لیبرالیسم اقتصادی

دانلود پایان نامه

د که چرا فاشیستها از آراء اینان در جهت مقاصد خودشان بهره‌برداری کرده‌اند. و چرا لیبرالها همواره به این سه تن به دیده‌ی شک نگریسته‌اند، و حتی گاهی ترجیح داده‌اند که فلسفه‌های اینان را در کل فاشیستی قلمداد کنند. تا خیال خودشان را تا ابد راحت کنند. امروزه جدّی ترین ناقدان لیبرالیسم، علاوه بر مارکسیستهای غربی، دوستداران اجتماع « communitarians » هستند. که برخی از آنان در واقع می‌خواهند ترکیبی از لیبرالیسم و اصالت اجتماع به دست بدهند.(همان،143)
از نظر فلسفی نظریه های جان لاک فیلسوف قرن هفدهم ، در زمینه ی دولت و حقوق طبیعی پایه ی نظری لیبرالیسم جدید را گذاشت. « جان لاک » انگلیسی را می توان پدر فکری لیبرالیسم دانست. البته پیشینه ی لیبرالیسم به عنوان یک جنبش اجتماعی و سیاسی از دو قرن و نیم بیشتر نیست.(آشوری،1378،281) در قرن هفدهم واژه ی لیبرالیسم بیشتر به معنای آزادی در امور اخلاقی و هرزگی به کار برده می شد. اما در قرن هیجدهم و پس از آن ، آرای اقتصادی و سیاسی لیبرالیستی تدریجاً شکل می گیرد. و هسته مرکزی و مفهوم بنیادین ایدئولوژی لیبرالیسم « آزادی » را تشکیل می دهد. که شامل آزادی اخلاقی ، دینی ، سیاسی و اقتصادی می باشد.(زرشناس،1383،214)
«آیزیا برلین» یکی از متفکّران غربی و از حامیان لیبرالیسم است که دو مفهوم از آزادی را مطرح می‌کند که عبارتند از: آزادی منفی و آزادی مثبت. برلین معتقـد است: که آزادی منفـی به مفهوم آزادی و رهایـی از یک مانع برای رسیدن به یک هدف یعنی فقدان یک مانع در برابر انجام کار است. بعبارت دیگر، وجود مانع را در برابر انسان سلب کردن است. این مانع، می‌تواند یک فرد، اجتماع یا حکومت و دولت باشد. آزادی مثبت از نظر او، خودسروری یا خودمختاری فردی است. برلین شخصی است که با نقد آزادی مثبت، بر آزادی منفی تأکید می‌کند و مهمترین اندیشور طرفدار آزادی منفی، شناخته می‌شود. وی با این دفاع از آزادی منفی، به مدافع لیبرالیسم مشهور شده است. چرا که به اعتقاد وی، جوهره ی لیبرالیسم، آزادی منفی است. (برلین، 1380،235) لیبرالیسمی که در قرن نوزدهم در اروپای قارّه ای و انگلستان شکل گرفت. از به هم پیوستن عوامل گوناگون اجتماعی و اقتصادی و نظری و فلسفی پدید آمد و پیشرو آن لیبرالیسم انگلیسی بود که پایه اش بر سنّت قانون عرفی ، پارلمان و مسالمت آمیزی جنبش دین پیرایی «reformation » در انگلستان بود. رنسانس و جنبش اصلاح دین در قرن شانزدهم، بخصوص از جهت مددی که به گشترش شیوه ی فکری اصالت فرد کرده اند، به رشد لیبرالیسم یاری بسیار نمودند.(آشوری،1378،282)
البتّه آزادی و فردگرایی در اقتصاد و دین، هر دو نقش عمده ای در ظهور لیبرالیسم داشتند. پس لیبرالیسم نظریه‌ای بود که طبقه ی نوظهوری بنام طبقه ی متوسّط یا بورژوازی را شعار خودش قرار داد. تا زندگی اجتماعی خود را سامان دهد. و بتواند در برابر طبقه ی زمیندار و صاحب عنوان و نظام سلطنتی و کلیسا، قد علم کند. آنچه به پیروزی این طبقه کمک کرد فقط در دست داشتن چند مفهوم فلسفی درباره ی حکومت نبود، تاریخی طولانی از تعصب و خرافه به نام دین، جنگهای طولانی دینی و مذهبی، جنگ پایان‌ناپذیر سلطنت و کلیسا بر سر قدرت و بر آمدن خورشید علم و کشف مقام انسان و به رسمیت شناختن قوا و استعدادهایش و رشد تفکّر فلسفی و علمی از دوره ی رنسانس به بعد و بالأخره، کشف منابع تازه‌ی ثروت، که مولود کار و داد و ستد بازرگانان و صاحبان حرفه‌ها و مشاغل در شهرها بود، تاراج و چپاول دولتها نبود. رنسانس به این طبقه نشان داد که نمی‌تواند در جهانی زندگی کند که امتیازات موروثی و ناامنی مدنی بر آن حاکم باشد. افراد طبقه ی متوسّط جز به خودشان به کسی دیگر نمی‌توانند متکّی باشند. بنابراین، این طبقه به نظریه‌ای متوسّل شد که آزادیهای فردی و امکان رقابت عادلانه و تضمین اندوخته‌ها را به رسمیّت می‌شناخت. از آنجایی که زمینه های سرمایه داری و تفکّرهای سودطلبانه بورژوایی وجود داشت ، به این دلیل از نظر تاریخی مقدّم بر نهضت اصلاح دینی شمرده می شد. با توجه با اینکه بورژواها با کلیسا و دین عقیده ناسازگاری داشتند. از اینرو در پایان قرن شانزدهم میان اصول مذهب و منافع اقتصادی فاصله عمیقی ایجاد شده بود. (لاسکی،1353،120) یعنی اینکه تنها کلیسا، مرجعیّت و حجیّت تعلیم این اعتقادات را دارد ،که مسیحیان فقط از طریق کلیسا می توانند به نجات برسند. امّا «لوتر» نوعی فردگرایی را در دین مطرح نمود که در آن انسان برای فهم دین، نیازی به شخص دیگر ندارد. بلکه عقلش مرجعیّت نهایی برای او می باشد. از اینرو انسان را در فهم دین و چگونگی عمل به آن از هر گونه مرجعیت دینی آزاد نمود و عقل خودِ فرد را به جای آن قرار داد.(همان،82)
نظریه ی پروتستانی که بنابر آن ، هر فرد با ایمان می تواند مستقیم، بدون اتکا به کشیش و کلیسا، با خدا رابطه برقرار کند، از جهت ضدیّت با نهادهای رسمی دینی و کمک به استقلال و آزادی فرد، اهمیّت بسیار داشت. دگرگونیهای سیاسی ، بخصوص در طول جنبش اصلاحات دینی و بعد از آن به رشد لیبرالیسم یاری رساند. جنگها ، اشرافیّت حاکم را ضعیف کرد. و نظام روابط فئودالی را بر هم زد. متمرکز شدن حکومتها و نیرو گرفتن پادشاهان ، دستگاه اداری را گسترش داد و سیاستهای جهانگیری و ایجاد امپراتوریها موجب گشترش قدرت بوروکراسی و نظامیان شد. وهمچنین حقوقدانان ، سوداگران، دانشوران و اهل عمل قدرت و اهمیت بیشتری یافتند.(آشوری،1378،282) «استین» و «پتیفورد» بر آن هستند که لیبرالیسم مبتنی بر این مفروضه هاست.
1- لیبرالها معتقدند، همه ی انسانها موجوداتی عقلانی هستند. عقلانیت را می توان به دو صورت بکار برد. الف) به شکل ابزاری به عنوان توانایی شکل دادن و تعقیب منافع. ب) توان فهم اصول اخلاقی و زندگی بر اساس حکومت قانون.
2- لیبرالها به آزادی فرد بیشتر از هر چیز بها می دهند.
3- لیبرالیسم برداشتی مثبت یا مترقّی از سرشت بشر دارد. لیبرالها معتقدند: می توان به تغییراتی در روابط بین الملل دست یافت.
4- لیبرالها بر امکانات کارگزاری انسانی برای تأثیر بر تغییر تأکید می کنند.
5- لیبرالیسم به طرق متمایزی تفکیک میان قلمرو داخلی و بین المللی را به چالش می کشد.
لیبرالیسم آموزه ای عام گرا است. بنابراین متعهد به اجتماع جهانشمول بشری است که فراتر از احساس یگانگی با اجتماع دولت – ملت و عضویّت در آن می باشد. مفاهیم لیبرالی وابستگی متقابل و جامعه جهانی حاکی از آن است که در جهان معاصر مرزهای میان دولتها به شکلی فزاینده نفوذ پذیر می شوند.( مشیرزاده،1390،27) البتّه لیبرالیسم دایره ی وسیعتری را در بر دارد. و آن، افزایش آزادی فردی در جامعه تا حد مقدور و میسّر را در برمی گیرد. در واقع، لیبرالیسم شامل همه ی ارزشها، نگرشها، سیاستها و ایدئولوژیهایی است که هدف عمده ی آنها فراهم کردن آزادی بیشتر برای انسان است. لذا با هر چه که به محدودیّت آزادی فردی منتهی شود، مخالفت می‌ورزد. (وینسنت، 1378، 61)
لیبرالیسم آیین واحدی نیست ، اما چنانکه « پیر روزان والونpierre rosanvallon » در کتاب خود «لیبرالیسم اقتصادی » در باره ی اندیشه بازار می نویسد: لیبرالیسم خود را یک « فرهنگ » و نیز یک فن حکومت می داند. سیر تاریخی و جغرافیایی شکلهای گوناگون لیبرالیسم ، نشانگر اوّلین ویژگی لیبرالیسم یعنی خلاقیّت آن است. که امروز آن را چون شکل مطلق سیاست نشان می دهد. و گروهی آنرا فرا- ایدئولوژی « meta ideologie » می نامند. اینکه لیبرالیسم پاسخ به ضروریات زمانه است. آنچه باید جامعه ی مدنی نامیده شود، لیبرالیسم می کوشد جامعه را چون فر آورده ی بازی خود جوش اموری تکراری مانند: عادتها، گرایشها و به نوعی سنّتها، که در ذات مفهومی از ماهیّت انسان است نشان دهد. ( گاراندو،1383،12) با توجّه به گسترش اندیشه ی ایدئولوژی لیبرالیسم ، اصطلاح لیبرالیسم برای اوّلین بار در اسپانیا در سال 1813 به کار برده شد. و سپس در سال 1840 واژه ی لیبرالیسم در سرتاسر اروپا و در ارتباط با یک مجموعه ی مشخّص از عقاید سیاسی، در سطح وسیعی به رسمیّت شناخته شد.(هیوود،1379،65)
لیبرالیسم همواره دارای ابهام در معانی است ، و درک کلّی است مبنی بر اینکه هدف سیاست خوشبختی و رفاه فرد است. این ایدئولوژی می تواند به منزله ی تأکید بر آزادی بیان و اندیشه باشد، یا این دکترین اقتصادی را تداعی کند. که مناسبات اقتصادی آزاد و فارغ از دخالت و تنظیمات دولت ، به نفع توسعه ی اقتصادی است. امروزه کسانی که درک مشخّص ضد سوسیالیستی و یا ضد مارکسیستی دارند، لیبرال خوانده می شوند. در مورد اینکه ایدئولوژی لیبرالی چه زمانی به تکامل خود دست یافته است ، وحدت نظر وجود ندارد. اغلب از « جان لاک » به عنوان پایه گذار لیبرالیسم نام برده می شود. گاهی نیز « اقتصاد سیاسی کلاسیک »، که بر پایه نظریات آدام اسمیت شکل گرفته است ـ به دلیل منطقی بودن ـ لیبرالیسم اقتصادی خوانده می شود. در ادبیّات لیبرالی جدید از دموکراسی پارلمانی و حق رای برابر برای همه به عنوان وجه مشخصّه و جزء جدایی ناپذیر ایدئولوژی لیبرالی یاد می شود. (لیدمان،1379،212) به همین منظور می توان از دو نوع لیبرالیسم سخن گفت: اوّل، لیبرالیسیم اقتصادی به مفهوم رایج، که به معنی حفظ بازار آزاد و رقابتی است و ممکن است در دولتهای دیکتاتور و فاشیست هم برقرار باشد. دوّم، لیبرالیسم فرهنگی، به معنی آزادی اندیشه و بیان، که امکان دارد در نظامهایی با اقتصاد دولتی نیز وجود داشته باشد. لیبرالیسم در اندیشه های سیاسی بیشتر به مفهوم فلسفه ی آزادی در معنای فرهنگی آن به کار رفته است، امّا دراندیشه های اقتصادی، بر مفهوم اقتصادی آن بیشتر تأکید می گردد. از اینرو مداخله ی دولت دموکراتیک در اقتصاد را نمی توان نقض لیبرالیسم به معنی وسیع دانست، بلکه به یک معنی، مکمّل اصول لیبرالیسم است . (بشیریه،1378،130)
«کارل مارکس» بنای لیبرالیسم را استوار بر جدایی فعالیّت اقتصادی از حکومت دولت می‌بیند. لیبرالیسم می‌گوید: فعالیّت اقتصادی امری قراردادی و خصوصی میان افراد است و لذا حق مالکیّت معمولاً در نظریه‌ی لیبرال حقّی فطری معرّفی می‌شود که عقل طبق قانون فطری آن را کشف کرده است. این حقّ که در قانون تجسّم یافته است ،حاصل نبردهای مختلف تاریخی میان گروههای اجتماعی بر سر دست یافتن به منابع مادّی است. با ظهور سرمایه‌داری معنای مالکیّت این شد. «حقّ از آن خود دانستن ارزش افزوده». ارزش افزوده‌ای که محصول کار کارگر بر روی ماده‌ی خام است. بنابراین، از دیدگاه مارکسیسم، توصیف حق مالکیّت به ‌منزله ی‌ حق فطری باطل است. توصیف اقتصاد به ‌منزله‌ ی امری خصوصی میان افراد باطل است. تصوّر تشکیل جوامع انسانی بر اساس قرارداد آزادانه در آغاز تشکیل جوامع افسانه است. حقوق آزادی و تساوی نیز به همین سان توهّم است. همه‌ ی این مفاهیم آن ایدئولوژی را تشکیل می‌دهد که نظام سرمایه‌داری را توجیه می‌کند.
پیدایش لیبرالیسم را می توان به عنوان واکنشی به دو ویژگی اعصار میانه ،یعنی سازگاری کامل با دین و مقام و منزلت موروثی توضیح داد. این واکنش که طی قرنها شکل گرفت ، در زمانها و مکانهای مختلف، اشکال متفاوتی به خود گرفت، اما در اوایل « قرن 19»، لیبرالیسم شکل واحد و جا افتاده ای را پیدا کرد. (بال،داگر،1384،79) از نظر تاریخی ، لیبرالیسم به معنای وسیع آن اوّل درمقابل سلطه ی مذهبی و سپس در برابر سلطه ی سیاسی حکّام خودکامه پدید آمد. – اما از نظر تاریخ اندیشه ی سیاسی، لیبرالیسم اوّل در اندیشه های مکتب اصالت فایده بویژه جرمی بنتهام ( 1748- 1832) گرایشی دموکراتیک تر یافت. این مکتب از نیمه ی قرن هجدهم تا نیمه ی قرن نوزدهم در انگلستان اندیشه ی سیاسی مسلّط بود .- مقابله ی آن با سلطه ی مذهبی کلیسا، آن را با جنبش ملّی گرایی اوّلیه نیز عجین ساخت. با این حال لیبرالیسم با خودکامگی حکّام مطلقه ی نوساز و ملّی گرا و ضد کلیسا نیز به مقابله برخاست. مهمترین خواست لیبرالها درمقابل حکّام مطلقه محدود کردن قدرت آنان به قانون بود. که عمدتاً از طریق انقلابات حاصل شد. و در اسناد مهمّی چون منشور حقوق انقلاب شکوهمند 1688 انگلستان، اعلامیه ی استقلال 1776 آمریکا، و اعلامیه ی حقوق انسان و شهروند مجلس انقلابی فرانسه در سال 1789 تجلّی یافت . مهمترین مفهوم نظری اندیشه ی لیبرالیسم قرار داد اجتماعی است که بر طبق آن، حکومت مؤسسه ای مصنوعی است و مردم آن را برای تأمین نظم و امنیت و تحصیل آسانتر حقوق خود ایجاد می کنند. به طور خلاصه مهمترین اصول لیبرالیسم در مفهوم وسیع آن را می توان در اعتقاد به ارزش برابری همه ی انسانها ، استقلال اراده ی فرد، عقلانیّت و نیک نهادی انسان، حقوق طبیعی و سلب نشدنی، وضعی بودن نهاد دولت، و محدودیّت قدرت حکومت به قانون موضوعه یافت. مبارزه به اسبتداد اعم از طبقاتی ، توده ای، مذهبی، و حزبی همواره هدف اصلی لیبرالها بوده است . امّا از دیدگاه فلسفه ی سیاسی، لیبرالیسم در معنای وسیع آن، فلسفه ی افزایش آزادی فردی در جامعه تا حد ممکن است، و دشمن اصلی آن تمرکز قدرت است که بیشترین آسیب را به آزادی فرد می رساند. ازدیدگاه لیبرالی، فرد بر جامعه و مصلحت فردی بر مصلحت اجتماعی اولویّت دارد. درحقیقت، لیبرالیسم نه تنها ایدئولوژی سیاسی بلکه نوعی راه زندگی است. به این معنا، لیبرالیسم از آغاز همزاد و همراه سکولاریسم – جدا انگاری دین از فرد گرایی، مشارکت سیاسی ، نظام نمایندگی، عقل گرایی، ترقّی خواهی و علم گرایی بوده است.
تأکید بنیادی لیبرالیسم بر حفظ تنوع در همه ی حوزه های زندگی است. از همین رو لیبرالیسم ضد وحدت گرایی ، تمرکز گرایی، انحصارگرایی ، و اقتدار گرایی است. در لیبرالیسم فرد و غایات او اصل و نهادهای اجتماعی از جمله دولت وسایل تأمین آنهاست. و قدرت خالی از هر گونه ویژگی مقدس و احترام بر انگیز است. به همین جهت لیبرالیسم با اشکال سنّتی قدرت ضدیّت خاصی دارد. و بویژه با هر گونه نخبه گرایی ( مبتنی بر حسب و نسب، مذهب، اشرافیّت فکری و غیره) مخالفت می ورزد. و از بسط حیطه اختیار و انتخاب فرد تا حد ممکن دفاع می کند. لیبرالیسم با هر گونه سنّت که اختیار و قدرت باز اندیشی فرد را محدود کند مخالف است. بیش از سیصد سال تمام تلاش لیبرالیسم این بوده است که آزادیهای فردی را افزایش دهد. امّا این هدفی بسیار وسیع و گسترده است. بطوری که لیبرالها در باره ی اینکه آزادی چیست؟و چگونه می توان به بهترین شکل آنرا افزایش و ارتقا داد ؟ نظرات متفاوتی دارند. در واقع این اختلاف نظر در حال حاضر به قدری شدید است که لیبرالیسم به دو اردوگاههای « نئو کلاسیک » و « لیبرالهای رفاهی» تقسیم شده اند. چند دسته شدن لیبرالها ناشی از واکنشهای متفاوت آنها به اثرات اجتماعی انقلاب صنعتی بود. « چارلز دیکنز » از جمله نویسندگان بارزی بود که روزگار سیاه طبقه ی کارگر را در رُمانهای خود به رشته تحریر در می آورد. اقدامات اصلاحی در راه بودند و سوسیالیسم به خصوص در قارّه ی اروپا مورد توجّه و حمایت قرار می گرفت. برخی از لیبرالها عنوان می کردند که دولت باید اشخاص را از فقر، جهل و بیماری نجات دهد. این گروهها به خاطر توجّهی که به رفاه مردم جامعه داشتند، به لیبرالهای «رفاهی» یا«رفاهیون»، مشهور شدند. در نظر سایر گروهها دولت هنوز اهریمن ضروری بود. و یکی از موانع مهم آزادیهای فردی به شمار می رفت. این عدّه از آنجایی که عقایدشان با لیبرالیسم اوّلیّه شباهت زیاد داشت، به لیبرالیسم نئو کلاسیک مشهور شدند.
بعد از نیمه ی دوم ( قرن 19 ) لیبرالهای نئو کلاسیک پیوسته اعلام می کردند که دولت باید تا حد امکان کوچک باقی بماند، تا شرایط برای آزادیهای فردی مهیّا شود. به اعتقاد آنها حکومت یا دولت در نهایت در حکم نگهبان شب و یا یک شبگرد است ،که تنها وظیفه ی قانونی اش حفظ و حراست از اشخاص و اموال و داراییهای آنهاست. بعضی از لیبرالهای نئو کلاسیک این صحبت را مبتنی بر توجّه به حقوق طبیعی و جمعی و بعضی دیگر آن را مبتنی بر سودمندی ارزیابی کرده اند. امّا در اواخر سالهای 1800، با نفوذترین لیبرالها بحث خود را با توجّه به نظریه ی تکاملی داروین ارئه می دادند.چارلز داروین در کتاب «منشأ موجودات» که در سال 1859 به چاپ رسید، به موضوع انتخاب طبیعی به عنوان علّت و منشأ صور مختلف حیات اشاره کرد. داروین معتقد بود که برخی از تغییرات و جهشها بر توانایی موجود زنده برای یافتن غذا و پیدا کردن دوام و بقا می افزاید. و برخی دیگر این کار را نمی کند. درسالهای آخر«قرن 19» ، داروینیستهای اجتماعی در انگلستان و آمریکا به خصوص میان بازرگانان که خواهان حمایت از سرمایه داری بازار آزاد بودند، طرفداران فراوان داشتند. «هربرت اسپنسر» (1820,1903) فیلسوف انگلیسی که حتّی قبل از چاپ کتاب داروین به این موضوع اشاره کرده بود. اعتقاد دارد که میان انسانها رقابتی برای بقا (نبرد برای زنده ماندن) وجود دارد. تکامل انواع بر تاریخ بشر حاکم است. (همان،116)
تحوّلات ایدئولوژی سوسیالیسم: (مارکس و انگلس)
در طول قرن نوزدهم یک رشته گرایشهای متفاوت و متضاد پدید آمدند که همگی مدّعی نام سوسیالیسم بودند. تنها وجه اشتراک آنها این ادّعا بود که منافع مردم خرده پا ، تهیدستان و محرومان را در مقابل طبقات ممتاز سنّتی ازجمله اشراف و روحانیون و همچنین بورژوازی که قدرتش پیوسته در حال افزایش بود. نمایندگی می کنند. سوسیالیستها معتقد هستند: که غلبه بر نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی از طریق لغو مالکیّت عمومی ، امکانپذیر است. تنوّع گرایشهای سوسیالیستی موجب شده است که معنای واژه ی سوسیالیسم به طور چشمگیری تاریک و پر ابهام شود. کنسرواتها هر گونه دیدگاهی را که مخالف نظم موجود باشد سوسیالیستی ارزیابی می کنند، در حالی که لیبرالها هرگونه تلاش برای تنظیم و کنترل بازار اقتصادی را سوسیالیسم می خوانند.
در میان گرایشهای سوسیالیستی « قرن 19» گرایشی وجود دارد که به لحاظ شفّافیّت تئوریک، پیچیدگی و نفوذ عمیق و طولانی اش در اندیشه ی اجتماعی بر گرایشهای دیگر تفوّق دارد. که این گرایش را مارکس و انگلس بنیان گذاشتند. بخش قابل ملاحظه ای از آثار مارکس و انگلس حاوی مباحثات و مجادلات آنها با متفکّرین سوسیالیستها می باشد. اساساً بسیاری از نظریّات پایه ای آنها اگر بر زمینه ی دکترینهای سوسیالیستی رقیب بررسی شوند، ساده تر می گردد . مارکس در نامه ی معروفی توضیح می دهد که مهمترین کمک او به تئوری سیاسی عبارت است از:
1- نظریه ی تاریخی بودن، یعنی گذرا و نا پایدار بودن نظامهای اجتماعی متفاوت . ( از جمله فئودالی،سرمایه داری )
2- نظریه ی سرنگونی نظام سرمایه داری حاکم تنها از طریق انقلابی که متضمن برقراری دیکتاتوری پرولتاریا است.
3- نظریه ی هموار شدن راههای جامعه غیر طبقاتی است که توسط دیکتاتوری پرولتاریا صورت می گیرد. ( لیدمان، 231,1379)
ریشه ی همه ی نظریه های مارکسیستی امپریالیسم با متغیّرهای گوناکون آنها را می توان در آثار فلاسفه و اقتصاددانان سیاسی بورژوازی قرن نوزدهم یافت. مارکس وبر تأکید می کرد که سرمایه داری افسار گریخته ، به اندازه ی خود سرمایه داری سابقه دارد. در حقیقت نوع آفت گونه نظام سرمایه داری است که به عنوان نظام اقتصادی مبتنی بر تولید و مبادله در چهار چوب بازار شناخته شده است. نظریه ی مارکسیسم سرچشمه ی واحدی نداشت . مارکس و انگلس تحت تأثیر چندین گرایش موجود در عصر خودشان و یا چندین جریانهای فکری بودند. و تئوریشان را در راستای آنها تدوین نمودند. (مومسن،1376،15) این گرایشها به شرح زیر می باشد:

این نوشته در علمی _ آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.