفهوم هوش عاطفی که به صورت جدول 2-5، آورده شده است اشاره می کنیم:

دانلود پایان نامه
برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید
رشته مدیریت همه موضوعات و گرایش ها : صنعتی ، دولتی ، MBA ، مالی ، بازاریابی (تبلیغات – برند – مصرف کننده -مشتری ،نظام کیفیت فراگیر ، بازرگانی بین الملل ، صادرات و واردات ، اجرایی ، کارآفرینی ، بیمه ، تحول ، فناوری اطلاعات ، مدیریت دانش ،استراتژیک ، سیستم های اطلاعاتی ، مدیریت منابع انسانی و افزایش بهره وری کارکنان سازمان

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

1- Harvard
2- Mc Clell and

جدول 2-5 ظهور مفهوم هوش عاطفی(رشیدی،1387)

 
 
ظهور مفهوم هوش عاطفی

1969-1900
هوش و عواطف به عنوان حوزه های جداگانه و محدود مطالعه هوش : طی این دوره قلمرو روان آزمایی هوش توسعه یافته و فن آوری پیچیده و پیشرفته آزمون های هوش به وجود آمد.
مطالعه عواطف: در حوزه عواطف مباحث پیرامون مسائل تخم مرغ و مرغ بود که کدام ابتدا به وجود آمده است، اول واکنش های فیزیولوژیکی به وجود می آیند بعد هیجان یا بالعکس.
در حیطه های دیگر داروین روی موضوع وراثت و تکامل و پاسخ های هیجانی بحث می کرد، اما طی این دوره اغلب عاطفه به عنوان موضوعی که تحت تأثیر عوامل فرهنگی قرار می گیرد، مورد توجه بود.
مطالعه های مربوط به هوش اجتماعی: در همان زمان که ارزیابی هوش مطرح شد و فعالیت های علمی در مورد هوش کلامی و استدلالی در جریان بود، تعدادی از روانشناسان جهت شناسایی هوش اجتماعی تلاش می کردند، اما در کل می توان گفت تلاش ها در این مسیر تا حد زیادی دلسرد کننده و مفاهیم هوش محدود به شناخت بود.

1989-1970
مطالعات اولیه پیرامون هوش عاطفی مطالعه های اولیه در مورد هوش عاطفی طی این دو دهه صورت پذیرفت. در این دوره حوزه های شناخت و عاطفه مورد بررسی قرار گرفتند تا مشخص شود که عواطف و شناخت چگونه روی یکدیگر تأثیر متقابل دارند. اعتقاد بر این بود که افراد افسرده نسبت به سایرین ممکن است واقع بین تر و دقیق تر باشند و نوسان های خلقی ممکن است، خلاقیت را افزایش دهند همچنین در این دوره، حوزه ارتباطات غیر کلامی توسعه یافت و مقیاس هایی برای دریافت اطلاعات غیر کلامی(که گاهی عاطفی هستند) از چهره و قیافه افراد، اختصاص یافت. در حوزه هوش مصنوعی بررسی ها و آزمایش ها، در مورد این موضوع بود که رایانه ها چگونه می توانند حالت های عاطفی را درک نمایند.
نظریه گاردنر در مورد هوش چند گانه، از هوش درون فردی نام می برد که به توانایی دریافت و نماد پردازی عواطف اشاره داشت. کار آزمایش در مورد هوش اجتماعی به درک این موضوع منجر شد که، هوش اجتماعی شامل مهارت های اجتماعی، مهارت همدلی، نگرش های جامعه پسند، اضطراب اجتماعی و عاطفی بودن می باشد .
مطالعه روی مغز برای تفکیک ارتباطات بین عاطفه و شناخت آغاز شد و گاه و بی گاه از اصطلاح هوش عاطفی استفاده می شد.

1993-1990
ظهور هوش عاطفی در این دوره ی 4 ساله که از ابتدای 1990 شروع می شد، مایر و سالووی چند مقاله در زمینه هوش عاطفی منتشر کردند. مقاله ها زمینه مناسب برای مطرح شدن مفهوم
هوش عاطفی فراهم نمودند. در

این نوشته در پایان نامه مدیریت ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید