اردیبهشت ۱۷, ۱۴۰۰

پیوند اسطوره و نجوم در ایران باستان- قسمت ۷

٣-٢-٧. رَخوَت: خانه‌ی هفتم قمر است و هنینگ آن را برابر با رأس التوأم المأخر و رأس التوأم المقدم (دو ستارۀ آلفا و بتای جوزا) در صورت فلکی جوزا میداند. در نزد اعراب نیز چنین است و آنرا ذراع مبسوطه خوانند. فاصلۀ این دو ستاره به اندازۀ یک زراع است. یکی از این دو شعرای غمیصاء است یعنی رمصاء که شعرای شامی باشد و این ذراع نزد عرب ذراع مبسوط است ولی ذراع مقبوض اسد آن است که یکی از کواکب آن شعرای عبور است که شعرای یمانی باشد. ولی نزد علمای نجوم ذراع گسترده اسد، رأس التوئمین است و ذراع مقبوض اسد از ستارگان کلب متقدم است و تازیان را در این مطلب اختلافات بسیاری است و در وجه تسمیه این کواکب، اخبار خرافی بسیار گفته شده و غمیصاء در سال هزاروسیصد اسکندری ده روز که از تموز بگذرد طلوع میکند و عبور که شعرای یمانی است بیست و سه شب که از تموز بگذرد طالع میگردد.(همان)
٣-٢-٨. تَریشَگ: املاء پازند taraha، خانۀ هشتم قمر است. هنینگ احتمال میدهد taraha قرائت غلطی برای trisag باشد که نام ایرانی صورت فلکی کلب اصغر است. در نزد اعراب این خانهی قمر برابر با نثره در برج خرچنگ است.(سه ستارۀ سرطان) نثره موضعی است که میان دهان اسد و منخرین آن است و این منزل را اعراب لهات هم میگویند و نثره دو ستاره است که میان آن دو لطخهای سحابی است.(همان)
٣-٢-٩.اَزَرَگ: خانهی نهم قمراست. در نزد اعراب برابر با طرف در برج خرچنگ است (ستارۀ کاپا سرطان و لاندا اسد). مقصود اعراب از طرف چشم اسد است و طرف هم دو ستاره است که یکی از این دو به صورت اسد نزدیک است و دومی از کواکب خارج از صورت سرطان و در جلوی کواکبی است که آنها را اشفار میگویند، یعنی مژههای برج شیر.(بهار،١٣٧٨)
٣-٢-١٠.نَخو: به معنای نخست و نخستین، خانهی دهم قمر است. هنینگ آن را قلب الأسد میداند در نزد اعراب نیز چنین است ( چهار ستارۀ اسد) و آنرا جبهه خوانند. یعنی جبهه و پیشانی برج شیر که چهار ستارهاند و فاصلهی هر یک از دیگری به اندازه‌ی یک تازیانه است و به طور حمایلی از شمال به جنوب است. و به عقیده علملی نجوم به منزلهی یالهای شیر است و ستارۀ جنوبی آن را قلب الأسد ملکی نامیدهاند و چون سهیل در حجاز طلوع میکند جبهه نیز طلوع خواهد کرد و سهیل چهل و چهارمین ستاره‌ی از کواکب سفینه محسوب است که در محل لنگر آن واقع است و عرض آن به قسمت جنوب، هفتادو پنج درجه است. بنابراین از افق ارتفاع زیادی نخواهد داشت و بدین سبب است که در رأیالعین مضطرب دیده میگردد. وهمچنین گفتهاند که چون چشم مردمی که چشم زن هستند، بر این ستاره بیفتد خواهند مرد.(همان)
٣-٢-١١.مَیان: به معنای میان خانهی یازدهم قمر است. محتملاً کوکب بیستم از اسد به معنای ظهر الأسد است. (دو ستارۀ تتا و لاندای اسد) که آن را زبره خوانند. البته بیرونی میگوید زبره به معنی شانه شیر است و زجاج میگوید که زبره به منزلهی موهایی است که بر شانههای شیر است، زیرا هنگامی که خشم میکند این موها برمیخیزد و نائب آملی میگوید که زبره، پارهی از آهن را گویند و دو شانهی شیر را به آن شبیه کردهاند و آن دو ستاره است که فاصلهی آن ها یک تازیانه است و این دو را عرب ها، خُرتین، میگویند که مفرد آن خرت است که به معنای سوراخ کردن باشد. زیرا هر یک از این دو کوکب مثل این است که به شکم برج شیر فرو میروند و این دو یکی در صورت فلکی برج اسد بر ران شیر است و دیگری بر بیخ دم آن و به طلوع این دو، سهیل در عراق عرب دیده میگردد.(بیرونی،١٣۵٢)
٣-٢-١٢.اَودُم: به معنای واپسین و خانۀ دوازدهم اسد است. کوکب بیست و هفتم ازاسد که ذنب الأسد، قنب الأسد، است و در نزد اعراب صرفه خوانده میشود. این صرفه ستارهایست درخشان و کواکبی که در نزد او جای دارند، خیلی بینورند. و صرفه در سمت دم اسد است و از این جهت بدین نام خوانده شد که چون صرفه طلوع کند گرما بر طرف میشود و وقتی سقوط میکند سرما از میان می‌رود.
٣-٢-١٣.ماشاهَه: خانۀ سیزدهم قمراست. در نزد اعراب عوا، که ستارۀ پنجم از برج سنبله است. اینها پنج ستاره هستند که بر خطی مانند منقار قرار گرفتهاند و بدین جهت این ستارگان را عوا گفتهاند چنانکه زجاج گفته «عویت الشئ اذا عطفته» و زجاج میگوید کسی را جز خود نمیشناسم که این کلمه را چنین تفسیر و معنی کرده باشد. و آنانکه در وجه تسمیه عواء گفتهاند که بمنزلهی سگانی است که به دنبال شیر میروند و عوعو میکنند، راهی غلط رفتهاند زیرا عواء بر سینه عذراء و بال آن واقع است.
٣-٢-١۴.اُسپور: خانهی چهاردهم قمراست. در نزد اعراب سماک اعزل که ستارۀ چهاردهم است از برج سنبله. (آلفای سنبله). سماک اعزل را ساق اسد نیز گفتهاند و ساق دیگر اسد سماک رامح است. و بدین جهت آن را اعزل میگویند که با سماک رامح ستارهایست که میگویند آن ستاره رمح به فارسی نیزه‌ی آن است و سماک اعزل راچنین ستاره که حربه آن باشد نیست. این است که اعزل و بی سلاح مانده و سیبویه میگوید بدین سبب آن را سماک گویند که بلندی یافته و گفتهاند که وجه تسمیه آن است که ماه در آن دیده نمیشود و اگر این سخن راست بود لازم میآمد که اعزل را سماک نگوییم زیرا ماه در آن نازل میشود و در پارهای از اوقات آنرا منکسف مینماید و سماک اعزل ستارهایست در کف چپ عذراء و برخی از مردم آن را سنبله گویند و این مطلب هم درست نیست زیرا سنبله هبلهایست که بطلمیوس آن را ضفیره می گوید و آن ها ستارههای کوچکی هستند که به دور هم گرد آمدهاند و در پشت دم اکبر جای گرفتهاند و بسیار به برگ لبلاب مانند است و همه برج باین نام نامیده شده و بنابر رأی تازیان هلبه بر کنار دم اسد واقع است و به منزله موهایی است که در کنار دم شیر است.
٣-٢-١۵.هوسرَو: خانهی پانزدهم قمر است. در نزد اعراب دو ستارۀ ٢٢ و٢٣ و ستارۀ ٢۵ بر پای برج سنبله که آن را غَفَر میخوانند. اعراب میگویند که بهترین منازل است زیرا که در پشت اسد و جلوی عقرب است و ایذاء شیر در انیاب و در پنجه آن است و زیان کژدم هم در دم اوست. گفتهاند که موالید پیغمبران در این روز اتفاق افتاده است که بیرونی آن را قبول ندارد ولی میگوید که تولد موسی بر این قیاس باید با طلوع ناب اسد ( ناب مفرد انیاب است که دندانهای تیز است و انسان و حیوان با این نوع دندانها طعمه خود را میدرند) و حلول ماه در چنگال آن روی داده باشد. و بدین جهت این ستارگان را غفر گفتهاند که ضوء و فروغ آنها خیلی ناقص است و وجه تسمیه دیگر آن است که بر دو نیش برج کژدم برتری یافته و به منزلهی مغفر آن است و زجاج میگوید که اشتقاق این لفظ از غفره است و غفره مویهایی است که در کنار دم شیر است.
٣-٢-١۶.سِروُی: به معنای چنگال و شاخ و خانهی شانزدهم قمراست. در نزد اعراب: ستارگان اول و سوم که بردو کفهی ترازویند و درجایی قرار گرفتهاند که آنها را دو شاخ عقرب می خوانند. ومیانشان پنج ذراع است عرب آنرا زبانا که همان دو شاخ است میگویند. هنینگ آن را چنگال عقرب میخواند که همین خانهی قمر عربی است.
٣-٢-١٧.وَر: به معنای سینه و خانهی هفدهم قمر است. هنینگ آن را سینهی عقرب میداند. در نزد اعراب اکلیل است و در مورد جای آن اختلاف است.صوفی معتقد است که ستاره‌ی ششم خارج از صورت ترازو، ستاره‌ی اوسط اکلیل است. بیرونی در آثار الباقیه ذکر میکند که اکلیل سر برج عقرب است و سه ستاره هستند که صف کشیدهاند ولی ابن الصوفی میگوید این مطلب محال است و اولی این است که اکلیل هشتمین ستاره از صورت میزان و ششمین از ستارگان خارج از آن باشد و یکی دیگر را که بطلمیوس در مجسطی ذکر نکرده و آنان را که میگویند که اکلیل سه ستاره‌ی درخشانی است که صف کشیدهاند تحطئه کرده به این گمان که اکلیل جز در فوق الرأس نیست و مشهور نزد عرب این است که همین سه ستارۀ مذکور اکلیل است و مثل ابن الصوفی با تازیان آن است که گفتهاند طرفین دعوی راضی شدند ولی قاضی اِبا میکند و رأی نمیدهد.
٣-٢-١٨.دِل: به معنای دل و خانهی هجدهم قمر است. در نزد اعراب، قلب العقرب در برج عقرب است و هنینگ نیز همین نظر را دارد.
٣-٢-١٩.دِرَفشَگ: خانهی نوزدهم قمر است و هنینگ آن را با شوله برابر میداند که نیش عقرب است. و از این جهت شوله گفته شده که پیوسته نیش عقرب بلند است و شوله دو ستارۀ درخشان هستند که در کنار دم عقب جای گرفتهاند.
٣-٢-٢٠.وَرَنت: خانهی بیستم قمر است. هنینگ آن را گونهای از وَنَند میداند که نسر واقع است. در نزد اعراب، در برج قوس، آن موضع را که میان دو نعام است وصل خوانند. اینها هشت ستارهاند که چهار تای از آنها در کهکشان بطور مربع واقع است و این چهار را نعام وارد گویند زیرا شترمرغهایی هستند که به نهر وارد شدهاند و چهار دیگر از این ستارگان بطور تربیع خارج ار آنند و این چهار را نعام صادر نامند چه از آب بیرون آمدهاند. زجاج میگوید نعائم بضم نون است و آن چوبهایی است که در سر چاه میگذارند و دلو را برآن میآویزند، نعام وارد در قوس و سهم رامی قرار گرفته و نعام صادر بر کتف و سینهی آن.
٣-٢-٢١.گا: به معنای گاو و خانهی بیست و یکم قمر است. در نزد اعراب آن موضعی است که در زیر قلاده‌ی قوس خالی است و هیچ کوکب نیست و آن را بلده، یعنی بیابان خوانند. هنینگ آن را در آغاز برج جدی میداند. و زجاج میگوید بلده را به فرجهای که میان ابروان غیر پیوسته است تشبیه کردهاند و در لغت عرب میگویند رجل ابلد، یعنی مردی که میان دو ابروی او تهی باشد.
٣-٢-٢٢.یوغ: خانهی بیست و دوم قمر است و هنینگ آن را محتملاً نسر طائر در صورت فلکی عقاب میداند، و آن سومین کوکب در این صورت است. در نزد اعراب دو کوکب روشنی را که بر شاخ جدیاند، یعنی دوم و سوم را، که یکی شمالی و دیگری جنوبی هستند و فاصلهشان به اندازه‌ی یک ذراع است و در نزدیکی یکی از این دو که شمالی است ستاره‌ی کوچکی است که به منزله‌ی گوسفندی است که آن را ذبح میکنند، میدانند.
٣-٢-٢٣.موری: خانهی بیست و سوم قمر است. در نزد اعراب کوکبهای ششم و هفتم و هشتم را که بر دست چپ دلو است سعد بلع خوانند. بیرونی میگوید دو ستارهاند و در میان این دو یک ستاره است که پنهان از نظر است و مانند این است که یکی از این دو کوکب آن را بلعیده و از گلوی بلعنده گذشته و به سینه رسیده است و جمعی گویند که وجه تسمیه آن است که چون چیزی را بلعند ضوء آن را میگیرند و پوشانیده میشود و بدین جهت سعد سعد بلع گفتهاند.)آثارالباقیه،١٣۵٢.ص۴٨٠)
٣-٢-٢۴.بُنزَه: خانهی بیست و چهارم قمر است. در نزد اعراب کوکبهای بیست ودوم و سوم را که بر منکب چپ دلواند با کوکب بیست و هشتم از کواکب جدی، سعدالسعود خوانند. یکی از این سه ستاره از دیگران نورانیتر است و از این جها بدین نام خوانده شده که تازیان طلوع آن را سبب سعادت میدانند و به طلوع آن تیمن میجویند زیرا هنگامی این ستاره پیدا میشود، که زمستان منقضی شده باشد و سرما تمام گردد و در این وقت بارانها از دنبال یکدیگر میآیند.
٣-٢-٢۵.کَهت سر: هنینگ احتمال میدهد که میان نام صورت فلکی کهت در پهلوی و نام cetus در یونانی ارتباط باشد. از نظر مکانی نیز منطقاً باید در یک جای آسمان قرار داشته باشند. cetus در نجوم اسلامی با نام قیطس خوانده میشود که معرب همان cetus است و نهنگی است نقش بسته برآسمان. در نزد اعراب، سعدالاخبیه در برج دلو، خانهی بیست و پنجم قمر است. چهار ستارهاند که سه عدد از آنها به هیئت مثلثی حاده الزاویه است و یکی از آنها در میانه این مثلث است که این مثلث دایره وار بر گرداگرد آن مرکز است و این یک ستاره‌ی موسوم به سعد است و ستارههای دیگر که بر گرد آنند اخبیه او هستند یعنی چادرها، و برخی گفتهاند وجه تسمیه سعد اخبیه آن است که چون این منزل طلوع کرد آنچه از هوام پنهان بودند آشکار میشوند و سعد اخبیه در دست راست ساکبالماء جای دارد.
٣-٢-٢۶.کَهت میان: خانهی بیست و ششم قمراست. در نزد اعراب دو کوکب متقدم از چهار کوکب روشن را که بر مربع فرس اعظمند فرغ مقدم خوانند. که عرقوه علیاء موسوم است و نیز دو دسته دلو خوانده میشود. در اینجا اعراب یک منزل اضافه بر ایرانیان دارند و آن، دو کوکب دیگر از چهار کوکب روشن مربع فرس اعظم است که فرغ موخر خوانده میشود و بیستو هشتمین منزل به شمار آید. فرغ ثانی یا موخر را عرقوه سفلی و دو دسته دلو که در قسمت پشت آن واقعند میدانند و آن نیز بر هیئت عرقوه علیاست و این چهار ستاره نزد اعراب دلو محسوس است.
٣-٢-٢٧.کَهت: خانهی بیست و هفتم قمر که واپسین آنها است. در نزد اعراب بطن الحوت را که ستارۀ دوازدهم از مرأه مسلسله است، منزل بیست و هشتم شمارند که برابر منزل بیست و هفتم ایرانی است و آن را جنب المسلسله نیز خوانند.
فصل چهارم
تقویمهای نجومی
۴-١.عناصر تقویمها، تعریف
١. تعداد تقویمهایی که در جهان ما در حال و گذشته مورد استفاده قرار گرفتهاند، بیشمار است. اما، علیرغم تفاوتهایی که این تقویمها با هم دارند، همگی دارای دو عنصر مشترک هستند: ١) وابستگی قمری: که واحدهای کوچکتر و نه دقیق زمان را تعیین میکند و ٢) وابستگی خورشیدی که «سال» یا به عبارت دیگر پیدایش تناوبی فصول را اندازه میگیرد. ظاهراً وابستگی خورشیدی به تنهایی برای امور کشاورزی اهمیت دارد و بنابراین نیازهای ابتدایی طبقه بالاتر تمدن را تامین میکند. وابستگی قمری ارزش عملی کمتری دارد، و به لحاظ نظری به محض اینکه جامعهی ساکن ابزاری برای ایجاد تقویم خورشیدی ابتدائی یافت، وابستگی قمری به کناری نهاده شد. اما در عمل این گسست اساسی با سنت تنها در موارد استثنائی ممکن بود.(گرشویچ،١٣٨٧.ص٨۵۴)
به طور خلاصه از بین تقویمهایی که تا کنون شناخته شدهاند، فقط چهار تقویم تنها بر اساس خورشید کار می‌کنند. این چهار تقویم عبارتند از، تقویم مصری، نقویم اوستایی متأخرهخامنشی، تقویم جولیاگرگوری، و تقویمی که مایاهای آمریکای مرکزی ایجاد کردند و بعدها ازتکها آن را پذیرفتند. اما حتی در تقویم مصری و جولیان هم مانند تقویم جدید گرگوری، عنصر قمری کاملاً از بین نرفته است. همانطور که میدانیم، عنصر قمری در تعیین عید پاک، که اهمیت مذهبی را حتی در آخرین مراحل تکامل چند هزارهای نشان میدهد، نقش مهمی دارد. بنابراین همه جا و همه وقت تقویم و مذهب را جداناشدنی مییابیم.
تغییرات دورهای ماه،«چهره»هایش، که ٣٠ روز طول میکشد، از زمان های دور، قبل از تاریخ، توجه انسان را به خود جلب کرده است. این چهرههای قمری جالبترین پدیدۀ تناوبی نجومی هستند که در هر مکانی از کره‌ی زمین قابل مشاهدهاند. بنابراین، ظاهراً ماه همیشه به عنوان نشانگر برجستهی زمان مورد توجه قرار گرفته است. حتی بعد از اینکه ساکنین اولیه به دنبال وسیلهای برای تعیین تواریخ سال خورشیدی بودند تا زمان بذرافشانی و درو همینطور روزهای مهم دیگر از نظر کشاورزی یا نیازهای دیگر جامعه را تعیین کنند ماه اهمیت خود را حفظ کرد.(همان.ص٨۵۶)
٢- حرکت دو جرم آسمانی بزرگ نامنظم است. طول مدت حقیقی ماه قمری( یک ماه قمری) از تحولی به تحول دیگر فرق میکند. طول مدت سال هم با تغییری کوچکتر، همین طور است. آنچه که درهمهی وجوه نجومی و تقویمی اهمیت دارد، تعیین میانهی دورۀ مورد نظر است.
ارزش جدید میانهی طول دوره‌ی ماه قمری ۵٣٠۵٩/٢٩ روز است. این مدت با همین دقت در نظرسنجیهای بابلی دیده شده است ( نیمه‌ی هزارۀ اول قبل از میلاد). در مورد سال، مسئله پیچیدهتر است و باید بین دو گزینه تمایز قائل شویم. این دو گزینه عبارتند از: سال نجومی، که افول زمان بین دو مقارنهی پیاپی خورشید، همراه با یک ستاره‌ی ثابت که ثابت انتخاب شده است، به بیان دیگر قلب الاسد، که دورهای ٢۵۶٣۶/٣۶۵ روزه دارد. و سال استوایی که زمان بین مقارنههای پیاپی موضع ربیعی (همبُری مکان منطقه البروج) را اندازه میگیرد و طول مدت سال استوایی کمی کمتر و برابر با ٢۴٢٢٠/٣۶۵ روز است.
تفاوت بین این دو سال که از تقدم اعتدالین ناشی میشود، آنقدر کوچک است که در دورهای کوتاه به چشم نمیآید، اما در دوره‌ی زمانی طولانیتر، محسوس است. برای مثال، این تفاوت از زمان اولین ساکنان شوش و تخت جمشید (۴٠٠٠ ق.م) تا زمان هخامنشیان، به ۵٠ روز میرسد. این نکته نشان می‌دهد که پدیدهای نجومی (مثلاً طلوع خورشیدی ستارهای مشخص در نزدیکی دایره البروج) که در سال ۴٠٠٠ قبل از میلاد در اعتدال بهاری ( طبق تقویم گرگوری، در ٢١ مارس) اتفاق افتاده است. در زمان هخامنشیان در حدود ١٠ مه اتفاق خواهد افتاد.
٣- براساس مشاهداتی که در یک مکان مشخص از زمین صورت گرفته و به دوره های زمانی طولانیتر تعمیم داده شده است میتوان، پیدایش منظم پدیده های نجومی گوناکون را به سادگی تشخیص داد. بنابراین به زودی ثابت میشود که محل طلوع و غروب خورشید («آزیموت» یعنی فاصله زاویهای از نقطه شرقی وغربی افق) از فصلی به فصل دیگر تغییر میکند. هنگام اعتدال بهاری خورشید در نقطهی شرق افق طلوع میکند و در نقطه‌ی غربی افق غروب میکند. در پی آن این نقاط به تدریج از شرق و غرب، در مسیر شمال عدول میکنند، تا انقلاب تابستانی که به حداکثر فاصلهی خود میرسند و متوقف میشوند. پس از آن، این دو نقطه در مسیر مخالف به حرکت خود ادامه میدهند. عبور دوم آنها از شرق و غرب، اعتدال پاییزه را نشان می دهد. در انقلاب زمستانی آنها به حداکثر فاصله جنوبی خود می رسند و بار دیگر متوقف می شوند. در اینجا، آنها دوباره مسیر خود را تغییر می دهند تا دوباره به نقاط شرق و غرب برسند. بدین ترتیب این پدیده دوباره به همین ترتیب تکرار می شود.
بدین ترتیب، به طور نظری، سال خورشیدی و به طور کلی هر تاریخ خورشیدی مورد نظر دیگر را (مانند زمان بذرافشانی یا درو) می توان با تعیین نقاط طلوع و غروب خورشید در طول افق و بدون کمک گرفتن از دیگر مشاهدات نجومی، تعیین کرد. اما در عمل، این روش آزیموت تنها در مواقع خاصی قابل استفاده است، چرا که تغییرات آزیموت – حتی در همسایگی نقاط e و wکه سریعترین میزان خود را دارد- آنقدر کوچک و ناچیز است که نمی توان به نتایج قابل اعتمادی دست یافت.(همان.ص٨۵٧)
۴-٢.صورتهای اختری: طلوعها و غروبهای خورشیدی
طلوعهای شامگاهی و غروبهای کیهانی (صبحگاهی)
در دوران باستان از روشی کاملا متفاوت استفاده می کردند. این روش به صورت زیر بود[۲]. در طول مدت یکسال، خورشید در مسیر مداری متمایل به استوا از بین صورفلکی منطقه البروج عبور می کند. در اینجا به دلایل روشن مقارنه‌ی خورشید با ستارگانی که از آنها می گذرد به طور مستقیم قابل مشاهده نیست. اما، طلوع اولین ستاره ای که خورشید با آن در مقارنه است قبل از طلوع خورشید قابل مشاهده است.
این پدیده،طلوع خورشیدی ستاره، نام دارد و پدیده ای بسیار جالب است. در روزهای مشخصی از سال، بعد از دوره ای ناپدیدی که طول مدت آن عمدتاً به فاصله ی ستاره از دایره البروج بستگی دارد،ستاره دوباره برای اولین بار پدیدار می شود: هنگام سپیده دم در بالای افق طلوع می کند و زمان بسیار کوتاهی قابل مشاهده است. سپس در نور خورشید دوباره ناپدید می شود. در روزها و هفته های بعد، با توجه به فاصله ی رو به افزایش آن نسبت به خورشید، دوره ی پدیداری آن قبل از طلوع خورشید افزایش می‌یابد. بعد از زمانی مشخص، ستاره در سپیده دم به حد اعلای خود می رسد. پس از آن، ستاره به افق غربی نزدیک و نزدیک تر می شود تا زمانی که در زمان طلوع خورشید، غروب کند. ظاهراً، این غروب کیهانی واقعی، قابل مشاهده نیست. دو هفته دیگر زمان می برد تا غروب ستاره قبل از طلوع خورشید قابل رویت شود( غروب کیهانی ظاهری).(گرشویچ،١٣٨٧.ص٨۵٨)
پدیده های مشابه، هنگام غروب خورشید و شفق اتفاق می افتد. در یک روز خاص، ستاره، آخرین طلوع قابل رویت خود را بعد از غروب خورشید دارد(طلوع شامگاهی ظاهری).
۴-٣. هویت ستاره صبحگاهی و شامگاهی
همه ی ملت های روزگار باستان از اینکه ستاره صبحگاهی و شامگاهی یکی است آگاه نبودند. این مطلب از آنجا دریافت می شود که یونانیان آگاهی از این امر را به عنوان کشفی نوین تلقی کرده و آنرا به پارامندیس و یا فیثاغورس نسبت می دهند. اینگونه نسبت دادن حکایت از این می کند که همه از این مطلب آگاه نبوده اند. اینکه بابلیان، حتی در زمان آمیزادوگا به این معنی پی برده و سیاره زهره را با نام واحد نین- دار- آن- نا، به معنی “شهبانوی درخشنده آسمان” می شناختند، حیرت انگیز است.(واندروردن،١٩٧۴/١٣٧۴.ص٧٨)
۴-۴. تقویم در ایران و بین النهرین پیش از تاریخ
ساکنان اولیه، با دست یافتن به تمدن رو به رشد کشاورزی در ۴٠٠٠ ق.م به تقویمی نیاز داشتند که زمان های خورشیدی را به آنها نشان دهد، به اصلی دست یازیدند که تا ٢٠٠٠ سال بعد یعنی در سپیده‌دم تاریخ نیز مرسوم بود. با نگاهی به صور فلکی نزدیک به چهار سوگان دایره البروج، مشاهده میکنیم که ثور، با ستارۀ درخشان خود، الدبران، قبل از اعتدال بهاری قرار دارد. اسد نیز با «ستارۀ شاهی» یعنی قلب الأسد قبل از نقطهی انقلاب تابستانی است. عقرب، با ستارۀ قلب العقرب، نقطۀ پاییزی است در همان درجه انقلاب تابستانی قرار دارد. منطقهی قبل از انقلاب زمستانی کمترین ستارۀ درخشان را دارد. این منطقه در فاصله‌ی ٢٠ درجه با صور فلکی جدید یعنی دلو اشغال شده است.(گرشویچ،١٣٨٧.ص٨۶١)
در٢٧٠ درجه بخش شرقی و در٣٠٠ درجه بخش غربی دو ماهی را میبینیم و بین آنها فرس اعظم قرار دارد. هر سه این صور فلکی تاریخی طولانی دارند. از صور فلکی خارج از منطقه البروج، ذات الکرسی (سومری لو‌لیم، گوزن نر) پیشاپیش همه و بین قطب و ماهی شرقی قرار دارد. معنی اصلی آن گوزن نر یا آهو، در حوزه فلکی بَربَر( مثلاً در ابومعشر) حفظ شده است. اما در نجوم یونانی این صورت فلکی به خاطر ملکهی حبشی، کاسیوپیا، مادر«آندروما» بدشانس، تغییر نام داد و به نام او خوانده شد. گوزن نر در تقویم نگاری باستان، نقش مهمی داشته است.
در حدود ۴٠٠٠ ق.م ورود خورشید، به چهار جهت اصلی سال، با طلوعهای خورشیدی، حوت و ثور در ٢١ مارس، اسد در ٢٣ ژوئن، عقرب در ٢١ سپتامبر و فرس اعظم در ٢١ دسامبر مقارن بوده است. با مقایسهی این تواریخ با تاریخهای متناظر آنها در لوح mul APIN میبینیم که همگی آنها یک ماه زودتر اتفاق میافتادهاند. ظاهراً، این تفاوت به تأثیر تقدم اعتدالین مربوط میشود، که در طی ٢٢٠٠ سال تفاوتی یک ماهه را موجب شده است.(همان.ص٨۶۵)
۴-۴-١.ایرانیان و بین النهرینیان پیش از تاریخ: اگر بتوانیم سنت نجومی پیوستهای را بیابیم که ایرانیان و بینالنهریان پیش از تاریخ با نظامی که دورۀ تاریخی را تعیین میکند، به هم مرتبط میشدهاند، آنگاه این مشاهدات نظری شگفت انگیزو جالب خواهد شد. که البته مدارک این تداوم در بسیاری از تصاویر حک شده بر مهرها و گلدانهای بدست آمده از سراسر ایران و بینالنهرین بهدست آمده است. که موارد زیر بخشی از آنهاست:
الف)ترکیب مداوم دو یا چند حیوان یا نماد «تقویمی» در تصاویر یکسان. مبارزه‌ی شیر و گاو و نوع دیگر آن یعنی مبارزۀ شیر و گوزن، نمونهای از آن است.این مبارزه های قابل تبدیل به هم، در هزاره‌ی چهارم، نشان دهنده‌ی آغاز فعالیت کشاورزی بعد از انقلاب زمستانی، و در حدود ١٠ فوریه است. در این زمان اسد به اوج خود در شفق میرسد در حالی که گاو (ثور وحوت) و گوزن (کاسیوپیا) همزمان در غروب خورشیدی هستند. پس از آ ن گاو برای ۴٠ روز ناپدید میشود، و سپس پدیداری دوبارۀ آن (طلوع خورشیدی) زمان اعتدال بهاری را نشان میدهد.
ب) این نکته که حداقل در بعضی از موارد حیوانات مورد بحث، بدون ابهام به عنوان صور فلکی معرفی شدهاند.
ج) حالتی که حیواناتی را که در واقعیت اندازه های کاملاً متفاوتی دارند، با یک اندازه نشان میدهد.
د) خصوصیت حیوانات تقویمی نسبت به حالت عادی تغییر کردهاند یا به طور کلی بر عکس شدهاند تا غروب خورشیدی یا کیهانی یا دیگر ویژگیهای نمادین خود را نشان دهند.
تقویم اولیه هدفی غیر از اهداف نجومی را دنبال میکرد. این تقویم بیش از هر چیز دیگری بر مواقعی تأکید داشت که در کشاورزی اهمیت داشتند؛ بنابراین، به عنوان نمونه هزیود تنها به مواقع کاشت و برداشت اشاره میکند و چهار نقطه اصلی سال خورشیدی را نادیده میگیرد.
۴-۵.سال شمسی قمری
نقش ماه بدین صورت است که چهرههای آن اساساً برای اندازه گیری- نه شمارش- دوره های کوتاه زمان به کار میروند. ٨-٧ روز برای هر یک از چهار صورت اصلی و ٢٩ یا ٣٠ روز برای هر ماه قمری. نیاز به هماهنگ کردن محاسبهی زمان به صورت قمری با محاسبهی خورشیدی تنها بعد از سال شمسی انجام میشد و چهارچوب محاسبهی زمان بود. فاصلهی بین دو پدیده‌ی خورشیدی پی در پی سالانه، مانند طلوع خورشیدی گروهی ستاره، با بیش از ١٢ یا ١٣ ماه قمری پر میشود که در زمان مناسب این نظریه را به وجود میآورد که سال را به ١٢ ماه تقسیم کنند و یک سال طولانیتر (کبیسه) ١٣ ماهه در بین سالها قرار دهند، قانون کبیسه کردن را زمان تعیین میکرد، از آنجا که ١٢ ماه ٣۵۵-٣۵۴ روز بود، آغاز سال قمری هر سال ١٠ روز از زمان خورشیدی کمتر میشد، و در پایان سال سوم، ماه سیزدهمی به صورت کبیسه اضافه میشد. این روش تجربی، که بررسی مداوم پدیده های آسمانی را میطلبید، به واقع در کبیسه کردن اشتباهات زیادی را به وجود میآورد. بعدها این روش جای خود را به کبیسه کردنهای دورهای براساس دانش دقیق دوره های مورد توجه داد، از معادلهی تقریبی ٨ سال=٩٩ ماه، نتیجه میشود که در طول ٨ سال باید سه کبیسه وجود داشته باشد.
از کتیبههای میخی روشن میشود که، هنوز در سال ۵۴١ ق.م به فرمان شاه دومین «اَدِّرو» به صورت کبیسه اضافه میشده است.(گرشویچ،١٣٨٧.ص٨۶٩)
۴-۶. تقویمهای بابلی و ایرانی باستان
در تقویم بابلی اولین ماه سال شمسی قمری، یعنی نیسان، ماهی بود که آغاز آن تقریباَ هنگام اعتدال بهاری بود. به احتمال بسیار قوی، این امر قانونی از دیرباز بوده است. اینکه در کهنترین دوران، چطور و با چه دقتی اعتدالین را مشاهده میکردهاند، هنوز مشخص نیست. بالاخره در آخرین دههی قرن ششم ق.م زمان اعتدالین، بر اساس چیدمان تقویم شمسی قمری، با دقت قابل توجهی تعیین شد. اما قبلاً در زمان «آمیسادوکا»( اوایل قرن ١۶ ق.م)، برای تعیین اعتدالین ازمبارزه‌ی گاو و شیر یعنی غروب خورشیدی حوت واقع در شاخ غربی ثور، استفاده میشد، که در آن زمان در حدود ١۵ مارس بود. همچنین با توجه به رابطه و همبستگی ماه کهنه با گاو، سال شمسی قمری با آخرین رویت ثور پایان می یافت.
هزار سال بعد در بابل و تخت جمشید، غروب خورشیدی حوت در٢٨ مارس اتفاق افتاد؛ این بدان معناست که این پدیده، که در یکهزار سال جلوتر، و با همین طول زمان، پیش از اعتدالین اتفاق افتاده بود اکنون با همین طول زمان بعد از اعتدالین رخ میداد. در طول این دورۀ طولانی غروب خورشیدی ثور حوت، پایان سال قبل و آغاز سال جدید شمسی قمری را اعلام میکند.(همان.ص٨٧٠)
۴-۶-١.تقویم بابلی
اسامی ماه های بابلی، که همانند آرامیشان از طریق تقویم یهودی شناخته میشوند، عبارتند از:
نیسان(در حدود اعتدال بهاری آغاز میشود)، آیار، سیمان، دئوز(در حدود انقلاب تابستانی آغاز میشود) آب، اُلول، تشریت( در حدود اعتدال پاییزی آغاز میشود)، آراخسامن، کِسِلیم، تبیت (در حدود انقلاب زمستانی شروع میشود)، شبات و اَدار.
مانند بیشتر تقویمهای شمسی قمری، اولین روز ماه روزی است که هلال باریک ماه نو بعد از غروب خورشید، برای اولین بار رویت شود. و به طور منطقی روزها از غروب خورشید محاسبه و شمارش میشوند. ماه های کبیسه را هم یا در پایان سال، قبل از ماه آدارو قرار میدهند، یا بعد از ماه ششم یعنی اُلول. به لحاظ نظری آدارو دوم هنگامی اضافه میشود که آغاز آدارو معمول بیش از یک ماه قبل از اعتدال بهاره قرار گیرد. این در حالی است که افزودن اُلول دوم هم به طور مشابهی باید قبل از اعتدال پاییزی باشد. در قرن ششم، اعتدال پاییزی در ٢۶ سپتامبر اتفاق افتاد و تقریباً با طلوع خورشیدی ستارۀ درخشان اسپیکا ( ستاره a سنبله) و غروب خورشیدی ستاره a میزان مقارن بود. در مقابل، اِی.ساکس دریافت که کبیسه کردنها در زمان سلوکی طبق طلوع خورشیدی سگ سیف الجبار تنظیم میشدند. که همیشه در ماه چهارم یعنی دئوز واقع میشدند. این روش در دو قرن پیشتر از آن، یعنی از زمان کمبوجیه به بعد نیز در کبیسه کردنها اعمال میشده است. که البته استثناهای فراوانی وجود داشته است.
الف)حمورابی و خاندان او
محور پیچیدگی و اشکال تاریخگذاری پیشنهاد و مطرح شده است. کوتاه و میانه و دراز. روش کوتاه بر این پایه استوار است که حمورابی از سال ۱۷۲۸ تا ۱۶۸۶ ق.م سلطنت می کرده است. در چنین صورتی سلسله وی یا خاندان آمورو می‌بایستی از سال ۱۸۳۰ تا ۱۵۳۱ حکمروایی کرده باشند. بر پایه روش میانه تاریخگذاری ها را بایستی ۵۶ سال و یا ۶۴ سال به عقب کشید. بر پایه روش دراز این تاریخگذاری ها را بایستی ۱۲۰ سال به عقب برد. اینکه چرا تنها و تنها این اعداد و نه هیچ عدد دیگری جوابگوی مسئله است را به هنگام گفتگو درباره الواح آمیزادوگا مربوط به زهره (ناهید) توضیح خواهیم داد. تمدن بابل کهن،‌شاخه ی بیرون آمده از تنه درخت تمدن سومری بود. خط میخی اختراع سومریان بود. بابلیان آنرا به کار گرفتند و با زبان سامی خویش تطبیق دادند. اما واژه های بی شمار سومری را نیز با همان معنی و مفهوم سومری به عنوان” اندیشه نگاشت” حفظ و اقتباس کردند. این علایم سومری اغلب به عنوان واژه های فنی ریاضی و نجومی مصرف می شد. حُسن عمده آنها کوتاهی و ایجاز بود. بیشتر آنها را می شد تنها با یک نماد و علامت نوشت. واژه های اکادی یعنی زبان محاوره را با طریقه ی آوانویسی کتابت می‌کردند به این ترتیب که واژه ها را به سیلاب ها تقسیم می کردند و هر سیلابی را با علامت یکی از واژه های سومری نشان می دادند. برای روشن شدن مثالی می آوریم. صورت فلکی ترازو یا میزان را به زبان اکادی “زی بانی تو” و به زبان سومری” رین “صدا می کنند. هر دو واژه معنای ترازو را می دهد. بابلیان کهن می توانستند صورت فلکی میزان را یا به وسیله یک نشانه میخی رین کتابت کنند(در اینصورت می توانستند آن را رین و یا اگر می خواستند زی بانی تو تلفظ کنند) و یا با چهار نشانه میخی زی- با نی-تو بنویسند.
روش های پیشرفته حساب سومری پایه ای بود که بابلیان کهن علم حساب و جبر خود را بر آن استوار ساخته بودند. کاهنان و کاتبان حمورابی تمام ایزدان شهرهای آزاد بین النهرین را در یک ایزدکده بزرگ متحد کرده و آنها را به صورت فرمانبرداران مردوک، ایزد، شهر بابل در آوردند و مردوک را به عنوان خالق گیتی معرفی کردند. همراه با قانون و مذهب، گاهشماری نیز یکنواخت شد. اسامی بابلی ماه ها در سراسر قلمرو و حمورابی همانهیی هستند که قبلاً هم گفته شد.
ب)اهمیت هندسه برای دانش نجوم
با توجه به آگاهی های نخستین که درباره ی ریاضیات بابلی به دست داریم چنان به نظر رسیدکه طبیعت آن ریاضیات بیشتر از جبر و محاسبه متاثر بوده است تا هندسه. اما میدانیم که این حکم کلی و نخستین را بایستی تا اندازه ای اصلاح و تعدیل کرد. بابلی ها، هم با قضیه فیثاغورس آشنا بوده اند و هم مسایل هندسی را می گشودند. بنابراین در تفکر بابلی ،‌ عنصر هندسی، از آنچه نخست تصور می شد نیرومندتر است. در دانش نجوم هم وضع بر همین منوال است. تردیدی نیست که در متن های نجومی بابلی عصر سلوکیه تنها روش های ریاضی به کار رفته است. اما در متن مل آپین، منطقه‌البروج به صورت دایره متمایل که توسط دو دایره موازی به چهار قسمت مساوی تقسیم شده است مجسم شده و نمایش داده می شود. حاصل نقاط تقاطع دوازده برج منطقه البروج است. در فهرست ستارگان، طول برخی از این ستارگان را نسبت به این دوازده نقطه می دهند. برای پیدا کردن این اندازه ها لازم است دایره ای را روی نوعی وسیله اندازه گیری به دوازده بخش تقسیم کنند تا بتوان این بخشها را به نوبه ی خود به اجزای کوچکتر تقسیم کرد. این عمل بدون دستیابی به وسایل و ابزار هندسی میسر نبوده است.(واندروردن،١٩٧۴/١٣٧٢. ص۵٧)
به همین قیاس اناکسیماندروس (anaximandros) نیز می بایستی برای نصب شاخص آفتابی خود در اسپارت حوالی ۵۵۰ ق.م وسایل هندسی به کار برده باشد. زیرا شاخص آفتابی نمایشگر اعتدالین و انقلابین است. در نقاط اعتدالین خورشید در سطح استوا قرار دارد. سطحی که از بالای شاخص بگذرد و موازی سطح استوا باشد لازم است صفحه ی پایه را با خط مستقیم g قطع کند. چون انتهای ظل (سایه) بر روی خط g بیفتد لحظه دقیقه تساوی روز و شب را نشان می دهد. اناکیسماندروس می بایستی این خط را ساخته و مشخص و بر روی صفحه پایه حک کند. در غیر این صورت شاخص آفتابی نمی‌توانسته است اعتدالین را نشان دهد.
روش های پیشرفته حساب سومری پایه ای بود که بابلیان کهن علم حساب و جبر خود را بر آن استوار ساخته بودند. کاهنان و کاتبان حمورابی تمام ایزدان شهرهای آزاد بین النهرین را در یک ایزدکده بزرگ متحد کرده و آنها را به صورت فرمانبرداران مردوک، ایزد، شهر بابل در آوردند و مردوک را به عنوان خالق گیتی معرفی کردند. همراه با قانون و مذهب، گاهشماری نیز یکنواخت شد. اسامی بابلی ماه ها در سراسر قلمرو و حمورابی همانهایی هستند که قبلاً هم گفته شد.
ج)کبیسه کردن بابلیان
ماه همیشه در شامگاه و با رویت هلال ماه نو آغاز می شد. آنگاه بی نظم یا قاعده خاصی، بیست و نه روزه و یا سی روزه بود. میانگین طول ماه ۵٣/٢٩ روز بود. سال همیشه با ماه نو در بهار آغاز می شد. هر سال دوازده ماه و گاهی سیزده ماه داشت. در سالهای سیزده ماهه یک الولوی ( ماه ششم ) و یا آداروی دوم ( ماه دوازدهم ) به عنوان کبیسه قایل می شدند. اینگونه کبیسه کردن بی نظم تا دوره ایرانیان دوام داشت.

 

برای

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *